به امام زمان، من رفتني‌ام!

By:

Dec 21, 2013

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما

نيمه دوم دهه هفتاد، بختِ موافق مرا به دانشگاه علامه كشاند؛ دانشكده ادبيات فارسي و زبان‌هاي خارجي. تدريس آغاز شد. هر روز با چهره‌هاي نويي كه پيش‌تر آنها را نديده بودم آشنا شدم. استادان و كاركنان از هر طيف و فكري كه گاهي به ضرورتِ كاري، به ساختمان مركزي كه آن روزها در كريمخان مستقر بود، مي‌رفتم. آنجا نيز با انسان‌هايي كه از اين پس همكار دانشگاهي‌ام به‌شمار مي‌آمدند آشنا مي‌شد. بسياري در ذهنم قرار مي‌گرفتند؛ اما تني چند از آنها صميمي مي‌نمودند؛ که يكي از آنها آقاي «محمود رفيعي» بود. به چند دليل بيشتر متوجه او شدم و عميق‌تر اين پيوند و در پي آن دوستي و محبت، ايجاد شد. يكي آنكه هم رشتة من بود و ادبيات فارسي خوانده بود و ديگر اينكه صميميت درون او در صداقت وجه و بيانش هويدا بود؛ و بسياري از ويژگي‌هاي شخصيتي ايشان انگيزه‌اي براي ارادت بود. استادان، اين‌گونه او را مي‌يافتند.

محمود رفيعي بر بسياري شناخته شده بود. او در روابط عمومي دانشگاه، جايگاه ستودني داشت. روزها سپري مي‌شد و من با او بيشتر آشنا مي‌شدم. اوج آشنايي‌ام با او زماني بود كه توفيق يافتم در دانشكده ادبيات فارسي با او همكار شوم. اين‌جا كشف ديگري حاصل شد و آن اينكه از جانبازان سرافراز دفاع مقدس است؛ البته متفاوت از ديگر جانبازان، جانبازي كه به عالم آخرت رو نهاد، ليك دگرباره تقدير الهي وي را به اين جهان كشاند تا به عنوان شهيد زنده در ميان ما باشد و جوانان امروز، با نگاه و گفت او، آن روزها را به خاطر آورند. جانبازي كه مصائب زيادي داشت؛ دردها و ناله‌ها، سال‌ها با او بود. مانده بود تا با چنين تسليم و رضايي زندگي كند. شعرها و نكته‌هاي لطيف، او را بيشتر در دل‌ها قرار مي‌داد؛ و صداقت كلام او هر كسي را به خود مي‌كشاند. ولايت‌مداري‌اش شهره بود. از منتظران حقيقي بود؛ به همين دليل در ميان منتظران حضرت مهدي(عج) فراوان سخن مي‌گفت و در محافل فراواني شركت مي‌كرد؛ تهران و شهرستان براي او فرق نمي‌كرد. عاشق بود و با جسم خسته و دردمند، راه‌هاي طولاني برايش كوتاه و ساده مي‌نمود. با اين ويژگي‌ها ارادتمندان فراواني داشت؛ دانشجويان، دورش حلقه مي‌زدند؛ نه تنها گروه فارسي بلكه گروه فلسفه و قرآن و حديث، از دانش و اخلاق و معرفتش بهره مي‌يافتند. البته اين ويژگي خاص او بود. اين جانباز فداكار چه صبور و شكيبا بود. دردهاي زيادي مي‌كشيد اما استقامتي ستودني از او پديد مي‌آمد. جسمش ديگر از او فرمان نمي‌برد اما هرگز بي قراري نمي‌كرد.

با همة اين رنج‌ها، آرام و بي‌قرار مي‌گفت: «به امام زمان (عج) من رفتني‌ام! ديگر بدنم پر از سرب شده و خونم...» با آرامشي كه داشت كمتر باور مي‌كرديم؛ اما نفس مطمئنه در درون او چنان قرار يافته بود كه او اين‌گونه سخن بگويد. اصلاً هيچ و هيچ از رفتن نمي‌هراسيد؛ زيرا مي‌دانست كه از كجا آمده است، براي چه و به كجا خواهد رفت.

چقدر قدردان بود! اندك محبتي از كسي مي‌ديد فراوان ياد مي‌كرد. چقدر دوست انديش بود! با كسي كه دوست مي‌شد به ارادت مي‌پيوست. چقدر هم با گذشت بود و بي تعصب! با همه مهربان بود و پيوند دوستي ايجاد مي‌كرد. دكتر محمود رفيعي با همة مصائب و سختي‌هایی كه براي آزمايشش بودند بالاخره در پاییز سال 92 گذرنامه معراج دريافت كرد. او گفت فردا براي مشاورة پزشكي مي‌رود؛ ليك خدايش مقدر كرده بود كه در آستان رحمان مأوا گيرد و در جمع شهيدان والا مقام جا يابد و نامش در ميان منتظران و استادان متعهد و انقلابي بماند. مباركش باد.