اسلاميّت فلسفه از منظر حكيم آيت‌الله جوادي آملي

By:

Jan 30, 2013

اشاره

منظومه فكري و آثار حكمي، عرفاني و تفسيري حكيم آيت‌الله جوادي آملي جايگاه نماياني را در كهكشان معارف بلند اسلامي احراز كرده است. آنچه رسالت اصلي اين نوشتار را به عهده دارد، گذري كوتاه از هندسه معرفتي آن حكيم متعالي در زمينۀ اسلاميت فلسفه است تا هم شبهه علمي عالمان دين باور حل شود و هم سدي براي عده‌اي كه با القاء مطالبي درصدد شهوت عملي شهرت‌اند، ايجاد نمايد. چرا كه عالمان حوزوي و دانشمندان دانشگاهي گرچه از نظر شيوۀ تحصيل علم و از منظر متعلق علم كه همان معلوم است از يكديگر جدا و متمايزند اما از گذرگاه علم و راهيابي به دامنه معرفت الهي متفق‌اند.

و اما آنچه در پي مي‌آيد، برگرفته از آثار بيان و بنان حكيم آيت‌الله جوادي آملي است؛ كه تقديم شما مخاطبان ارجمند نشريه معارف مي‌شود.

طباطبايي

چيستي فلسفه و ديدگاه حكماي اسلامي

و اما فلسفه چيست؟ و ديدگاه فلاسفه اسلامي در اين زمينه چه مي‌باشد؟

تعريف‌هاي متعددي براي فلسفه شده است كه با بررسي اجمالي به تعريف جامع و ارتباط اسلاميت آن خواهيم پرداخت.

1. ديدگاه فارابي

معلم ثاني ابي‌نصر فارابي در كتاب «الجمع بين الرأيين» فلسفه را چنين مي‌نماياند: «انها العلم بالموجودات بما هي موجودة»[1] فلسفه دانش احكام موجودها به لحاظ هستي آنهاست، نه به لحاظ آنچه به غير هستي آنها برمي‌گردد. چون در گذشته فلسفه به جامع علوم استدلالي اطلاق مي‌شد و علوم برهاني يا الهي يا طبيعي يا منطقي يا رياضي يا سياسي است، برخي از علوم استدلالي ديگر مانند اخلاق و تدبير منزل در بعضي از علوم يادشده مانند سياسي مندرج است؛ زيرا سياست نفس و سياست خانواده زيرمجموعه سياست جامع قرار دارد. فلذا فارابي بعد از بيان حد مزبور و اشاره به حصر موضوع ماده علم برهاني در علوم يادشده گويند: رشته فلسفه تمام علوم استدلالي ياد شده را استنباط و استخراج مي‌كند به طوري كه چيزي از موجودات جهان يافت نمي‌شود مگر آنكه فلسفه در تحقيق آن دخالت داشته، بر آن هدفي دارد.[2]

2.‌ ديدگاه ابن سينا

شيخ الرئيس حكمت را علم تام دانسته و علم تام در باب تصور آن است كه حد تام چيزي تصور شود. علم تام در باب تصديق آن است كه اگر چيزي داراي سبب بود از راه سبب معلوم گردد و اگر داراي سبب نيست، به ذات خود معلوم شود.[3]

ابن سينا فلسفه حقيقي و فلسفه اولي را مفيد و مصحح مبادي ساير علوم دانسته و او را حكمت حقيقي خوانده‌اند و سه تعريف دربارۀ او نقل كرده است و همه آن تعاريف سه‌گانه را كه حكمت به آنها رسم شد، معرف همين صناعت فلسفه دانست؛ كه عبارتند از:

الف: «أن هي افضل معلوم» ب: «أن الحكمة هي المعرفة الّتي هي اصحّ معرفه و أتقنها» و «أنّها (الحكمة) العلم بالأسباب الأولي للكلّ»[4]

3.‌ ديدگاه شيخ اشراق

ايشان مانند ساير حكماء حكمت را شناخت اشياء دانسته و معتقد است حكمت به دو قسم نظري و عملي تقسيم مي‌شود؛ و براي هر يك نيز اقسامي فرعي وجود دارد. اقسام حكمت نظري به اعلاء، اوسط، و اسفل ناميده مي‌شوند. شيخ اشراق تلويحات سه‌گانه[5] كتاب «مختصر تلويحات و تتمه الحاقي»[6] آن به نام المقاومات و نيز مشارع هفت‌گانه كتاب متوسط مشارع و مطارحات را كه به گفته وي بايد بعد از تلويحات و قبل از كتاب مهم و نهايي او يعني حكمة الاشراق فرا گرفت، دربارۀ اقسام حكمت نظري تنظيم نموده است.[7]

البته شيخ اشراق شرط فراگيري حكمة الاشراق را بعد از استحكام حكمت نظري و عملي، رياضت چهل روز با دستوري خاص كه ياد نموده‌اند دانسته است.[8]

 4. ديدگاه محقق طوسي

نصيرالدين طوسي در رساله‌اي حكمت را به نظري و عملي قسمت نموده؛ همه را به سه قسم تقسيم نموده است و آنگاه به اقسام فرعي آنها پرداخت و مجموع اقسام آن را با احتساب اقسام منطق، چهل‌وچهار قسم دانسته و بدون آن سي‌وپنج قسم ياد كرده است.[9]

5.‌ ديدگاه صدراي شيرازي

صدرالمتألهين دربارۀ حكمت قائلند كه: حكمت بر معاني متعدد اطلاق مي‌شود؛ گاهي بر هر علم نيكو و علم صالح اطلاق مي‌گردد و اين اطلاق به علم عملي مخصوص‌تر است تا علم نظري... حكمت انجام دادن كاري است كه پايان آن محمود و ستوده است و... حكمت، تشبه به خداوند سبحان است به مقدار توان بشري؛ و اين تشبه به آن است كه شخص كوشش كند تا علم خود را از جهل پاك دارد و كارخويش را از ستم و بخشش خود را از بخل و حلم و بردباري‌اش و از سفاهت و بي‌خردي، مصون نگه دارد.[10]

و در اسفار گفته‌اند:

فلسفه استكمال نفس انساني است به معرفت برهاني حقايق موجودات به طور تحقيق، نه گمان و تقليد به قدر توان بشري و چون انسان داراي دو جهت معنوي و مادي است و روح او نيز داراي دو جهت تعلق به ماده و تجرد از آن است، حكمت نيز به دو فن تقسيم شده است: يكي نظري و ديگري عملي.[11]

 6.‌ ديدگاه علامه طباطبايي

علامه طباطبايي(ره) هويت جمعي فلسفه را مجموعه مسائلي دانسته‌اند كه پيرامون هستي‌شناسي و بود و نبود اشياء بحث مي‌نمايد و سنخ استدلال آن برهاني است و موضوع و محمول مسائل آن حقايق كلي است نه امور جزئي. نياز به فلسفه را زدودن غبار اشتباه در هستي‌شناسي دانسته‌اند؛ زيرا گاهي بر اثر غفلت و عدم رعايت موازين برهان، موجودي معدوم يا معدومي موجود تلقي مي‌شود و فلسفه ميزان تشخيص موجود از معدوم است، لذا فراگيري آن ضروري است؛ چنان‌كه گاهي موجود حقيقي تا موجود اعتباري خلط مي‌گردد و فلسفه ترازوي صالحي است براي جدا كردن موجود حقيقي از موجود اعتباري.[12]

 

انديشه‌هاي فلسفي در آموزه‌هاي ديني

از متون و آموزه‌هاي ديني شكوفايي فلسفه در مهد اسلام و تأثير بارز اسلام در پيدايش و پرورش نگرش فلسفي، روشن و آشكار بوده و همواره مشوق انديشه فلسفي بوده است.

1. تأكيد اسلام به يادگيري علوم

علاوه بر اينكه انديشه فلسفي همواره در نهان انسان مي‌جوشد و سئوالات مختلفي را در فضاي باز ذهني ترسيم مي‌كند و دائماً جواب آنها را از صاحب ذهن مي‌طلبد، دين مقدس اسلام نيز فراگيري علم ناب و دانش صائب را لازم دانسته و براي تحصيل آن، دوري راه يا فقدان وسايل را مانع محسوب نداشته و بشر را به دانشمند شدن تشويق نموده است. اسلام مشوق فراگيري علم است و علم را نيز به هيچ چيزي مقيد نمي‌كند؛ و به صورتي كه مي‌آيد صراحتاً به تعقل و تفكر دعوت مي‌كند. اگر مفسر بزرگي چون صدرالمتألهين شيرازي در مجموعه دائرة المعارف عظيمش يعني الحكمة‌المتعاليه «اسفار» بيش از 980 مرتبه به آيات قرآن كريم در مباحث عيمق علمي پرداخته‌اند، سخني گزاف نيست. علاوه بر مطالب گذشته سيري در روايات نبي مكرم اسلام و ائمه اطهار(ع) در مجامع روايي نيز نشان از تأكيد دين مقدس اسلام به يادگيري علوم را بيان مي‌دارد.

مقصود اينكه نصوص اسلامي هم ترغيب به تفكر عقلي را در متن خود دارد و هم مسائل معقول و تجريدي را طرح مي‌نمايد، هم در نحوه تشويق شيوه تقرير سبك اثبات و نفي براهيني عقلي را ملحوظ مي‌دارد، و با اسلوب فلسفي سخن مي‌گويد.[13]

2.‌ هماهنگي هستي‌شناسي و معارف ديني

فلسفه از آن جهت كه هستي‌شناسي است و دربارۀ بود و نبود اشياء بحث مي‌كند با اسلام كه يك سلسله معارف مخصوص را به همراه دارد و دربارۀ هستي مبدأ جهان، وحدت آن مبدأ و اوصاف كمالي آن مبدأ واحد و همچنين دربارۀ هستي وحي و نبوت و ضرورت آن براي جوامع بشري و اوصاف و شرايط آن نبي مبعوث و نيز دربارۀ پايان جهان و هدف خاص كيهاني و مقصود قافله هستي و مسائل ديگر، سخن بديع دارد و هماهنگ است.

همان‌طوري كه فلسفه پيام خود را با برهان عقلي ارائه مي‌نمايد، اسلام نيز كه داعيه عقلي و قلبي بودن معارف خود را دارد رسالت خويش را با برهان فكري طرح مي‌كند؛ چنان‌كه با راه تهذيب روح و تزكيه نفس، معارف غيبي را مشهود قلبي صاحبدلان مي‌نمايد. البته اسلام راه تعبد و تقليد مستند به تعقل و تحقيق را هم امضاء مي‌كند؛ يعني اگر كسي با برهان عقلي يا شهود قلبي حق بودن اصل اسلام را فهميد و دريافت و صدق مدعي نبوت را درك كرد يا مشاهده نمود، آنگاه به ساير سخنان وحي ايمان تعبدي و تقليدي مي‌آورد و اين تعبد و تقليد چون به استناد آن تعقل و تحقيق يا كشف و شهود است، مورد قبول عقل و امضاي شرع است.

البته گاهي منظور از فلسفه، خصوص فلسفه مادي است كه براساس حصر شناخت در حس و تجسد و سلب اعتماد از عقل و تجريد استوار است و هر چه خارج از محدوده ماده و بيرون از قلمرو طبيعت باشد خلاف و باطل است. بر اين مبنا تحول فلسفه (فلسفه مادي) بر اثر تحول علوم نظري و ديگر علوم تجربي در مسائل فلسفي كاملاً محتمل است و جاي انكار نيست؛ ولي اگر منطور از فلسفه خصوص مسائل هستي‌شناسي است كه از تمام علوم نظري ديگر جداست مراد از آن نيز خصوص فلسفه الهي است كه معيار شناخت آن اعم از حس و تجربه و عقل و تجريد است. بايد در اصل تأثير علم نظري در فلسفه (فلسفه الهي) و نحوه آن و نيز مقدار تأثير آن بحث دقيق شود.[14]

3.‌ تضارت انديشه‌ها

محورهاي اصل وارادات فلسفي از يونان و غيره، همانا اصول و قواعدي است كه مورد قبول و وحي اسلامي بوده است واتفاقاً با توحيد نيز هماهنگ است؛ والا چيزي كه مخالف آن بوده توسط حكماي اسلامي با برهان عقل و وحي ارزيابي شد و به حوزه فلسفه اسلامي وارد نشده؛ ليكن فلسفه اسلامي نظير ساير علوم اسلامي، تطورهاي فراواني را پشت‌سر گذاشته و چيزي كه موافق عقل و وحي اسلامي بوده جزء اصول و مبادي فلسفه الهي قرار گرفته در حوزه‌هاي فلسفي مسلمين راه پيدا كرده است. پس همان طور كه رشته‌هاي علوم اسلامي نظير تفسير، فقه، درايه، رجال، حديث، كلام و... تطورات قابل ملاحظه‌اي رخ داده، علوم و افكاري كه از غير حوزه اسلامي راه پيدا كرده چنين تصوري صورت پذيرفته است.

4.‌ تأثير فلسفه اسلامي بر افكار حكماي يونان

 ابتكارات فراوان فلاسفه اسلامي حتما به تشنگان معارف الهي در مغرب زمين راه يافته است. ليكن با شاگردي از اساتيد فن حكمت الهي در حوزه اسلامي نه به صرف گزارش برخي از مستشرقين يعني همان‌طور كه در بين يونانيان آراء مختلفي وجود داشت كه بعضي از آنها حق و برخي ناصواب بود و صاحب‌نظران آنها را ارزيابي نموده خصوص معارف والاي فلسفه الهي آن را به حوزه فلسفه اسلامي وارد نموده‌اند و اگر عده‌اي فريب نام يوناني را خورده‌اند و آراء خام و خاصي را به عنوان افكار فلسفي پذيرفتند، راه نادرستي را طي كرده‌اند حوزۀ فلسفه يونان نيز بايد با معيارهاي عقل و وحي سخن حكيمان الهي را از زبان فلاسفه اسلامي فراگيرند و از هر مدعي فلسفه يا مستشرق غيركارشناسي نپذيرند.

قلّه فرهنگ اسلامي

فرهنگ اسلامي در سايۀ سيمرغ وحي، چون قله‌هاي سرافراز است كه در دامن خود معادن طلا و نقره را مي‌پروارند و مانند درياي عميق و آرام است كه از سرمايه و سود خود بهره مي‌برد. انسان دريادل نظير موزه نيست كه ساليان زياد ميراث ديگران را به نمايش گذارد بلكه خود نشر منتقد و مولد علم است؛ چنانكه نبي مكرم اسلام(ص) فرمودند: «النَّاسُ مَعَادِنُ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ»[15] آدميان معادني هستند چون معادن طلا و نقره. حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) دربارۀ كار انبياء فرموده‌اند: «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[16] آنان زمينه‌هاي عقلي آدميان را شكوفا مي‌كنند. معدن‌شناس خاك را زيرورو مي‌كند و گوهر ارزشمند را درمي‌آورد. در واقع اهل‌بيت(ع) ميدان انقلاب علمي و فرهنگي هستند.

آنان در اين انقلاب از طريق كلمات نوراني خود، هم ذخاير نقلي را براي امت اسلامي بارور و هم از اين طريق زمينه‌هاي عقلي آدميان را احياء مي‌كنند و هم راه‌هاي سلوك و شهود را بر اهل معرفت مي‌گشايند و از اين رهگذر گوهرهاي معرفت را به ارمغان مي‌آورند.

كتاب توحيد مرحوم صدوق نمونه‌اي از آن ميراث مكتوب است. برخي از روايات اين كتاب كه مناظرات وجود مبارك امام رضا(ع) در مرو خراسان است، به ابطال جبر و تفويض پرداخته و با استفاده از ادلۀ عقلي ـ فلسفي، ازليت و ابديت عالم را اثبات مي‌كند.

اگر علوم جزيي و تجربي، مبادي و بنيان‌هاي خود را از فلسفه الهي و نيز طبيعيات، منطقيات، رياضيات و اخلاقيات از الهيات مدد گيرند و دانش برهاني از شهود عرفاني و مجموعه اين علوم با تمسك به قرآن و روايات در كنار سفره وحي بنشينند و در زير پر و بال سيمرغ معرفت قرار يابند، حضارت و تمدني با هويت ديني و اسلامي شكل مي‌گيرد.[17]

فلسفه الهي و ديني

فلسفه اسلامي و علوم اسلامي به معناي جامع آن نيز الهي و ديني است؛ كه در برابر الحادي و غيرديني قرار دارد، نه در برابر مسيحي و مانند آن. زيرا فلسفه اسلامي بيش از يكي نيست؛ چون دين الهي فقط اسلام و بيش از آن نخواهد بود «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الإسْلامُ»[18] و نبايد فلسفه را همانند فقه تلقي كرد كه بخش مهم آن جزء منهاج و شريعت است كه براي هر پيامبري جداگانه و متمايز از يكديگر جعل شد: «لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا».[19]

پس سئوال از تفاوت بين فلسفه اسلامي و فلسفه مسيحي صائب نيست؛ البته ممكن است برخي از كلمات حضرت مسيح با بعضي از فيلسوفان مسيحي مذهب، ره آورد عقلي و فلسفي خاصي ارائه كرده باشند چنانچه از سخنان حضرت ختمي نبوت(ص) و اسره معصوم وي(ع) و نيز از فلاسفه تربيت شده مكتب قرآن و عترت چنين ره‌توشه فراواني است ليكن همه معارف برين الهي و اسلامي است و هيچ مطلب فلسفي در هيچ زمان و زميني و زباني غيراسلامي نخواهد بود.

چون تمام مطالب فلسفه مطلق الهي دربارۀ هستي جهاني است كه فعل خداوند است همه مسائل آن اسلامي نيز الهي به معناي جامع خواهد بود؛ چه اينكه اصطلاح دارج به صحابه فلسفه مطلق از ديرزمان چنين بوده است كه از امور عامه به عنوان الالهيات به معناي عام و از بحث وجود خدا و صفات وي به عنوان الهيات به معناي خاص تعبير شده و مي‌شود.[20]

پس فلسفه اگر بخواهد كارآمد و به روز باشد اول بايد خود فيلسوف حساب شده باشد، علم را چشيده باشد ولو به معلوم نرسيده باشد و سعي كند فلسفه را در خدمت آيات و روايات قرار دهد و الا گرفتار شهوت علمي يا شهرت عملي شيطاني خواهند شد؛ چون تفكر فيلسوف الهي محصول وحي و نبوت است و تنها راهي كه مي‌تواند مشكل جهان را حل كند فلسفه الهي است، زيرا در خاور ميانه، هر فكر الهي و فلسفي كه پيدا شد، محصول وحي و نبوت است. ما تاريخ مدون و قطعي براي ارسطو و افلاطون و سقراط و بقراط و... نداريم ولي تاريخ مدون و قطعي براي ابراهيم خليل(ع) داريم.

حداقل چهار هزار سال است كه اين افكار را آورده‌اند و اولين كساني كه به سراغ اينها مي‌رفتند بزرگان ژرف‌انديش متبع بوده‌اند. اگر هم گفته شده ارسطو و افلاطون شاگرد انبياء بوده‌اند معلوم مي‌شود كه همان‌طوري كه انبياء براي هدايت مردم آمده‌اند و با جملۀ «...لا أُحِبُّ الآفِلِينَ»[21] بت را شكستند و مردم را به توحيد دعوت كرده‌اند، شاگردان آنها نيز با بيان برهان و دليل قاطع راه خداشناسي را براي مردم ترسيم نموده‌اند تا راه برهان را از مغالطه و انحراف پيدا نمايند.

پي‌نوشت‌ها:

 


[1]. کتاب الجمع بین رأیی الحکیمین، ص 28ـ29.

[2]. همان.

[3]. تعلیقات ابن سینا، ص 16ـ17.

[4]. الالهیات من کتاب الشفاء، ص 13.

[5]. مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 1، ص 2ـ3،

[6]. همان، ص 124.

[7]. همان، ص 194.

[8]. شرح حکمت الاشراق شهرزوری، ص 590.

[9]. تلخیص المحصل، معروف به نقد المحصل، ص 526ـ528.

[10]. مقدمه و تعلیقات مفاتیح الغیب، ج 1، ص 214ـ215.

[11]. الحکمة المتعالیه، «اسفار»، ج 1، ص 20.

[12]. مقدمه نهایة الحکمه، ص 7ـ10.

[13]. سرچشمه اندیشه، ج 3، ص 146.

[14]. همان، ص 190.

[15]. الکافی، ج 8، ص 177.

[16]. نهج البلاغه، خطبه 1.

[17]. فصلنامه علمی پژوهشی اسراء، شماره اول، سال اول، ص 24.

[18]. آل عمران: 19.

[19]. مائده: 48.

[20]. فقراتی از پیام به همایش روز جهانی فلسفه.

[21]. انعام: 76.