تأملی در"کارگاه روش تأثیرگذاری"

By:

Feb 26, 2012

جلسه قبل چند نمونه از عوامل و راه‌های ماندگاری اثر را بیان کردیم. یکی دیگر از عوامل ماندگاری اثر طرح‌ مباحث با بهره‌گیری از محسوسات و ملموسات است یعنی بهره‌گیری از تمثیل، تشبیه، داستان، خاطره و دیگر جذابیت‌های هنری كه با ذهن ما انس دارند. منظور ما از جلوه‌های هنری چیزهایی نظیر تک‌بیتی یا دوبیتی ناب و چیزهای دیگر است. زبان نظم با زبان نثر متفاوت است و شعر ماندگاری تأثیرات را بیشتر می‌کند زیرا حالت منسجمی دارد و به راحتی در ذهن جا می‌گیرد؛ کلمات قصار یا روایات کوتاهی که می‌شود روی تابلو نوشت نیز این‌گونه‌اند و ماندگاری تأثیرات را بیشتر می‌کنند. برای این‌که ثابت کنم بعضی از جملات ماندگاری اثر را بیشتر می‌کنند به این نکته استناد می‌کنم: بعضی اوقات یک معلم صحبت می‌کند حرف‌های خوبی هم می‌زند؛ منطقی و درست؛ کسی هم نمی‌تواند ایراد بگیرد اما همه فقط گوش می‌کنند ولی وقتی یک شعر، یک تک‌بیتی اضافه می‌کند عده‌ای فعال می‌شوند و می‌گویند: "استاد آرام بگویید تا ما آن‌را بنویسیم". یعنی او می‌خواهد این را حفظ کند و ماندگارش کند و اگر آن شعر با مطالب درسی کاملاً مرتبط باشد مطمئناً در مخاطب ماندگاری بیشتری خواهد داشت نه این‌که فقط سخنی باشد که بیاید و برود؛ یک کلام ماندگار می‌شود. در مورد جملات حکیمانه، کوتاه و زیبا هم وضع همین‌گونه است گاهی جمله‌ای زیبا مرتبط با بحث می‌گویید دانشجو می‌گوید: استاد بگویید بنویسیم در صورتی‌که بحثتان نیز در همین موضوع بود و کسی چیزی نمی‌نوشت. من گاهی به شوخی یا جدی می‌گویم: بچه‌ها می‌خواهم یک پیامک برایتان بفرستم همه بگیرید البته پیامک زبانی، همین‌که می‌گویم پیامک است عده‌ای فعال می‌شوند. بچه‌ها می‌خواهم جمله‌ای را بگویم یا روی تابلو بنویسم مثلاً می‌خواهم فرمایش امام حسین(ع) در انتهای دعای عرفه را بگویم. این جمله را به جای این‌که زبانی بگویم مثل یک پیامک به فارسی تبدیل کرده و گاهی روی تابلو می‌نویسم: "الهی! ماذا وَجَدَ مَن فَقَدَکَ و ماالَّذی فَقَدَ مَن وَجَدَکَ" ترجمه‌اش را این‌گونه می‌گویم: "آنان‌که خدا را دارند چه ندارند و آنان‌که خدا را ندارند چه دارند" همین که این جمله روی تابلو می‌رود خیلی‌ها شروع می‌کنند به نوشتن آن این همان حدیث است اما زبانش به حالت نظم در آمده. حالت مخاطبین نشان می‌دهد که زبان شعر و تمثیل و داستان و جملات کوتاه و کلیدی و تأثیرگذار خیلی بیشتر می‌تواند موجب ماندگاری اثر باشد. جمله‌ای دیگر: "خوشا آنان‌که "لحظه‌ها" را فدای "ابدیت" کردند و بَدا آنان‌که "ابدیت" را فدای "لحظه‌ها" کردند" و توضیح می‌دهیم که لحظات گذرای دنیا قابلیت دلبستگی ندارد و ما باید برای ابدیتی که در انتظار ماست توشه بگیریم. تمامی این جملات می‌توانند در یک فضای معنوی طرح شوند و تأثیرات معنوی فراوانی و ماندگاری نیز داشته باشند فقط باید آن را در قالب یک جمله ماندگار بیان کنیم و آن را برای دانشجویان روی تابلو بنویسیم. تأکید من برای نوشتن آن به دلیلی است که اشاره خواهم کرد. پس این‌ها کمک می‌کند که بحث به سادگی در ذهن مخاطب بماند و استفاده از همین جلوه‌های زیبا و اشعار و قطعات قشنگ می‌تواند به ما کمک کند. سفارش من به اساتید محترم این است که خودشان را در این زمینه‌ها تقویت کنند یعنی اگر به ما بگویند در این موضوعات بالفعل یک قطعه شعر بگو ممکن است نتوانيم بگویيم، ممکن است یک جمله مرتبط با آن هم نداشته باشيم ولی من که برنامه‌ای برای ارائه درس دارم و می‌دانم که در طول یک ترم و در حدود چهارده جلسه چه چیزهایی را می‌خواهم بگویم قطعاً می‌توانم خودم را برای همین موضوعات آماده کنم یعنی با این سلاح خودم را مسلح کنم زیرا این خود، یک سلاح برای تاثیرگذاری است. مثلاً می‌خواهم در بارة محبت الهی صحبت کنم دو، سه جمله، چند حدیث يا شعر در فضای بحث محبت الهی پیدا کنم سپس برای اینکه قدرت اعجار تمثیل و قطعات شعری را ببینیم این‌ها را لابلای بحث‌ها بگنجانیم و در جای خود به آن‌ها اشاره‌کنیم. چون حظی از سحر در شعر است بنا‌بر اين شما می‌توانید مخاطبتان را مسحور کنید، یعنی در او تأثیر بگذارید، چه اشکالی دارد که ما به این سلاح بُرّنده و نافذ مسلح شویم و از آن استفاده کنیم. در بحث تمثیل نیز غیر از این‌که اثر را ماندگار می‌کند به بارنشانی اثر هم کمک می‌کند. یادمان باشد که شرط اول ماندگاری این است که مخاطب بفهمد "استاد چه گفت" وقتی فهمید آن اثر وارد ذهن می‌شود و در رفتار و افکار تاثیر می‌گذارد و در او می‌ماند. برای این‌که‌ اثر را وارد ذهن مخاطب کنیم و برای نفوذ بیشتر اثر از زبان تمثیل که زبانی بسیار کارآمد و اعجازگر است بهره می‌بریم. بگذارید خاطره‌ای بگویم: بعد از درس بود دانشجویی به من گفت: من دو سؤال دارم كه از اساتید زیادی پرسیده‌ام ولی نتوانستند جواب بدهند، می‌خواهم از شما بپرسم!! راستش اولش شوکه شدم؛ چرا که از اساتید زیادی پرسیده بود و آنها بلد نبودند ولی بعد گفتم: بپرس. [با خود گفتم حتماً من هم نمی‌توانم جواب بدهم] سؤال اول را پرسید دیدم سؤال خاصی نبود؛ کسی‌که با جوان‌ها سر و کار داشته باشد این سؤالات را بسیار شنیده است و کسانی هم که زیاد این سؤال را شنیده باشند حتماً جوابش را هم پیدا کرده‌اند، منتها برای این‌که جوابی را که می‌خواهم بگویم روی او تأثیر‌گذار باشد باید آن را آسان بیان می‌کردم. همان لحظه مثال تازه‌ای به ذهنم رسید آن مثال را برایش گفتم و جوابش را با مقدمه‌چینی لازم و در قالب آن تمثیل بیان کردم. احساس کردم با شنیدن مثال به وجد آمده است؛ به او گفتم: متوجه منظورم ‌شدی؟ حالا سؤال دومت را بپرس، گفت: جواب سؤال دومم را هم یافتم و مشکل حل شد. غرضم بیان زبان اعجازگونه‌ تمثیل است، باید روی این مسئله کار کنیم زیرا زبان تمثیل هم برای ماندگاری کلام و هم برای تأثیر بیشتر و سریع‌تر بسیار اعجازگر است. داستان هم همین‌گونه است، حالت یک‌نواختی کلام‌ها و بحث‌های علمی خسته کننده‌اند حتی اگر بحث را ساده کنیم خسته می‌کند لذا وقتی درس می‌دهیم باید به دو نکته توجه داشته باشیم. ساده گفتن بحث برای مخاطب: قَالَ ‌رَسُولُ‌اللَّهِ(ص): "إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ نُكَلِّمُ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ‏"1یعنی به اندازه درک و فهم مخاطب مطالب را آسان کنیم. استفاده از عبارات سنگین و کلمات سخت از سوی بعضی‌ها که می‌خواهند بگویند: "ما خیلی بلدیم" ممکن است تا انداز‌ه‌ای تأثیر داشته باشد ولی آثار منفی بیشتری دارد، وقتی درسی آسان بیان نشود دانشجو با درس و بحث احساس بیگانگی می‌کند و می‌گوید: "این چه بحثي است؟! اینکه به درد من نمی‌خورد!"؛ اصلاً بحث را نمی‌فهمد چه رسد به اینکه ضرورت آن را بفهمد بنابر این باید تا جایی که ممکن است بحث را ساده کنیم، ساده کردن بحث از عوامل تأثیرگذار و ماندگار کردن بحث است، کسی که خوب بفهمد بیشتر در ذهنش می‌ماند کلاسی که تنوع در آن نباشد خسته‌کننده است. یکنواخت نبودن بحث: اگر بخواهیم جلوی یکنواختی بحث را بگیریم قطعات شعر یا تمثیلی که گفتیم و همچنین داستان به رفع یکنواختی کمک می‌کند و شاید مثل یک زنگ تفریح باشد. تجربة عملی نشان داده و معلم‌ها هم دیده‌اند وقتی می‌گوییم: "بچه‌ها یک داستان [یا خاطره] برایتان بگویم" حتی آنهایی که حواسشان به بحث نیست هم حواس خود را جمع می‌کنند. ما هم برای تأثیرگذاری باید حواسمان را جمع کنیم، زمینه را آماده سازیم؛ آنگاه بذر بپاشیم. بنابراین ما باید مثل زنگ تفریح دادن این کار را انجام دهیم، همین که ذهن بچه‌ها از یکنواختی خارج شود خودش زنگ تفریح است، ذهن آرام می‌گیرد و برای کار بعدي آماده می‌شود حال اگر آن خاطره یا داستان مرتبط به بحث باشد دو جانبه کار کرده‌ایم یعنی هم ایجاد تنوع کرده و هم تأثیرگذاری و ماندگاری را بیشتر کرده‌ایم. بسیاری از درس‌ها با داستان در ذهن ماندگار می‌شود این یک روش قرآنی است. پیام‌های یک داستان همیشه با خودش همراه است؛ مثل شرطی‌شدن است. داستان، آدم‌ها را نسبت به پیام‌های خود، شرطی می‌کند. تأکید می‌کنم تا می‌توانيم باید در این فضاها کار کنيم، استاد باید از قبل در موضوع بحث، داستان کوتاهی پیدا کند یا خاطرات خودش که مرتبط با همین بحث است را مطرح نماید. نوشتن روی تابلو: در بحث جلوه‌های هنری که اشاره کردم تأکید دارم که این‌ها را روی تابلو بنویسیم. با نوشتجات روی تابلو به چیزهایی که می‌خواهیم در ذهن دانشجو حک شود و برجسته‌تر نمایان گردد اشاره‌ای بکنیم. تجربه و تحقیقات نشان داده که در آدم‌های بینا "حافظه چشمی" خیلی قوی‌تر از "حافظه سمعی" است و در افراد نابینا حافظه سمعی به شدت قوی‌تر از حافظه‌های سمعی افراد بیناست. نابینایان حرفي را که بشنوند سریع یاد می‌گیرند و بلافاصله حفظ می‌شوند چون مجبورند به جای این‌که با چشم همه چیز را ببینند و یاد بگیرند از حافظه‌شان استفاده‌کنند. اگر حافظة بصری انسان‌ها قوی‌تر از حافظه سمعی باشد [چنان‌که بر اساس تحقیقات 75% یادگیری از طریق چشم 13% از طریق گوش و بقیه بین آن سه حواس دیگر تقسیم می‌شود.] چرا ما تنها به حافظه سمعی بسنده کنیم؟! دقت کنید: 75% يادگيري از طريق چشم است در حالی‌که بیشتر ما معلم‌ها عادت داریم فقط حرف بزنیم این، یعنی 75% یادگیری نادیده گرفته شده است! این‌است که تأکید می‌کنیم به سمت تابلو برویم و با تابلو آشتی کنیم. پس یکي از راه‌های ماندگاری اثر تصویری‌کردن پیام است. تصویری کردن مباحث باعث می‌شود که حواس‌ها جمع شود و کسی‌که می‌خواهد یادداشت کند بتواند بنویسد [البته گاهی هم آدم‌ها را تنبل می‌کند]. شاهد بحث: وقتی می‌خواهیم شماره تلفني را به حافظه بسپاریم خیلی سخت است اما اگر چشممان به آن شماره بیفتد سریع‌تر به حافظه می‌سپاریم. آنهایی که در کار حفظ قرآن هستند اگر آیه‌اي را در کتابي ببینند و بدانند کجای صفحه قرار دارد وقتي جای آیه را ‌ببینند کمکشان می‌کند چون از حافظه چشمی کمک گرفته است. شاهدی غیر قابل انکار: وقتی چهرة فردی را بعد از بیست سال هنوز به خاطر دارید می‌گویید: "قیافه‌اش خیلی آشناست یا اینکه مثلاً در ذهنم هست که دوران دانشجویی با هم بودیم اما اسمش را در یاد ندارم!" چرا چهرة او در ذهن شما مانده است؟ چون حافظه تصویری است. پس چرا از این قابلیت استفاده نکنیم!؟ افرادی‌که در کار تقویت حافظه کار می‌کنند یا کارگاه آموزشی برگزار می‌کنند يكي از روش‌های اصلی آنها تصویرسازی از مباحثی است که شما می‌خواهید حفظ کنید، برای حفظ‌کردن تصویرسازی می‌کنند. مثلاً در حفظ یک عدد آن عدد را تصویرسازی می‌کنید؛ یک تصویری که می‌خواهد هماهنگ باشد یا نباشد، پیوندی داشته باشد یا نداشته باشد، بستگی به قدرت حافظه دارد، من در کارگاه‌ها به اساتید می‌گویم چه اشکالی دارد که وقت‌های تلف‌شده را صرف تمرین طراحی کنیم فرض کنید می‌خواهم در بارة اسب صحبت کنم سر یک اسب را روی تابلو بکشم. در این نوع تصویرسازی استاد باید از عکس‌ها، طرح‌ها و نقاشی‌ها کمک بگیرد یعنی این‌که عادت کند مثلاً بتواند یک دایره بکشد، نه دایره‌ای كه دانشجویان بگویند: "استاد! این که یک "خربزه"! است" یا با کشیدن یک "قلب" که برای بچه‌ها جذابیت دارد و با مذاق دانشجویان مطابقت دارد مثلاً بحث "عشق الهی" را بیان کند. باید به مذاق مخاطب نیز توجه داشت. این تصویرسازی کار ساده‌اي است؛ در بهره‌گیری از پاورپوينت نیز همین کار را می‌کنیم. نکته دیگری در تصویرسازی که کمتر به آن دقت می‌کنیم آن است که هنگام ایراد سخن، تصویری را در ذهن مخاطب درست کنیم، داستان، خاطره یا شعر اینها در ذهن مخاطب ایجاد تصویر می‌کند و مخاطب به خاطر آن تصویرها مباحث بیشتر در ذهنش می‌ماند شما با کلام برایش تصویر یا تمثیل بسازيد؛ یعنی تصویرسازی کنید. استاد باید اصل این ایده را داشته باشد و بعد برای اجرا و آشنایی با تاکتیک‌های مختلف خودش کار کند. علاقه دانشجو به استاد: یکی دیگر از عوامل مؤثر در ماندگاری اثر علاقه دانشجو به استاد است. اگر دانشجو به استادش وابستگی داشته باشد؛ اگر استاد نزد دانشجو "محبوبیت" و "مقبولیت" داشته باشد [محبوبیت غیر از مقبولیت است] این دو صفت بسیار کارساز است. معمولاً ما این‌گونه‌ایم که اگر کسی را قبول داریم حرف‌هایش را هم می‌پذیریم و چون قبولش داریم و می‌پذیریم؛ حرف‌هایش هم ماندگارتر می‌شود. درگير بحث نمودن: از دیگر عواملی که در ماندگاری اثر می‌تواند مؤثر باشد، این است که دانشجو را درگیر بحث کنیم یعنی مشارکت فکری دادن او و از فکر او بهره بردن. دانشجو نباید یک انسان منفعلی باشد که در کلاس نشسته است بلکه باید موجود فعالی باشد، فعال بودن او به یادگیری و ماندگاری اثر قوی در خودش کمک می‌کند مثلاً اگر مسایل سیاسی، اجتماعی، فکری و يا ریاضی را بخواهیم برای یک دانشجو درس بدهیم بگذاریم مسایل را خودش حل کند، به او اجازه بدهیم خودش روی مطلب فکر کند، ما فقط سر نخ را به او بدهیم، بقیه راه را خودش برود. وقتی درس می‌دهیم از او بخواهیم فکر کند ما در فراگیری و یادگیری به جای مخاطبمان فکر نکنیم نهایتاً روش فکرکردن را به او یاد بدهیم اگر توانستیم این کار را بکنیم و او را درگیر کنیم عملاً در تأثیرگذاری به او کمک کرده‌ایم. نمونه‌های درگیرساختن مخاطب فراوان است یک نمونه آن استفاده از روش‌های متداول مثل کنفرانس‌دادن است البته برای این سیستم آموزش با وقت کمی که ما داریم من کنفرانس را تأیید نمی‌کنم بلکه روش‌های دیگر نظیر سؤال‌پرسیدن و ايجاد کنجکاوي در او را پیشنهاد می‌کنم، بگذاریم روی آن فکر کند البته سؤالاتی که لازم نیست کتابخانه‌ای و سخت باشند بلکه مثلاً در یک گوشه خلوت بنشیند و روی آن فکر کند این‌گونه سؤالات مد نظر من است سؤالاتی که اگر همه انسان‌ها دقیق به آن فکر کنند به جواب‌های خوبی هم می‌رسند. پیشنهاد من برای درگیر‌کردن دانشجو این است که نمونه سؤالاتی را از قبل طراحی کنیم و این روشی است که خودم انجام می‌دهم من در هر جلسه یک سؤال برای جلسه بعد می‌دهم و به دانشجو می‌گویم بروید فکر کنید و جواب‌های آنها را پیدا کنید و در مجموع سؤالاتی که در یک ترم می‌پرسم را نمره می‌دهم 2 الی 3 نمره از کل نمرات، که دانشجو انگیزه‌ای هم برای فکر کردن داشته باشد‌، سؤالات نباید سخت باشد که مثلاً به اینترنت متوسل شود و مقاله‌ای پیدا کند و کپی کند و بیاورد چون در این صورت دیگر او تفکر نمی‌کند پس فايده‌اي ندارد؛ من می‌خواهم که فکر دانشجو به کار بیفتد. این‌گونه سؤالات هم نمونه‌های زیادی دارد، وقتی این سؤالات را به دانشجو می‌دهید به او یاد می‌دهید که در هر موضوع به ظاهر بی‌ارزش و ساده‌ای هم باید تأمل کند، سؤالات ما گاهی خیلی ساده است به عنوان نمونه می‌پرسم: "سکوت علامت چیست؟" اولین جوابی که در ازای سؤال از مردم می‌شنویم این است که علامت رضایت است. ما می‌گوییم نه این غلط است که به راحتی بگوییم سکوت علامت رضایت است، می‌گوییم دانشجو بنشیند فکر کند و20 جواب برای آن پیدا کند؛ تعداد را هم برای این می‌دهیم که جدی فکر کند و خودش را گول نزند و بگوید فکر کردم و یک جواب پیدا کردم می‌گویم 20جواب پیدا کند و بیاورد وقتی این حجم جواب را از او بخواهم مجبور است بگردد و جواب پیدا کند ما می‌خواهیم دقت دانشجو زیاد شود. دقت او زیاد شود یعنی بگوید من 100 بار این حرف را می‌شنیدم ولی اشتباه می‌کردم که سکوت علامت رضایت است، سکوت شاید علامت عدم رضایت يا علامت خشم، مبارزه منفی، جهل، ترس، و هزار و یک چیز دیگر باشد. در این صورت فکر دانشجو به درست اندیشیدن عادت می‌کند، وقتی دانشجو درگیر مسائل شود نگاهش درست می‌شود، چون خودش فکر می‌کند و به نتیجه می‌رسد برایش ماندگار می‌شود اما اگر خودم بگویم سکوت علامت این مسایل است همان معانی سکوت را گفته‌ام ولی چون او را درگیر نکرده‌ام ماندگاری اثر قطعاً کمتر خواهد شد، پس منظور ما از درگیر ساختن دانشجو یعنی این‌. تدريج در ارائه مباحث: نکتة دیگری که به ماندگاری اثر کمک می‌کند بحث تدریج در ارائه مطالب است مطالبی را که ارائه می‌کنیم باید "تدریجی" باشد نه "دفعی" که همة اطلاعات را یک دفعه در ذهن دانشجو بریزیم تا لبریز شود، مانند باک بنزین ماشین که اگر با قدرت زیاد دستگیره نازل پمپ را فشار دهیم ناگهان بنزین از درب باک بیرون می‌ریزد اما اگر آرام این کار را انجام دهیم دیگر بیرون نمی‌ریزد، ذهن مخاطب را هم این‌طور فرض کنیم باید مطالب را آرام آرام به آن منتقل کنیم بحث‌ها را به تدریج از آسان به سخت جلو ببریم؛ باید با مقدمه‌چینی بحث را شروع کرد و زمینه را فراهم ساخت تا طرف مقابل به فضای بحث وارد شود مثلاً در ابتدا مثالی بزنیم، یا یکی دو سؤال اولیه داشته باشیم بگوییم نظر شما راجع به فلان موضوع چیست؟ همین حالت‌ها هم درگیر کردن است و هم آرام‌آرام زمینه را برای انتقال پیام اصلی آماده کردن. بالاخره یک معلم هنگام تدریس یک پیام اصلی و یک سری پیام فرعی دارد، یک سری مباحث مقدم و برخی دیگر مؤخرند که مقدمات گاهی به جای خود بسیار مهم و لازمند. اینها اصل پیام نیستند ولی ناچاریم برای بیان ذی‌المقدمه به مقدمات نیز بپردازیم. نمی‌شود بگویید برای ساختن خانه، من فقط ستون می‌زنم یا فقط دیوار می‌کشم و در این خانه زندگی می‌کنم شما اگر بخواهید در این خانه زندگی کنید باید مقدمه‌اش فراهم شود، ستون، هدف نیست سکونت در این مکان هدف است اما تا ستون نزنيم چگونه می‌توانيم زندگی کنيم؟. مقدمات گاهی خیلی مهم و واجب هستند که نباید از آنها غفلت کنیم بعضی‌ها فریب می‌خورند یعنی فکر می‌کنند اگر چیزی نام مقدمه به خود گرفت حتماً از نظر این‌که مقدمه است اهمیتش کم است اما گاهی همان مقدمه اهمیت وافر و جدی دارد که در بحث اعتقادی هم زیاد مطرح می‌شود مثلاً اگر به من بگویند اندیشه اسلامی [یا مبانی نظری] مهم‌تر است یا اخلاق؟ خیلی‌ها می‌گویند "مبانی" مثلاً اثبات وجود خدا مهم است اما من می‌گویم "نه" با این استدلال که شناخت خداوند متعال، شناخت پيامبراكرم(ص)، شناخت معاد و عصمت و همه اینهایی که مبانی فکری آدم را تشکیل می‌دهند برای چه هستند "ليُزَكِّيهِمْ"2حالا اینها شدند مقدمه و تزکیه و انسان‌سازی شد ذی‌المقدمه، ذی‌المقدمه مهم‌تر است یا مقدمه؟ ما منکر اهمیت مقدمه نیستیم اما فریب می‌خوریم بعضی‌ها می‌گویند این مباحث مهم‌تر است ولی من در درس‌ها عمداً می‌گویم درسی مهم‌تر از اخلاق نداریم. اخلاق مهم‌ترین است اگر کسی گفت: پس توحید چه می‌شود؟ جواب می‌گوییم توحید برای این است که وقتی خداوند متعال را شناختی متخلق شوی یعنی بعد از شناخت خداوند "جلَّ اسمه" و پیامبر اکرم(ص) و ارسال رسل و هدایت‌های آن‌ها و آموزه‌های دین، تازه آدم شوی؛ این، هدف است. آنها به خاطر این است که من آدم شوم، غیر از این نیست، هدف پیامبران این نبوده که فی نفسه بگویند "ما هستیم"، بلکه "ما آمده‌ایم تا هدایتتان کنیم". پس این نکته مهم است که ما در بحث‌ها دقیقاً مقدمات را سر جای خودشان بگذاریم، ذی‌المقدمه هم سر جای خودش و اهمیت هر کدام را درست تبیین کنیم این تبیین نیاز به این دارد که اولاً برای خود استاد مبیّن شده باشد ثانیاً با استدلال و مثال برای مخاطبم بتوانم آن‌ها را جا‌بیندازم، اگر من بتوانم آرام‌آرام قطعات آن پازل را سرجایش بگذارم این شکل، ماندگار می‌شود مثل بازی با مهره‌ها که هر چه مهره‌ها را بیشتر روی هم بچینیم تا بالا برود کار سخت‌تر می‌شود اگر مهره‌های پایین را درست نگذاشته باشیم خیلی زود می‌ریزد. در بحث تدریج، فقط "کمیت" در نظر نیست که مثلا "کم‌کم" بگوییم بلکه مقداری هم بحث "کیفی" است، کیفیت مباحث باید به گونه‌ای طراحی شود که مباحث اولیه از کیفیت لازم برخوردار باشند و به اصطلاح هر قطعه‌ای دقیقاً سر جای خودش قرار بگیرد مثل ساختمان که اگر فونداسیون آن از استحکام لازم برخوردار نباشد حتی اگر یک طبقه هم بسازید فرو می‌ریزد چه رسد به یک برج. و وقتی هم که ریخت یعنی اثر، ماندگار نیست، اگر مبانی فکری جوان را بخواهیم ماندگار کنیم باید زیر بنای درستی بسازیم. داشتن برنامه و طرح درس: در این‌جا بحث برنامه و طرح داشتن در ارائه درس‌ها هم مطرح می‌شود معلمی که طرح و برنامه ندارد نمی‌تواند موفق باشد و لو الان حرف‌های خوبی هم بزند، منتها مثل حرف‌های خوبی است که به هم ارتباطی ندارند یعنی نتوانسته است ارتباط آنها را به هم نشان دهد گرچه در اصل ارتباط هم داشته باشند؛ این نقش معلم است که دانه‌دانه حلقه‌های زنجیر را به هم وصل کند با این مثال که سر زنجیر را به دست دانشجو بدهد تا سر دیگر آن انشاالله به "هدف خلقت" متصل شود و دانشجو را به مقصد برساند پس پایه‌ها را باید درست گذاشت، مهرة اولیه را که درست بگذاريم مهره‌های بعدی را که می‌گذاریم خیالمان راحت است، لااقل سقوط به این سرعت حاصل نمي‌شود. تكرار مباحث: از دیگر عوامل ماندگاری اثر تکرار مباحث است ولی نه تکرار مخل، مملّ و بی‌خاصیت. بعضی از اساتید تکرار دارند اما تکرار بی‌فایده، زیاد تکرار می‌کنند و اعصاب دانشجو خورد می‌شود. مخاطب می‌گوید ما این همه گیج نیستیم بحث را فهمیدیم، پس تکرار به اندازه لازم است. تکرار مباحث مهم یعنی اینکه از اثری که می‌خواهم در ذهن تو بگذارم مطمئن می‌شوم و سپس رد می‌شوم. به تنوع در تکرار هم تأکید می‌کنم و لو به زبان يا بیان دیگری باشد، مثلاً با مثال دیگر هدف اصلی را تکرار کنیم؛ پیام اصلی دائماً تکرار ‌شود. شاید طرف مقابل هم متوجه نشود ولي این‌گونه سخنرانی و صحبت‌کردن به جسم و جان او رسوخ مي‌كند، اثر، ماندگار می‌شود، اثر تا رسوخ نکند ماندگار نمی‌شود پس ما باید به این نکته مهم نیز توجه کنیم. مثلاً روش خلاصه‌گویی؛ درس قبلی را از دانشجو بپرسیم؛ جلسة قبل چه گفتیم؟ این خلاصه‌گویی نوعی تکرار و نوعی زمینه‌سازی برای بحث دیگری است که می‌خواهيم بگویيم و نیز نوعی ارتباط برقرار کردن بین حلقه‌های زنجیر است. نمی‌توانم بگویم هفته قبل هر چه گفتم تمام شد این هفته بحث دیگری را می خواهم بگویم، وقتی می‌گوییم معلم باید طرح و برنامه داشته باشد یعنی باید تمام جلسات درس با هم مرتبط باشند. ساختار، واحد است و لو عنوان‌ها در ظاهر با هم سازگار نباشد، معتقدم معلم باید بتواند بگوید این درسی را که در جلسه هفتم یا هشتم می‌گویم چه ارتباطی با صحبت‌های جلسة اول دارد این را بداند و بتواند بگوید، وگرنه فکر معلم ساختار ندارد و منسجم نیست بلکه پراکنده است امروز راجع به یک موضوع، فردا راجع به موضوع دیگر و نمی‌تواند ارتباط دهد، اگر معلم نتواند ارتباط دهد دانشجو به طریق اولی نمی‌تواند؛ و وقتی نتواند رابطة بین مسائل را برقرار کند ماندگاری از بین می‌رود. یکی از روش‌های تقویت حافظه پیوند‌زدن معلومات انسان به یکدیگر است اطلاعات مختلف را به یکدیگر پیوند بزنیم و لو این پیوند در ظاهر اولیه منطق هم نداشته باشد ولی صرف پیوند زدن مثل شرطی‌شدن سگ آقاي پائولوف است آقای پائولوف که یک دانشمند است سگی داشت که هر وقت می‌خواست به او غذا بدهد زنگی را به صدا در می‌آورد سگ صدای زنگ را که می‌شنید می‌آمد و غذایی که جلویش ‌گذاشته بود را می‌خورد، هر زمانی که این زنگ را به صدا در می‌آورد چون سگ می‌خواسته غذا بخورد آب دهانش راه می‌افتاد، یکبار فقط صدای زنگ را در می‌آورد ولی دیگر غذایی جلوی او نمی‌گذارد باز می‌بیند سگ منتظر غذاست و مثل این‌که غذا را دیده باشد با صداي زنگ آب دهانش راه می‌افتد. این یعنی شرطی‌شدن. پس یک روش تکرار، پیوند ‌زدن‌ است وقتی درس‌ها را به هم پیوند می‌زنیم بین آن‌ها ارتباط برقرار می‌کنیم؛ بله صدای زنگ با غذا بی‌ربط است ولی این پیوند بی‌ربط باعث شده این اتفاق بیفتد و اثری که باعث می‌شود او احساس گرسنگی کند حاصل می‌شود. در درس‌ها هم همین‌طور است ما اگر بتوانیم پیوند برقرار کنیم خیلی مؤثر است. پس خلاصه‌گویی درس قبلی، ذکر نکات برجستة هر درس [مثل سوتیترها كه در مجلات است] که در درس‌ها فراوان موجود است نوعی تکرار مفید است. البته یادمان باشد دانشجو نمی‌تواند نکات برجسته و مهم درس را به طور دقیق تشخیص ‌دهد و این معلم است که می‌داند کجای درس مهم است و باید روی آن تأکید شود. اگر بگوییم "بچه‌ها این نكته خیلی مهم است دقت کنید" این تعبیر ما حواس مخاطب را جمع می‌کند؛ آنگاه نکته مهم را بگوییم. بعضی معلم‌ها می‌گویند این نكته را بنویسید و خودش هم نکتة مهم را روی تابلو می‌نویسد. برجسته‌کردن نکته مهمی است و چون مرتباً به نکات برجسته تأکید می‌کنید این یادآوری اثر را بیشتر ماندگار می‌کند. پرسش از مطالب قبلی هم که از اصول مهم و مورد توجه در ارزیابی‌هاست؛ خود، یعنی تکرار. تأکید بر نکات کلیدی: درس نیز بسیار لازم و از نکات مهم و تاثیرگذار است. می‌دانیم که بعضی از موضوعات، کلید بحث هستند که اگر این مطلب فهمیده نشود و جا نیفتد بقیة مطالب هم جا نمی‌افتد؛ تا این نکته کلیدی را متوجه نشود چه بسا مشکلات فکری‌اش حل نشود. مثلاً در بحث مراجعه به قرآن یک نکته کلیدی داریم و آن این است که قرآن بدون مراجعه به معصوم(ع) به درد شما نمی‌خورد: "لَنْ‏ يَفْتَرِقَا"3 اگر استاد به نکات کلیدی توجه کند و به دانشجو منتقل کند؛ گویا شاه‌کلید را به مخاطب داده ‌است. در بحث‌ها و علوم مختلف هم این نکته را داریم، مثلاً در مباحث فلسفه احکام یک نکته کلیدی داریم که خیلی‌ها به آن توجه نمی‌کنند سؤالات فلسفة احکامی که جوانان می‌پرسند مثلاً چرا نماز صبح دو رکعت است؟ چرا نماز را بلند می‌خوانیم؟ چرا وضو این‌گونه است؟ چرا طلا برای مرد حرام است؟ چرا چرا چرا؟. چون نکات کلیدی را به اینها یاد نداده‌ایم مرتب سؤالات زیادی در ذهنشان است اما اگر شما مغز این سؤالات را شناسایی کردید و نکتة کلیدی پاسخ همه را ارائه کردید [یعنی توجه به تعبدی بودن احکام و منطقی بودن تقلید در احکام است] و این مسئله را براي جوان جا انداختیم دیگر خیلی ذهنش متوجه این نیست که چرا مرد با صدای بلند نماز می‌خواند و زن آهسته؛ این، تعبّد است و لازم نیست برایش دلیل بتراشید. از استادی پرسیدیم چه جوابی به سؤال وجوب بلند خواندن نماز صبح براي مرد می‌دهید؟ گفت: "ما وظیفه داریم نماز صبح را بلند بخوانیم تا آنهایی که خواب هستند بشنوند و بیدار شوند!" این استدلال یعنی نفهمیدن مغز کلام، گفتم اگر کسی آنجا نبود می‌توان آهسته خواند؟ چیزی نگفت گفتم: اگر نماز صبح قضا شد و ظهر قضای آن را بخوانی باز هم باید بلند خواند چرا؟ مردم که بیدارند خواب هم که باشند باید نماز ظهر را آهسته بخوانید، چرا؟ جوابی نداد چون نمی‌داند که فلسفة احکام چیز دیگری است و گفته‌های ما بافته‌های ذهنی ما است نه دین. اگر توانستید منطق تعبد را جا بیاندازید جوان به جای پاسخ یک سؤال فلسفه احکامی پاسخ صدها سؤال مشابه را گرفته است... . خلاصه آنکه اگر استاد درست به جلو حرکت کرد اثر در ذهن مخاطب ماندگار می‌شود... . 1. بحارالانوار، ج2، ص242، ح35. 2. بقره/ 129 و آل‌عمران/ 114 و جمعه/2. 3. بحارالأنوار، ج‏2، ص 285.