سئوالات ذهن/تاريخ بگوييم نه آمار!

By:

Jan 1, 1970

سئوالات ذهن در نيمسال دوم سال تحصيلي 87-86 براي دانشجويان دانشكدة كشاورزي كرج كلاس تاريخ اسلام داشتم. معمولاً جلسات اول و دوم براي آشنايي بيشتر با دانشجويان و مطالعه رفتارشان و تأثيرگذاري بيشتر، آنان را زير نظر مي‌گرفتم. هفته سوم بود كه دانشجويي كه حجاب معمولي داشت و در رديف وسط مي‌نشست، توجه مرا به خود جلب كرد. او با قيافه‌اي رنجور، زرد و ضعيف، با دقت زياد به مطالب گوش مي‌داد. در پايان كلاس ديدم به فكر فرو رفته و با نگاه تيزش مي‌خواهد مطلبي را بيان كند، در حالي كه دفتر و وسايلم را جمع مي‌كردم، با نگاهي به او فهماندم كه اگر مطلبي هست من آماده‌ام. نزديك آمد و گفت:‌ سئوالاتي كه در كلاس مطرح مي‌شود درست همان‌هايي است كه در ذهن من خطور مي‌كرد، من پاسخ‌هايم را از مطالب شما مي‌گيرم. و به نوعي از من و مطالب مطرح شده قدرداني كرد. در طول ترم هم غالباً بعد از پايان تدريس سئوالاتي مطرح مي‌كرد و با هم بحث مي‌كرديم. گاهي نيز كتاب‌هايي در اختيار او قرار مي‌دادم تا خودش با مطالعه به نتيجه مطلوب برسد. تا اينكه در يكي از جلسات پاياني با شادي توأم با نگراني گفت: خانم قرعه سفر كربلا به نام من خورده و اشك‌هايش جاري شد و مرا نيز تحت تأثير قرار داد. گفتم خوش به حالت، امام حسين(ع) تو را طلبيده، در پاسخ گفت: اي كاش پابوس امام حسين(ع) و شهداي كربلا بروم و بعد از آن زنده نباشم، چون احساس مي‌كنم پس از بازگشت نتوانم آدمي باشم كه امام حسين(ع) مي‌خواهد، چون رعايت شئونات اسلامي در محيط و جامعه و خانواده كار بسيار سختي است. من در حالي كه شديداً متأثر شده بودم، گفتم: اين حرف را نزن تو انتخاب شدي و بايد اين راه را طي كني و حتماً مي‌تواني. سر جلسه امتحان ديدم اين دختر چادر مشكي سر كرده، وقتي او را ديدم خدا را شاكر شدم و گفتم: دخترم آسماني شدي، چقدر با چادر زيبا و خانم شدي. بعد از امتحان بسيار با هم صحبت كرديم و كتاب‌هايي را كه از من امانت گرفته بود، به من برگرداند. يكي از كتاب‌ها را كه بيشتر از همه توجهش را جلب كرده بود، به او هديه كردم و با خداحافظي از هم جدا شديم. *** **** **** تاريخ بگوييم نه آمار! نامه يكي از دانشجويان تا قبل از اين كلاس، هر جا اسمي از تاريخ برده مي‌شد براي من كسل كننده بود. چون فقط در حال حفظ اسم و تاريخ تولد و وفات و كارهاي انجام شدة اشخاص بوديم، به طوري كه وقتي اسم تاريخ مي‌آمد، با دوستان به شوخي مي‌گفتيم، كه بود، چه كرد، سرانجامش چه شد؟! اصلاً انگار تاريخ يعني گذشتگان و حفظ كردن اسامي آنان. اين قضيه آن‌قدر روي من تأثير منفي گذاشته بود كه وقتي برگه‌هايي به ما دادند تا نظراتمان را دربارة تاريخ بنويسيم، من نوشتم: «اطلاعات زيادي دربارة تاريخ ندارم.» و اين بهترين جمله‌اي بود كه مي‌توانستم بنويسم و از بي‌علاقگي‌ام نسبت به تاريخ چيزي نگويم! اما در اين كلاس تا حد زيادي نظرم نسبت به تاريخ تغيير كرد. چون در كلاس بيشتر به تحليل وقايع مي‌پرداختيم تا حفظ اسامي و سال‌ها و قرن‌ها و من هم فكر مي‌كنم دانستن اسم و سال تولد و وفات يك نفر چه اهميتي مي‌تواند داشته باشد. وقتي از طرز فكر آن شخص بي‌اطلاعيم؛ يا يك رويداد را چندين بار بخوانيم، بدون اينكه در مورد آن فكر كنيم و از آن عبرت بگيريم. مثلاً همين تاريخ اسلام، همة‌ ما چندين مرتبه وقايع تاريخي اسلام را شنيده‌ يا خوانده‌ايم، ولي چندبار به اين توجه كرده‌ايم كه مثلاً چرا امام حسن(ع) صلح كرد، چرا امام حسين(ع) قيام كرد؟ اين كلاس باعت شد نسبت به خيلي مسائل تاريخي، خصوصاً تاريخ اسلام، به فكر بيفتم و با جرياناتي كه در حال حاضر رخ مي‌دهد، مقايسه كنم. اين نظر كلي‌ من نسبت به كلاس بود، ولي به صورت جزئي، از بعضي جلسه‌ها و بحث‌ها كه در كلاس مي‌شد، خيلي خوشم مي‌آمد تا جايي كه هفته‌ها به آنها فكر مي‌كردم و با دوستانم به بحث دربارة آنها مي‌پرداختيم و هنوز هم مرا به خود مشغول كرده‌ است؛ مثلاً بحث مربوط به جاهليت مدرن ـ بحث راجع به ظهور امام زمان(عج) ـ جلسه‌اي كه قرار بود در يك جدول، خصوصيات افرادي كه به كمال رسيده‌اند و خصوصياتي كه باعث سقوط افراد شده‌ را بنويسيم ـ دوران كودكي پيامبر و سختي‌هايي كه در آن دوران كشيده بود و با اين حال به عالي‌ترين درجة كمال رسيد. اما در كل من فكر مي‌كنم وقتي اين گونه علوم به صورت درس و امتحان و نمره در ‌آيند، از اهميت آنها كاسته مي‌شود و به اصول آنها توجهي نمي‌شود. مثلاً در كتاب‌ها از كلمات عربي يا خيلي پيچيده استفاده مي‌شود و گاهي اوقات آن‌قدر نامفهوم هستند كه با چندين بار خواندن هم نمي‌توان مفهوم آنها را درك كرد. از طرفي ديگر دانشجويان از ترس كم شدن نمره اعتقاد واقعي و قلبي خود را بيان نمي‌كنند.