try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: سه شنبه, 28 خرداد, 1398

مهارتهاي زندگي و بهداشت رواني (2)

Send to friendSend to friend

قبلاً تا حدودي يك تصوير كلي از وضعيت سلامتي آدم‌ها ارايه داديم. حال مي‏خواهيم مقداري دقيق‏تر درباره نشانه‏‏هاي بيماري و ويژگي‌هاي بيماري صحبت كنيم؛ چه علائم و چه مشكلاتي آن زنگ خطرهايي هستند كه مي‏توانند ما را هوشيار كنند به اين كه توجه داشته باشيم پيش از آنكه مسائل به شكل بحراني و حاد مطرح شود، جلويش را بگيريم. چون قرار ما اين شد كه يك بخش از مأموريت ما، حفاظت از سلامت و بخش مهم‏تر آن، ريشه‏كن كردن عوامل بيماري‏زاست و يك بخش بسيار بااهميت، پيشگيري است. پس بايد قبل از اينكه نطفة بيماري منعقد شود، به مقابله برخيزيم و پيشگيري كنيم. به نظر شما اين نشانه‌ها و اين ويژگي‌ها چيست و اين علائم هشدار چه مي‌تواند باشد؟

علايم هشدار دهنده از نگاه انجمن كانادايي
1. در خود فرورفتن
اولين علامتي را كه اين انجمن ارائه مي‌كند، در خود فرو رفتن است. قاعده طبيعي اين است كه آنچنان در خودمان غرق نشويم كه از محيط پيرامون فاصله بگيريم و نتوانيم با محيط پيرامون خودمان مبادله سازنده اي داشته باشيم. بعضي افراد هستند كه به تدريج و آرام آرام از واقعيت‌هاي اجتماعي و محيطي فاصله مي‌گيرند، تمام نگاهشان متوجه خودشان مي‌شود و بعد از يك مدتي، با قطع رابطه با واقعيت، به يك جهان كاملاً شخصي و جدا از واقعيت پناه مي‌برند. آيا اين به معناي فكر كردن است؟ يعني شما وقتي در ماشين نشسته ايد، در خانه تان نشسته ايد، در هواپيما نشسته‌ايد و راجع به يك موضوعي فكر مي‌كنيد، ممكن است يك ساعت، دو ساعت راجع به مسأله اي فكر كنيد و اصلاً توجه تان به پيرامونتان نباشد. آيا اين معنايش اين است؟ آيا اين فردي كه اين علامت را دارد، نشانة عدم سلامت اين فرد است؟ يا در بحث سير و سلوك برخي افراد حالت‌هاي عزلت جويانه و كناره جويانه را براي تربيت مطرح مي‌كنند و در عين حال افراد خوبي هم هستند. آيا اين عزلت‌گيري به معناي فرو رفتن در خود است كه نشانه عدم سلامت رواني است؟ در پاسخ بايد گفت اينها خيلي متفاوتند. يك وقت يك كسي خودش را جهت‌مند از ديگران كنار مي‌كشد تا به يك مقصد بالاتر برسد، ولي رابطه اش را با ديگران قطع نمي‌كند؛ به نوعي خودش را مديريت مي‌كند؛ اين فرق مي‌كند با كسي كه از واقعيت‌هاي اجتماعي به جهان دروني اش پناه مي‌برد. اگر من در اين مورد دوم مثال بزنم، شما توجه خواهيد كرد كه تفاوت‌ها چقدر آشكار است. بگذاريد مثال بزنم، حتماً خانم‌ها و آقايان اين پديده را فراوان ديده اند. آيا تا به حال مواجه شده‌ايد با خانم يا آقايي كه غذايش مرتب مي‌سوزد؟ ممكن است بگوييد بالاخره غذا مي‌سوزد، خوب حواسمان نيست، زير گاز زياد است، غذايمان مي‌سوزد. ديده‌ايد افرادي كه مرتب تصادف مي‌كنند؟ افرادي كه مي‌نشينند پشت فرمان و مرتب تصادف مي‌كنند. ديده‌ايد آدم‌هايي را كه در خيابان راه مي‌روند و مرتب به ديگران تنه مي‌زنند؟ و حتي بر نمي‌گردند عذرخواهي كنند؛ چون اصلاً متوجه تنه زدن خودشان نمي‌شوند. اين يك مثال خيلي كوچك است. حال چه اتفاقي مي‌افتد كه غذا مي‌سوزد، يا ما تصادف مي‌كنيم، يا به ديگران تنه مي‌زنيم و خودمان متوجه نمي‌شويم؟ جنبة روان شناختي آن اين است كه وقتي من غرق در دنياي ذهني خودم هستم، مطمئناً متوجه نمي‌شوم كه غذايي در ديگ هست، شعله ديگ زياد است و اين غذا مي‌سوزد. يا وقتي كه من پشت فرمانم و به تنها چيزي كه نگاه نمي‌كنم، پيرامونم است، مقابلم است، علائم رانندگي و ماشين‌هاي ديگر است؛ و در عالم ذهني خودم سير مي‌كنم كه مطمئناً تصادف مي‌كنم. كسي كه در پياده رو به ديگران تنه مي‌زند، معلوم مي‌شود كه اين حقيقتاً در پياده رو نيست؛ جسمش در پياده رو راه مي‌رود و حواسش جاي ديگر است. در تعبير عاميانه هم مي‌گوييم: «هي آقا! حواست كجاست؟!» اگر اين وضعيت، يك وضعيت عادي است و براي همه ما اتفاق مي‌افتد و خيلي چيز مهمي نيست، بالاخره ما همه غذا مي‌سوزانيم، تصادف مي‌كنيم، به كسي تنه مي‌زنيم، يا به ما تنه مي‌زنند، اينها خيلي مهم نيست؛ اما اگر كسي سبك زندگي اش مدام تصادف كردن با ديگران باشد، اينجا ديگر صحبت سبك زندگي است. اگر كسي سبك زندگي‌اش مدام سوزاندن منافع خودش باشد، معلوم مي‌شود حواسش به واقعيت نيست. اصلاً در جهان واقعي زندگي نمي‌كند. اين آدم در خودش فرو رفته است. به چه توجه دارد؟ به همان تعارض‌هايي كه قبلاً گفتيم. آنجا گفتيم عدم تعارض، حل تعارض. آدمي كه با خودش كشمكش دارد، با خودش كشتي مي‌گيرد، ديگر حواسش به جايي نخواهد بود. آن حواسش اين است كه الآن چه شد؟ فلاني چه گفت؟ من چه كردم؟ اين اشتباه چه بود؟ آن اتفاق چرا افتاد؟ همه‌اش در حال جنگ كردن با اينهاست و حواسي براي بيرون نمي‌ماند. بنابراين اين در خود فرو رفتن، هم با آن عزلت جويي و انزوا جويي عامدانه كه كسي براي اصلاح خودش انتخاب مي‌كند متفاوت است و هم يك شكل مرضي دارد كه فرد به جاي اينكه در واقعيت زندگي كند، مدام برگشت مي‌كند به عالم درون خودش و اين جنبه منفي و تعارض آميز دارد. همه اش در حال كشمكش است.
حال آيا مي‌توانيم بگوييم كه مسأله سير و سلوك، يك حالت در خود فرو رفتگي مفيد و اثردهنده است. و مثلاً سوختن غذا، در خود فرو رفتنِ مضر است؟
در پاسخ بايد گفت اصلاً سير و سلوك، مبنايش در خود فررفتن نيست. ببينيد شما يك وقت با واقعيت ارتباط داريد، روابطتان با ديگران تنظيم است، هوشياريد، حواستان جمع است، ولي توجه نمي‌كنيد. شما كس ديگري را مي‌بينيد، ولي ترجيح مي‌دهيد در خلوت خودتان باشيد. يك وقت شما واقعيت را مي‌بينيد، اما مايليد كه خلوت خودتان اولويت داشته باشد. مثلاً كسي كه دل از دنيا مي‌كنَد، همين است. پول برايش ارزشي ندارد؛ نه اينكه او نياز ندارد، پول برايش ارزشي ندارد. اما در خود فرو رفتن، عكس اين قضيه است. اينجا اينقدر جنبه‌هاي زندگي دروني، جدي و فشارآور است كه فرد اصلاً ديگران را نمي‌بيند، ديگران را حس نمي‌كند. دنياي حقيقي او مي‌شود دنياي دروني‌اش، نه دنياي بيروني. كساني كه اهل سير و سلوك هستند، اگر غذا كم مي‌خورند، انتخابي كم مي‌خورند؛ اما آنها اصلاً توجهي ندارند كه غذايي هست يا نيست. سر غذا نشسته ـ البته من يك شكل بسيار وخيم آن را عرض مي‌كنم ـ شما بيماران سايكوتيك را ببينيد، من اين مثال را مي‌گويم براي فهم موضوع و منظورم اين نيست كه در خود فرورفتن فقط اين است، نه! اين اوجش است، بيمار رواني چه اتفاقي برايش مي‌افتد؟ مي‌بينيد دارد حرف مي‌زند، ولي با چه كسي حرف مي‌زند؟ مي‌بينيد حرف مي‌زند، ولي حرف‌هاي نامربوط مي‌زند. مي‌بينيد جمله‌هايش بريده است. يك چيزي مي‌گويد، مي‌پرد سر يك چيز ديگر. مي‌بيند آن آدمي كه روبرويش نشسته، دارد با او حرف مي‌زند، يعني آن آدم دارد با اين آدم مريض حرف مي‌زند، ولي او مثل اينكه نمي‌شنود. اين يعني قطع رابطه با واقعيت و پناه بردن به دنياي دروني و در خود فرو رفتن اين كاملاً شكل مرضي دارد و متفاوت است.
2. پرخاشگري
دومين ويژگي و علامت هشدار دهنده، پرخاشگري است. كسي كه خشم، هيجانِ پرخاشگري در او ايجاد مي‌شود و او را به انقياد خودش در مي‌آورد و اين تداوم پيدا مي‌كند، نمي‌تواند اين حالت را ترك كند و با اين كار به خودش يا به ديگران آسيب مي‌زند، اين يك علامت هشدار دهنده است. كه شايد خبري باشد، يك اتفاق بدي دارد مي‌افتد يا افتاده است. اين انعكاس همان تسلط بر هيجانهاست. معلوم مي‌شود كه اين هيجان است كه فرد را مديريت مي‌كند. پس دومين ويژگي، خشم و پرخاشگري است. البته اين هم باز به اين معنا نيست كه شما مثلاً عصباني مي‌شويد؛ خوب، بله! بعضي وقت‌ها من مي‌بينم يك خطايي اتفاق مي‌افتد، يك مشكلي ايجاد مي‌شود، خوب عصباني مي‌شوم. شما مي‌بينيد يك اشكال جدي وجود دارد، ناراحت مي‌شويد؛ عصباني مي‌شويد؛ پيگيري مي‌كنيد. خشم و پرخاشگري ريشه‌هاي متعددي دارد و تنها نارضايتي نيست ـ البته اين بحث، فرصت ديگري مي‌طلبد ـ خشم و پرخاشگري مي‌تواند ناشي از نارضايتي باشد، اما شكل‌هاي ديگري از پرخاشگري وجود دارد كه دقيقاً ريشه‌هايش بيماري است. براي مثال، افسردگي، پرخاشگري مي‌آورد. يعني كساني كه اختلال افسردگي دارند، يكي از نشانه‌هايش مي‌تواند پرخاشگري باشد. اضطراب مي‌تواند پرخاشگري توليد كند. چون بي قراري است، كم تحملي است، كم حوصلگي است، بنابراين پرخاشگري توليد مي‌كند. برخي از بيماري‌هاي وخيم رواني مثل اسكيزوفرني‌ها مي‌تواند پرخاشگري بدهد. بنابراين اين طوري نيست كه شما فقط يك علائم و يك عامل داشته باشيد. اين مي‌تواند به شكل‌هاي مختلفي ظهور و بروز داشته و عوامل متعددي هم داشته باشد.
3. هيپوكندريا (خود بيمار پنداري)
سومين نشانه، در اصطلاح علمي، هيپوكندريا است، به معناي خود بيمار پنداري. بعضي از افراد هستند كه بدون اينكه واقعاً بيمار باشند، در جسمشان، دستشان، سرشان، پايشان، معده شان، روده شان، يا در بخش‌هاي مختلفي از بدن، احساس بيماري مزمن وجود دارد. ديده‌ايد بعضي‌ها مرتب به پزشك مراجعه مي‌كنند؟ بعضي‌ها دائم از اين مطب به آن مطب يا در كنارشان يك بسته دارو وجود دارد؟ كساني كه عليرغم اينكه پزشك، تشخيص باليني، اسكن، ام آر آي گواهي مي‌دهند كه سالم هستند، اما اينها همچنان در پي يافتن يك بيماري هستند كه كشفش كنند؟ در واقع اينها به نوعي رنج مي‌برند، منتها اين رنج در ارتباط با خودشان و بيماري و پزشك تعريف مي‌شود كه فرايندهاي پيچيده اي دارد. اين نشان دهندة يك علامت است، اين حكايت از يك مشكلي است. بعضي‌ها هستند كه درد را تحمل مي‌كنند، بدن‌شان آسيب ديده، درد مي‏كشند، اما به خاطر دردشان نق نمي‌زنند، ناله نمي‌كنند، مرتب به پزشك مراجعه نمي‌كنند؛ و بعضي‌ها عليرغم اينكه اين علامت را ندارند، مشتري ثابت پزشك هستند. آن احساس بيماري، آن احساس كسالتِ مداوم و آن احساس نياز به مراقبتِ پزشكي كه بعضي‌ها دارند، اين يك علامت هشداردهنده است كه يك جايي يك اشكالي وجود دارد.
4. خودمداري
مورد بعدي، خود مداري، خودكامگي و استقلال بيش از حد است. همان طور كه فرد در تبعيت مداوم از ديگران دچار مشكل است، يعني كسي را در نظر بگيريد كه هيچ اراده اي از خودش ندارد، مرتب مي‌گويد شما بگوييد من چه كنم؟ بروم؟ بيايم؟ اين كار را بكنم؟ اين تصميم را بگيرم؟ حتي مي‌خواهد تصميم بگيرد، مي‌گويد اين تصميم را بگيرم؟ همان طور كه آن اشكال دارد، قطب مخالفش كساني هستند كه فقط خودشان را مي‌بينند. در جلسة دوستانه، آنها بايد محور باشند؛ در اداره آنها بايد رئيس باشند؛ در خانواده آنها بايد سرپرست باشند؛ در تصميم‌گيري‌ها، حرف آنها بايد ملاك باشد. كساني كه ظرفيت پذيرش نظرِ ديگري و مشاركتِ ديگري را ندارند، اين هم در حقيقت يك نوع نشانه و علامتِ ديگر است. در واقع، يك نوع استقلال بيش از حد و انعكاسي از آن است و بيش از آنكه استقلال طلبي باشد، خودمداري مي‌شود، خودمحوري مي‌شود، خودخواهي خواهد بود. اين كه كسي فكر كند هميشه محور جمع خواهد بود، عقل او، شجاعت او تدبير او مديريت او و همين‌طور همه چيز او ملاك باشد. اين افراد يك ويژگي ديگر هم دارند و غالباً خودشان را برتر هم مي‌بينند. بنابراين در ارتباطاتِ اجتماعي هم دچار مشكل هستند؛ چون شما نمي‌توانيد هميشه يك فرد را تحت هر شرايطي به ديگران تحميل كنيد. وقتي دو نظر مخالف باشد، و دو نفر سبك سنگين كنند، ببينند اين حرفش حرف بي ربطي است، اين آقا به سرعت گروه را ترك مي‌كند و مي‌گويد اينها شايستگي تحمل من را ندارند. نمي‌پذيرد كه يك اشكالي هم ممكن است در من وجود داشته باشد.
عجب و خود برتربيني و در حقيقت تمايلات نارسيستي هم همين است. كسي كه مي‌خواهد خودش باشد، هميشه او باشد؛ دوربين دارد مي‌چرخد، روي كس ديگري نايستد، فقط من! رهبر، من؛ زيبايي، من؛ درايت، من؛ شجاعت، من؛ همه چيز من! خوب، علي القاعده اين مشكل ايجاد مي‌كند.
مي توان گفت ديكتاتوري هم يك بخش وجودي اينهاست البته بايد بگويم، متأسفانه در بحث‌هاي روانشناسي اجتماعي، خيلي از ديكتاتورها را اطرافيان مي‌سازند؛ يعني وقتي زمينه اش را مي‌بينند، آنها هم حمايت مي‌كنند، از او پيروي مي‌كنند و او قدرت مي‌گيرد.
5. بي اعتمادي شديد
مورد بعدي بي اعتمادي شديد است. بايد متوجه شده باشيد كه من دارم براي شما يك پيوستار طراحي مي‌كنم. اين پيوستار دو قطب دارد، قطب‌هاي افراطي و قطب‌هاي تفريطي. شما در كنار اين قطب‌هاي افراطي، مي‌توانيد قطب‌هاي تفريطي اش را هم طراحي كنيد.
مي دانيد بي اعتمادي شديد چيست؟ يك كسي يك قولي را براي شما بياورد، اولين فرضيه اي كه در ذهنتان مي‌آيد چيست؟ مثلاً بنده به عنوان يك همكار يك دوست يك خبري براي شما آوردم. علي القاعده آدم به صورت طبيعي دنبال اين است كه تجزيه و تحليل كند، شواهدي گير بياورد، حوصله داشته باشد و همان ابتداي كار حكمي صادر نكند. اين طوري نيست؟! قاعدتاً اين طور است كه شما وقتي خبري مي‌شنويد، حرفي درباره ديگري برايتان مي‌گويند، اولين چيزي كه به ذهنتان مي‌رسد اين است كه خوب، اگر حالا نپذيريد، مي‌گوييم بررسي مي‌كنيم. اما چيزي كه ما درباره اش صحبت مي‌كنيم، يعني بي اعتمادي شديد، يك نشانه است كه بعضي وقت‌ها شكل بسيار بدي پيدا مي‌كند. مثلاً گاه آقا به خانمش اصلاً اعتماد ندارد؛ خانم به آقا اصلاً اعتماد ندارد؛ توي محيط كار، به همكار بغل دستي اش اعتماد ندارد، زيرزيركي نگاه مي‌كند كه نكند اين چيزي كه مي‌نويسد، راجع به من باشد؛ بايد بروم سررشته اش را پيدا كنم. وقتي ما در اين مناسبات صحبت از بي اعتمادي مي‌كنيم، منظورمان اين است كسي كه در ارتباطش با ديگران، اولين طرحوارة ذهني اش پردازش منفي، بدبينانه و همراه با سوءظن است. ديگران چه مي‌كنند؟ ديگران چه كردند؟ بعد هم، خودشان محور هستند ديگر، فكر مي‌كند كه براي او دارند توطئه مي‌كنند. بي اعتمادي شديد به ديگران مي‌تواند يك شكل وخيم پيدا كند كه شما بعداً نشانه‌هايش را در يك اختلال شديد به نام پارانيون مي‌بينيد. كسي كه فكر مي‌كند عالم هستي پر از دوربين است، همه مراقبند كه او كجا ميرود و ماهواره‌هايي نصب شده كه پيگيري كنند او كجاست و چه كار مي‌كند. حالا آدم با اهميتي هم نيست! خانمش يك تلفن مي‌زند او سراسيمه از خود مي‌پرسد به كي زنگ زد، اين تلفن كي بود؟ احتمالاً اينها نقشه اي دارند و از اين چيزها.
تذكري بدهم اين بحث ما قطعاً احتياج به يك بحث‌هاي تفصيلي و طولاني دارد و من فقط شما را با سرتيترها و يك سري مسائل كلي آشنا مي‌كنم و اين يك بحث خيلي مختصر است كه جامعه كانادايي بهداشت رواني ارائه كرده است. يادتان باشد، اگر كسي بخواهد خودش را تطبيق دهد، ممكن است به انحراف برود. مطمئناً كسي كه الآن سر كارش سالم بوده، در آمد خوبي داشته، خانواده متعادلي دارد و در اين سن و سال توانسته زندگيش را اداره كند، ممكن است مشكلات جزئي هم داشته باشد، ولي هرگز نبايد خودش را با اينها تطبيق دهد. نكته‌اي اضافه كنم كه ما هم در روانشناسي و هم در پزشكي اختلالي داريم به نام اختلال دانشجويي كه وقتي دانشجويان انواع بيماري‌ها را مي‌خوانند، اولين كيسي را كه درباره‌اش تحليل مي‌كنند، خودشان هستند. شما فرض كنيد من راجع به اسكيزوفرني‌ها بحث كردم، كوچكترين بحثي كه راجع به موضوع مي‌شود، مي‌گويد من هم اين طوري هستم و بعضاً دچار مشكل مي‌شوند و احتياج به مراقبت پيدا مي‌كنند. خواندن بحث‌هاي روانشناسي يك اشكال دارد و آن، اين كه حساسيت‌ها را از فرد مي‌گيرد. مثلاً اگر به شما بگويند يك جايي ويروسي هست، مثلاً ويروس آبله‏مرغان، مي‌رويد ماسك مي‌زنيد، سرتان را مي‌بنديد، غذا بياورند كنار مي‌زنيد و... بعد مي‌رويد بيمارستان، مي‌بينيد پرستار دستش را زده بالا، دستكش هم ندارد، ظرف‌ها را مي‌شويد و با همان دست، آبي هم به صورتش مي‌زند و شانه اي هم به سرش! ممارست در اين بحث‌ها، يك مقداري حساسيت‌ها را مي‌گيرد و باعث مي‌شود برخي از دوستان ما هم كه زمينه‏اش را دارند، يك رفتار‌هايي بكنند كه براي ديگران مقداري مسخره باشد. مثلاً يكي از دوستان نقل مي‌كرد كه فلاني كه روانشناس بود و خيلي كارهاي عجيبي مي‌كرد. مثلاً مي‌گفت صبح دوچرخه بچه اش را برداشته، رفته نانوايي نان سنگك را گذاشته روي سرش و با دوچرخه پا مي‌زند به طرف خانه! گفتم خوب حالا تحليل كنيد آيا اين فرد مشكل دارد؟ يا نه، اين آدم هزار بار راجع به مكانيزم‌هاي دفاعي صحبت كرده، راجع به ايفاي نقش در محيط‌هاي اجتماعي صحبت كرده، در ارتباط با ديگران حرف زده، رفتارهاي مرضي را تحليل كرده، خوب الان برايش عادي شده و مي‌داند مردم به او مي‌خندند؛ مي‌گويد چه اهميتي دارد؟ من دارم رانندگي مي‌كنم زودتر برسم خانه ام.
6. بي‌خوابي
مورد بعدي بي خوابي است. ابتدا مقداري توضيح بدهم و بر اساس آن الگوي بي خوابي را براي خودتان ترسيم كنيد. به طور طبيعي، همه ما نياز به يك مقداري خواب داريم و اين البته بسته به شرايط افراد متفاوت است. منتها اين طوري نيست كه يك كسي تمام روز را بخوابد يا تمام شب را بخوابد، و يك نفر اصلاً نخوابد. چندي پيش من ديدم يك خبري را منتشر كرده بودند و گفته بودند كساني كه نمي‌خوابند يا خوابشان مرتب نيست، ممكن است حتي آسيب‌هاي مغزي هم ببينند و يا مغزشان از نظر فيزيولوژيكي سريع‌تر تحليل برود. اينها شواهدي است كه به لحاظ علمي درباره اش گفته شده، ولي من مي‌خواهم در قالب چند جمله، چند تا نكته با اهميت براي شما بگويم:
نكته اول: فرد مي‌تواند اصلاً نخوابد! من شواهدي دارم و افرادي را مي‌شناسم كه اين بزرگواران اصلاً نمي‌خوابند و باور كنيد سلامت آنها از من بسيار بيشتر است. منتها باز هم تأكيد مي‌كنم كه نخوابيدن آنها انتخابي است و مي‌خواهند كه نخوابند؛ يعني اراده مي‌كنند كه نخوابند.
نكته دوم: اينكه ما به ندرت با افرادي مواجه مي‌شويم كه اصلاً نخوابند؛ مگر اينكه يك آسيب ديدگي‌هاي جدي مغزي داشته باشند. غالباً افراد مي‌خوابند، منتها بد مي‌خوابند؛ افرادي هستند دير به خواب مي‌روند. مي‌روند توي رختخواب، اما ساعت‌ها از اين پهلو به آن پهلو، از اين فكر به آن فكر؛ مي‌بينيد در رختخواب ساعت‌ها كلافه مي‌شوند، ولي خوابشان نمي‌برد. بعضي از افراد هستند كه مي‌خوابند، ولي زود بيدار مي‌شوند يا توي خواب بارها بيدار مي‌شوند. بعضي از افراد هستند كه مي‌خوابند، بيدار مي‌شوند، بعد خوابشان مي‌برد؛ بعضي از افراد بيدار مي‌شوند و ديگر خوابشان نمي‌برد، ولي دوست دارند بخوابند. صبح مي‌بيني چشم‌ها پف كرده، قرمز، خودشان خسته و... قاعده اين است كه فرد بخوابد و اين خواب منجر به رفع خستگي روزانه و فعاليت‌هاي گذشته اش باشد و يك روز كاري جديد را با نشاط شروع كند. در صورتي كه به‏نوعي اين خواب آسيب ببيند و فرد دچار مشكل شود، اين هم يك علامت هشدار دهنده است. هم خود اين، انعكاس چند تا مشكل اساسي است و هم زمينه ساز چند تا مشكل اساسي ديگر مي‌شود. بنابراين بي خوابي يك علامت است. دوستان سؤال كرده بودند درباره حرف زدن توي خواب، اينها به صورت عادي مشكلي ندارد. بعضي‌ها خواب مي‌بينند و خوابشان را هم بيان مي‌كنند. منتها اگر حرف زدن‌ها يك شكل ديگري داشته باشد، همراه با تجربه يك سري كابوس‌ها و تكرار صحنه‏هاي وحشتناك در خواب باشد و به بيداري منجر شود و يا رفتارهاي ديگري داشته باشد، علي القاعده آنجا مي‌تواند مشكل آفرين باشد. پر خوابي را اينجا ذكر نكردند، ولي عرض كردم شما مي‌توانيد براي هر كدام از اينها يك قرينه بسازيد. شما همان طور كه مي‌گوييد بي خوابي، كسي كه دوازده ساعت مي‌خوابد، كسي كه پانزده ساعت مي‌خوابد و كساني كه علاقه مند به خوابند، علي القاعده يك هشدار است. در واقع بد خوابي است و بي خوابي تعبير درستي نيست.
7. اضطراب
مورد بعدي اضطراب است. باز من توضيح بدهم منظور از اضطراب چيست؛ چون غالباً ما چند تا حالت را با هم اشتباه مي‌گيريم و درك درستي از موضوع نداريم. منظور ما از اضطراب، حالت ترس بدون علت واقعي است. ترسي كه يك حالت تنيدگي فيزيولوژيك، همراه با بي قراري در فرد ايجاد مي‌كند و فرد منتظر است تا يك اتفاقي بيفتد، اما نمي‌داند چه اتفاقي. گاه براي خودتان يا كسي در اطرافيانتان اتفاق افتاده كه مي‌گويد من بي قرارم، فكر مي‌كنم دارد يك اتفاقي مي‌افتد، بدون اينكه دليلي داشته باشد. اضطراب به صورت موردي، به صورت مقطعي، به صورت گذرا براي همه ما طبيعي است. انسان، بدون اضطراب نمي‌شود؛ مگر اينكه به آن وضعيت بسيار آرماني يك انسان كامل يا نسبتآً كامل برسد و در جوار رحمت الهي اين قدر ايمانش كامل باشد كه به رويدادهاي زميني توجه نداشته باشد. و اِلا مثلاً خبر مي‌آورند يك اتفاقي افتاده، ممكن است شما مي‌خواهيد يك كاري بكنيد كه تا حالا انجام نداده‌ايد، يك تصميم مهم گرفتيد، براي دخترتان خواستگار آمده، براي پسرتان مي‌خواهيد زن بگيريد، براي خودتان مي‌خواهيد تصميم بسيار فوق العاده اي بگيريد و... علي القاعده در اين شرايط همه ما احساس اضطراب مي‌كنيم و اينها آن جنبه علامت خطر نيست. اما كسي كه مرتب، بدون دليل، بدون وجود يك علامت جدي براي توجيه اضطراب، درگير اضطراب مي‌شود، نشان مي‌دهد كه يك كمي مسأله و شكل دارد و بايد به فكرش بود.
8. خيالبافي
مورد بعدي خيالبافي است. انسان بالغ بيش از اينكه در خيالات خودش زندگي كند، در عالم واقعيت زندگي مي‌كند. ما روي زميني حركت مي‌كنيم كه سفت است و هر گامي برمي داريم بايد محاسبه كنيم كه گام بعدي را كجا مي‌گذاريم. در سنيني خيالبافي خيلي طبيعي است؛ به طور مثال خيالبافي در ايام بلوغ خيلي طبيعي است و اصلاً در آنجا يك بحران و فوران خيال است. گويي آتشفشان خيالِ انسان در آن زمان فعال مي‌شود وآن نوجوان، آن جوان، در عالم خيال خودش خيلي فعال، اكتيو و پرمؤونه ظاهر مي‌شود. اما در بزرگسالي در 50، 60 سالگي نبايد اين قدر خيالبافي وجود داشته باشد. كسي به جاي گذر در عالم واقعيت، مرتب در عالم خيال خودش حركت مي‌كند و تصاوير ذهني اش را مبناي تصميم خودش قرار مي‌دهد، اين هم نشانه‏اي از مشكل است.
9. ناتواني و ضعف در كنترل هيجان
10. نوسان‌هاي خُلقي
مورد بعدي نوسان‌هاي خلقي است. منظور اين است كه فرد، مدام در قطب‌هاي مختلف انواع هيجانات و عواطف حركت كند. مثلاً كسي كه خيلي شاد است و در اول صبح از سرحالي در پوست خود نمي‌گنجد؛ دم غروب مي‌بيني برعكس، بسيار كسل و بي حال و بي رمق و ناتوان است. كساني كه نوسانات خلقي شديد را تجربه مي‌كنند، در حقيقت نيازمند توجه هستند.
11. احساس ناتواني
مورد بعدي احساس ناتواني است. علي القاعده انسان سالم به عنوان يك فرد، به عنوان يك عضو فعال، هر كسي در حد وجودي خودش، توانايي براي انجام فعاليت‌هايي دارد؛ مي‌تواند تصميمي بگيرد، مي‌تواند اقدامي انجام دهد، مي‌تواند كاري را پيگيري كند، مي‌تواند منشأ اثري باشد و... كساني كه احساس ناتواني عمومي مي‌كنند و براي انجام يك تكليف ساده، خودشان و ديگران را به مشقت شديد مي‌اندازند، اين هم در حقيقت نشانه اي از وجود يك مشكل است.
12. وابستگي
مورد بعدي وابستگي است من در بحث خودمداري هم اشاره كردم، منتها مجدداً تأكيد مي‌كنم. نياز به پيروي مداوم از ديگران و كسب تكليف از ديگران و ناتواني در اداره كردن جزئيات زندگي خود بدون حضور ديگران هم منبع مشكل هستند.
اينها علامت‌هايي هستند كه هشدار دهنده هستند و توجه ما را جلب مي‌كنند به اينكه بايد در پيگيري و شناخت عوامل بيماري‏زا يا خود بيماري تلاش كنيم، قبل از اينكه بيماري استقرار پيدا كند؛ يا قبل از اينكه عوامل بيماري‏زا بتوانند اثر نهايي و پاياني خودشان را بگذارند، ما را تشويق به مداخله در محيط كنند.