try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 30 آبان, 1397

انقلاب كپرنيكي كانت از ديدگاه شهيد مطهري (قسمت دوم/ پاياني)

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
رضا تقيان ورزنه

نقد انقلاب كپرنيكي كانت:
3. شهيد مطهري نظريات كانت در معرفت‌شناسي را در مقايسة با نظر ماديون يك گام به جلو مي‌داند؛ و كساني كه شناخت را انعكاس عالم خارج در ذهن مي‌دانند، سطحي نگر مي‌داند كه"اصلاً مسأله شناخت را نفهميده‌اند و به نحوة كار ذهن پي نبرده‌اند."1 اما افرادي چون هيوم و كانت را متفكراني مي‌داند كه چشمهايشان را باز كرده‌اند و به نظرية سطحي ماديون دربارة شناخت قانع نشده‌اند، ولي نتوانسته‌اند راه‌ حل مناسبي براي مشكل پيدا كنند. "اينها از آن جهت در اين پيچ و خم‌ها افتاده‌اند كه واقعاً يك بررسي دقيقي روي ذهن انسان كرده‌اند و روي اين معاني و مفاهيم يك‌يك حساب كرده‌اند. و بعد ديده‌اند كه اين معاني و مفاهيم (از جمله عليت) با آن نظريه كه مي‌گويد هر چه در ذهن هست قبلاً در حسّ بوده است و از حسّ وارد ذهن شده است، جور درنمي‌آيد.... پس به هرحال اگر اشتباهي هم كرده‌اند، اين اشتباه بعد از اين بوده است كه اين بررسي دقيق را روي ذهن انجام داده‌اند و اين سؤال‌ها براي آنها مطرح شده است و اشتباهشان ناشي از رسيدن به يك حقيقت و به يك واقعيتي بوده است كه حداكثر نتوانسته‌اند آن‌را توجيه كنند."2
4. كانت گفته است علت پيشرفت علوم رياضي و طبيعي (از جمله فيزيك) وجود قضاياي تركيبي پيشيني در آنهاست؛ و به دليل همين استحكام در احكام كلّي و ضروري پيشيني خود از آنها تمجيد كرده است. اما ظهور و بروز نظرات جديد در فلسفة علم، وجود چنين قضايايي را در آن علوم زير سؤال برده است. براي نمونه: "وي معتقد بود كه قلمرو خاصي از دانش وجود دارد كه هم تركيبي است و هم پيشيني. تركيبي است؛ چون چيزي درباره جهان به ما مي‌گويد؛ و پيشيني است چون به شيوه‌اي مستقل از تجربه حتميتش را مي‌توان توجيه كرد... براي كانت هندسه نمونة اصلي چنين دانش پيشيني تركيبي بود. قضاياي هندسي صرفاً گزارش‌هاي پيشيني نيستند. بلكه توصيف‌كننده ساختار واقعي جهان هستند و بنابراين تركيبي‌اند...(اما) از ديدگاه فلاسفة جديدعلم، قضايا كاملاً متفاوت به نظر مي‌رسند. كانت را نبايد به خاطر ارتكاب چنين اشتباهي سرزنش كرد. در زمان وي هندسه نااقليدسي(non- Euclidean geometry) هنوز كشف نشده بود. براي وي ممكن نبود كه هندسه را طور ديگري بپندارد. در واقع در تمام قرن نوزدهم جز افراد باشهامتي چون گاوس، ريمان و هلم هولتز، حتي رياضيدانان نيز اين نظر كانت را درست مي‌دانستند. امروز به سادگي مي‌توان منشأ اشتباه كانت را مشاهده كرد. "3 منظور اين است كه پيدايش هندسه‌هاي غيراقليدسي نشان داد كه آنطور كه كانت فكر مي‌كرد هندسه داراي قضاياي حتمي و ضروري نيست. زيرا "كانت معتقد بودكه دانش پيشيني با حتميت است وآن را نمي‌توان با تجربه نقض كرد. نظرية نسبيت براي همة كساني‌كه آن را مي‌فهميدند روشن كرد كه اگر هندسه را به مفهوم پيشيني بگيريم چيزي دربارة واقعيت به ما نمي‌گويد. بيان گزاره‌اي كه حتميت منطقي را با دانش ساختار هندسي جهان تلفيق كند، ممكن نيست."4 در خصوص ساير علومي كه كانت بر وجود قضاياي تركيبي پيشيني در آن‌ها مهر تأييد مي‌زد نيز وضع همين‌گونه است.5 از همين رو بر مبناي روش كانت بايد نسخة پيچيده شدة او براي مابعدالطبيعه را براي ساير علوم نيز تجويز كرد. بنابراين تلاش كانت براي اثبات قضاياي تركيبي پيشيني در علوم و رهايي از بن‌بست هيوم از اساس بي‌حاصل بوده است.
5. شهيد مطهري بر خلاف نظرية معروف معتقد است كانت با انقلاب كپرينكي نه تنها به ذهن در شناخت جهان هستي سهم بيشتري نداده، كه حوزة فعاليت آن را بسيار محدود كرده است. از نظر ايشان توانايي‌ها و نقش ذهن در شناخت عالم واقع بسيار بسيار بيشتر از آن چيزي است كه كانت تصوّر كرده است. از نظر كانت ذهن فقط در مرحله اخذ داده‌هاي حسّي و تنظيم آن در قالب‌هاي ذهني (مقولات فاهمه) فعال است. همان‌گونه كه گفته شد "كانت معتقد است كه موضوعات بلاواسطة ادراك، پاره‌اي منبعث از چيزهاي خارجي‌اند و پاره‌اي منبعث از دستگاه ادراك خود ما."6 و به اين معنا ذهن فعال است. امّا نزد متفكران و فلاسفه مسلمان متأخّر از جمله شهيد مطهري، ذهن قبل و در حين اخذ داده‌هاي حسّي خلو محض و منفعل صرف است؛ و پس از ورود داده‌ها به ذهن است كه فعاليتش آغاز مي‌شود. او معتقد است اين داده‌هاي حسّي مبدئي براي فعاليت‌هاي بسيار گسترده و پيچيده‌اي براي ذهن انسان هستند. از جمله شكل‌گيري معقولات اوليه ـ معقولات ثانويه منطقي و مهم‌تر از همه معقولات ثانويه فلسفي،كه عليت وضرورت و وجوب نيز از آن جمله هستند. امّا آيا اين وسعت فعاليت ذهن، واقع نمايي علم وادراك انسان را زير سؤال نمي‌برد؟ نه . زيرا توانايي‌ها و قواي ذهني انسان منتسب به روح او است؛ و به همين دليل ايشان معتقدند بدون پذيرش روح بحث شناخت در فلسفه اسلامي كامل نيست.
6. مي‌دانيم كه دربارة نوع فعاليت ذهن در شناخت عالم خارج و شكل گيري "كليات" درميان حكماي اسلامي دو نظرية مهم وجود دارد. يكي نظرية "تجريد" كه به ابوعلي‌سينا و پيروان او منتسب است؛ وديگري نظرية"تعالي " ملاصدرا. براساس نظرية تجريد، شناخت با شكل‌گيري صورت حسي، صورت خيالي وصورت عقلي دريك سير نزولي تحقق مي‌يابد. صورت خيالي همان صورت حسّي است منهاي بعضي از خصوصيات؛ و صورت عقلي همان صورت خيالي است منهاي بعضي خصوصيات.كار ذهن پس از اخذ دادة حسّي، نوعي پيرايش و تصرّف در داده‌هاي حسّي در يك سير نزولي و كنار گذاشتن ويژگي‌هاي جزئي است؛ و كليات بدين گونه حاصل مي‌شوند. يعني كلّي يك امر مبهم و نامشخص است كه حاصل پيرايش و صيقل‌دادن جزئيات توسط ذهن است. امّا شهيد مطهري معتقد است كه: "تعبيرات امثال خواجه وبوعلي هم به نحوي بوده است كه همين حرف هيوم(درخصوص كليات) را نتيجه مي‌داده است. بدون آنكه بخواهندآن را نتيجه بگيرند. چون آنها مي‌آمدند مي‌گفتند كه كلي ازاينجا پيدا مي‌شودكه در ذهن يك صورتي نقش مي‌بندد(صورت يك فرد جزئي)؛ بعد يك صورت ديگر هم درآن نقش مي‌بندد (صورت يك فرد جزئي ديگر)، بعد هم يك صورت ديگر درآن نقش مي‌بندد، وقتي‌كه خيلي از اين صورت‌ها روي هم نقش بست، اين مشخصات محو مي‌شود واز محو شدن اين‌ها "كلي" به‌وجود مي‌آيد. خوب اگر اين‌جور باشد پس حرف هيوم درست است."7 و برآنند كه: "اين نظريه (تجريد) نظريه سستي است و بعدها به وسيله صدرالمتألّهين كاملاً ردّ شد و نظريه ديگري از سوي ايشان ابراز شد كه يكي از بهترين نظريات ايشان هم همين نظريه است ؛ و آن اين است كه نه صورت حسّي به مرحله خيال بالا مي‌رود و نه صورت خيالي به مرحله عقل بالا مي‌رود."8 بلكه ذهن انسان با يك فعاليت تعالي‌گونه در هر يك از مراحل شناخت، مرحلة بعد را ابداع مي‌كند. يعني وقتي حسّ ما از طريق حواس از عالم خارج متأثّر مي‌شود، و ماهيت شيء خارجي در ذهن تحقّق پيدا مي‌كند، كار ذهن شروع مي‌شود. در اينجا ذهن يك صورت مماثل متناسب با عالم حسّ در عالم حسّ ابداع مي‌كند. سپس قوه خيال از اين صورت، صورت خيالي متناسب با عالم خيال، ابداع مي‌كند و صورت حسّي در مقام خود باقي مي‌ماند. باز وقتي قوه عقل با صورت خيالي مواجه مي‌شود، صورت عقلي متناسب با عالم عقل در عالم عقل ابداع مي‌شود. طبق اين نظريه هر قوه، از صورت قبلي شيء مورد شناخت، يك صورت راقي‌تر و عالي‌تر متناسب با مرتبه وجودي خودش مي‌سازد و به اين ترتيب معقولات اوليه شكل مي‌گيرد. معقولات ثانويه منطقي نيز حاصل فعاليت ذهن روي همين معقولات اوليه است. يعني پس از اينكه معقولات اوليه در ذهن حاصل مي‌شود و وجود ذهني پيدا مي‌كنند، در همان ذهن يك سلسله اوصاف ذهني پيدا مي‌كنند كه اين اوصاف همان معقولات ثانيه منطقي از قبيل كليت، جزئيت و همه مفاهيم منطقي هستند. امّا فعاليت اصلي ذهن كه پايه و اساس شناخت را تشكيل مي‌دهند؛ پيدايش معقولات ثانيه فلسفي نظير عليت، ضرورت، امكان و ساير مفاهيم فلسفي است. در واقع مشكل اساسي هيوم و كانت هم نحوة تبيين پيدايش اين مفاهيم در ذهن بود. اين معقولات نيز حاصل فعاليت ذهن بر معقولات اوليه است. ذهن آنها را از روابطي كه بين معقولات اوليه است انتزاع مي‌كند. يعني باز فعاليت ذهن روي معقولات اوليه.تا اين معقولات اوليه نباشد، هيچ چيزي در ذهن وجود ندارد. مادامي كه هيچ چيزي در ذهن وجود پيدا نكرده است، اصلا ذهني وجود ندارد. فقط قوة ادراكي وجود دارد كه صلاحيت ادراك دارد. به هر نسبت كه برخورد عين با آن قوة ادراكي صورت گيرد، به همان نسبت ذهن درست مي‌شود. قبل از اينكه معقولات اوليه، كه صور محسوسه است در ذهن بيايد، ذهن خلو محض است. "ولي امثال كانت مي‌گويند نخير، بعضي چيزها مستقيماً از حس رسيده است كه آنها ماده‌هاي ادراك و شناخت است و بعضي چيزهاي ديگر اصلا به حس ارتباط ندارد، اينها چيزهايي است كه هميشه همراه ذهن است. يعني ساختمان خود عقل همين است. از وقتي كه انسان آفريده شده است با عقل انسان همراه بوده است. حسيون مي‌گويند همه چيز مستقيما از حس آمده است ولي كانت مي‌گويد بعضي چيزها مستقيما از حس آمده است وبعضي چيزهاي ديگر مربوط به خود ساختمان ذهن است. اما حرف حكماي اسلامي اين است كه آنچه در عقل است قبلا در حس بوده است وازآنجا وارد عقل مي‌شود يابه طور مستقيم يا به طور غير مستقيم. (وحال آنكه حرف لاك وامثال او اين است كه آنچه در عقل است همان صورت‌هاست كه در حس بوده است وبه طور مستقيم به آنجا رفته است.) آنهايي كه به طور مستقيم رفته است همان‌هايي( است) كه معقولات اوليه نام دارد وآن‌هايي كه به طور غير مستقيم رفته است عبارت است از معقولات ثانيه يا انتزاعيات. پس مي‌گويند عقل هم قدرت ساختن مفهوم دارد وهم ندارد. قدرت ساختن مفهوم به طور ابتدا به ساكن ندارد؛ قدرت ساختن مفهوم به معناي اينكه عين صورت اولي را تعميم بدهد( كه امثال لاك هم به آن قائل هستند)دارد. قدرت ساختن مفهوم به معناي اينكه يك مفهوم را پايه قرار بدهد و ازآن، مفهوم ديگري بسازد، دارد."9
7. انكار واقع نمايي علم نيز ازجمله اشكالاتي است كه شهيد مطهري بر نظرية كانت وارد دانسته است. از منظر حكماي اسلامي به ويژة از ملاصدرا به بعد آنچه ذهن درك مي‌كند، با آن واقعيتي كه بلاواسطه ذهن به او رسيده است يگانگي دارد. از نظر آن‌ها حقيقت علم وآگاهي(نسبت به اشياي خارج) حصول ماهيت شئ خارجي در ذهن است.يعني آنگاه كه به چيزي علم پيدا مي‌كنيم، ذات وماهيت آن شئ در ذهن ما وجود ديگري پيدا مي‌كند.10 دقت در نوع نقش وفعاليتي كه حكماي اسلامي به ذهن در شناخت عالم خارج داده‌اند، بيانگر آن است كه اين فعاليت‌ها ذهن را ازعالم واقع دور نمي‌كند. درست است كه ذهن انسان در ساخته و پرداخته شدن معقولات ثانوية منطقي وفلسفي كه پايه‌هاي شناخت ما ازعالم خارج هستند نقش اساسي دارد، اما "اين‌ها معقولاتي است كه ذهن ساخته است ولي از معقولات دست اول گرفته است. اگر معقولات دست اول نمي‌بود، ذهن نمي‌توانست اينهارا ازپيش خود بسازد."11 اما از ديدگاه كانت قضيه از اساس متفاوت است. اول اينكه: خود كانت اصرار دارد انسان راهي به شناخت عالم خارج آنچنان‌كه هست ندارد. انسان از پشت عينكي نظاره‌گر عالم خارج است، كه از روز ازل برچشم او نهاده‌اند و راه خلاصي ازآن ندارد. ديگر اينكه: درشناخت پديداري عالم نيز راهي براي اثبات واقعي بودن آن‌ها وجود ندارد. به تعبير شهيد مطهري: " اگر ساختمان ذهن اينطور باشد كه اين راه برايش باز باشد كه بتواند چيزهايي را خلق بكند كه يا اصلاً در خارج وجود ندارد يا اگر وجود دارد نحوة ديگري است آن وقت به كدام‌يك از ادراكات خود مي‌توانيم اعتماد كنيم."12
8. همة اين‌ها فعاليت‌هاي ذهن در مرحله شكل‌گيري تصورات بود. در مرحله تصديقات ذهن انسان يك حركت و يك نوع سير صعودي دارد. يعني از جزئي به كلّي و از كلّي به جزئي كه از آن به استقراء و قياس تعبير شده است. اما از نظر شهيد مطهري ـ كه به نظر مي‌رسد از ابتكارات ايشان است ـ ذهن يك نوع كار ديگري هم دارد كه آن را "قدرت استنباط" ناميده است. يعني حركت عمقي ذهن از ظاهر به باطن كه اين فعاليت ذهن مربوط مي‌شود به تصديق حقايق ناديدني از طريق آيات و نشانه‌ها. از نظر ايشان "ذهن مي‌تواند به معقولاتي كه آن معقولات وراي حسّ است برسد، و اساساً بسياري از امور مادي هم داخل همين حوزه است. يعني ذهن با نفوذش به آن امر مادي رسيده است. حتي زمان و حركت از اين قبيل هستند."13 و به همين دليل معتقدند كه: "هيوم در اين مورد هم خيلي دقيق شده است. هيوم گفت اصلا چرا من بايد وجود يك جوهر مادي را فرض كنم. من وقتي به حسّ خود اعتماد دارم مي‌بينم يك چنين مجموعه‌اي از اين عوارض وجود دارد. امّا اينكه جوهري وجود دارد به نام مادّه كه اين عوارض در او متمركز است، و اين همه حالات او هستند، اين را نمي‌دانم. او از نظر منطق خودش خيلي هم درست گفته است. ولي ما شك نداريم چنين چيزي وجود دارد. يعني وجود مادّه براي ما يك استنباط است. اين استنباط يعني چه؟ يعني از مجموع اين علائم و نشانه‌ها به وجود چيزي كه هيچ وقت آن چيز به طور مستقيم نمي‌تواند به ما رخ نمايد و اساساً رخش همين‌ها هستند، پي مي‌بريم و به وجودش يقين داريم. پس اين مسأله باز غير از تعميم و گسترش‌دادن است. اين يك نفوذي است است كه ذهن در عمق اشيا مي‌كند. ذهن نسبت به عمق اشيا معرفت پيدا مي‌كند. و حال آنكه اين معرفت را حسّ به او نرسانده است. حسّ آيه‌ها و نشانه‌هاي او را به او نشان داده است."14
با اين توانايي‌هاي ذهن در مرحله تصورات و تصديقات دليلي بر محروم‌ماندن انسان از حقايق ناديدني و به تعبير ديگر حقايق معقول ماوراي طبيعي وجود ندارد. "غيب و شهادتي هم كه ما مي‌گوييم از همين قبيل است، يعني شهادت آيتي است براي غيب. همان نسبتي كه شهادت انسان با غيب انسان دارد، همان نسبت را عالم شهادت با عالم غيب دارد."15
9. شهيد مطهري معتقدند كه اين فعاليت‌ها و اين قواي گستردة ذهن انسان به اين دليل است كه: "مقام ذهن مقام نفس است، مقام روح است و مقام نفس و مقام روح يك مرحله عالي‌تر از مقام مادّه است و هر چه كه در عالم مادّه وجود دارد در روح در يك مقام شامخ‌تر و وسيع‌تر وجود پيدا مي‌كند."16 نيز گفته‌اند: "مسأله معرفت هم جز با مسأله تجرّد روح و اينكه نفس و بدن به يك كمال بالاتر از حدّ مادي رسيده است كه داراي حسّ شده است و باز به يك كمال جوهري بالاتر رسيده است كه داراي خيال شده است و باز به يك مرتبه جوهري بسيار بسيار بالاتر رسيده است كه داراي عقل شده است، يعني عالمي بعد از عالم ديگر و عالمي بالاتر از عالم ديگر را طي كرده است؛ قابل حلّ نيست."17 حكماي اسلامي پس از ملاصدرا به پيروي ازاو براي تبيين صحيح مسألة شناخت، بر نفس و قواي نفس و مهمتر از آن مراتب نفس انسان شأن ويژه‌اي قائل شده‌اند. از نظر آنان " صورت علمي حسي يا خيالي، با همان اندازه‌اي كه دارد، قائم به خود بوده، و در نفس عالم موجود مي‌باشد، بدون آنكه در يك جزء عصب و يا امر مادي ديگري منطبع شده باشد.... بنابر اين صورت‌هاي حسي و خيالي، يك سري جوهر‌هاي مجرد مثالي است كه در عالم مثال وجود دارد، همان عالمي كه نفس با مرتبة مثالي خود درآن موجود است. همچنانكه صورت‌هاي عقلي، جوهرهاي مجرد عقلي‌اي است كه درعالم عقل وجود دارد، و نفس با مرتبة عقلي خود آن‌ها را درك مي‌كند."18 استاد مطهري معتقدند كه ريشة حرف‌هاي ملاصدرا درنظرية شناخت، يعني نظرية "تعالي" در حرف‌هاي عرفاست. يعني "اصل اين مطلب كه مسألة حضرات خمس يا حضرات پنجگانه است واينكه اين حضرات در يكديگر حضور دارند و با يكديگر تطابق دارند، يعني حضور هر عالمي در عالم ديگر از عرفا گرفته شده است. اين مسألة پيدايش حس وخيال و عقل در ما، نه‌اينست كه اگر مي‌گوييم اين مجرد است و اين مادي است اينها يك اموري هستند بسيار متباين با يكديگر. نه. اصلاً وجود يك سير نزولي كرده و آمده است تا حد مادي بودن، دو مرتبه سير صعودي مي‌كند، مي‌رود بالا. همان‌طور كه وقتي از عالم بالا آمده است از هر درجه‌اي كه نزول پيدا كرده است به درجة ديگر و باز از درجه‌اي به درجة ديگر و از درجه‌اي به درجة ديگر خود آن درجات به اين شكل است كه هر درجة بالا محيط است بر درجة مابعد خودش، بعد هم كه صعود مي‌كند و بالا مي‌رود در هر مرتبه‌اي كه قرار گيرد، حكم آن مرتبة قوس نزولي خودش را پيدا مي‌كند، يعني مي‌تواندبر مادون خود احاطه پيدا بكند. خيلي حرف عالي و بلندي است."19
نتيجه:
10. انقلاب كپرنيكي كانت براي توجيه و تبيين اصل عليت و ساير مفاهيم فلسفي و رهايي از بن‌بستي كه هيوم با نقّادي‌هاي خود از اصل عليت و نيز مابعدالطبيعه ايجاد كرده بود، صورت تحقّق به خود گرفت. او با اضافه‌كردن قضاياي تركيبي پيشيني به دو نوع قضيه پيشيني و تركيبي فلاسفة قبل از خود، از جمله لايب‌نيتس(Leibnitz)، و تأكيد بر نقش فعال ذهن در شناخت عالم خارج به ويژه در اخذ داده‌هاي حسّي و تنظيم آنها در مقولات فاهمه، به زعم خود ثابت نمود كه اگر مفاهيمي همچون عليت و ضرورت از تجربه اخذ نمي‌شوند، باكي نيست؛ زيرا پاي آنها در جاي ديگر يعني مقولات پيشيني فاهمه محكم مي‌شود؛ و بلافاصله تأكيد مي‌كرد كه اين مفاهيم فقط در حوزة پديدار‌ها كاربرد دارند؛ و در وراء حوزه پديدارها كارآيي ندارند؛ و درست به همين دليل، يعني كاربرد اين مفاهيم پيشيني پديداري در قلمرو "شيءفي‌نفسه" است كه مابعدالطبيعه دچار تناقضات(antinomies) شده و از تلاش‌هاي خود طرفي نبسته است؛ و راه نجات مابعدالطبيعه نيز دست‌كشيدن از آرزوهاي دور و درازِ پرواز درقلمروي است كه قدرت جسماني وتوان بينايي آن را ندارد؛ واين چنين است كه كانت براي هميشه با آرزوي شناخت حقيقت و مسائل مابعدالطبيعه با عقل نظري خداحافظي مي‌كند و در حوزة پديداراها متوقف مي‌شود. اخلاف كانت برسر ماترك او درفضايي جنجالي به مناقشه برخواستند. نقش فعّالي كه كانت به ذهن داده بود را فلاسفه ايده‌آليست پس از او همچون فيخته(Fichte) و شلينگ(Schlink) به جد گرفتند كه در هگل(Hegel ) به اوج خود رسيد. در حالي كه پوزيتيويست‌ها(Positivists) با بزرگ‌نمايي وجه انكاري فلسفة كانت، و با كوبيدن بر طبل نفي وانكار و يأس و نااميدي، بر هرآنچه غير حسّي و غير تجربي است به انگشت اشاره مهملات نام نهادند.
امّا شهيد مطهري با تأكيد بر نقش فعال و خلّاق ذهن انسان در مسأله شناخت، به دليل انتساب به روح و نيز تعالي از محسوسات به معقولات اوليه و ثانوية منطقي و فلسفي با توجه به قوس صعود و نزول و مراتب وجود، پاي اعتقاد به اصل عليت و ضرورت و كليت و ساير مفاهيم فلسفي و منطقي را در توانايي‌ها و فعاليت‌هاي بسيار پيچيدة ذهن در انتزاع آن‌ها از معقولات اوليه محكم مي‌كند. در ناحيه تصديقات نيز با توجه به قدرت استدلال ذهن انسان در يك حركت و سير عمودي از جزء به كل و از كل به جزء، به ويژه تأكيد بر قوه استنباط ذهن انسان و نفوذ در عمق و باطن اشيا از طريق آيات ظاهر، چگونگي اعتقاد به عالم غيب از طريق عالم شهادت را توضيح مي‌دهد؛ و در عين توصيه به فروتني و تواضع انسان در برابر اسرار بي‌نهايت جهان آفرينش و پرهيز از تكبّر و غرور علمي و عقلي، او را به كشف اسرار جهان هستي اعمّ از عالم شهادت و عالم غيب آنچنان كه هست، اميدوار مي‌سازد و معتقد مي‌شود كه: "ايست جناب كانت به فلسفة ماوراي الطبيعه بسيار بيجا بوده است."20

پي‌نوشت‌ها:‌

1 . مطهري، مرتضي،شرح مبسوط منظومه،ج3،ص278.
2 . همان، ص279-278.
3 . كارناپ، رودلف، مقدمه فلسفه علم، ترجمه يوسف عفيفي، ص271-270.
4 . همان، ص274.
5 . تقيان ورزنه، رضا،چالش آيات تكوين وآيات تشريع در عصر مدرنيته، فصل سوم از بخش اوّل.
6 . راسل، برتراندر، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري،ص975.
7 . مطهري، مرتضي،شرح مبسوط منظومه،ج 1،ص309.
8 . همان، ج3، ص293.
9 . همان، ج 1، ص230.
10 . مطهري، مرتضي،شرح مختصر منظومه،ج1، ص52.
11 . مطهري، مرتضي،شرح مبسوط منظومه، ج 1، ص333.
12 . همان، ج 1، ص243
13 . همان،ج3، ص384.
14 . همان، ص382.
15 . همان، ص386.
16 . همان، ص308.
17 . همان، ص314.
18 . شيرواني، علي، ترجمه وشرح نهايه الحكمه علامه طباطبايي،ج3، ص 45-44.
19 . مطهري، مرتضي،شرح مبسوط منظومه،جلد3،ص311-310.
20 . همان، ج3، ص384.