try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: پنجشنبه, 18 آذر, 1400

تازه هاي انديشه

Send to friendSend to friend

در «مسير مصير ظهور»
دكتر محمد رجبي
يكي از تكيه كلام‌هاي استاد فقيد،‌ دكتر سيد احمد فرديد كه تأكيد فراوان بر آن تعبير داشتند، «در مسير ِ مصير ظهور» بود‌. شايد بسياري از افراد اين‌گونه تصور كنند كه پرداختن به اين موضوع،‌ از نوع مباحثي است كه تا كنون شنيده‌اند و اخيراً‌ نيز به دلايل خاصي،‌ اين مسائل به صورت‌هاي مختلف مطرح مي‌شوند. همانگونه كه روشن است، مي‌توان در مورد موضوع واحد از منظرهاي گوناگون سخن گفت. براي مثال در خصوص يك تابلوي نقاشي، شخصي در مورد سبك هنري آن سخن مي‌گويد؛ ديگري راجع به نوع مواد به كار گرفته شده در آن، و شخص ديگر به برآورد قيمت و ارزش آن پرداخته و در اين باب سخن مي‌گويد.‌ در اين مثال، هر سه در خصوص موضوعي واحد صحبت كرده‌اند؛ ليكن چه تناسبي بين دلّال قيمت گذار و منقّد سبك هنري وجود دارد؟‌ لذا نبايد ميان سخناني كه از منظرهاي گوناگون نسبت به يك موضوع واحد بيان شده‌، خلط مبحث كرد. سخنان مرحوم فرديد درباره ي ظهور، قطعاً از ساحت و منظر ديگري طرح شده بود و ما نبايد اين نكته را فراموش كنيم.
«در مصير ظهور» به معناي آن چيزي است كه باعث تحقق ظهور مي‌شود و «در مسير مصير ظهور» يعني در راه تحقق يافتن ظهور. بديهي است كه در مقابل ظهور، پنهان بودن مطرح است وليكن سوال اينجاست كه چه چيزي مخفي است و بايد آشكار شود؟‌ از ديدگاه حكمت فرديدي،‌ غائب،‌ ساحت حق و حقيقت است. بدين معنا كه با وجود اين كه حق هرگز به طور دائمي كتمان شدني نيست،‌ پوشيده شده است. مطمئنا خورشيد را نمي‌توان پوشاند. بلكه چشم‌هاي ما محجوب و پوشيده شده است. در حقيقت،‌ اين ماييم كه غيبت كرده ايم و در حجاب هستيم و چشم‌هاي خود را خفاش صفت از خورشيد فروبسته ايم و توانايي نگاه به نور را نداريم. تحقق ظهور، كاملا به آمادگي ما براي گشودن چشم‌ها و ديدن نور بستگي دارد. اينجاست كه اين سوال در ذهن نقش مي‌بندد: در چه راهي قدم بگذاريم تا بتوانيم هر چه سريعتر به غيبت خود از حق، پايان دهيم؟!
بايد گفت، عالم،‌ تجليات حق تعالي است و ما نيز ظاهراً چشم داريم و دنياي اطراف خود را مي‌بينيم. اما چگونه مي‌بينيم؟‌ به فرمايش قرآن «يعملون الظاهر من الحياه الدنيا و هم عن الاخرتهم غافلون». لذا مشكل از ديد ماست. پيشتر، به ما گفته شده است:
«برگ درختان سبز در نظر هوشيار / هر ورقش دفتريست معرفت كردگار»
ولي آيا حقيقتاً آن هوشياري وجود دارد تا در اين برگ‌هاي سبز اوراق دفتر معرفت را بخواند؟‌ قطعا اين «مسير مصير»‌،‌ مسير هوشياري است و به تعبيري كه استاد فرديد مي‌فرمودند، ابتدا خودآگاهي و بعد از آن دل آگاهي است.
در روايات اسلامي مي‌خوانيم:‌ تا زماني كه مردم،‌ شايستگي پيدا نكنند، ظهور تحقق پيدا نمي كند. مطمئناً تمام عالم تجلي و مظهر حق تعالي است. ليكن بايد توجه داشت كه تجليات حق ذو مراتب است. در نظر شيعه، انسان كامل، قلب اعتقادات ديني است و تجلي اعظم حق تنها در پيامبر اكرم(ص) و ائمة اطهار وجود دارد. از منظر دكتر فرديد، ديدن امام زمان به معناي انفتاح ساحت وجود و ساحت حضرت حق به روي انسان است، انساني كه قادر به شهود ظهور اعظم حق يعني همان باطن و ذات انسان كامل شده است.
در حقيقت،‌ رسيدن به چنين مقامي براي كساني كه شوق ديدن امام زمان را دارند، امري است لازم و ضروري. لذا،‌ نكته‌اي كه دكتر فرديد در اين باب مطرح مي‌كردند،‌ از ساحت حكمت خودشان، به معناي يكي بودن گشايش افق فردا يعني افق مهدويت، با گشايش افق وجود و برداشته شدن اين حجاب تاريخي مي‌باشد. حجابي كه لايه‌هاي آن در ادوار مختلف بر روي هم قرار گرفته‌اند و در دورة جديد، اين حجاب ضخيم تر و تيره تر از هر زمان ديگري شده است.
سيه ابري كه‌اندر آسمان است / به ياد اعظم آخر زمان است
در هيچ دوره‌اي بسان اين دوره،‌ بشر به وجوه تاريك وجود خود اصالت نداده است.
از منظر دكتر فرديد،‌ غرب هرگز يك نقطه جغرافيايي و يا يك مقطع تاريخي ويژه نبوده است. بلكه غرب، وجهي از وجود است در صورتي كه غايب شود. همانگونه كه كرة زمين در گردش خود، در يك نقطة معين، زماني رو به خورشيد و زماني پشت به خورشيد است؛ وجود ما نيز قطعاً شرق و غربي دارد. قرآن مي‌فرمايد:‌ "فالهمها فجورها و تقويها".
در حكمت خسرواني از شرق و غرب وجود تعبير به وجه نوراني يا اهورايي و وجه تاريك يا اهريمني مي‌شود. البته بايد توجه داشت همان گونه كه چرخش زمين موجب مي‌شود شرق و غرب به طور مطلق وجود نداشته باشد و نقطه‌اي كه هم اكنون شرق است چند ساعت بعد تاريك و تبديل به غرب شود، نمي توان گفت برخي مسائل بالذات پليد و غربي، و برخي امور ذاتاً شرقي و روشن هستند.
عرض بنده اين است كه هر امري مي‌تواند در ساحت غرب و يا در ساحت شرق وجود انسان مطرح شود. در قرآن كريم نيز،‌ بارها از دو واژة نور و ظلمت استفاده شده است:‌ "الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و الذين كفروا اولياء‌هم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات": خداوند ياور و سرپرست و راهبر كساني است كه ايمان آورده‌اند. آنها را از تاريكي‌ها به سمت روشنايي مي‌برد و كساني كه كفر ورزيدند، ياوران و سرپرستان و اولياي‌ آنها طاغوت است و آنها را از نور به سمت تاريكي مي‌برند."
لذا، مي‌توان تاريكي‌ها را روشن كرد و بالعكس، روشني‌ها را تاريك.
از منظر دكتر فرديد،‌ اثبات خداوند عين اختفاي‌ حق است و دلايل اثبات خداوند عين پوشانيدن حضرت حق است.
يار نزديكتر از من به من است / وين عجب بين كه من از وي دورم
شمس تبريزي مي‌فرمايد:‌ تعجب مي‌كنم از اين كه چرا اكثر مردم به اثبات خداوند مي‌پردازند در حاليكه اثبات خالق بسيار سهل و بديهي است. مگر مي‌شود چيزي نبوده باشد و هستي از عدم به وجود آمده باشد؟! هميشه هستي‌هاي ديگر از يك هستي به وجود آمده‌اند. بنابراين، آنچه شناختنش سخت مشكل مي‌نمايد، شناخت خلق است. خلقي كه شديداً متكثر است. لذا، اثبات وجود خدا، عين ظلمت است. شما در هيچ روايتي نخواهيد خواند كه امام زمان ظهور و عالميان را مسلمان مي‌كند. بلكه در روايت مي‌خوانيم كه حضرت فرموده‌اند:‌ "اني أملئت الارض عدلا و قسطا": زمين را پر از عدل و قسط مي‌كنم.
عدالت و قسط بر مبناي حقانيت،‌ به معني تحقق و انفتاح ساحت دين و اسلام است. چراكه اگر عدل و قسط وجود نداشته باشد، دين با تمامي احكام و جزئياتش خلل خواهد داشت. بنابراين، مسير مصير ظهور،‌ مسيري جز مسير عدالت و قسط نخواهد بود. عدالت و قسطي كه به معناي حق است و آن حق، ‌حقي است كه در حجاب تعاريف اصولي متافيزيكي قرار نگرفته و جلوه گاه آن تمام موجودات عالم و جلوه گاه خاص آن،‌ انسان كامل است.
همانگونه كه عرض كردم، در ذات هر انسان هم شرق و هم غرب وجود دارد، اما نكته‌اي كه در تاريخ تمدن غرب اتفاق مي‌افتد، اصالت دادن به ساحت تاريك وجود انساني است. دكتر فرديد از اين مساله، به «فرعونيت جديد» تعبير مي‌كرد. در هر دوره‌اي فرعون‌ها و نمرودهاي بسياري بوده‌اند و ليكن در هيچ دوره، فرهنگي با اين مضمون كه انسان دائر مدار عالم و كائنات و اصل الاصول همة مباني نظري و عملي است، به وجود نيامده بود. به همين دليل،‌ دكتر فرديد، دورة جديد را به دورة خودبنيادي تعبير كرده بودند. يعني دوره‌اي كه انسان، خودش را بنياد و جوهر و ماية همة عالم مي‌پندارد. ژان پل سارتر، اين تفكر را به اوج خود رسانده بود. او معتقد بود، انسان است كه به عالم ماهيت مي‌بخشد. او از عقل به «من»‌ تعبير مي‌كرد و مي‌گفت هر زمان كه «من» خودش را محدود كرد، «جز من»‌ پديد مي‌آيد و اين،‌ «من» هستم كه غير من را تشكيل مي‌دهم.
اين طرز تفكر، همان حجاب اعظمي است كه به اعتقاد دكتر فرديد و بنا بر نصوص قرآني و كتب آسماني، بشر بايد اين دوره از تاريكي را طي كند تا پس از آن انفتاح نور رخ دهد. لذا بشر بايد در اعماق تاريكي فرو برود و احساس فرو رفتن در چاه ويل كند، تا آمادة قدم گذاشتن به دورة بعد شود.
دكتر فرديد،‌ از دورة تاريك آخرالزمان به "دورة قارعه" ياد مي‌كرد و البته اين تعبير از قرآن كريم و آية «القارعه ما القارعه» گرفته شده است. ايشان، واژة قارعه را به لحاظ لفظي و معنايي، مترادف با تاريكي آخرالزمان موجود در سانسكريت و نيز دين زرتشت مي‌دانست. به هر حال، طبق اصطلاح عاميانه، تا كارد به استخوان نرسد، هرگز حركت نمي كنيم، و لذا بايد اين سير به نحوي پيش رود كه موجب انكشاف جلوة اعظم حقيقت مطلق در چهرة انسان كاملي كه امام عصر و اسوه و نمونة كامل انساني است، بشود. از اين جهت، هر چه به ظهور نزديكتر شويم، به پايان غرب نزديكتر شده ايم. البته بايد توجه داشت كه اين سخن، شعار سياسي نيست.
دكتر فرديد معتقد بود انسان بدون تعهد قابل تصور نيست و اين تعهد يا با الله بسته مي‌شود و يا با شيطان. حكيمي كه در مسير مصير ظهور در حركت است، متعهد به الله است. اين تعهد، صور مختلفي خواهد داشت و يك جنبة آن مي‌تواند موضع سياسي باشد.
با گشايش ساحت حق در دوراني كه بشريت بيش از هر زمان ديگر، شاهد سرگرداني‌ها و سرگشتگي‌هايي در عرصة تفكر و به صور گوناگون بحران علمي، بحران فلسفي، بحران هنر، اخلاق، سياست و غيره مي‌باشد؛ اين اميد را داريم كه موجب گشايش روشنايي در چشمان ما شود. اميدواريم خداوند ما را در مسير مصير ظهور توفيق عنايت فرمايد. البته، اين امر شدني نيست مگر با دستگيري و سير رحماني و رحيمي كه خداوند به تناسب مراتب بندگان، به آنان عنايت مي‌فرمايد.
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‌كرد
بايد فيض او هم شامل ما بشود تا اين جريان به سر منزل مقصود متهي شود. ان شا الله تعالي
منبع: رجانيوز

پيش‌تازي شيعه در علوم قرآني
علامه «سيدحسن صدر»، صاحب كتاب «تأسيس‌الشيعة» در اثبات پيش‌تازي شيعه در مباحث علوم قرآني، به «كتاب في علوم‌القرآن» حضرت امام علي(ع) استشهاد مي‌كند.
به گزارش خبرگزاري قرآني ايران (ايكنا)، حجت‌الاسلام و المسلمين دكتر «سيدرضا مؤدب»، مدير گروه علوم قرآن و حديث دانشكده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه قم، در گفت‌وگوي اختصاصي با سرويس انديشه، با موضوع «نقش امام علي(ع) در تاريخ و تدوين حديث»، به مناسبت ولادت مولود كعبه گفت: زماني‌ كه از مصحف حضرت امام علي(ع) ياد مي‌شود، منظور قرآني است كه همراه آن توضيحات، شأن نزول، شرح و بيان آيات آمده است و الا قرآن ياد شده در آن‌جا، دقيقا همين قرآن موجودي است كه ما در اختيار داريم.
عضو هيئت علمي جامعةالمصطفي(ص) العالمية به بررسي اجمالي ديگر آثار اميرالمؤمنين علي(ع) و نقش ايشان در تاريخ و تدوين حديث پرداخت و گفت: اثر ديگري كه از مكتوبات امام علي(ع) باقي است، مجموعه‌اي است كه گاهي با نام «كتاب علي(ع)» يا «جامعه علي(ع)» و يا گاهي با نام «صحيفةالفرائض» از آن ياد مي‌شود.
نويسنده كتاب «تاريخ حديث» با بيان اين مطلب كه اين مجموعه در واقع مطالبي بوده است كه حضرت رسول(ص) املاء و حضرت علي(ع) يادداشت مي‌كرد، افزود: در واقع اين مجموعه در زمان خود پيامبر(ص) شكل گرفته است. امام حسن(ع) از اين مجموعه (كتاب علي(ع)) عبارتي دارند كه در مصادر حديثي ـ از جمله مرحوم مجلسي در «بحارالانوار» ـ آن را نقل مي‌كنند، امام حسن (ع)مي‌فرمايد: «ان العلم فينا و نحن اهله؛ علم و دانش همه پيش ماست». مقصود از عبارت «علم» همان علوم ديني، معرفتي و الهي است كه از آن مي‌توان به حديث هم ياد كرد و بعد امام حسن(ع) مي‌فرمايند «و هو عندنا مجموع كله بحذافيره؛ تمام اين علوم و دانش نزد ماست.» و در ادامه مي‌فرمايند: «و هو عندنا مكتوب باملاء رسول الله و خط علي بيده» اين جمله بسيار مهم است؛ يعني تمام اين علوم كه به دست ما رسيده است مكتوبي كه به املاء پيامبر(ص) و خط حضرت علي(ع) بوده است.
مدير گروه علوم قرآن و حديث دانشگاه قم تصريح كرد: اين مجموعه در دوران‌هاي متعدد توسط امامان معصوم(ع) بر ديگران عرضه شده است و گاهي به آن استشهاد مي‌كردند. «صيرفي» يكي از اصحاب امام محمد باقر(ع) مي‌گويد: «ما نزد حضرت محمد باقر(ع) بوديم، ايشان كتابي را آوردند و فرمودند: «هذا كتاب علي» و عباراتي را نشان دادند و فرمودند: «هذا خط علي و املاء رسول الله» كه اين مجموعه هم نقش بسيار مهمي در شكل‌گيري مجموعه‌هاي حديثي بعدي داشته و از ميراث‌هاي گران‌قدر حديثي بوده كه نزد ائمه(ع) محفوظ بوده است و از طريق آن‌ها مطالبش منتقل شده و مجموعه‌هاي حديثي بعدي شكل گرفتند.
عضو هيئت مديره انجمن علوم قرآن و حديث ايران گفت: اثر ديگري كه به حضرت علي(ع) منسوب است، كتابي با عنوان «كتاب في علوم القرآن» است. اين مجموعه كه در واقع عمدتا مباحث علوم قرآني؛ مانند محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ و يا مطالب تفسيري ديگري بوده است، از حضرت علي(ع) به يادگار مانده است.
ايشان به سخن علامه «سيدحسن صدر» استشهاد كرد و گفت: علامه سيدحسن صدر كه يكي از علماي بزرگ شيعه است و در كتاب «تأسيس‌الشيعه» وقتي مي‌خواهد پيش‌تازي شيعه را در مباحث علوم قرآني ياد كند، مي‌نويسد: «اما سائر انواع علوم القرآن فاول من نوعها و قسمها فهو ايضا علي اميرالمؤمنين ...» ساير علوم قرآن و نخستين كسي كه آن‌ها را تنويع و تقسيم كرد، حضرت علي(ع) است و ياد مي‌كند كه اين مطالب به نام علوم قرآن بوده و مجموعه‌اي بوده است كه از حضرت علي(ع) رسيده است. احتمال مي‌رود كه اين مجموعه‌اي كه به نام علوم قرآن بيان مي‌شود، بخشي از همان «كتاب علي(ع)» باشد و يا ممكن است خود مجموعه‌اي مستقل باشد كه به دست ما رسيده است.
حجت‌الاسلام مؤدب با اشاره به «اخ القرآن» (نهج‌البلاغه)، تصريح كرد: آخرين مجموعه‌اي كه به دست ما رسيده است و امروزه جامعه علمي ما بيشتر از آن بهره مي‌برند و مهم‌تر است، مجموعه‌اي به نام «نهج‌البلاغه» است. اين اثر بخشي از خطبه‌ها، نامه‌ها و كلمات حضرت(ع) است كه عمدتا در آن دوران 5 ساله حكومت رسمي ايشان بيان شده است. آن دوراني كه مردم بيشتر به ايشان رجوع داشتند.
وي با اشاره به اين‌كه بخش قابل توجهي از نامه‌ها، خطبه‌ها و كلماتي كه از ايشان صادر شده است، در كتاب شريف «نهج‌البلاغه» جمع‌آوري شده است، خاطرنشان كرد: زحمت اين كار را «سيد رضي» از علماي بزرگ شيعه در قرن 5 كشيده است و امروزه در اختيار ما قرار دارد. هم‌چنين بر اين كتاب شرح‌هاي فراواني نوشته شده است. به طوري كه آقا بزرگ تهراني در كتاب «الذريعة في تصانيف الشيعة» از 150 شرح و علامه اميني در كتاب «الغدير» از 80 شرح نام مي‌برند كه بر اين مجموعه نگاشته شده است.
عضو هيئت علمي جامعةالمصطفي(ص)العالمية در ادامه سخنانش گفت: آثار ديگري هم، هم‌چون «كتاب السنن و القضايا و الاحكام» يا «كتاب التعليقات النحوية» يا آثار ديگري كه در كتاب‌هاي تاريخ حديث ثبت هست، به حضرت علي(ع) اختصاص دارد كه بايد براي اطلاعات بيشتر به كتب تاريخ حديث رجوع شود. نهايتا اين‌كه حضرت علي(ع) در قرن اول نقش بسيار زيادي داشتند، در اين‌كه گفتارهايشان همه كلام الهي بوده و به نحوي وحي با واسطه است، مضبوط و مكتوب شود تا به نسل‌هاي بعد منتقل شود. چه آن‌هايي كه خود امام(ع) دست به قلم شدند، چه آن‌هايي كه پيامبر(ص) املاء فرمودند و امام علي(ع) نوشتند و چه آن‌هايي كه ايشان دستور به نوشتن دادند و يا اهميت نوشتن را بيان كردند.
دكتر مؤدب در پايان سخنانش خاطرنشان كرد: الحمد‌الله نسل بعد از حضرت علي(ع)؛ يعني امامان معصوم(ع)، همين ميراث گران‌قدر را حفظ كرده، تداوم داده و معارفي بر آن افزودند و همه اين‌ها تا حدود قرن سوم و چهارم به عنوان مجموعه‌هاي حديثي يا اصول اربعمائه مكتوب شد و در قرن 4 و 5 توسط عالمان و محدثان بزرگ شيعه؛ مانند شيخ كليني، صدوق و طوسي، ضبط و به عنوان كتب اربعه تدوين شد كه امروزه در اختيار همه جويندگان حديثي است.
منبع: ايكنا

صدها سال جسارت غرب مسيحي به پيامبر (ص)
استاد رسول جعفريان
به نظر مي‌رسد، امروز غرب به همان نقطه بازگشته است. اين تصادفي نيست كه بوش پس از 11 سپتامبر بحث جنگ صليبي را مطرح مي‌كند. چند سالي بعد از آن، آن كاريكاتور وحشتناك در باره حضرت محمد (ص) كشيده مي‌شود. و امروز پاپ كه خود و كليسايش را مظهر آرامش و صلح مي‌خواند، اين چنين به آتش جنگي كه غرب مسيحي و نظامي شعله ور كرده، دامن مي‌زند.
دشمني غرب مسيحي با اسلام، جداي از آن كه ميراث ماقبل مسيحي در برخورد شرق و غرب دارد، در نخستين قدم، محصول پيشرفت اسلام در محدوده قدرت امپراتوري روم شرقي از يك طرف و نفوذ اسلام در جنوب اروپا از سوي ديگر در قرون نخستين اسلامي بود.
آن زمان هنوز كليساي ارتدوكس از كليساي كاتوليك جدا نشده بود و غرب يكپارچه در تاريكي و جهل، روزگارش را سپري مي‌كرد. در تمام اين دوره آنچه غرب از اسلام مي‌دانست، بسيار اندك و بر اساس دشمني تمام عيار با آن بود. غرب تا قرن‌ها پس از آن، نه ترجمه‌اي از قرآن مي‌شناخت و نه با شخصيت حضرت محمد (ص) آشنايي داشت. مبناي قضاوت آنان از اسلام ومحمد (ص) افسانه‌ها و شايعات پوچي بود كه مبلغان بي سواد وابسته به كليسا ميان مردم منتشر مي‌كردند.
غرب در تمام اين مدت، محمد را به نام «محوند» مي‌شناخت و اين كلمه را – نعوذ بالله مساوق با شيادي و دروغگويي مي‌دانست. در اين دوره بود كه به گفته يك محقق، «اسامي محوند يا در مواردي محون، محومت و در فرانسه ماحون و در آلماني ماخمت كه با مفاهيمي چون ديو و عفريت و بت مترادفند - از جمله نام‌هايي بودند كه توسط نويسندگان دوره‌هاي نمايشي مسيحي و داستان‌هاي عاشقانه و حماسي (رومانس) اروپاي سده دوازدهم ابداع شدند».
در تمام قرون وسطي، حضرت محمد (ص) مظهر شيطان و دجال شناخته مي‌شد و بدترين و ركيك ترين افسانه‌ها توسط كليسا در باره حضرت ختمي مرتبت ميان مردم اروپا انتشار مي‌يافت.
و درست همين حس بود كه جنگ‌هاي صليبي را به هدف بازپس گيري سرزمين‌هاي مسيحي از دست مسلمانان به راه انداخت و براي دو قرن و نيم به نام جهاد مقدس و با علامت صليب، عامل قتل صدها بلكه ميليون‌ها انسان شد.
اين زمان بردن نام محمد (ص) همراه با دشنام و هتاكي بود و كسي آن اسم را بدون پسوندهاي دشنام گونه نمي آورد. در اثر شاعر انگليسي ويليام لنگلند با عنوان Piers Plowman كه سال 1362 ميلادي به چاپ رسيده چنين آمده است: «محمد (ص) را مي‌بينم در حالي كه در ميان نيروهاي دوزخي در اسفل دوزخ جاي دارد». در اين متن، محمد، يك كاردينال بدعت گزار است كه در عربستان مرتد شده و آييني درست كرده است. از نظر اين شاعر، محمد (ص) طلايه دار خيل دجال‌هاست.
يك صد و پنجاه سال پس از آن شاعر انگليسي، ويليام دَنبار شاعر اسكاتلندي، محمد (ص) را رئيس تشريفات جهنم وصف مي‌كند.
در اين دوره، داستانهاي حماسي كه در آنها به ستايش اروپا پرداخته مي‌شد، فراوان ساخته شد و دشمن مشترك در همه آنها، مسلمانان بودند. در برخي از اين داستان‌ها آمده بود كه محون يعني همان محمد(ص) حكم بتي را دارد كه ساراسن‌ها – يعني مسلمانان - آن را پرستش مي‌كنند و مثل مسيحيان كه خداي پدر را و يهوديان كه يهوه را به كمك مي‌خوانند آنان هم دست به دامن محون مي‌شوند. بدين ترتيب محمد (ص) در ترانه‌ها و متون نمايشي قرون وسطايي اروپا به عنوان يك بت تصوير مي‌شد.
از همه اينها شگفت‌تر آن كه در زبان انگليسي واژه «ممتري» ( Mammetry) از محومت گرفته شده و معناي آن پرستش مجسمه‌ها و تصاوير و يا همان بت پرستي است.
از ركيك‌ترين نوشته‌هاي غرب مسيحي، «كمدي الهي» دانته است. دانته در اين كمدي كه آن را تحت تأثير شكست‌هاي صليبي نوشته است، - نعوذ بالله - حضرت محمد (ص) را چون گناهكاري كه با دستان خود سينه چاك شده اش را از هم مي‌درد به تصوير كشيده است. از نظر دانته، گناه محمد عبارت بود از: ترويج مذهب دروغين، دعوي نزول وحي كه نوعي شيادي كفرآميز بود و بذر اختلاف را در جهان پاشيد.
در آستانه قرون جديد، مهم ترين تهديد براي اروپا، تركان عثماني بودند. شكست‌هاي فاحش غرب مسيحي كه به سقوط مركز كليساي ارتدوكس به دست سلطان محمد فاتح در سال 1453 منجر شد، بار ديگر شعله‌هاي خشم نويسندگان كليسايي را عليه شخصيت حضرت محمد (ص) بر افروخت. غربي‌ها تقريبا تا قرن هيجدهم بلكه نوزدهم، هيچ تلاشي براي شناخت شخصيت واقعي آن پيامبر (ص) انجام ندادند.
تاريخ جهان اثر هيگدن – يك راهب بنديكتي – كه فقط سه بار به انگليسي در سال‌هاي 1387، 1495 و 1527 ترجمه شد، داستان كبوتري را مي‌آورد كه محمد (ص) او را تربيت كرده بود تا براي دانه، بالاي سرش پرواز كند و او را روح القدس خوانده بود كه به او وحي مي‌فرستد. داستان ديگر، داستان شتري است كه محمد (ص) تربيت كرده بود كه فقط از دست او غذايش را بگيرد. محمد (ص) قرآن را بر گردن اين شتر آويخته بود و وقتي نزديك او مي‌شد، زانو مي‌زد و محمد آن را مي‌گرفت و به مردم مي‌گفت كه اين پيامي آسماني است. جذابيت‌هاي جنسي از ديدگاه هيگدن، يكي از راه‌هايي است كه محمد (ص) براي تضعيف مسيحيت و تقويت اسلام انتخاب كرده بود.
لوتر به رغم آن كه تلاش كرد تا پاپ را مظهر «دجال» بداند و بدين ترتيب اين صفت را از حضرت محمد (ص) برداشت، در اين باره اصرار مداوم داشت و باز هم تلاشي براي شناخت درست از اسلام و حضرت محمد (ص) نكرد و همچنان ايشان را آماج حملات تند خود قرار مي‌داد.
در حالي كه در قرن نوزدهم، كساني مانند كارلايل يا واشنگتن اروينگ تلاش مي‌كردند تا نقش حضرت محمد (ص) را در كاروان تمدن بشري نشان دهند، يا گوته كه تصويري زيبا از محمد (ص) در اشعارش نشان مي‌داد، از نظر كليسا مطرود و محكوم بود. آثار فراواني كه شماري از روشن انديشان اين دوره در باره اسلام نوشتند، از نظر كليسا آثار ممنوعه و در شمار كتب ضاله به حساب مي‌آمد.
بدين ترتيب مي‌توان دريافت كه گرايش به دشمني با اسلام و محمد (ص) در بنياد كليساي كاتوليك ريشه دارد و پاپ‌ها و قيصرها در ادوار مختلف، دشنام به محمد (ص) را به عنوان قافيه اصلي نوشته‌هاي خود انتخاب مي‌كردند.
در يك دوره كوتاه، و بيشتر در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم غرب توانست آثاري عرضه كند كه واقع بينانه‌تر به اسلام نگاه كند، اما حتي آن آثار هم به استثناي اندك، به هيچ روي تمايلي به دادن امتيازات اساسي به اسلام نداشت. داستان شرق شناسي، خود افسانه ديگري است كه به قول ادوارد سعيد، كنه و بُنهش، تحقير شرق برابر غرب است.
به نظر مي‌رسد، امروز غرب به همان نقطه بازگشته است. اين تصادفي نيست كه بوش پس از 11 سپتامبر بحث جنگ صليبي را مطرح مي‌كند. چند سالي بعد از آن، آن كاريكاتور وحشتناك در باره حضرت محمد (ص) كشيده مي‌شود. و امروز پاپ كه خود و كليسايش را مظهر آرامش و صلح مي‌خواند، اين چنين به آتش جنگي كه غرب مسيحي و نظامي شعله ور كرده، دامن مي‌زند.
البته و صد البته، تصور اين كه پاپ بدون برنامه اين مسائل را مطرح كرده، تصوري واهي است. به طور قطع، دانشمندان و سياستمداران ما بايد اهداف اصلي اين قبيل اظهارات را روشن كنند، اظهاراتي كه باز هم مي‌تواند رسالت سربازگيري براي القاعده را بر دوش بكشد، و زمينه برخوردهاي بيشتر دنياي اسلام را با غرب تا بن دندان مسلح فراهم كرده و همه انرژي دنياي اسلام را به ميدان كشيده و آن را به هدر دهد.
يكي از جنايتكارانه ترين اقدامات غرب مسيحي، آن است كه دشمني ميان يهوديان و مسلمانان را با ايجاد اسرائيل پديد آورد و امروز آقايي خود را با جنگ‌هاي ميان اين دو گروه بر همه تحميل مي‌كند. يهوديان كه قرن‌ها در شرق با مسلمانان زيست مسالمت آميز داشتند، فريب غرب مسيحي را خورده و اينچنين در جنگي كه عاقبت آن بر هيچ كس روشن نيست، فرو غلتيدند. اين را بايد يكي از اساسي ترين جنايات غرب در حق مسلمانان و يهوديان دانست.
بدون ترديد مسؤوليت هر نوع خشونت ناشي از اين اقدامات غير مسؤولانه متوجه دستگاه عريض و طويل كليساي كاتوليك و در رأس آن پاپ بوده و مسلمانان بايد با درك درست شرايط، اجازه ندهند باز هم دنياي اسلام دچار محدوديت‌هاي بيشتر شود.
منبع: پايگاه كتابخانه تخصصي تاريخ اسلام