try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 30 آبان, 1397

انقلاب اسلامي، نقدي بر نظريه رئاليسم سياسي

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
داود مهدوي زادگان

علل وقوع انقلاب اسلامي سال 1357 چه ميتواند باشد؟ يقيناً عامل اقتصادي در وقوع انقلاب موثر بوده است. محروميت‌هاي اقتصادي، بيكاري، تشديد فاصله طبقاتي ميان ثروتمندان و تهيدستان زمينه اي براي جذب ايدئولوژي و رهبري بسيج انقلابي مي شود. ليكن در كنار عامل اقتصادي، عامل مهم تري هست كه از ديد ماركسيست‌ها و رئاليست‌هاي سياسي كاملاً پوشيده مانده و التفاتي بدان نداشته اند. از اين رو، لازم است به طور اجمال نگاهي به اين عامل داشته باشيم. توجه به اين عامل مبتني بر رويكرد فرهنگي ـ سياسي است، كه ناظر بر هر دو عرصه سياست و فرهنگ جامعه است. در اين رويكرد سخن از منازعه فرهنگي ميان خواسته‌هاي طبقاتي يا منازعه قدرت ميان گروه‌هاي حاكم و مخالفان نيست. بلكه يك رويكرد تمدني است. يعني تصوري فراتر از تلقي "منازعه قدرت" يا " مبارزه طبقاتي" و حتي فراتر از تلقي"همبستگي اجتماعي" است.
از دويست سال اخير به اين سو كه ايرانيان به تدريج با ظواهر مختلف تمدن غربي (فرهنگ، انديشه، تجارت و صنعت) آشنايي يافتند؛ نيروهاي اجتماعي جديدي كه شعار تجدد خواهي در سر داشتند پديد آمدند. اين نيروها شامل سرمايه دارها، طبقه متوسط، روشنفكران و قشر تحصيل كرده فرنگ برگشته ميشدند. از آنجا كه اقشار اجتماعي جديد از ميان اشراف و وابستگان به دربار و قدرت‌هاي خارجي بودند؛ توانستند در جريان انقلاب مشروطه، گفتمان سياسي خود را كه همان حكومت مشروطه بود، مسلط نمايند. ليكن حكومت نوپا توانايي چنداني در انتقال جامعه سنتي به جامعه سرمايه داري از خود نشان نداد انقلاب مشروطه گر چه در سطح محدود توانست شرايط مشاركت مردم در زندگي سياسي را فراهم سازد. اما در ايجاد تحولات اقتصادي و اجتماعي براي گذار به دنياي مدرن موفق نبود، زيرا با وقوع انقلاب مشروطه عناصري وارد عرصه سياست شدند كه توافق چنداني با آرمان‌هاي تجدد طلبان نداشتند. نفوذ اين گروه تا آنجا بود كه متمم قانون اساس (نظارت پنج نفر از علما بر تطبيق مصوبات مجلس شورا با قانون شرع) را رسميت بخشيدند. از اين رو همانگونه كه در غرب، بورژواها ضرورت تأسيس دولت مطلقه را احساس كردند تجدد طلبان غربگرا نيز به منظور گذار جامعه به دنياي مدرن، به تأسيس دولت مركزي مدرن رضايت دادند.
بدين ترتيب، دولت مطلقه مدرن پهلوي به قيمت نفي و سركوب مشاركت سياسي مردم، به وجود آمد. چنين تصميمي، يكي از بزرگترين خطاهاي تاريخي مدرنيست‌هاي ايراني بوده است. آنان براي گذار جامعه به دنياي مدرن، مسير غير طبيعي آن را انتخاب كردند، شايد بتوان گفت كه دكتر مصدق از همان آغاز تأسيس دولت مطلقه، به اشتباه تاريخي تجدد طلبان پي برده بود از اين رو، يكي از تلاش‌هاي وي در دوران نخست وزيري اش، اصلاح انديشه سياسي مدرنيست‌هاي حاكم و حزبي بوده است.
در واقع، مدرنيست‌هاي ايراني، در صدد بودند ضعف خود را در گذار جامعه به دنياي مدرن، از طريق دولت مطلقه جبران نمايند. بدين ترتيب، فرهنگ"واگذاري همه كارها به حكومت و سلب مسئوليت از خود" توسط مدرنيستها در ميان مردم رواج پيدا كرد؛ فرهنگي كه تا پيش از تأسيس دولت مطلقه، در ذهنيت جامعه ايراني سابقه‌اي نداشته است. وضعيت "مصرف كنندگي" تجدد طلبان در همه زمينه‌ها (انديشه و عمل) و در حالت انتظار قرار گرفتن براي افاضه غربيان به جسم و جان آن‌ها عامل مهمي در جهت مخدوم واقع شدن خودشان گرديد. حمايت از تأسيس دولت مطلقه مدرن به انگيزه خدمت اين نوع حكومت به آرمان‌هاي روشنفكري بود وليكن با گذشت زمان، جاي خادم و مخدوم تغيير كرد. نتيجه اين تغيير آرماني، سلب خودمختاري و ايجاد وابستگي مدرنيست‌ها به دولت مركزي مدرن بود. در دوره پهلوي، اغلب نيروهاي اجتماعي مدرن ـ اعم از سرمايه دار، طبقه متوسط و روشنفكران ـ وابسته به حكومت مركزي بودند چنانكه گفته شده، نهضت مقاومت ملي به رهبري دكتر مصدق تا زمانيكه عليه عامل خارجي انگليس بود، مورد حمايت اكثريت مدرنيست‌ها بود اما وقتي اين نهضت به مبارزه عليه دربار و محدود كردن سلطنت تبديل شد؛ تشتت و اختلاف ميان پيروان مدرن آن بالا گرفت.
در انديشه سياسي مدرنيست‌هاي ايراني"تبعيت" از دولت مركزي، براي تسهيل در امر گذار به دنياي مدرن، لازم و ضروري تلقي شده بود. به طوري كه سردبير يكي از اصلاح طلبان، كمي پيش از به قدرت رسيدن رضاخان در مقاله خود گفته است: "البته تنها يك ديكتاتور ميتواند چنين اصلاحي انجام دهد".1 از اين رو، نهادهاي مدني سكولار كه با به قدرت رسيدن رضاخان تأسيس يافته بودند، هر يك به مقتضاي وظايفي كه بر عهده داشتند، اصل ضرورت تبعيت از دولت مركزي مدرن را به عنوان يكي از اصول سكولاريستي خدشه ناپذير، در اذهان عمومي جا انداختند. دولت مركزي متقابلاً تمام امكانات كشور را براي فراهم ساختن رفاه و منزلت اجتماعي مدرنيست‌هاي وفادار به خود (گروه‌هاي حاكم)، بسيج كرده بود. رفاه نسبي و منزلت اجتماعي به دست آمده، توهم كاذبي را در ذهنيت گروه‌هاي حاكم پديد آورده بود. برخي از آنها، تصور ميكردند كه واقعاً دولت مطلقه، عمليات گذار انتقالي را با موفقيت به سرانجام رسانده است و برخي ديگر تا اين اندازه خوش بين نبودند؛ ليكن روند گذار را درست ميدانستند. به هر حال، فرهنگ تابعيت و واگذاري عمليات گذار به دنياي مدرن به دولت مطلقه پهلوي، باعث ركود بيش از پيش گروه‌هاي حاكم در امر خردورزي‌هاي سياسي شده بود. به طوري كه تا پيش از وقوع انقلاب اسلامي، متون كلاسيك از (اعم از ترجمه و تأليف) از سوي مدرنيست‌هاي ايراني در باب فلسفه‌هاي سياسي مدرن، منتشر شده بود. آنها، بيش از آن كه براي هم پايه شدن جامعه ايراني با تمدن غربي، مردم را به سمت آگاهي عميق از فرهنگ و انديشه غربي رهنمون سازند؛ ملت را به پذيرش بي چون و چراي جنبه‌هاي صوري و سطحي تمدن غربي توصيه ميكردند. از اين رو، فرهنگ عمومي و اصيل جامعه ايراني را قشري از فرهنگ"غربزدگي" پوشانده بود. فرهنگ غربزدگي كه از هر گونه خردورزي و تعميق فكري به دور است و جوهره آن بر تقليد كوركورانه شكل گرفته است؛ از هر لحاظ مطلوب دولت مطلقه بوده و از اين جهت زمينه مساعدي براي گسترش آن فراهم ساخته بود. زيرا چنين فرهنگي مانع بزرگي براي طرح پرسش‌هاي جدي، حتي در ميان خود مدرنيست‌ها، عليه دولت مطلقه مدرن ميگشت.
بدين ترتيب، فرهنگ حاكم، داراي دو رويه اساسي بود، رويه"تابعيت" و چهره"غربزدگي". فرهنگ سياسي تابعيت، از مردم و گروه‌هاي حاكم، تبعيت بي چون و چرا از دولت مطلقه مدرن را مطالبه ميكرد و به منظور تثبيت آن هر گونه عناصر سياسي مقاومت كننده را به روش‌هاي گوناگون (وعده و وعيد، تتميع و تبعيد، حذف شخصيتي و فيزيك و غيره) از ميان برداشته شد. در نتيجه، جامعه سياسي متكثّر ايران به جامعه توده اي تك صدايي تبديل گشت. زمينه توده‌اي شدن جامعه در عرصه علم و فرهنگ فراهم شده بود. روشنفكران غربگرا، در لواي علم و ترقي، بسياري از موانع" ديكتاتوري انقلابي" را در افكار عمومي تخريب كرده و فرهنگ"غربزدگي" را گسترش دادند. در نتيجه، دولت مطلقه در افكار اقشار و طبقات جديد، "تقدس عقلاني"(توجيه عقلاني) پيدا كرد. ليكن پيآمد عيني تر فرهنگ حاكم، فشار و تحميل سركوب گرانه آن بر فرهنگ اصيل ايراني بود. فرهنگي كه در طول قرنهاي متمادي توانسته بود مانع تبديل حكومت‌هاي اقتدار طلب داخلي به خود كامگي و تجاوز قدرت‌هاي خارجي شود كه در اثر سركوب گري فرهنگ تابعيت و غربزدگي، روزهاي سختي را سپري ميكرد.
اشتباه تاريخي تجدد طلبان غربگرا، در قياس مع الفارقي بود كه ميان فرهنگ قرون وسطايي در اروپا و فرهنگ ايراني ـ اسلامي تلقي ميكردند. آنها بين اين دو نوع فرهنگ تفاوتي نمي‌ديدند و برداشت رايج بينشان آن بود كه همانگونه كه فرهنگ قرون وسطايي مانع پيشرفت و تجدد است، در اينجا نيز فرهنگ ايراني ـ اسلامي و حاملانش بزرگترين مانع گذار جامعه سنتي به دنياي مدرن است. از اين رو، برداشت ستيز جويانه اي نسبت به چنين فرهنگ و حاملاني داشتند و همانگونه كه در غرب، فرهنگ قرون وسطايي از طريق انقلابات خشونت بار بورژوايي و تأسيس دولت‌هاي مطلقه مدرن، برچيده شد؛ در ايران نيز ميبايست فرهنگ ايراني ـ اسلامي، با تأسيس ديكتاتوري پهلوي به حاشيه كشانده شود. در نخستين سرمقاله روزنامه اصلاح طلب فرنگستان(1303) چنين آمده است: " در كشوري كه 99 درصد مردم تحت سلطه روحانيون مرتجع هستند، تنها اميد ما به موسوليني ديگري است تا بتواند قدرت‌هاي سنتي را از بين ببرد و در نتيجه، بينشي نوين، مردمي جديد و كشوري مدرن به وجود آورد".2 حال آنكه فرهنگ قرون وسطايي اروپا، فرهنگ تمدني نبوده كه فرهنگ عاميانه اي بود كه در اثر ائتلاف بين اربابان دنياطلب دربار سلطنت و كليسا و اشراف و زمينداران؛ در طول چندين قرن شكل گرفته بود. اما فرهنگ ايراني ـ اسلامي، در اثر چنين ائتلافي پديد نيامده بود. حتي نزديك شدن اكثريت علماء و فقهاء به سلاطين ايران، به انگيزه دنياطلبي نبود بلكه به قصد بازدارندگي سلاطين از ظلم و جور و ترويج فرهنگ و آباداني مملكت انجام ميگرديد. بي جهت نبود كه علماي ايران در آغاز انقلاب مشروطيت، توانستند رهبري مردم را به دست آورند. بنابر اين، فرهنگ قرون وسطايي غرب به وسيله دولت مطلقه سركوب پذير است؛ اما فرهنگ ايراني ـ اسلامي، در صورت سركوب متراكم ميشود ولي حذف نميگردد. طبيعي است كه فرهنگ تراكم يافته ايراني ـ اسلامي، وقتي به بالاترين درجه سركوب نزديك شود؛ به مرحله اي از طغيان و مبارزه آشكار وارد ميشود. بدين ترتيب، در درون جامعه سياسي ايران، دو گونه فرهنگ وجود داشت؛ يكي فرهنگ اصيلي بود كه از غناي ذاتي عظيمي برخوردار بود و ديگر فرهنگ غير بومي سطحي كه ضعف محتوايي خود را با قدرت دولت مطلقه جبران كرده بود.
وضعيت تحميل شده بر فرهنگ اصيل ايراني، از يك سو، و آشكار شدن چهره كاذب تجدد طلبان حاكم، از سوي ديگر؛ جامعه ايراني را در آستانه يك " انقلاب فرهنگي" كه دامنه آن شامل عرصه سياست هم ميشد؛ قرار داده بود. اقليتي از فرهيختگان و روشنفكران وطن خواهي مانند جلال آل احمد در كنار روحانيت شيعه، در دهه چهل، به كاذب بودن راه تجدد طلبان غربگرا توجه كرده و به قصد آشكار كردن چنين چهره اي، شروع به نقدهاي اجتماعي ـ سياسي كردند. اما اين آگاهي با ورود به دهه پنجاه جنبه همگاني پيدا كرد. مردم مشاهده ميكردند كه "بينش نوين" وعده شده، فرهنگ بي محتواي غربزدگي ست و هم تراز با خردورزي‌هاي غربيان نيست، "مردم جديد" هم، طبقه سرمايه دار و متوسط جديد مرفهي بودند كه با درباريان چاپلوسي، زد و بند ميكند و بر مردم غير مدرن ستمگري روا ميدارد و بالاخره صنعتي شدن ايران، چيزي بيش از مونتاژگر نبوده است. از همه مهمتر، ارتباط جامعه ايراني با دنياي مدرن، كاملاً از طريق گروه‌هاي حاكم برقرار شده بود. يعني، مردم براي آگاهي عميق تر با تجدد، رابطه مستقيمي جز از طريق مدرنيست‌هاي حاكم نداشتند. اينگونه است كه جامعه سياسي ايران در اواسط دهه پنجاه به نقطه "بحران تمدني" خود نزديك شده و تنها مترصد ظهور رهبري بودند كه به فرهنگ اصيل آنها تكيه زده و مردم را به رهايي از فرهنگ تابعيت غربزدگي دعوت كند. در واقع، اگر انقلاب مشروطيت، عبارت از فشار ساخت سياسي بر ساخت فرهنگي باشد؛ انقلاب اسلامي بر عكس آن بود. بنابراين، انقلاب اسلامي، پديده اي فراتر از جابجايي يا انتقال قدرت بود. در چنين انقلابي، جابه‌جايي فرهنگي بود نه سياسي. فرهنگ تابعيت و غربزدگي، نتوانست در برابر قيام ملت ايستادگي كند و در نهايت از صحنه سياست خارج شد.
شايد بتوان گفت كه رژيم پهلوي در اواخر عمر خود به اين حقيقت پي برده بود كه تا چه اندازه رواج فرهنگ غربزدگي باعث تراكم فرهنگي انقلاب ساز شده است. از اين رو، به منظور كنترل و كاهش آن، جريان فكري كنترل شده اي را در جهت به چالش درآوردن فرهنگ غربزدگي به راه انداختند. در واقع، اين جريان فكري دولتي، سوپاپ اطميناني براي حكومت مطلقه پهلوي بود، ليكن تراكم فرهنگي، نتيجه انباشت فشارهاي سركوبگرانه اي بود ه از انقلاب مشروطه شروع شده و چنين جريان فكري هم توان دفع آن را نداشت. بلكه اساساً عناصر فكري اين جريان، عقيده چنداني نسبت به احياء فرهنگ اصيل ايراني ـ اسلامي نداشتند. بنابراين طبيعي بود كه آنان در برابر طوفان انقلاب اسلامي، تاب مقاومت نداشته باشند.
عامل مهم ديگري در پيدايش انقلاب نقش داشت كه براي برخي جامعه شناسان به دلايلي كه پيش‌تر بيان شد، قابل فهم نيست و آن عبارت از سلطه سياسي ـ فرهنگي قدرت‌هاي غربي است. در واقع، دامنه فرهنگ "تابعيت" عميق تر و فراتر از آن چيزي است كه بعضي تصور كرده اند. به زعم اينان عوامل سازنده فرهنگ تابعيت در تاريخ و فرهنگ ايراني ريشه دارد. حال آن كه عناصر اصلي گروه‌هاي حاكم مدرنيست‌هايي بودند كه ارتباط تاريخي و فرهنگي با جامعه سنتي نداشتند. حقيقت انكار ناپذير آن است كه در تأسيس دولت مطلقه مدرن، قدرتهاي غربي نقش اساسي داشتند. يعني آن‌ها با تجدد طلبان غربگرا در روي كارآمدن رژيم ديكتاتوري پهلوي سهيم بودند. بلكه اساساً تجدد طلبان غربگرا بدون حمايت قدرتهاي خارجي، توانايي تأسيس دولت مطلقه را نداشتند. بنابراين، قدرتهاي غربي در شكل گيري فرهنگ سياسي"تابعيت" نقش داشته اند. فرهنگ سياسي گروه‌هاي حاكم محدود به تبعيت از دولت مركزي نبود. آنان از تصميمات و سياست‌هاي غربيان تبعيت كرده و در درون دولت مطلقه حامي منافع آنها بودند. از اين رو، وقتي گروه‌هاي حاكم مشاهده ميكردند كه قدرت‌هاي غربي دست از حمايت ديكتاتور ايران برداشته و به وسيله دستگاه تبليغاتي خود كه تا ديروز وي را به خاطر اصلاحات مدرنيستي ستايش ميكردند؛ مورد مواخذه و نقد قرار داده؛ آنها (گروه‌هاي حاكم) نيز دست از تبعيت ديكتاتور برداشتند.
در اوايل شهريور 1320 چرچيل طي نامه اي از سفير انگلستان، سرديد ربولارد، ميخواهد كه شاه ايران را نسبت به انجام خواست‌هاي متفقين متقاعد ساخته و در غير اين صورت از طريق دستگاه تبليغات، چهره باطني حكومت پهلوي را آشكار ميكنند.
... ما ميخواهيم آن چه را كه احتياج داريم به وسيله انعقاد قرار دادهايي با دولت ايران به دست آوريم و به هيچ وجه ميل نداريم با آنها علناً دشمني كنيم ولي بايد به هر ترتيبي شده تقاضاهاي ما را برآورند. شما ميتوانيد با تهديد ايراني‌ها به اين مسئله كه تهران از طرف روس‌ها اشغال خواهد شد تمام تقاضاهايي [را] كه ما داريم به آن‌ها بقبولانيد.3
برخي از سياستمداران كهنه كار ايران به تبع سياست جديد قدرت‌هاي غربي در قبال ديكتاتوري رضاخان، جرأت مخالفت با ادامه سلطنت وي پيدا كرده و آن‌ها را به بركناري رضاخان ترغيب ميكردند:
از سويي رضا شاه حاضر نبود تا همه خواست‌هاي متفقين را برآورده نمايد و از سويي ديگر، فروغي نخست وزير عقيده داشت كه چون متفقين كشور را به اشغال خود در آورده اند، پس از هرگونه مخالفت و مقاومتي بي فايده بود و بايد تمامي شرايط و خواست‌هاي آنها را پذيرفته و اجرا نمود. چون سياست تسليم و رضاي فروغي با مخالفت رضاشاه روبه رو گرديد، لذا فروغي وزير مختار انگلستان را تحت فشار قرار داده و تهديد كرد كه با دولت انگلستان دست از حمايت رضا شاه بردارد و او را وادار به كناره گيري نمايد يا اين كه وي از سمت نخست وزيري استعفا خواهد كرد.4
رضاشاه نيز، در روزهاي پاياني حكومتش، هيچ اقتداري نداشت، تا آنجا كه براي بازرسي از املاك خود در شمال، از متفقين كسب اجازه ميكرد. سفير انگلستان در ايران، چنين درخواستي را نشانه عجز كامل وي ميدانست:
در حال حاضر شاه چيزي را نميخواهد اداره كند و براي جلوگيري از فروپاشي ارتش كه اتفاق افتاده هيچ اقدامي نكرده است. در مقابل اخيراً دستور داده عمليات چند ساختمان بي فايده براي خودش ادامه يابد و ميخواهد بداند آيا ميتواند براي ملاحظه چگونگي پيشرفت امور املاكش كسي را به شمال بفرستد؟5
فرهنگ سياسي گروه‌هاي حاكم در دوره محمد رضا پهلوي نيز تابعي از سياست و منافع قدرت‌هاي غربي بود. چه اين كه وابستگي و تبعيت ديكتاتور از بيگانگان، به ويژه بعد از كودتاي آمريكايي 28 مرداد 1332، بيش از پيش گشته بود. بنابراين، در دوران دولت مطلقه مدرن، فرهنگ سياسي حاكم، تبعيت ذاتي از حاكم مستبد نبود بلكه فرمانبرداري از او به تبع حفظ منافع نامشروع قدرت‌هاي غربي بوده است. دقيقاً همين نوع فرهنگ سياسي براي جامعه ايراني، تحقير كننده بوده و تاب تحمل آن را براي مدت زيادي نداشت. وقتي امام خميني(ره) در مخالفت با قانون"كاپيتولاسيون" آن را قانون تحقير آميز براي يك ملت تاريخي و متمدن اعلام ميكرد؛ جامعة ايراني به عمق اين كلام پي ميبردند ولي گروه‌هاي حاكم در فهم آن مشكل داشتند. امام خميني(ره) در سال 1343 فرمودند:
ملت ايران را از سگ‌هاي آمريكايي پست تر كردند، اگر چنانچه كسي سگ آمريكايي را زير بگيرد از او بازخواست ميكنند، اگر شاه ايران يك سگ آمريكايي را زير بگيرد بازخواست ميكنند و اگر چنانچه آشپز آمريكايي شاه ايران را زير بگيرد، مرجع ايران را زير بگيرد، بزرگتر مقام را زير بگيرد هيچ كس حق اعتراض ندارد، چرا؟ براي اينكه ميخواستند از آمريكا وام بگيرند.6
امام خميني(ره)، فرهنگ تابعيت گروه‌هاي حاكم را فراتر از ديكتاتور ايران دانسته و با آن مخالفت ميكردند. اما مدرنيست‌هاي حاكم، ستيز سياسي امام را عليه نوسازي و اصلاحات تلقي نموده و حاكم مستبد هم از آن به "ارتجاع سياه" تعبير كرده بود.
ليكن مردم ايران پيام امام خميني(ره) را فهميد و در راه اعتلاي مجدد ايران اسلامي، وارد بسيج انقلابي شد. طبيعي است ملتي كه در طول قرن‌هاي متمادي، به عنوان دارالسلام سياسي و فرهنگي مسلمين شهرت يافته است؛ نميتواند تحقير و سلطة سياسي و فرهنگي و اقتصادي قدرت‌هاي غربي را تحمل كند. لذا مقاومت و مبارزه انقلابي خود را در جريان نهضت تنباكو، انقلاب مشروطه، دهه بيست، 15 خرداد 1342، 13 آبان 1343 و بالاخره ، وقتي بسيج انقلابي مردم به درجه بالايي از خلوص رسيده بود، در 22 بهمن 1357 توانست فرهنگ سياسي تابعيت را به همراه حاملان سياسي و فكري آن، از عرصه سياست خارج كند.
در خاتمه لازم است تا به اين نكته مهم توجه كنيم. برخي بر اين باورند كه يكي از علل اساسي وقوع انقلاب اسلامي، فشارهاي مدرنيسم و جهان سرمايه داري نوين است. البته در تبيين فشارهاي مدرنيسم و پيامدهاي مثبت و منفي آن، چندان روشن بحث نكرده اند. مثلاً گفته شده فشارهاي مدرنيسم موجب جنبش‌هاي هويت خواهانه و بنيادگرايانه شده است. ولي توضيح نميدهند كه چرا بسط مدرنيته، باعث جنبش‌هاي غير مدرن ميشود؟ چرا اينگونه جنبش‌ها از سنخ هويت خواهانه و بنيادگرايانه ميشود؟ چرا اينگونه جنبش‌ها در همة نقاط جهان و با رويكرد هويت خواهانه اتفاق نميافتد؟ در كشورهايي نظير چين و هندوستان، جنبش‌ها و بسيج انقلابي، از سنخ ضد استعماري و استقلال طلبانه بود. همچنين در بسياري از كشورهاي آفريقايي كه از دهه شصت به بعد استقلال پيدا كردند. و يا چرا فشارهاي مدرنيسم در ميان اقوام سرخپوست آمريكاي شمالي و جنوبي، موجب وقوع جنبش‌هاي هويت خواهانه نشده است؟ بنابراين، اگر منظور از وقوع انقلاب اسلامي در قبال فشارهاي مدرنيسم، واكنش انفعالي جامعه ايراني باشد؛ بدون ارائه دلايل قوي، پذيرفتني نيست، زيرا در واكنش‌هاي انفعالي، انتخاب نوع عمليات در دست نيروهاي انقلابي نيست. ملتي كه از خود واكنش انفعالي صادر ميكند؛ هرگز قادر به تبيين و تأسيس نظام سياسي مستقل نخواهد بود، حال آن كه در انقلاب اسلامي، نظام سياسي كارآمدي پديد آمد.
در اينجا، دو احتمال ديگر هم ميتوان داد كه ديدگاه انفعالي بودن انقلاب اسلامي در برابر فشارهاي مدرنيسم، ميبايست پاسخي براي آن داشته باشد. احتمال اول، آن است كه انقلاب اسلامي پاسخي به فشار فرهنگ سياسي تابعيت بود كه از سوي گروه‌هاي حاكم رواج يافته بود. حال، اگر منظور از فشارهاي مدرنيسم، فرايند عمليات سياسي و فرهنگي گروه‌هاي حاكم در درون دولت مطلقه پهلوي باشد؛ در اين صورت، بسيج انقلابي مردم و انديشه سياسي رهبري بسيج، در مسير درستي قرار گرفته است. زيرا نتيجه كار گروه‌هاي حاكم، مدرنيسم، به معناي واقعي كلمه آن در غرب، نبوده ك بسط فرهنگ "غربزدگي" است. بنابراين، انقلاب اسلامي، اساساً واكنشي در برابر فشارهاي مدرنيسم نبوده است. احتمال دوم آن است كه انقلاب اسلامي واكنشي عليه سلطه گري و سرشت استعمارگري غرب است. در اين صورت، انقلاب اسلامي حركتي عليه مدرنيسم نيست. مگر آن كه منظور از فشارهاي مدرنيسم، همين خصلت سلطه گري و استعمارگري غربيان باشد؛ در اين صورت، بسيج انقلابي ملت ايران عليه غربيان مدرن كاملاً معقول و مطلوب است و تنها عناصر بيگانه پرست متظاهر به ملي گرايي و تجدد طلبي است كه با بسيج انقلابي مردم ايران مخالفت ميكنند.
پي‌نوشت‌ها:

1 . پرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی، نشر نی، ج دوم، 1377، ص155.
2 . همان، ص155.
3 . خسرو معتضد، رضا شاه، سقوط و پس از سقوط، موسسات مطالعات تاریخ معاصر ایران، ج دوم، 1376،ص190.
4 . همان، ص188.
5 . همان، ص 196.
6 . امام خمینی، صحیفه نور، ج1، ص102.