try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 30 آبان, 1397

خدمتگزار باشيم يا ارباب؟

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
الف. ف . اميدوار

منزلي را ‌مي‌‌شناختم كه در آن يك ارباب پولدار زندگي ‌مي‌‌كرد و در اين منزل خدمتگزاران زيادي با شرح وظايف و مسئوليت‌هاي مختلف وجود داشتند كه اين خدمتگزاران زير نظر يك سرخدمتكار دلسوز و امين، فعاليت مي‌كردند؛ روزها ‌مي‌‌گذشت و وضعيت اين خانه خوب و مطلوب بود؛ امورات، همه بر وفق مراد صاحبخانه ‌مي‌‌گذشت. هر يك از خدمتگزاران به خوبي به مسئوليت‌هاي خود عمل ‌مي‌‌كردند و هر گاه به هر دليل يكي از آنها كم كاري و تخلفي ‌مي‌‌كرد توسط ارباب و با راهنمايي سرخدمتكار با تنبيهي مناسب روبرو گشته و مجدداً به وظايف خود ‌مي‌‌پرداخت. در همسايگي اين منزل شخصي سكونت داشت كه نسبت به اين ارباب و جاه و جبروتش بسيار حسادت ‌مي‌‌ورزيد و كينة ديرينه‌اي از او به دل داشت. او قسم خورده بود كه به هر شكلي شده موجبات سقوط و فلاكت اين ارباب خوشبخت را فراهم آورد؛ از اين رو هر زمان كه فرصتي به دست ‌مي‌‌آورد خدمتگزاران منزل را با توصيه‌هاي شيطاني خويش دعوت به تنبلي و سركشي ‌مي‌‌نمود.
تا اينكه روزي از روزها يكي از آن خدمتكاران كه نسبت به سرخدمتكار حسادت ‌مي‌‌ورزيد با استفاده از راهنمايي‌هاي مكارانة آن همساية حسود، تلاش نمود تا با اندكي خودشيريني و طنازي خود را در چشمان ارباب زيبا جلوه داده و توجه او را به خود معطوف دارد. نقشة او گرفت و ارباب مقداري مجذوب هنرنمايي‌ها و خود شيريني‌هاي او گشت و او در چشم و دل ارباب جا باز نمود. همين امر موجب شد تا او از اين محبت ارباب سوء استفاده نموده و در خصوص انجام وظايف روزمرة خويش كوتاهي نمايد. سرخدمتكار عاقل و امين كه متوجه اين قضيه گشته بود نزد ارباب رفته و او را از عواقب اين "دلدادگي" بر حذر داشت، ولي متأسفانه ارباب خوشگذران به نصايح او توجهي نكرد و هر روز بيش از پيش، دست آن خدمتكار را در تنبلي و گاه دخالتهاي نابجا در امور منزل باز ‌مي‌‌گذاشت. خدمتگزاران ديگر، كه نظاره‌گر اين امور بودند، با بهره‌گيري از راهنمايي‌هاي خبيثانة آن همساية پليد براي دست‌يابي به چنين موقعيتي تلاش مشابه نموده و يكي پس از ديگري با طنازي‌ها و چاپلوسي‌هاي فراوان در برابر ارباب؛ خود را به او نزديك نموده و قلب او را تسخير خود نمودند. ديگر هيچيك از آنان به دستورات سرخدمتكار امين توجهي ننموده و به وظايف محوله و مسئوليت‌هاي خويش عمل نمي‌كرد. و تلاش‌هاي سرخدمتكار دلسوز براي بيدار ساختن ارباب از خواب غفلت مؤثر نبود و بدين ترتيب او نيز قدرت خويش را در مديريت و تدبير امور منزل از دست داد و كلية كارهاي منزل به هم ريخت تا اينكه آن حادثة شوم، يعني "شورش وكودتا"ي خدمتكاران به طور كامل و علني شكل گرفت. آنان با خوراندن دارويي لذت‌بخش ولي سحركننده به ارباب او را مسحور خويش نموده و ارباب نگون بخت و حتي سرخدمتكار بيچاره به اسارت خدمتكاران در آمده و جاي ارباب و خدمتكار عوض شد.
آري از آن روز به بعد ارباب، منزل آن خدمتكار حسود بود و نوكران و خدمتكاران، همه در خدمت او و گوش به فرمان او بودند. او دستور ‌مي‌‌داد و ارباب، مسحورانه به اطاعت و فرمانبرداري از آنها مشغول بود و البته آنان براي آنكه بتوانند با خيال راحت به خوشگذراني‌ها و فرمانروايي خود ادامه دهند تدبير ديگري نيز انديشيدند، آنان به خوبي ‌مي‌‌دانستند كه تنها راه شكست امپراطوري آنها، تدبيرهاي آگاهانة آن سرخدمتكار امين و دل آگاه خواهد بود، از اين رو براي اطمينان بيشتر او را در بند كشيدند و آزادي او را بسيار محدود نمودند.
روزها به همين منوال ‌مي‌‌گذشت تا آنكه روزي سرخدمتكار فرصتي بدست آورد، فرصتي كه در آن بتواند با ارباب نگون بخت، خلوت نموده و با راهنمايي‌هاي مشفقانه و آگاهانة خود، مجدداً او را به خود آورده و تا حدي آثار سحر آنها را از بين ببرد. او به ارباب خود فهماند كه تنها راه رهايي از اين فلاكت آن است كه بندهاي او را باز نموده و شبانگاهان با كمك هم ابتدا آن خدمتكار حسود، يعني سر دستة خدمتكاران خائن و سپس يكي يكي آن خدمتكاران سركش و طاغي را در بند ساخته و بدين گونه زمام امور منزل را به دست گيرند. سر انجام اينگونه شد و با تلاش‌هاي دلسوزانة سرخدمتكار امين و نيز به خاطر اعتماد ارباب به او، همه چيز به روال سابق خويش برگشته و....
به راستي به نظر شما ارباب داستان ما چرا خطا نمود؟ آيا اگر ما به جاي او بوديم، مرتكب چنين خطايي ‌مي‌‌شديم؟ آيا فكر نمي‌كنيد كه ما نيز هم اكنون ممكن است در چنين وضعيت مشابهي قرار گرفته باشيم؟
آري هم اكنون. نگوييد ما كه ارباب متمكن و داراي خدم و حشم نيستيم تا چنين مشكلي براي ما پيش آيد. خير اشتباه نكنيد؛ زيرا ما هم اكنون اينچنين بوده و داراي خدمتگزاران بي‌شماري هستيم؛ ‌مي‌‌پرسيد "چگونه؟!" در پاسخ ‌مي‌‌گوييم: در مملكت وجود ما نيز "ارباب" و "سرخدمتكار امين" و "خدمتكار حسود و افزون طلب" و "خدمتگزاران ديگر" وجود دارد. ارباب اين مملكت "من و شما" هستيم، سرخدمتكار امين و دلسوز، همان "عقل" ارزشمند و دور انديش است و خدمتكار حسود همان "نفس اماره" و خدمتكاران ديگر "غرائز و تمايلات نفساني" انسان است.
آري نفس و ديگر غرايز انسان، خدمتكاراني خدادادي هستند كه جهت گذران صحيح امور بدن و يك زندگي شايسته و مفيد به انسان ارزاني گشته‌اند! خدمتگزاراني كه وجود هر يك از آنها جهت بقا‌ و پايداري زندگي و رفع نيازهاي آن، كاملاً ضروري و لازم است و بدون هر يك از آنها نظام زندگي فردي و يا اجتماعي انسان مختل ‌مي‌‌گردد. غريزه‌هايي مثل "شهوت و تمايل به جنس مخالف" براي ادامه نسل و كسب آرامش‌هاي مادي و روحي در كنار همسر و فرزندان غريزة "مادري" و "پدري" براي تكميل آن هدف پيشين و لذت بردن از زندگي؛ غريزه‌هاي مربوط به "خوردن و آشاميدن و خوابيدن" نيز به منظور سلامت و بقاي انسان؛ غريزة "خشم و غضب" براي دفاع از خويش در برابر خطرات و حفظ حقوق خود در برابر دشمنان و ديگر غرايز خدادادي و مفيد كه وجود هريك لازم و ضروري است.
در مملكت وجود ما، سرخدمتكاري هوشيار و مدبر به نام "عقل" نيز به ما عطا گشته تا سرپرستي اين تعداد از خدمتگزارانِ گاه سركش به او سپرده شده و با مديريت شايستة خود، آنها را كنترل و تدبير نمايد و از آنجا كه خدمتگزاران مذكور گاه از مسئوليت خويش، شانه خالي نموده و اگر نظارتي بر آنها نباشد طغيان ‌مي‌‌كنند و به جاي "خدمت"، "خيانت" ‌مي‌‌نمايند؛ وجود يك چنين موجود دلسوز و دل آگاهي كاملاً ضرورت داشته و بدون آن نظام زندگي انسان دگرگون شده و زندگي او شبيه زندگي حيوانات خواهد شد و صد البته اين سرخدمتكار به تنهايي نمي‌تواند از عهدة مشكلات بر آمده و اگر حمايت‌هاي بي‌دريغ و دائمي ارباب از او نباشد، نظام مملكت وجود مانند نظام منزلي خواهد شد كه در ابتداي داستان به آن اشاره شد. اين ارباب بايد توجه داشته باشد كه در همسايگي ديوار به ديوار خود داراي دشمني "قسم خورده"1 است، دشمني به نام "شيطان". دشمني كه تمام همّ و غم خود را صرف ضربه زدن به او نموده و براي رسيدن به مقصد و تشفي دل خود كاملاً برنامه‌ريزي نموده و از راه‌هاي مختلف به ارباب غافل "يعني من و تو" ضربه خواهد زد. حال با وجود چنين دشمني در كمين، چگونه ‌مي‌‌توان آرام و بي‌خيال بود!؟ البته تنها راه مبارزه با او نيز بها دادن به "عقل" و "تأمين نياز‌هاي" اوست.
آري اگر به عقل و دستورات و نيازهاي او توجه نشود، خدمتگزاران از طريق دسيسه‌چيني‌هاي شيطان و با فرماندهي نفس اماره، تبديل به موجوداتي سركش و ياغي گشته و در مملكت وجود انسان كودتا ‌مي‌‌نمايند كه نتيجة اين كودتا اتمام حكومت عقل و سقوط امپراتوري ارباب و پايان دورة خوشي‌هاي حقيقي خواهد بود.
اما بها دادن به عقل و تأمين نياز‌هاي او به چيست و راه آن كدام است؟ بي‌ترديد پاسخ آن در لابلاي كلام معصومين (عليهم‌السلام) بوده و انسان عاقل تنها از طريق پيروي از فرامين ايشان است كه ‌مي‌‌تواند عقل خويش را در برابر خطرات و حوادث بيمه كرده و او را حاكم وجود خويش سازد.
پي‌نوشت:

1 - اشاره به آية كريمة: "فَبِعِزَّتِكَ لأغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ..." كه در آن به نقل از شيطان آمده است: "سوگند به عزتت كه همة بندگانت را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان مخلص تو را". (ص/ 82-83)