try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: یکشنبه, 4 فروردین, 1398

مدرنيسم (تجددگرايي)

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
گروه مباني نظري اسلام

1ـ جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم از جهات گوناگون تحت تأثير يكي از سه گرايش مهم قرار دارد كه عبارتند از: سنت‌گرايي، تجددگرايي و پساتجددگرايي؛ با كمي دقت و ژرف‌انديشي مي‌توان مشاهده كرد كه در روزگار ما هم‌سنت‌گرايي از قوت و قدرت چشمگيري برخوردار است، هم تجددگرايي همچنان سلطه و قدرت دارد و هم پساتجددگرايي به آرامي به صورت جدي و چشمگيري وارد لايه‌هاي گوناگون جامعه بشري شده است و نمايندگان هر سه گرايش ضمن اينكه در حال تحكيم پايه‌هاي فكري خويشند به صورت عميق و وسيع در حال گفتگو و تبادل رأي و نظرند. از اين روست كه دانستن اينكه سنت‌گرايي چيست؟ تجددگرايي به چه معناست و پساتجددگرايي چيست از اهميت بالايي برخوردار است.
2ـ براي اينكه از سطحي‌نگري در بازشناسي اين اصطلاحات بپرهيزيم شايسته است مؤلفه‌هاي اصلي هر سه گرايش به درستي فهميده شود.
3ـ نكته مهم ديگر اينكه واژه‌هاي سنت با سنت‌گرايي، تجدد با تجددگرايي و پساتجدد با پساتجددگرايي، متفاوتند و نبايد با يكديگر اشتباه شوند. به تعبير ديگر Tradition چيزي است و Traditionlism چيز ديگر. همين طور modernity چيزي است و modernism چيزي ديگر و نيز Postmodernity چيزي است و Postmodernism چيز ديگري است.
در اين نوشتار مختصر، سنت، تجدد و پساتجدد مورد تحقيق و بازشناسي نيست، بلكه قصد نگارنده آن است كه تجددگرايي (مدرنيسم) را مورد تحقيق و ارزيابي قرار دهد. و در مجالي ديگر سنت‌گرايي و پساتجددگرايي را نيز مورد تحقيق و ارزيابي قرار خواهيم داد.
4ـ نكته مهم ديگري كه بايد با دقت و وسواس خاص مورد توجه قرار بگيرد اين است كه هر يك از اصطلاحات ياد شده داراي معاني متعددي است. بنابراين براي پرهيز از مبهم‌گويي، بايستي ابتدا معناي مورد نظر را روشن، سپس به توضيح و شرح آن پرداخت؛ چرا كه هيچكدام از گرايش‌هاي فكري يادشده را نمي‌توان در قالب يك گزاره ارائه نمود و فرموله كرد و به عبارت ديگر نمي‌توان كل آنچه را كه مدرنيست‌ها مي‌گويند در يك گزاره گنجانيد.
5ـ با توجه به آنچه گفته شد، اينك مي‌پردازيم به معناي تجددگرايي؟
مدرنيزم عبارت است از اصول و جهان‌بيني‌اي كه انسان متجدد داراي آن اصول و جهان‌بيني است. به تعبير ديگر انسان متجدد از آن جهت كه انسان متجدد است داراي مجموعه ويژگي‌ها و خصلت‌هايي است كه مجموع آن خصلت‌ها و ويژگي‌ها را در انسان پيشامدرن نمي‌توان يكجا يافت و وقتي در همين ويژگي‌ها دقت و تأمل كنيم آشكار مي‌شود كه پشت پرده اين ويژگي‌ها، ويژگي‌ها و خصلت‌هاي عميق‌تري وجود دارد كه مجموعه اين ويژگي‌هاي عميق‌تر مؤلفه‌هاي جهان‌بينانه انسان متجدد را مي‌سازند. به عبارت ديگر طرز نگرش انسان متجدد به عالم و آدم، خدا، خودش، انسان‌هاي ديگر، طبيعت، زندگي اين جهان، عالم معرفت و عالم عمل مدرنيزم را مي‌سازد.
6‌ ـ البته اينكه مدرنيسم داراي چه مؤلفه‌هايي است بين متفكرين و صاحب‌نظران اختلاف است. همانگونه‌ كه رابطه طولي داشتن آن مؤلفه‌ها يا در عرض هم بودنشان نيز محل اختلاف متفكرين مي‌باشد. از آنجا كه نگارنده نظر كساني را كه قائل به طولي بودن اين مؤلفه‌ها هستند دقيق‌تر مي‌داند. از اين‌روي، نوشته حاضر را براساس اين نظر به سامان مي‌رساند.
7ـ اساسي‌ترين مؤلفه‌هاي مدرنيزم عبارتند از:
الف) قائل شدن به تغيير جهان و عالم بيرون از خود. توضيح اينكه، انسان مدرن از وقتي آرام، آرام به ظهور و بروز رسيد كه به نظر انسان آمد كه چرا من خودم را با آنچه در بيرون هست وفق دهم و چرا عالم بيرون آن‌گونه كه من مي‌خواهم نباشد.
البته اين دغدغه كه من مي‌خواهم جهان را تغيير دهم و مطابق آنچه خود مي‌خواهم در بياورم، مستلزم اين است كه من عالم بيرون را بشناسم تا بتوانم در آن تغيير ايجاد كنم. و از آنجايي كه هر شناختي هنر اين تغيير را ندارد، لذا انسان مدرن كه تصميم به تغيير جهان مي‌گيرد رو به سوي علوم تجربي اعم از طبيعي مثل فيزيك، شيمي، زيست‌شناسي يا انساني مانند، روانشناسي و جامعه‌شناسي و اقتصاد مي‌آورد. و وقتي اين رويكرد انسان به علوم تجربي موفق و كارا از آب درآمد آهسته آهسته خود منشأ بوجود آمدن روحيات جديد و تلقيات جديد در انسان مدرن شد. و شايد به همين دليل باشد كه برخي، پيدايش مدرنيسم را همزمان با فرانسيس بيكن مي‌دانند. فرانسيس بيكن بود كه گفت بايد طبيعت را شناخت تا آن را تغيير داد. اين نكته را نيز بايد افزود كه انسان مدرن هر چه قدر بيشتر در فكر تغيير جهان بيرون از خودش برآمد به همان اندازه نيز از شناختن خود براي تغيير و دگرگون ساختن خود مطابق آنچه گفته مي‌شود خود را بشناس تا خدايت را بشناسي، تا در جهت خدايي شدن خود را دگرگون سازي، فاصله گرفت. و انسان مدرن با استمداد از علوم تجربي آنچنان به پيش تاخت و قله‌هاي گوناگون موفقيت مادي را فتح كرد كه حتي به فكر تغيير دادن ساختار خود انسان نيز در آمد و مي‌خواهد انسان را از طريق شبيه‌سازي آنگونه در بياورد كه مي‌خواهد و وقتي علوم تجربي از عهده تحقق‌بخشي به اين خواسته انسان مدرن موفق نشان داد، خود جنبه پاراديمي پيدا كرد و به صورت نمونه و اسوه و الگو براي تمام علوم ديگر در آمد. و از همين جا بود كه جريان "سيانتيسم" يا علم‌زدگي و علم‌پرستي پديد آمد و همين سيانتيسم يا علم‌زدگي يك سلسله ويژگي‌هاي ديگري براي انسان مدرن پديد آورد.
يكي از آن ويژگي‌ها و آثاري كه از علم‌زدگي ناشي شد، پديد آمدن انديشه پيشرفت بود و پاي انديشه پيشرفت به عرصه‌هاي مختلفي كشيده شد. از جمله فن‌آوري و صنعت، نيازهاي اوليه، آرمان‌هاي اجتماعي مانند نظم، امنيت، عدالت، آزادي و برابري و حتي برخي به پيشرفت در آرمان‌هاي اخلاقي نيز قائل شدند.
اثر ديگري كه موفقيت در علوم تجربي در انسان مدرن بر جاي گذاشت قائل شدن به برابر‌گرايي1 بود به اين معنا كه همة انسان‌ها با هم برابرند. بدين معنا كه هيچ كسي نسبت به ديگري "آتوريته" ندارد. به تعبير ديگر در جريان پذيرفتن انديشه ديگري، هيچ راهي به تعبد نيست. آتوريته يعني مرجعي كه سخنش مقبول واقع مي‌شود چون سخن اوست. نفي آتوريته يعني اينكه براي مقبول افتادن سخن كسي بايد مقدماتي طي شود و در بوته آزمون قرار گيرد اگر سربلند بيرون آمد مقبول مي‌افتد و الا مردود مي‌شود و گوينده سخن حجيتي براي سخن پديد نمي‌آورد. در حالي كه در تعبد به معناي حقيقي كلمه چنين چيزي در ميان نيست.
ب)‌ يكي ديگر از مؤلفه‌هاي اصلي مدرنيسم، امانيسم است. امانيسم كه يكي از مؤلفه‌هاي مدرنيسم است، دست كم دو معناي عمده دارد كه هر دو براي انسان متجدد مهم هستند: معناي اول امانيسم معناي معرفت‌شناختي است. طبق اين معنا امانيسم يعني هر معرفتي، معرفت براي انسان است و از همين‌جاست كه نسبيّت "معرفت نسبت به انسان" مورد پذيرش واقع مي‌شود. به تعبير ديگر شناخت ما از عالم واقع، شناخت انسان از عالم واقع است و نه شناخت از عالم واقع و اين يعني انساني بودن هر شناختي و انساني‌ بودن هر شناختي به معناي اين است كه هيچ شناخت مطلقي وجود ندارد اين معناي امانيسم، امانيسم در مقام نظر و شناخت است.
اما امانيسم در مقام عمل كه بيشتر مورد توجه انسان مدرن است، معنايش اين است كه هيچ موجودي ارزش، اهميت يا شرافت وجوديش بيشتر از انسان نيست تا بيارزد كه انسان فداي او شود. بنابراين در مقام دخل و تصرف در عالم، بايد به گونه‌اي عمل شود كه جايگاه انسان در جهان هستي، مورد خدشه واقع نشود و قدر اول بودنش حفظ شود.
ج)‌ يكي ديگر از مؤلفه‌هاي امانيسم، فردگرايي2 است، مقصود از فردگرايي در اينجا آن چيزي است كه "كانت" مي‌گفت يكي از اصول نظريات كانت در فلسفه اخلاق اين بود كه فرد انساني را بايد غايت لذاته انگاشت. معناي اين سخن اين است كه شما هيچ وقت حق نداريد مرا وسيله تلقي كنيد. يعني حق نداريد مرا به كاري واداريد كه اين كار با تأمل عقلاني خود من و با آزادي خود من انجام نگرفته است. بنابراين هيچ چيز و هيچ كس و نهادي حق ندارد فرد انساني را وسيله خودش قرار دهد. اين سخن كانت درباره فرد انساني دست‌مايه‌اي شد به پديد آمدن تفكر ليبرالي درباره فردگرايي، ليبراليسم در حوزه فلسفه سياسي يعني همين ايده.
قابل ذكر است كه انديشه‌ فردگرايي داراي چندين فرزندي است كه در تحولات جهاني بيشترين تأثيرات را بر جاي گذاشته‌اند.
يكي از آنها انديشه حقوق بشر است، دومي ليبراليسم سياسي يا به تعبيري دموكراسي ليبرال، سومي از آنها نيز سرمايه‌داري و يا بازار آزاد است كه در عرصه اقتصادي است.
با توجه به آنچه در فردگرايي گفته شد آشكار مي‌شود كه مراد از امانيسم مدرنيستي يعني فردگرايي نه جامعه انسان‌گرايي و نه ذات انسان.
د) يكي ديگر از مؤلفه‌هاي مدرنيسم عبارت است از عاطفه‌گرايي.3 به اين معنا كه ما احكام اخلاقي‌اي كه بر افعال انسان بار مي‌كنيم؛ مثلاً فلان فعل خوب است يا بد؟ درست است يا نادرست، شايسته است يا ناشايست و... اين احكام را با توجه به درد و رنج‌زايي يا درد و رنج‌كاهي حمل كنيم. يعني اگر فلان عمل خوب است يا بد، مرادمان اين است كه فلان عمل روي هم رفته از درد و رنج آدميان مي‌كاهد يا روي هم رفته رنج آدميان را افزايش مي‌دهند. و اين يعني اينكه داوري اخلاقي بر اساس احساسات و عواطف انساني انجام مي‌گيرد. و توجه تمام در اين انديشه به اين است كه اخلاق دايرمدار درد و رنج‌زايي و درد رنج‌كاهي است.
هـ) يكي ديگر از مهم‌ترين مؤلفه‌هاي مدرنيسم عبارت است از: خردگرايي، خردگرايي به معنايي كه در مدرنيسم مد نظر است عبارت است از اينكه عقل تنها راه خبر گرفتن از جهان هستي است و منظور از عقل در اينجا به معناي Reason و به كار بستن خرد و تعقل به معناي Reasoning است. و اين يعني اينكه من از جهان هستي فقط از راه مشاهده آزمايش و تجربه خبر بگيرم و اين خبرها را با استفاده از قواعد منطق صوري و يا بكارگيري قوانين منطق صوري در كنار هم بگذارم و از آنها به نتايج جديدي برسم در اين صورت من در حال تعقل به معناي يادشده هستم اين سير را "استدلال‌گرايي" نيز مي‌گويند. و استدلال‌گرايي بدين معناست كه شخص هيچ جا سخن را نپذيرد چون كسي آن سخن را گفته است.
به تعبير ديگر، استدلال‌گرايي يعني اينكه شخص نگويد الف ب است چون x گفته است و اين همان تعبدگريزي است.
حالا نسبت به اين عقل موضع مثبت و موافقت مطلق داشتن تجددگرايي است. و تجددگرايي به اين معنا در واقع قائل شدن به خودكفايي و خودبسندگي عقل است. و اگر كسي به خودبنيادي و خودبسندگي عقل قايل شد به معناي دقيق كلمه تجددگراست.
آنچه تا بدينجا گفته شد تلاشي بود در جهت پرتوافكني به واژه مدرنيسم و سعي بر اين بود كه مؤلفه‌هاي اصلي مدرنيسم آشكار شود. اما اينكه اين جريان فكري و طرز تلقي از عالم چه اشكالاتي دارد و چه نقدهايي مي‌توان بر آن وارد ساخت خود فرصت و مجال ديگري مي‌طلبد اميد است در فرصت بعدي نگاهي نقادانه به برخي از زواياي نگرش مدرنيستي به عالم و آدم داشته باشيم.
پي‌نوشت‌ها:

1 ـ equalitavianism.
2 ـ individualism.
3 ـ sentimentlism.