try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: دوشنبه, 15 آذر, 1400

تجربه ها و خاطره ها

Send to friendSend to friend

زلزله بم
اي مردم! خدا ترس باشيد به درستي كه زلزله روز قيامت واقعه بسيار سختي است. در آن روز مشاهده مي كنيد كه هر زن شيرده اي طفل خود را از هراس فراموش كند و هر حامله اي بار رَحِم خود را بيفكند و مي بيني كه مردم، مست هستند در حالي كه مست نيستند و اين عذاب خداوند است كه شدّت دارد(حج / 1). ساعت 5 صيح روز پنجم دي ماه 1382 در ميهمانسراي دانشگاه آزاد بم نماز صبح را با مختصري مناجات اقامه نمودم. به علت وقوع پيش لرزه ها و وجود اضطراب و دلهره شب گذشته با خستگي روحي و جسمي به خواب عميقي فرو رفتم. حدود نيم ساعت بعد، آن زلزله شديد پيش آمد. چند ثانيه را در خواب بودم كه با واژگون شدن تخت از خواب پريدم و همه جا را به صورت تركيب افقي و عمودي و چرخشي در زلزله عظيمي مشاهده نمودم. هوا تاريك و مملو از گرد و غبار و خاك بود. تلويزيون، مبل ها، كمد ها و همه اثاث مهمانسرا اين سو و آن سو پرتاپ مي شدند. سعي كردم بلند شوم ولي محكم به زمين خوردم، ناگزير نشستم و همچون ضعيف ترين موجودات، يك دستم را روي سرم قرار دادم تا از اصابت آجر، ريزش سقف و افتادن چار چوب ها در امان بمانم و مرتباً ذكري را كه حضرت امام عصر(عج) در باب مقام و منزلت حضرت ابوالفضل(ع) فرموده بود با صدايي خفيف و آرام تكرار مي كردم: يا اَبَا الغوث(ع) ادركنا و نيز شهادتين را بر زبان آوردم. اينجا بود كه بلند شدم و فاصله ده متري تا در خروجي استاد سرا را طي كرده و نجات يافتم. البته در اين مسير با ريزش ديوار و سقف ها روبرو بودم. هنگامي كه بيرون آمدم فضا به گونه اي بود كه تصوّر نمودم زلزله قيامت شده است. اين زلزله هولناك توأم با انرژي تنوره داغ وحشتناكي بود كه از زير پوسته زمين به درستي حس مي شد و احساس مي كردم كه زمين در حال انفجار و تركيدن است و مي خواهد تمامي موادش را بيرون بريزد. در آن ثانيه ها بيش از چهل هزار نفر در حال جان دادن بودند. حقيقتاً فكر كردم كه زلزله قيامت است ولي در همين لحظه يادم آمد كه هنوز آخرين فرزند حضرت فاطمه(ع) يعني وجود نازنين حضرت امام زمان(عج) قدم هاي پاكش را بر ديدگان بي نور ما شيفتگان راهش بذل مساعدت نفرموده است.
براي شادي ارواح در گذشتگان اين زلزله عظيم صلوات.
انديشه تشكيل جبهه واحد
روزي يكي از متعلمين از من در مورد دين سوالي پرسيد او گفت: استاد، شما كه مي گوييد اسلام چنين و چنان، آيا ... ؟ ولي من قبل از پاسخ به سؤال او به او گفتم: صبر كن ببينم، آيا تو نيز مثل من مسلمان هستي؟ او گفت: بله. گفتم: پس چرا مي گويي: شما بگو، ما مسلمان ها كه مي گوييم ... بدين ترتيب سعي نمودم اول او را وارد جبهه خويش ساخته و از حالت تقابل و جبهه گيري در برابر خويش خارج سازم و سپس به سؤال او بپردازم.
جواب عالمانه
من در ابتداي شروع هر دوره درس عمداً به متعلمين خود ميگويم: من دائره المعارف علوم و معارف اسلامي نيستم تا هر چه را كه شما سؤال مي نماييد بدانم. اگر بلد باشم، مي گويم و اگر بلد نباشم، بعداً و پس از تحقيق كافي به شما پاسخ خواهم داد و اين از آن جهت است كه اگر با سؤالي مواجه شدم كه پاسخ آن را نمي دانستم، بتوانم راحت بگويم: نمي دانم.