try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: یکشنبه, 14 آذر, 1400

ايده‌آليسم

Send to friendSend to friend
Vote up!
Vote down!

«ايده‌آل صفت است از واژه ايده كه به صورت اسم هم به كار مي‌رود. در معناي صفتي مقابل صفت واقع يا واقعي قرار مي‌گيرد و دو كاربرد دارد: يكي براي فرد داراي اوصاف مطلوب و ديگري در وصف آنچه فقط در ذهن و عقل و وهم باشد نه در خارج. در معناي اسمي بر آنچه كه صلاحيت ارضاي تمام تمايلات عالي انساني(مطلق يا مفيد) را داشته باشد كاربرد دارد.»
«ايده‌آليسم واژه‌اي است مبهم كه در موردهاي گوناگون و چه بسا ناروا به كار مي‌رود. ابهام اين واژه يكي از آن رواست كه با ايده پيوند دارد و از سوي ديگر با ايده‌آل. نكته ديگر اينكه خود واژه ايده نيز براي فيلسوفان گوناگون معني‌هايي بس متفاوت دارد.»
گردانيده فارسي ايده‌آليسم، اصالت ذهن، اصالت تصور، انگارگرايي، پندارگرايي، مذهب اصالت معني، تصور باوري و ... است، برخي هم همان واژه ايده‌آليسم را به كار مي‌برند.
«عموماً در تعريف اصالت معني ايده‌آليسم (Idealism)گفته‌اند فلسفه‌اي است معتقد به تقدم ذهن بر عين يا تقدم فاعل‌شناخت بر متعلق‌شناخت(تقدم سوژه بر ابژه).»
«اول كسي كه در اصطلاحات فلسفي اين كلمه را به كار برده افلاطون است كه به اعتبار يكي از معاني لغوي آن (نمونه) آن را در مورد يك سلسله حقايق مجرده (مُثُل افلاطوني) استعمال كرده است.
افلاطون براي هر نوع از انواع موجوداتِ جهانِ ماده يك وجود مجرد عقلاني قايل است كه افراد محسوسه آن نوع پرتو او و نمونه كامل آن افراد مجرده است و او را ايده -كه مترجمين دوره اسلامي مثال ترجمه كرده‌اند- مي‌خواند، افلاطون منكر وجود افراد محسوسه نيست بلكه وجود آنها را متغير و جزيي و فاني مي‌داند، برخلاف ايده يا مثال كه به عقيده وي داراي وجود لايتغير و كلي و باقي است... . افراد متغير مادي تنها به حواس ادراك مي‌شوند ولي علم به آنها تعلق نمي‌گيرد، زيرا علم به چيزي تعلق مي‌گيرد كه كلي و خارج از حيطه زمان و مكان است و آن همان ايده است.
تا اواخر قرن هفدهم ايده‌آليسم تنها به مسلك اعتقاد به مثل گفته مي‌شده ولي بعدها موارد استعمال زيادي پيدا كرده است.»
«رستاخيز ايده‌آليسم با كانت و در آثار او روي مي‌دهد» قبل از كانت از لايب‌نيتس و بركلي و بعد از كانت از هگل وشو پهناور نام برده مي‌شود، سپس نوبت به ايده‌آليست‌هاي معاصر همچون گرين، كِرد، جونز، برادلي، بوزانكت و كمپبل انگليسي و رويس و كالكينز آمريكايي و برگسن فرانسوي مي‌رسد.
«نظريه فيشته، شلينگ و هگل را به طور كلي ايده‌آليسم آلماني و نظريه هگل را به ويژه ايده‌آليسم مطلق مي‌نامند. از زمان اين فيلسوفان است كه ايده‌آليسم-كه در يك معني روياروي رآليسم است- روياروي ماترياليسم قرار مي‌گيرد، با تكيه بر اين رويارويي است كه به ويژه پيروان ماترياليسم ديالكتيك به ناروا همه فلسفه‌ها را به ايده‌آليسم و ماترياليسم بخش كرده، هر فلسفه‌اي را كه ماترياليستي نباشد گونه‌اي از ايده‌آليسم مي‌شمرند.»
البته بايد به اين نكته توجه داشت كه؛
تعبير اصالت معني در دو قلمرو هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي به كار مي‌رود.
در حوزه هستي‌شناسي در مقابل اصالت ماده است. به اين ترتيب كه اگر موجودات مادي و جسماني (متعلقات يا ابژه‌هاي شناخت) مقدم بر فاعل شناخت نباشند، در واقع تابع فاعل شناخت يعني قابل تحويل به فاعل شناخت هستند و فاعل شناسايي به عنوان يك موجود روحاني و غيرمادي (خدا، روح) مقدم بر آنهاست... چنانچه اعتقاد به وجود خداوند به عنوان خالق جهان، آن هم يك خالق غيرمادي، يك اعتقاد ايده‌آليستي است. در اينجا ايده‌آليسم به معني تقدم سوژه بر ابژه عبارت است از: اعتقاد به بازگشت موجودات مادي به يك واقعيت غيرمادي و تقدم سوژه بر ابژه به معني تقدم روح(موجود روحاني) بر ماده و به زبان دين مي‌توان گفت تقدم خالق بر مخلوق.
اما در حوزه معرفت‌شناسي اصالت معني در مقابل اصالت واقع قرار دارد، به اين معني كه اگر به وجود اشيا قبل از اينكه شناخته شوند، معتقد باشيم و آنها را مستقل از ذهن فاعل شناسايي بدانيم... اين نظريه «اصالت واقع» ناميده مي‌شود. اما اگر در جريان شناسايي، اشيا را تابع شناخت يا تابع ذهن فاعل شناخت بدانيم... اين اعتقاد به اصالت معني و در مقابل رآليسم قرار دارد.
پس اصالت معني در حوزه هستي‌شناسي به معني تقدم موجود روحاني بر موجود مادي است و در حوزه معرفت‌شناسي به معني تقدم ذهن فاعل‌شناخت (كه بنا بر فرض همان موجود روحاني است) بر متعلق‌شناخت است.(صانعي دره‌بيدي، همان، ص 262-261 به طور خلاصه)
اصالت واقع نيز به دو معني متمايز به كار مي‌رود:
الف- اصالت واقع وجودي
ب- اصالت واقع معرفت‌شناسانه.
در اصالت واقع وجودي اعتقاد بر اين است كه واقعيت اشيا به همان صورت ملموس و محسوس آنها اصيل است... اين فلسفه معادل اصالت ماده و در مقابل اصالت معني است. فيلسوفان رآليست به اين معني همان فيلسوفان ماترياليست هستند... جسم يا ماده را نمي‌توان به يك منشأ غيرمادي مثل خدا يا روح تأويل كرد.
در معني دوم اصالت واقع به اين معني است كه اشياء و اعيان موجودات، مستقل از ادراك ما وجود دارند و ادراك فقط عبارت است از انعكاس واقعيت‌هاي خارجي در ذهن... .
تفكيك اين دو مطلب يعني توجه به معاني اصالت واقع و تميز آن در دو مرحله هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي چنان دقيق و ظريف است كه گاهي محصلان و متخصصان فلسفه را هم به خطا مي‌افكند، همين خلط موجب شده تا در بعضي از كتب ابتدايي، ايده‌آليسم را به عنوان فلسفه غيرواقع‌بين و خلاف اصالت واقع و معادل سفسطه معرفي كنند. در چنين تفسيرهايي سه معني اصالت ماده، اصالت معني و اصالت واقع به كلي مخدوش شده و خواننده مبتدي را گمراه مي‌كند.
مقابله مطلق اصالت واقع با اصالت معني از تفسيرهاي ماترياليستي است. به اين ترتيب كه معتقدان به اصالت ماده واقعيت و ماديت را مترادف هم مي‌گيرند؛ بر اين باورند كه آنچه مادي است واقعي است و آنچه واقعي است مادي است. از اين جهت اصالت ماده را معادل اصالت واقع و مقابل اصالت معني به كار مي‌برند.
اين مغالطه ناشي از بي‌توجهي به تفكيك دو نوع اصالت واقع و دو كاربرد اصالت معني است.
«فلسفه لايب‌نيتس(1646-1716) در قرن هفدهم بعد از افلاطون دومين فلسفه ايده‌آليستي داراي اصول خاص خود اوست. وي اصل موجودات مادي را به واحدهاي بسيطي به نام مناد(Monad) تحويل كرد... . منادها جواهر روحاني‌اند. در نظر او جسم تا بي‌نهايت قابل‌تجزيه است و هر مركبي دال بر وجود بسيط است... اين حقيقت بسيط را لايب‌نيتس واحد (مناد) ناميده است.
عالم در اصل مجموعه‌اي است از منادها يا جواهر بسيط كه هستي آنها به دليل عدم جسمانيت يك هستي روحاني است.»
«ايده‌آليسم بركلي نظريه‌اي است كه براي ماده واقعيت مستقل از ادارك (احساس و انديشه) نمي‌پذيرد او واقعيت روحاني است و ماده هستي مستقلي ندارد.»
«كانت ايده‌آليسم خود را ايده‌آليسم نقادانه يا صوري مي‌نامد.» «انديشه بنيادي او اين است كه با آنكه تجربه حسي، زمينه شناسايي هست ولي بنياد آن نيست... آنچه ما مي‌شناسيم همانا نمود است نه ذات به خودي خود .... با اين همه نمود نمود واقعيت است نه چيزي پنداري.»
«هگل مي‌گويد فلسفه داراي سه بخش است: منطق، شناخت ايده است چنانكه به خود و براي خود است. فلسفه طبيعت، شناخت همان ايده است در حالت دگر بودن، فلسفه جان شناخت ايده است چنانكه از حالت دگر بودن به خود باز مي‌گردد... جان شناسنده‌اي است كه خود را موضوع خود مي‌سازد. از اين رو به خود و براي خود است، مطلق جان است.
بدين سان هگل به ايده‌آليسمي تمام عيار رسيد يعني همه عالم را مراتب نمايان شدن يك ذات معنوي شمرد.»
«بنابر ايده‌آليسم هگلي واقعيت معقول است و جهان تجلي و نمايش نوعي اصل روحاني است.»
البته «اين به آن معنا نيست كه اشياي مادي آفريده وهم و خيال هستند بلكه به آن معناست كه آنها با روح نسبت دارند كه در فرايندهاي طبيعت و از طريق اين فرآيندها به خود واقعيت مي‌بخشند. در انسان روح به خود آگاهي دست مي‌يابد.»
به هر حال «ايده‌آليسم براي توصيف شماري از فلسفه‌ها به كار مي‌رود كه همه به شيوه‌هاي متفاوت، اشياء مادي را چيزهايي مي‌دانند كه تنها در ارتباط با فاعل تجربه گر وجود دارند، بنابراين واقعيت بر اساس ذهن يا تجربه به تصور در مي‌آيد.»
در نوعي از ايده‌آليسم كه دنباله ايده‌آليسم مطلق هگل و محصول انديشه‌هاي كرد و جونز مي‌باشد «اشياء مادي به نوعي تجربه فراگير يا مطلق بازگردانده مي‌شوند كه به گونه‌اي شامل اذهان انساني محدود ما نيز مي‌شود.»
«اين تعبير همچنين به معنايي محدودتر براي نوع خاصي از ايده‌آليسم كه در برادلي و بوزانكت يافت مي‌شود به كار مي‌رود كه به آن مطلق‌گرايي (گونه‌اي از ايده‌آليسم مطلق) گويند. مطلق گرايي توجه را به اين آموزه معطوف مي‌كند كه تنها مطلق از واقعيت كامل برخوردار است در حالي كه هر چيزي جز مطلق به سطح نمود و ظاهر تقليل داده مي‌شود.»
ايده‌آليست‌ها در اخلاق، هنر، سياست و تعليم و تربيت نيز انديشه كرده و نظر دارند:
«در اخلاق، ايده‌آليسم نوعي آرمانگرايي در تصوير كردن انساني متعالي است كه داراي فضايلي چون حكمت، شجاعت، عفت و عدالت بوده و طريق وصول به اين فضايل رياضت مي‌باشد.»
«از نظر ايده‌آليست‌ها انسان داراي اهداف غايي والا و از پيش تعيين شده‌اي است و بنابراين حق ندارد دنبال لذات آني و گذراي خود باشد.»
در هنر آنگاه كه اين سؤال مطرح مي‌شود كه «هنر بازتاب آنچه هست بايد باشد يا بازتاب آنچه بايد باشد، رآليست‌ها و ناتورآليست‌ها (طبيعت‌گرايان) ديدگاه اول را دارند و ايده‌آليست‌ها مي‌گويند هنرمند بايد از آنچه بايد باشد سخن بگويد، آنچه بايد باشد حقيقت مطلوب و آرماني است و هنر بايد حقيقت را بيان كند.»
در سياست، ايده‌آليسم فلسفه‌اي كلي گراست كه دولت و جامعه را برتر از فرد دانسته و بر اهميت اطاعت فرد از آنها تكيه مي‌كند. ايده‌آليست‌ها عموماً قدرت و سنت را ستوده و مخالف انقلابند و اعتقاد دارند كه تغييرات بايد به شكلي تدريجي و آن هم در عرصه روح صورت گيرد.
در دوران مدرن «نظريه سياسي ايده‌آليستي در اساس كوششي است براي انطباق نگرش كلاسيك يوناني از سرشت اجتماعي فرد بر اوضاع و احوال مدرن. افزوده‌هاي روزگار نو در اصل از فلسفه‌هاي هگل و روسو برگرفته شده است، ايده‌آل يوناني همان الگوي آرماني فرد دوران روشن‌انديشي، يعني شهروندي است كه بر اثر زندگي با ديگران چنان روحيه اخلاقي يافته است كه خير خويش را همان خير دولت مي‌انگارد. مفهوم خير مشترك روايت بسط يافته چيزي است كه تامس هيل گرين اراده فردي متعقل و معطوف به كمال نفس مي‌خواند و اين مفهوم محور اصلي نظريه ايده‌آليستي است.»
«در تعليم و تربيت نيز ايده‌آليست‌ها صاحب فلسفه و نظر، روش آموزشي، تعيين شرايط و وظايف براي معلم و برنامه آموزشي و ... هستند.
در نظر آنها معلم نقش اصلي و اساسي را در جريان تربيتي ايفا مي‌كند و عامل مهم ديگر در تعليم و تربيت خودكاري شاگرد است.
تعليم و تربيت جرياني است كه در فرد رخ مي‌دهد بنابراين خود او بايد در اين جريان نقش اساسي بعهده داشته باشد. در اين زمينه ايده‌آليست‌ها درباره رشد روح يا ذهن بحث مي‌كنند و براي آن بيش از ديگر جنبه‌ها اهميت قايل مي‌باشند، آزادي اراده شاگرد نيز مهم تلقي مي‌شود. تعليم و تربيت بايد با توجه به همه جنبه‌هاي شخصيت صورت گيرد.»