try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: دوشنبه, 6 تیر, 1401

حکمرانی متعالی

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
دکتر عبدالحسین خسروپناه (استاد گروه فلسفه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی)

درآمد

سوال این است: آیا می توان با حکمت متعالیه و مبانی آن به مدل و الگویی از حکمرانی رسید؟ چون خود ملاصدرا درباره حکمرانی بحثی نکرده. البته قرآن در این باره بحث کرده و بنده معقتدم واژه حکم در قرآن در خیلی جاها به معنای حکمرانی است نه حکم به معنای فقهی. آیا می توان از حکمت متعالیه برای تفسیر و تبیین از حکمرانی استفاده کرد؟

به نظر بنده اگر بخواهیم پاسخ مثبت یا منفی بدهیم، ابتدا باید مبنای فلسفه اخلاق را حل کنیم و آن نسبت هست ها و بایدهاست؛ چراکه تمام ارکان حکمرانی از سنخ بایدها و نبایدهاست. یعنی حکمرانی از سنخ نورماتیو[2] می باشد نه دسکریپتیو[3]؛ در حالیکه حکمت متعالیه تمام گزاره هایش از سنخ دسکریپتیو (هست و نیست ها) می باشد. آیا می شود از هست و نیست های فلسفه به یک تبیینی از باید و نبایدها رسید؟ آیا در استنتاج باید و نبایدها و از هست و نیست ها گرفتار مغالطه طبیعت گرایانه هیوم نمی شویم؟ پاسخ بنده این است: بله اگر بخواهیم استنتاج کنیم، گرفتار مغالطه می شویم، مگر اینکه یک کبری باید و نباید به آن هست و نیست ها ضمیمه شود؛ در این صورت استنتاج باید و نبایدها از هست و نیست ها اشکالی ندارد. یعنی اگر گزاره هست و نیست داشته باشیم و یک گزاره باید و نباید؛ نتیجه اش باید و نباید است چون نتیجه تابع اخس مقدمات است. اما اگر بخواهید همه گزاره ها هست و نیست ها باشد و نتیجه باید و نباید بگیریم، این مغالطه می شود. اما یک وقت از هست و نیست های فلسفی، نگاه و تفسیری از عمل پیدا می کنید، در این صورت مغالطه نیست. مثلا شما به عنوان رئیس یک دستگاه، یک وقت به عنوان یک انسان به کارمندان خود نگاه می کنید، حتی انسانی برتر از خودتان، اما یک وقت به عنوان نیرو و زیردست خود نگاه می کنید که حق اظهار نظر نیز ندارد و باید چشم بگوید. این دو نگاه انسان شناسانه است که در نوع تعامل اثر دارد. نگاه انسان شناسانه اخلاقی و انسانی با عقل جمعی و تعامل و تواضع همراه است و بر اساس همین نگاه باید و نباید خاص خودش را دارد. اما اگر نگاه انسان‌ شناسانه اِمّا هو عبید باشد، نوع رفتار عوض می شود. ما از این باب می خواهیم از حکمت متعالیه استفاده کنیم، یعنی حکمت متعالیه نگاه جدیدی به ما در باب حکمرانی بدهد. در این صورت می شود از حکمت متعالیه برای نگاه و تبیین جدید از حکمرانی استفاده کرد ولو این نگاه جدید الزاماً از باب استنتاج نباشد تا بحث مغالطه پیش بیاید.

گزاره های اصلی حکمت متعالیه

در اینجا چند گزاره حکمت متعالیه را اجمالا در یک نگاه شبکه ای توضیح می دهم و بیان می کنم این چطور می تواند نگاه ما را به حکمرانی عوض کند و چه تأثیری دارد. ملاصدرا در حکمت متعالیه چند اصل کلیدی دارد:

اصل هستی‌شناسی توحیدی

یکی به تعبیر بنده «اصل هستی شناسی توحیدی» است که اصالت وجود، تشکیک وجود و نگاه او به وحدت وجود(الوجود اما مستقل او رابط) می باشد. هستی شناسی توحیدی نگاه حکمرانی را به کل آدم و عالم آیه ای می داند. این نگاه در سیاست گذاری و تنظیم گری بسیار مهم است. یعنی حتی طبیعت آیه الهی است. ما پنج رابطه داریم: رابطه انسان با خود، انسان با مردم، انسان با طبیعت، انسان با ماوراء طبیعت و رابطه انسان با خدا؛ این هستی شناسی توحیدی بر کل این پنج رابطه اثرگذار است. حکمرانی به معنای امروزی تنها رابطه انسان با انسان نیست و با طبیعت نیز مطرح است، و لذا امروز حکمرانی زیست محیطی مطرح است. حتی حکمرانی ماوراء طبیعی و ارتباط ما با عوالم دیگر نیز در پنجاه سال اخیر در حال مطرح شدن است. حکمرانی آیه ای اجازه هرنوع تصرف یا تجاوز در طبیعت را به ما نمی دهد. هر نوع حکمرانی مجاز نیست ولذا روی سیاستگذاری و تنظیم گری تأثیر می گذارد.

انسان شناسی فطری

اصل دوم، «انسان شناسی فطری» است؛ جایی که تمام اصول علم النفس فلسفه ملاصدرا در آن می گنجد. اینکه انسان بدن و روحی دارد و کل این دو حقیقتی است به نام نفس؛ اما النفس جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء، یعنی نفس جسم است، بعد در اثر حرکت جوهری یک صورت روحانی پیدا می کند تا به تجرد تام برسد. این مبنای انسان‌شناسی فطری و علم النفس حکمی(حکمت متعالیه) هم بر معرفت شناسی تأثیر می گذارد و هم بر هستی شناسی، و هر دوی اینها بر حکمرانی تأثیر می گذارند. به این صورت که اولاً نفس بر اثر حرکت جوهری مراتب پیدا می کند؛ به تعبیر قرآن نفس اماره، لوامه، مدرکه، ملهمه، مطمئنه، راضیه و مرضیه. نفس در هر مرتبه یک جور حکمرانی دارد. چرا که حکمرانی اهدافی دارد، آیا حکمرانی برای این است که انسان در نفس اماره بماند یا تعالی پیدا کند؟ الان یکی از اهدافی که در حکمرانی نولیبرالیست‌ها به آن توجه می کنند، بحث معنویت و معناگروی است. یعنی انسان از ساحت مادی به ساحت نفس مطمئنه تعالی پیدا کند. البته برخی معنویت ها، سکولارند، یعنی ربوبیت تشریعی خدا را قبول ندارند. بعضی معنویت ها، آتئیست[4] هستند، یعنی خالقیت و وجود خدا را قبول ندارند. معنویت پنج مرحله دارد، ممکن است مرحله اول و دوم را قبول داشته باشند و مراحل دیگر خیر. اما به هر حال از عالم ماده کنده می شوند و عالم ماوراء ماده را قبول دارند ولو سکولارها و آتئیست‌ها.

این علم النفس حکمت متعالیه بر روی مراتب نفس و معرفت اثر می گذارد. چون یک مرحله نفس، نفس مدرکه است که این نفس مدرکه یک مرتبه اش حس و تجربه است، یک مرتبه بالاتر عقل نظری، بعد عقل عملی، بعد عقل معاش، بعد عقل معاد، بعد لب اولوالالباب، بعد فؤاد و بعد قلب. همه اینها مراتبی است که ملاصدرا قبول دارد و البته اکثر اینها را در تفسیرش گفته است؛ «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»(نحل: 78)؛ یعنی سمع و بصر نازل ترین مرحله ادراکی است، بعد عقل است که در نصوص دینی ما و حکمت متعالیه عقل نظری و عملی آمده، و عقل معاش(برنامه ریز)، و عقل معاد(آخرت اندیش). مجموع این عقول که جمع شود عقل خالص می شود که در قرآن به لب اولوالالباب تعبیر شده است و حاصل اولوالالباب حکمت(خیر کثیر) است. و در نهایت این لب اگر به تکامل رسید، می شود فواد.[5] طبق نظر ملاصدرا وقتی این نفس(حس و تجربه) رشد پیدا کرد می شود عقل نظری، سپس عقل عملی و... تا به لب که حکمت می دهد و در نهایت فواد و قلب. اگر این قلب مراحل تکاملی را پیدا کرد، حتی ظرفیت پیدا می کند که دریافت وحی داشته باشد. وحی انبیاء همیشه بر قلبشان نازل شده است نه بر عقلشان. شیطان نیز اگر بخواهد تصرف بکند بر قلبها تصرف پیدا می کند چون وقتی «فی قلوبهم مرض» شد، اسیر شیطان می شود. پس قلب خیلی حساس است، انسان با قلب به اعلی علیین و یا اسفل السافلین می رسد. بنابراین مبنای حمکرانی ما طبق حرکت جوهری ملاصدرا و علم النفس حکمت متعالیه این مدل معرفت شناختی که از حس و تجربه تا قلب را شامل می شود، می باشد. اما از این نگاه که بنده به آن «حکمرانی حکمی شبکه ای» تعبیر کردم، چون اگر بخواهیم نگاه دقیقی به حکمرانی اسلامی داشته باشیم، دو دانش حکمت و فقاهت خیلی نقش دارد. ما اصولی در فقاهت هم داریم مثل اصل مشارکت، اصل تسهیل گری و... که به ما یک حکمرانی شبکه ای می دهد، لذا حکمرانی حکمی شبکه ای تعبیر بنده است که حکمی را بیشتر از حکمت و حکمت متعالیه استفاده کردم و شبکه ای را از اصولی که از قواعد فقهیه استخراج نمودم. از این مباحث حکمی و فقهی ما می توانیم به یک تفسیر خاص از حکمرانی حکمی شبکه ای برسیم و آن را به یک الگو تبدیل کنیم که قدم بعدی می باشد که اساتید دانشگاهی که حوزه تخصصی شان می باشد، باید کمک کنند.

پی‌نوشت‌ها:

 

[2] . Normative

[3] .  Descriptive

[4] . Atheism

[5]. عرب‌ها وقتی خمیر را آماده می‌کنند و روی آتش می‌گذارند، وقتی پخته شد به آن فَأد می‌گویند و وقتی دو طرف پخته شد قلب می گویند.