try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 5 مهر, 1396

اخبار فرهنگی

Send to friendSend to friend

انتشار سند شهادت رئیسعلی دلواری

سند چگونگی شهادت رئیسعلی دلواری پس از یک‌صد سال از زبان انگلیسی‌ها منتشر شد. حبیب احمدزاده نویسنده، محقق و مستندساز با بیان این‌که «ده‌ها سال این چنین تصور می‌شد که رئیسعلی دلواری، دشمن سرسخت استعمارگران و مبارز نامی ایران زمین، بدون توطئه انگلیسی‌ها و به دلایل شخصی، توسط یکی از افراد محلی به شهادت رسیده است، اما انتشار ترجمه گزارشات ارسالی معاون کنسول بریتانیا در بوشهر (در مرکز اسناد وزارت امور خارجه انگلیس) پس از قریب یک‌صد سال نشان داد که برخلاف تبلیغات سابق، خود آنان، به‌طور مستقیم در به شهادت رساندن این مبارز، نقش داشته‌اند. متن زیر به‌عنوان سند مورد اشاره است:

ربرت چیک - ویس کنسول و گرداننده و میدان‌دار اصلی عمل سیاسی ( و در واقع نظامی) دولت بریتانیا در بوشهر، خود از این شهر، برای روسای بالاترش در یکصد سال قبل چنین نوشته است:

«پنج شنبه 5 ژوین 1915

رئیسعلی شخصیت شگفت‌انگیزی است. می‌گویند دشمن قسم خورده ماست. برخی هم او را آدم آرامی می‌دانند که کمتر از کوره در می‌رود ولی می‌گویند اگر خشمگین شود قدرت کنترل خود را ندارد. پیشتر سرش به کار خودش بود و کدخدایی می‌کرد و گاهی تجارت، ولی یک سالی است که روش زندگی‌اش را تغییر داده و در جستجوی راهی برای مطرح کردن خود است. قبلاً فکر می‌کردم به دنبال نان و نوایی است و برای خموش ساختن او در این زمینه کارهایی کردم و پیغام‌هایی دادم، ولی گویا کارساز نبوده و او روز به روز بر تندروی خود می‌افزاید. دو سه نفری را در اطرافش برای کنترلش کاشته‌ام ولی آن‌ها جرات زیادی برای برخورد جدی با او ندارند.

سه‌شنبه 1 سپتامبر 1915

به گمانم راه را یافتم. دیشب او را یافتم. میرزا رحمت لیلکی مرا به نزد او برد. صحبت‌ها انجام شد. غلام‌حسین پذیرفت. شاید هیچ‌کس اشک نریخته مرا ندید. آن‌کس که باید کار را تمام کند، پذیرفت که چنین کاری را انجام دهد. نه‌تنها در این دیار بلکه در هر دیاری هر نوع آدمی پیدا می‌شود. پذیرفت و رفت. من و میرزا رحمت بازگشتیم. فهمیده بود در فکرم، اصلاً صحبتی نکرد. بر چنین مردمی حکومت کردن آسان است. به لقمه نانی خرسندند... .

سه‌شنبه 8 سپتامبر 1915

در سیلاب دگرگونی‌ها حادثه‌ای روی داد. تمام شد. یکی رفت. رئیس‌علی کشته شد. میرزا رحمت لیلکی همه امروز را چشم به من دوخته بود و وقتی بعدازظهر خبر را آورد از سکوت طولانی‌ام تعجب کرد. هرگز شانه‌اش را نفشرده بودم. پس از پایان دوره طولانی سکوتم، شانه‌اش را فشردم. باید قهقهه سر می‌دادم، ولی نمی‌خواهم. آن‌کس را که برگزیده بودم کار را تمام کرد. در میان درگیری تیری و فریادی و مرگی... پایانی بر یک ماجرا. آدمی افتاده بر خاک که در خاک خواهد خفت. فردا درباره او و من و آن خاک چه خواهند گفت. من و او جنگیدیم ولی فردا درباره آن‌کس که تیر را انداخت چه خواهند گفت؟

بی‌حوصله‌ام. باید بروم پرسه‌ای بزنم. شبی شرجی و گرم است. از شهر هیچ صدایی نمی‌آید.» منبع: ایسنا

موج سوم بی‌سوادی در راه جامعه ایرانی

رضا شجیع، استاد دانشگاه نوشت: مادربزرگی داشتم که سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما تا دلتان بخواهد شعر و داستان می‌دانست و پس از خواندن هر کدام، آن‌ها را برای نوه‌هایش که یکی از آن‌ها من بودم، تفسیر می‌کرد. روزی تصمیم گرفتم، دفتری سفید بردارم و اشعار مادربزرگ را یادداشت کنم. مادربزرگ می‌گفت و من می‌نوشتم. گویا برای هر جزیی از زندگی‌اش اشعار و روایت‌هایی در ذهن داشت که به کمک آن‌ها رویدادها را تفسیر و تصمیم‌گیری می‌کرد.

آدم‌شناسی و حس ششمی که داشت، بی‌نظیر بود و یادم هست که همسایه‌ها او را «خانم مارپل» خطاب می‌کردند. چندی پیش وقتی خاطراتم را مرور می‌کردم و این مرور با خواندن کتاب «در ستایش بی‌سوادی» نوشته هانس ماگنوس انسنس برگر هم‌زمان شد؛ عمیقاً در این اندیشه فرو رفتم که آیا با تعریف امروزی، واقعاً مادربزرگم «بی‌سواد» بود؟ و آیا این درست است که به او برچسب بی‌سوادی بزنیم؟ و اینکه او و امثال او، باوجود اینکه نمی‌توانستند بخوانند و بنویسند چگونه به آن اندازه از قدرت تحلیل دست یافته بودند؟

از هر سه نفر ساکن سیاره ما یک نفر بدون هنر خواندن و نوشتن روزگارش را سر می‌کند. مجموع این انسان‌ها حدود ٨٥٠ میلیون نفرند و شمار آن‌ها نیز مسلماً رو به افزایش است. این آماری حیرت‌آور و درعین‌حال گمراه‌کننده است؛ زیرا اگر فکر کنیم مردم بی‌بهره از سواد خواندن و نوشتن، عده‌ای اندک و قلیل هستند در تصوری باطل به سر برده‌ایم.

ممکن است این سخن کمی تلخ و بدبینانه باشد اما، هدفی که سوادآموزی به‌ویژه در غرب دنبال می‌کرد، هیچ ربطی به روشنگری نداشت! انسان‌دوستان و حافظان فرهنگی که سنگ سواد را به سینه می‌زدند، تنها مباشران سرمایه‌داری بودند. امری که بی‌سوادان و به نظر آنان «نازل‌ترین طبقه اجتماعی» را رام و البته اندیشه شخصی آن‌ها را نیز از صفحه ذهنشان پاک می‌کرد. اتفاقی که می‌افتاد این بود که علاوه بر نیروی عضلانی، امکان بهره‌کشی از مغزشان نیز فراهم می‌شد. با ترویج فرهنگ مبارزه با بی‌سوادی، انگ یا برچسب «بی‌سواد» به پدیده‌ای تبدیل شد که از طریق آن می‌شد انسان‌ها را به شیوه جدیدی طبقه‌بندی و البته ماشین تبعیض را هم به نوع دیگری روشن کرد. چنین شد که دیگر معیار برتری ثروتمندان بر فقرا دیگر پول و ثروت نبود و اینکه از آن پس فقرا به بی‌سوادی محض (آنچه واقعاً نبودند) نیز متهم شدند. برای درک بهتر موضوع، آنچه آن‌ها بودند را «بی‌سواد نوع اول» نام‌گذاری کرده‌ام.

بی‌سواد نوع اول: او نمی‌دانست چگونه بخواند و بنویسد، اما تا جایی که دلتان بخواهد شعر و داستان می‌دانست، مفاهیم اصیل ترانه‌ها، اشعار، داستان‌ها و اسطوره‌ها را درک کرده بود و سینه‌به‌سینه به فرزندانش منتقل می‌کرد. آدم‌شناسی و توان تفسیر رویدادهای زندگی روزمره از مهم‌ترین توانمندی‌های بی‌سواد نوع اول بود. در یک‌کلام؛ بی‌سواد نوع اول دارای قدرت تحلیل بالا اما تجزیه پایین بود.

بی‌سواد نوع دوم: از خوش‌شانسی بی‌سواد نوع دوم اینکه خودش خبر ندارد بی‌سواد نسل دوم است. خود را صاحب دانش و معلومات می‌داند زیرا می‌تواند کاتالوگ انواع کالاها را با دقت بخواند و رقم اسکناس‌ها را با خرسندی مرور کند. این نوع از بی‌سواد، محصول دوره‌ای جدید از پیشرفت صنعت است. دوره‌ای که دیگر دغدغه «تولید» نیست، «مصرف» هم نیست، بلکه «فروش» است. مهم‌ترین نیاز این اقتصاد، مصرف‌کننده تحصیل‌کرده با توان خواندن است. در اینجاست که به‌نظر انسنس برگر، «تلویزیون»، رسانه آرمانی بی‌سواد نسل دوم به یاری سرمایه‌داری می‌شتابد. رسانه‌ای که می‌تواند به قول پستمن، مسائل اجتماعی را در حد برنامه‌های نمایشی تنزل دهد و هدایت ملت را به دست سرگرمی و ابتذال بسپارد و ادبیات، مهم‌ترین قربانی این تغییر رویکرد است. «مسابقه ثانیه‌ها» یکی از نمایش‌های درست و دقیق وضعیت بی‌سوادی نوع دوم در جامعه ایرانی است. بی‌سوادی که قدرت تحلیل بی‌سواد نوع اول را از دست داده و البته چیزی به قدرت تجزیه او نیز اضافه نشده است. در یک کلام، بی‌سواد نوع دوم هم‌زمان دارای قدرت تحلیل پایین و تجزیه پایین است.

بی‌سواد نوع سوم: موج سوم و ظهور فناوری‌های جدید، منجر به ظهور «بی‌سواد نوع سوم» شد. دانشگاه‌ها که اتفاقاً خودشان به‌عنوان آنتی‌تز سوادآموزی سطحی در جهت ترویج تخصص‌گرایی و مبارزه با بی‌سوادی نوع دوم ایجاد شدند، در اثر سیاست‌های نادرست و کمی‌گرایی افراطی، خودشان (البته نه در همه‌جا و نه در همه رشته‌ها) به کارخانه‌های تولید بی‌سواد نسل سوم بدل شدند. کسانی که حالا اسم متخصص را یدک کشیده و در یک حوزه دانشی دارای توان تولید مقالات پژوهشی آن‌چنانی هستند، اما همچنان در تحلیل مسائل عمیق اجتماعی ناتوان بوده و امکان رهایی از دست زنجیره مشکلات و چالش‌های اطراف خود و حل مشکلات جامعه خود را ندارند! به‌طورکلی، بی‌سواد نوع سوم، باوجود برخورداری از تجزیه بالا، همچنان از تحلیل پایین برخوردار است و باوجود کمیت‌گرایی پیشرفته، متأسفانه با کیفیت غریبه است!

امروز چه بخواهید و چه نخواهید، موج سوم بی‌سوادی، جامعه را تهدید می‌کند. اینکه بگویم باید کسی به فکر بیفتد و چراغ را برای بقیه روشن کند کمی آرمانی است. شما را نمی‌دانم، خودم به روزی می‌اندیشم که با مدرک دکترا در کلاس‌های نهضت سوادآموزی ثبت‌نام کرده‌ام. آن روز خیلی هم دور نیست. منبع: عصر ایران.

از درویش خان تا محمود طلوعی

هرچند اصل خبر درگذشت محمود طلوعی روزنامه‌نگار، نویسنده و تاریخ‌پژوه و روایتگر تاریخ دوران پهلوی در روزنامه‌ها و سایت‌ها انتشار یافته اما این احساس که حق مطلب به تمامی درباره او ادا نشده نوشتن این چند سطر را ضروری جلوه می‌دهد. اکتفا به اشاره‌ای کوتاه و درنگ نکردن شایسته بر خبر درگذشت یک روزنامه‌نگار که از 15 تا 85 سالگی نوشته و نوشته و نوشته چند دلیل دارد:

 برخی به نوع مرگ مرحوم طلوعی توجه ندارند و گمان می‌کنند به سبب سن و سال و پس از یک دوره بیماری و انزوا و در بستر درگذشته است. حال آن‌که این اتفاق تأسف‌بار بر اثر سانحه رخ داده است. ساعت 8 شب پنج شنبه 29 مردادماه حین عبور از عرض خیابان آفریقا (جردن) یک موتور سوار با پیرمرد برخورد کرده و پس از جراحت شدید و انتقال به بیمارستان شهدای تجریش درگذشته است. دوم، ازاین‌رو که شاید گمان می‌برند رابطه او با مطبوعات قطع شده بود و به همین خاطر در بیشتر خبرها به‌عنوان «سردبیر خواندنی‌ها» بسنده شده و وقتی مدیر خواندنی‌ها (امیرانی) به اتهام روابط نزدیکی که با دربار پهلوی داشت در سال‌های اول پس از انقلاب اعدام شد، می‌پندارند لابد او نیز که سردبیر همان نشریه بوده با همان اتهامات مواجه بوده است. حال‌آنکه اتهامات امیرانی هیچ‌یک متوجه محمود طلوعی نبود. سوم این‌که آثار او را نخوانده بودند. درست که برخی از کتاب‌های او با آنچه از یک کار سنگین و زمان‌بر تحقیقی انتظار می‌رود فاصله داشت و به جمع‌آوری نوشته‌های او در مطبوعات شباهت داشت اما بعضی از کتاب‌های او منبع قابل‌اعتنایی برای روزنامه‌نگاران به‌حساب می‌آمد و می‌آید. چهارم این‌که ممکن است برخی او را در ژانر مرحوم ذبیح‌الله منصوری بدانند و بخواهند فاصله بگیرند یا گمان برند مواجهه او با تاریخ، فانتزی و غیرعلمی بوده است.

واقعیت اما این است که او هرچند مورخ به معنی فنی کلمه نبود اما قطعاً نویسنده و تاریخ‌پژوه و البته روزنامه‌نگار بود و یک دم از نوشتن باز نایستاد. نوع انعکاس خبر درگذشت چنین روزنامه‌نگاری اما در مدعی‌ترین و معتبرترین روزنامه‌ها درخور نبوده است! حداقل به خاطر نوع مرگ – برخورد با موتور سیکلت- در صفحه «حوادث» باید درج می‌شد!

 برای این‌که بدانیم ذهن محمود طلوعی تا چه حد پویا و همچنان فعال بوده اشاره به مقاله‌ای از او در 4 سال پیش خالی از لطف نیست که هم‌زمان با تحولات بحرین در بخارا نوشت و در آن نوشته‌ای از ارتشبد فریدون جم در مجله رهاورد – چاپ آمریکا- را نقل کرد که نوشته بود: «شاهنشاه نظر مرا خواستند. عرض کردم: ما نظامی هستیم و حق دخالت در سیاست و تصمیمات سیاسی را نداریم. شاهنشاه فرمودند: بسیار خوب. در باطنتان که نظر دارید همان را بگویید. به شرف عرض رساندم از دو حال خارج نیست:یا بحرین جزو خاک ایران بوده یا بی‌جهت به آن ادعا داشته‌ایم. اگر جزو خاک ایران بوده – که بوده- صحیح نیست سؤال کنیم می‌خواهید جزو خاک ایران بمانید یا نه بلکه باید با یاغیان برخورد کنیم و به کشورهای خارجی هم حق مداخله ندهیم. شاهنشاه یکه خوردند و فرمودند به‌کلی مزخرف می‌گویید»! محمود طلوعی توضیح می‌دهد: فریدون جم اندکی بعد از این گفت‌وگو از ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران برکنار و به سفارت ایران در اسپانیا منصوب می‌شود که درواقع تبعیدی محترمانه به حساب می‌آمد!

 از این دست خاطرات در نوشته‌های طلوعی زیاد است و با قراینی که به دست می‌دهد قرین به صحت نیز به نظر می‌رسد. منبع: فردا

منبر یا فضای مجازی؟

حجت‌الاسلام محمد کهوند، از روحانیون فعال در حوزه فضای مجازی در تبیین میزان اثربخشی تبلیغ در فضای مجازی و بیان تجربیات خود، در گفتگویی عنوان کرد: یک طلبه در همان سال اول طلبگی خود که قادر به تبلیغ اسلام نیست. کسی که بدیهیات تبلیغ را نمی‌داند می‌تواند به آموزش قرآن و گفتگو با نوجوانان بسنده کند. اما اینکه چنین فردی به‌یک‌باره وارد تمام دوائر تبلیغی شود قطعاً خطا رخ خواهد دهد. برای همین موضوع نیز حوزه علمیه نظام آموزش تبلیغ دارد. دایره تبلیغ سنتی و اصیل هر چند کم است اما عمق آن بسیار زیاد است. این در حالی است که دایره تبلیغ در فضای مجازی بالاست و در مقابل عمق آن کم است. با ترکیب این 2 با یکدیگر و حضور روحانیون هم در فضای مجازی و هم در فضای حقیقی، می‌توان به نقطه‌ای مطلوب از تبلیغ دینی دست یافت. وی با یادآوری این مسئله که مقام معظم رهبری در سال 91 در جمع روحانیون بیان فرمود «امروز این ابزار نو که آمده، اگر شما بتوانید پیام خود را به هزاران مخاطبی که در سراسر دنیا وجود دارند برسانید و این کار را انجام ندهید، روز قیامت قطعاً خداوند بابت آن از شما سؤال خواهد کرد.» بیان داشت: در تاریخ اسلام هیچ‌گاه چنین ابزاری در اختیار نیروهای اسلام نبوده اما الآن این فرصت به وجود آمده است. بنابراین در اصل حضور روحانیت در فضای مجازی شکی نیست. اما در خصوص میزان حضور در این فضا، متأسفانه ما شاهد هستیم که برخی از دوستان تمام زندگی خود را صرف حضور در فضای مجازی کرده‌اند و این‌یک امر غلط و اشتباه است. آنچه در فضای مجازی حاکم بوده و جریان دارد بسیار متفاوت از واقعیت اجتماع است؛ چراکه همه مردم در فضای مجازی حضور ندارند و زندگی همه مردم نیز فضای مجازی نیست. برخی به این 2 مؤلفه توجه نداشته و چشم خود را نیز بر آسیب‌های فضای مجازی بسته‌اند. کار طلبگی یعنی سر کار داشتن با روح مردم و معنویت. فضای مجازی در انتقال معنویت و تبادل روحی بسیار ضعف دارد. امروز ما زیارت امام حسین(ع)‌ را به‌صورت آنلاین هم می‌توانیم انجام دهیم، از طرف دیگر به‌صورت حضوری نیز می‌توانیم آن حضرت را زیارت کنیم. اما تفاوت این دو با یکدیگر بسیار است. یک روحانی قطعاً باید در کنار بهره‌گیری از فضای مجازی، به ارتباطات خود در مسجد و هیئت و منبر نیز بپردازد. بنابراین در مورد کمیت حضور در فضای مجازی باید میزان حضور در این فضا مشخص باشد. در مورد کیفیت حضور در فضای مجازی نیز مسائل گوناگونی وجود دارد. کیفیت حضور در وب را نباید تنها در حضور در شبکه‌های اجتماعی خلاصه کرد.

وی درباره لازمه‌های تبلیغ در فضای مجازی گفت: یک روحانی در انتخاب محل تبلیغ خودش باید دقت کند. ما حق نداریم از هر وسیله‌ای برای تبلیغ اسلام استفاده کنیم. یعنی هدف وسیله را به‌هیچ‌وجه توجیه نمی‌کند. رهبر معظم انقلاب یک جمله ناب دارند و می‌گویند که «باید مخاطب خودتان را پیدا کنید.» این بدان معنا نیست که ما نگاه کنیم ببینیم یک عده دور هم جمع شده‌اند و ما هم وارد جمع آنان شویم. بلکه مخاطب را باید ساخت. پیامبر اکرم(ص) وقتی تبلیغ اسلام را آغاز کرد در بتخانه تبلیغ نکرد. هیچ‌یک از پیامبران هم تبلیغ خود را از مکان‌های فساد و فحشا آغاز نکردند. نجات مردم از این مکان‌ها وظیفه اصلی است اما باید مخاطب را ساخت و مکان تبلیغ را شناخت. امروز می‌بینیم که باراک اوباما در پیام نوروزی سال 91 خود می‌گوید: «ما فیس‌بوک و گوگل پلاس را به زبان فارسی مجهز کردیم و از شما می‌خواهیم که در آن به فعالیت بپردازید. هر چند در جاهای دیگر شما را تحریم می‌کنیم اما در این شبکه‌ها شما تحریم نیستید.» درواقع آن‌ها از رسانه برای رساندن پیام خود استفاده می‌کنند.

قطعاً تبلیغ صرفاً از طریق فضای مجازی ناقص است، همان‌گونه که تبلیغ صرفاً در فضای حقیقی نیز به‌تنهایی کافی نیست؛ اما تأثیرگذاری حقیقی از مجازی بیشتر است. در گفتگوی مستقیم روح و جان مبادله می‌شود اما در فضای مجازی فرد فکر و ذهن متمرکزی ندارد و ممکن است یک نگاه به تلویزیون داشته باشد و یک نگاه هم به آنچه در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرد. این در حالی است که در گفتگوی مستقیم فکر و ذهن کامل درگیر طرف مقابل است. در گفتگوی مستقیم تبادل عاطفه نقش دارد این در حالی است که نقش عاطفه و محبت در فضای مجازی بسیار کمرنگ است. این تجربه را بنده شخصاً در نقش یک روحانی نیز تجربه کرده‌ام و آن‌گونه که می‌توانم بر افراد از طریق یک جلسه منبر تأثیر بگذارم، از طریق فضای مجازی بسیار کمتر است. منبع: فردا