try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 30 آبان, 1397

دفاع از حريم امامت و مهدويت(2)

Send to friendSend to friend

اشاره
در شماره گذشته، بخش نخست مقاله دفاع از حريم امامت و مهدويت نوشته حجت‌الاسلام دكتر عباس نيكزاد مدير گروه محترم معارف اسلامي دانشگاه علوم پزشكي بابل تقديم خوانندگان محترم گرديد در اين شماره بخش پاياني آن درج مي‌گردد.
معارف

9. آقاي دكتر سروش عقيده شيعه به امامت را با عقيده به خاتميت ناهمخوان مي‌داند و معتقد است شيعه با اين اعتقاد، جايي براي خاتميت نگذاشته است زيرا همه شئون نبوت را براي امامان خود قائل شده است. در جايي مي‌گويد ويژگي پيامبران اين بوده است كه دانش آنها از راه كتاب و اجتهاد نبوده است چنان‌كه دانش آنها مقرون به عصمت و برخوردار از حجيت بر ديگران بوده است. شيعيان اين ويژگي‌هاي سه‌گانه (غيراكتسابي بودن دانش، مقرون به عصمت بودن دانش، برخورداري از حجيت) را براي امامان خود قائل شده‌اند، بنابراين جايي براي ختم نبوت باقي نمانده است.
در جاي ديگر مي‌گويد: "چگونه مي‌شود كه پس از پيامبر خاتم(ص)، كساني درآيند و به اتكاء وحي و شهود، سخناني بگويند كه نشاني از آنها در قرآن و سنت نبوي نباشد و در عين حال تعليم و تشريع و ايجاب و تحريمشان در رتبه وحي بنشيند و عصمت و حجيت سخنان پيامبر را پيدا كند و باز هم در خاتميت خللي نيفتد؟ پس خاتميت چه چيز را نفي و منع مي‌كند؟ خاتميت رقيقي كه همه شئون نبوت را براي ديگران ميسور و ممكن مي‌سازد، بود و نبودش چه تفاوتي دارد؟"
در پاسخ اين سخن بايد گفت: اولاً اين‌گونه سخن گفتن از فردي مانند آقاي سروش كه هم به قرائت‌هاي مختلف از دين و هم به پلوراليسم و كثرت‌گرايي ديني و هم به قبض و بسط در معرفت ديني عقيده دارد بسيار شگفت‌انگيز است. ايشان با اعتقاد به قرائت‌هاي مختلف از دين، معتقد است كه از يك متن ديني و يا آموزه ديني مي‌توان قرائت‌هاي مختلفي داشت، حال چگونه ايشان معتقد است كه نمي‌توان از امامت، قرائتي متناسب با خاتميت داشت؟!
ايشان با اعتقاد به پلوراليسم معتقد است كه همه اديان و مذاهب و همه قرائت‌ها از دين، حق و ازحقيقت بهره‌مندند و همگان در صراط مستقيم هستند. حال چگونه در اينجا به يك مذهب (شيعه) و يك قرائت از متون شيعي (ناسازگاري امامت و مهدويت با خاتميت و دموكراسي) مي‌تازد؟!
ايشان در بحث قبض و بسط، عقيده دارد كه هيچ معرفت ثابت و تفسير پايداري از دين و آموزه‌هاي آن وجود ندارد. هميشه معرفت‌ها و تفسير‌هاي ديني دستخوش تحول و تكاملند. به تعبير ديگر، ايشان به نسبيت در معرفت ديني عقيده دارد حال چگونه به صورت مطلق و انعطاف‌ناپذير از ناسازگاري آموزه امامت و مهدويت با خاتميت سخن مي‌گويد؟!
ثانياً نه بهره‌مندي از علم لدني و دانش غيراكتسابي از ويژگي‌هاي خاص انبياست و نه برخورداري از عصمت و حجيت. قرآن كريم كه مورد قبول همه مسلمانان است از كساني نام برده است كه از غير راه وحي پيامبرانه ازعلوم لدني و غيرعادي برخوردار بوده‌اند نمونه‌اش جناب لقمان كه قرآن در موردش مي‌فرمايد: "ما به لقمان حكمت آموختيم"1. لقمان/ 12.1 و يا آصف‌بن‌برخيا وزير حضرت سليمان كه قرآن در موردش مي‌فرمايد: "كسي كه دانشي از كتاب داشت گفت: پيش از آن كه چشم بر هم زني، آن را نزد تو خواهم آورد"2. نمل/ 40.2 و يا در قرآن از كساني به عنوان "الذين اوتوا العلم" (علم داد‌گان) ياد شده است كه از علوم غيرعادي برخوردارند. "وَ يَرَي الَّذِينَ أٌوتُوا العِلمَ اَلَّذِي اُنزِلَ ِاَليكَ مِن رَبِّكٌَ هُوَ الحَقَّ وَ يَهدِي اِلي صِراطِ العَزِيزِ الحَمِيدِ"3. سبأ/ 6.3 يعني كساني كه به ايشان علم داده شده، مي‌دانند آنچه از سوي پروردگارت بر تو نازل شده، حق است و به راه خداوند عزيز و حميد هدايت مي‌كند. و در جاي ديگر از علم داده‌شدگاني ياد كرده است كه قرآن در سينه آنهاست: " بَل هٌوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدورِ الَّذِينَ أُُوتُو العِلمَ"4. عنكبوت/ 49.4 يعني بلكه اين (قرآن) آيات روشني است كه در سينه دانشوران (علم داده‌شدگان) جاي دارد.
از همه مهمتر در جايي خداوند به پيامبر اكرم(ص) خطاب مي‌فرمايد: "آنها كه كافر شدند مي‌گويند: تو پيامبر نيستي! بگو! كافي است كه خداوند و كسي كه علم كتاب در نزد اوست ميان من و شما گواه است."5. رعد/ 43.5
در اين آيه به صراحت از كسي نام برده شده است كه علم كتاب (علم همه كتاب) نزد اوست و در كنار خداوند به عنوان شاهد صدق پيامبر معرفي شده است و مقام و منزلتش آن‌چنان بالاست كه خداوند به خاطر وجود چنين شاهدي به پيامبر دلداري مي‌دهد و شهادت خود و او را براي اثبات حقانيت پيامبر كافي مي‌داند. در روايات شيعه و سني "من عنده ام الكتاب" به حضرت علي(ع) تفسير شده است.
در پاره‌اي از روايات آمده است وزير حضرت سليمان كه كارهاي شگفت‌انگيزي مي‌كرد (از جمله آوردن تخت بلقيس در يك چشم بر هم زدن از سرزمين سبأ به اورشليم) به تعبير قرآن تنها بهره‌اي از علم كتاب داشت ولي در اين آيه از كسي نام برده شده است كه همه علم كتاب نزد اوست.6. ر.ك: كليني، اصول كافي، ج 1، ص 257، دارالكتب الاسلاميه، چاپ پنجم، 1363.6
باز در قرآن كريم درباره مصاحب حضرت موسي از بهره‌مندي او از علم لدني سخن به ميان آورده است: "آتَيناهُ رَحمَهً مِن عِندِنا وَ عَلَّمناهُ مِن لَدُنّا عِلماً"7. كهف/ 65.7
به هر حال نه تنها دليلي نداريم كه علم غيراكتسابي در انحصار انبياست، بلكه آيات و روايات فراواني برخلاف آن دلالت دارد.
برخورداري از عصمت و طهارت باطن و نيز حجيت رفتار و گفتار نيز در انحصار انبياء الهي نيست. در قرآن كريم به صراحت آمده است كه حضرت مريم، صدّيقه، مطهّره و برگزيده بوده است با اينكه پيامبر نبود. "و اذ قالَت ِالمَلائِكَهُ يا مَريَم إنَّ الَلهَ اصطَفاكِ َو طَهَّرَكِ وَ اصطَفاكِ عَلي نِساءِ العالَمينَ"8. آل‌عمران/ 42.8 يعني هنگامي كه فرشتگان گفتند: اي مريم! خدا تو را برگزيده و پاك ساخته و بر تمام زنان جهان، برتري داده است. در آيه 75 سوره مائده به صراحت به مريم لقب صديقه داده شده است. قطعاً كسي كه صديقه و مطهره و برگزيده باشد هم داراي عصمت است و هم گفتار و رفتار او حجت است.
باز در قرآن كريم خطاب به اهل‌بيت پيامبر اكرم(ص) آمده است: "إِنَّما يُريدُ الَلهُ لِيُذهِبَ عَنكُم الرِّجسَ أَهلَ البَيتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطهيراً"9. احزاب/ 33.9 يعني قطعاً خداوند مي‌خواهد پليدي را از شما اهل‌بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. در اين آيه به صراحت اهل‌بيت پيامبر بهره‌مند از عصمت و طهارت كامل معرفي شده‌اند. در ذيل اين آيه از شيعه و سني رواياتي وارد شده است كه مقصود از اهل‌بيت، حضرت محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين(عليهم‌السلام) است. حال جاي تعجب است كه آقاي دكتر سروش اعتقاد به عصمت اهل‌بيت پيامبر را از مختصات اماميه مي‌داند.
جالب اين است كه در نگاه قرآن، نزول فرشته بر شخص و ديدن او و گفتگوي با او از مختصات انبياء نيست، چنانچه در آيه بالا (آل عمران/42) از گفتگوي ملائكه با مريم به صراحت سخن به ميان آمده است. و يا در جايي ديگر در مورد حضرت مريم چنين آمده است: "در اين كتاب (آسماني) مريم را ياد كن، آن هنگام كه از خانواده‌اش جدا شد و در ناحيه شرقي (بيت‌المقدس) قرار گرفت و ميان خود و آنان حجابي افكند، در اين هنگام ما روح (روح‌القدس) خود را به سوي او فرستاديم و او در شكل انساني كامل بر مريم ظاهر شد. او گفت: من از شر تو، به خداي رحمان پناه مي‌برم اگر پرهيزگاري! گفت: من فرستاده پروردگار توام، تا پسر پاكيزه‌اي به تو ببخشم... ."10. مريم/ 19-16.10 و در سوره هود گفتگوي زن حضرت ابراهيم (ساره) با فرشتگان بازگو شده است.11. هود/73-71.11
در جاي ديگر از وحي خدا بر مادر موسي(ع) و دلداري او و اِخبار از حوادث آينده براي او سخن گفته شده است.12. قصص/ 7.12
حال آيا مي‌توان شيعيان را به خاطر بهره‌مندي امامان از علم غيراكتسابي و عصمت و حجيت كلام، به خاتميت‌ستيزي متهم كرد؟! و يا مي‌توان باورمندان اين عقيده را شيعه غالي و يا غلاه دانست؟!
آنچه از مجموع گفته‌هاي دكتر سروش استفاده مي‌شود اين است كه يك چيز بيش از هر چيز ذهن او را به خود مشغول ساخته است و همان مهمترين چيزي بوده است كه باعث اين شده كه عقيده به امامت را با خاتميت ناسازگار بداند و آن اين است كه امامان شيعه احكام و آموزه‌هايي را به شيعيان خود گفته و آموخته‌اند كه در كتاب خدا و سنت پيامبر، نشانه و اثري از آنها نيست. شيعيان در عين حال معتقدند كه اين آموزه‌ها از روي اجتهاد بر كتاب و سنت هم نبوده است بلكه به تكيه به علوم لدني و غيراكتسابي بوده است. برداشت وي از اين امر اين است كه شيعيان براي امامان خود همانند پيامبر، حق تشريع قائلند و آنها را شارع مي‌دانند نه شارح.
در پاسخ ايشان بايد گفت كه هر چند شكي در اين نيست كه از جانب امامان، احكام و آموزه‌هايي بيان شده است كه در ظاهر كتاب خدا و سنت موجود پيامبر، وجود ندارد اما اين امر به معناي شارع بودن آنها نيست چون اولاً فهم آنها از كتاب خدا تنها در حد و اندازه فهم ما نيست، آنها به بطون و اسرار و اشارات قرآن آگاهي داشته‌اند. آنها همان راسخين در علمند كه به تأويل قرآن آگاهند13. آل عمران/ 7 و اصول كافي، ج 2، ص 166-162و 210-206، انتشارات اسوه، با ترجمه محمدباقر كمره‌اي، چاپ دوم، 1372 و تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 318-315، دارالكتب العلميه، چاپ دوم.13 آنها همان مطهرانند كه به حقيقت قرآن در عالم علوي دسترسي دارند.14. واقعه/ 80-77 و همان، ج 5 ، ص 226.14
مگر در روايات نبوي از بطون قرآن سخن به ميان نيامده است؟ آيا مي‌توان آگاهان به بطون و اشارات قرآن را با ناآگاهان برابر دانست؟ و يا دليلي در دست است كه آگاهي به بطون قرآن از مختصات پيامبر اكرم(ص) است؟ مگر حروف مقطعه قرآن بر اساس آنچه در روايات آمده است رموزي ميان خدا و پيامبر(ص) نيست؟ قطعاً در وراي اين حروف، حقايق و معارف فراواني نهفته است كه براي انسان‌ها از طرق عادي و متعارف دست‌يافتني نيست. به هر حال شايد دريايي از معارف و اسرار در همين حروف مقطعه و بطون قرآن وجود داشته باشد، حال چه اشكال دارد كه امامان معصوم شيعه نيز از اين علوم و معارف نازل شده بر پيامبر اكرم(ص) آگاه باشند؟ آيا آگاهي به اين حقايق و معارف نازل شده بر پيامبر به معناي بهره‌مندي از نبوت است؟ قطعاً نه!
ثانياً همان‌گونه كه از روايات فراوان استفاده مي‌شود پيامبر اكرم(ص) علوم الهي و وحياني خويش را از طريق غيرعادي و نامتعارف به قلب امام علي(ع) و او نيز به فرزندان معصوم خويش و آنها نيز به فرزندان معصوم خود منتقل كرده‌اند باور اين امر با توجه به اعتقاد ما به ولايت باطني و معنوي پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم، كاري است آسان و ممكن. شيعه معتقد است كه پيامبر اكرم(ص) به دليل نداشتن فرصت كافي و نيز عدم ظرفيت انسان‌هاي موجود در عصر او، نتوانست همه آنچه را كه خداوند به عنوان دين در اختيار او نهاده است، به مردم معاصر خويش برساند از اين جهت بخش زيادي از دين را در اختيار حضرت علي(ع) قرار داده و به او تعليم داده است. محدثين شيعه و سني روايت كرده‌اندكه امام علي(ع) فرمود: "پيامبر(ص) هزار باب علم را بر من آموخت كه از هر باب آن هزار باب ديگر گشوده مي‌شود." در اصول كافي ابوابي وجود دارد كه بر اين معنا دلالت دارد كه ائمه وارث علوم پيامبر بلكه همه انبياء پيشين بوده‌اند.15. ر.ك: اصول كافي، ج 2، ص 202-186.15
نكته‌اي كه در اينجا بايد اضافه كرد اين است كه چگونه آقاي دكتر سروش مسأله امامت و عصمت و علم لدني و حجيت كلام امامان شيعه را در تضاد با خاتميت پيامبراكرم(ص) مي‌داند، در حالي كه خود پيامبر اكرم(ص) بارها و بارها بر روي امامت و عصمت و حجيت اهل‌بيت تصريح و تأكيد كرده است؟ مگر شيعه و سني حديث ثقلين و حديث سفينه و حديث غدير و حديث منزلت و حديث حق و حديث مدينه‌العلم و... را نقل نكرده‌اند؟ آيا مي‌توان در سند و دلالت اين احاديث شك و ترديد روا داشت؟ آيا حجيت كلام پيامبراكرم(ص) كه آقاي دكتر سروش در اين بحث شديداً بر روي آن تأكيد دارد، اقتضاي اعتقاد و التزام به اين احاديث شريف را ندارد؟
آيا همين امر نشان نمي‌دهد كه تأكيد دكتر سروش بر حجيت كلام پيامبر(ص) براي نفي حجيت از كلام امامان شيعه بوده است؟ و گرنه با توجه به مباني ايشان- آن‌گونه كه قبلاً گذشت- به راحتي مي‌توان فهميد كه وي اعتقادي به حجيت كلام پيامبر(ص) هم ندارد.
10. آقاي دكتر سروش پرسشي را به اين صورت مطرح مي‌كند: "آن سمت و صفت پاسداران علم پيامبر و مستحفظان شريعت است كه شما به پيشوايان شيعه داده‌ايد و امامت را به اين سبب واجب شمرده‌ايد و امام غايب را نيز مستحفظ معاصر خوانده‌ايد و همين را حجت حضور غائبانه او دانسته‌ايد. در جلالت و شأن آن بزرگواران سخن و نزاعي نيست، اما جستجوگر تاريخي- تجربي، پسيني، صادقانه مي‌خواهد ببيند كه جد و جهد اين حافظان چه چيز را براي شيعيان محفوظ نگه داشته است كه غيرشيعيان از آن محروم مانده‌اند؟"
به دنبال آن مي‌افزايد كه اگر در ميان شيعيان مفسران و فقيهان و عارفان و متكلمان ظهور كرده‌‌اند در ميان اهل‌سنت نيز ظهور كرده‌اند. در پايان مي‌گويد: "از اين‌روست رأي صاحب اين قلم كه در شرعيات و فقهيات -يعني همان قشريات و عرضيات كه مطلوب بالعرض شارعند- پيروي از هر يك از فقيهان، خواه شيعي و خواه غيرشيعي، مجاز و مجزي است."
بر اين مطالب ايرادهايي مطرح است كه به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم:
الف- در زيارت جامعه كبيره ضمن القاب و اوصافي كه براي امامان ذكر مي‌كند همانند قاده الامم، اولياءالنعم، ساسه العباد، ورثهالانبياء، معادن حكمه الله، حمله كتاب الله و عيبه علم الله و حفظه سرّ الله و يا آمده است: حفظه لسرّه و خزنه لعلمه و مستودعاً لحكمته و تراجمه لوحيه.
منظور از حافظان سرّ خدا بودن چيست؟ معنايش چيزي است مشابه معناي معادن حكمه الله و حمله كتاب الله و خزنه لعلم الله بودن. يعني خداوند همه حقايق و معارف دين خود را در اختيار آنها قرار داد. اصل و اساس دين و شريعت و حقايق و معارف الهيه نزد آنهاست. آنچه نزد آنهاست از تحريف و كاهش و افزايش و دخل و تصرف و زوال و نسيان به دور است. بنابراين مردم موظفند براي دريافت حقايق اصيل اسلام و معاني درست قرآن و كشف بطون و اسرار آن و نيز سنّت راستين پيامبر(ص) به آنها رجوع كنند. همان‌گونه كه معناي "ساسه العباد" و "اركان البلاد" اين است كه خداوند آنها را سياست‌گزاران و مديران جامعه بشري قرار داد، بر مردم است كه به جانب آنها روي كنند و مقام و منصب آنها را به رسميت بشناسند و از آنها اطاعت كنند.
شيعه معتقد است كه از باب لطف و رحمت و حكمت، بر خداوند فرض است كه پس از پيامبر اكرم(ص) حقيقت دين خود را در اختيار كساني قرار دهد تا مردم در فهم حقيقت دين دچار گمراهي و سرگرداني نشوند. همان‌گونه كه مي‌گويند بر خدا فرض است كه جهت اداره جامعه اسلامي و اجراي احكام اسلام، كساني را بگمارد تا زمام امور جامعه را برعهده بگيرند. اما هيچ‌گاه معنايش اين نيست كه به زور و يا با بكارگيري قدرت‌هاي غيبي و معنوي، اين مقاصد را تحقق بخشند.
بنابراين براي درك ضرورت امامت و نقش آن نبايد سؤال را اين‌گونه مطرح كرد كه ارمغان‌هاي امامان براي شيعيان چه بوده است كه ديگران از آن محرومند، بلكه بايد اين‌گونه مطرح كرد كه اگر مردم، شرايط را براي حضور امامان در صحنه تفسير و تبيين دين و سياست‌گذاري بر جامعه آماده مي‌كردند، چه بركات و حسناتي شامل بشريت مي‌شد كه امروز از آن محرومند؟
ب- از اين گذشته انكار خدمات بزرگ امامان شيعه بي‌انصافي است. به عنوان نمونه:
تاريخ نشان مي‌دهد كه در فرصت كوتاهي كه براي برخي از امامان- مانند امام علي، امام حسن، امام باقر و امام صادق(عليهم‌‌السلام) -رخ مي‌داد چه بركات و خدماتي نصيب مسلمين بلكه بشريت مي‌شده است؟ آيا مي‌توان بركات حضور قريب به پنج سال امام علي(ع) و چند ماهه امام حسن(ع)- با آن همه مشكلات و جنگ‌ها و در‌گيري‌ها و كارشكني‌ها - در صحنه جامعه و سياست را ناديده گرفت؟ آيا مي‌توان بركات وجودي امام باقر و امام صادق(عليهم‌السلام) را در همان مدت چند سال كم شدن فشار حكومت بر آنها، دست‌كم گرفت؟
علامه طباطبايي در مورد نقش شيعه در علوم عقلي مي‌نويسد: "سلسله متكلمين اهل‌سنت از اشاعره و معتزله و غير اينها به پيشواي اول شيعه علي(ع) مي‌رسد در قرن دوم و اوايل قرن سوم پيوسته علما و محققين شيعه كه شاگردان مكتب اهل‌بيت بودند در صف اول متكلمين قرار داشتند. كساني كه به آثار پيغمبر اكرم(ص) آشنايي دارند خوب مي‌دانند كه در ميان اين همه آثار كه از صحابه -كه در‌ حدود دوازده هزار نفر از آنان ضبط شده- در دست است حتي يك اثر كه مشتمل بر تفكر فلسفي باشد نقل نشده. تنها اميرالمؤمنين(ع) است كه بيانات جذاب وي در الهيات عميق‌ترين تفكرات فلسفي را دارد. صحابه و علماي تابعين كه به دنبال صحابه آمده‌اند و بالاخره عرب آن روز به تفكر آزاد فلسفي هيچ‌گونه آشنايي نداشتند و در ‌سخنان دانشمندان دو قرن اول هجري، نمونه‌اي از كنجكاوي فلسفي ديده نمي‌شود. تنها بيانات عميق پيشوايان شيعه به ويژه امام اول و هشتم است كه ذخائر بي‌كراني از افكار فلسفي را داراست و آنان مي‌باشند كه گروهي از شاگردان خود را با اين طرز تفكر آشنا كردند... . شيعه چنانكه در آغاز براي پيدايش تفكر فلسفي عاملي مؤثر بوده در پيشرفت اين‌گونه تفكر و ترويج علوم عقليه نيز ركني مهم به شمار مي‌رفت از اين روي با اينكه با رفتن ابن‌رشد، فلسفه از ميان اكثريت تسنّن رفت اما هرگز از ميان شيعه نرفت و پس از آن نيز فلاسفه‌اي نامي مانند خواجه طوسي و ميرداماد و صدرالمتألهين به‌وجود آمده، يكي پس از ديگري در تحصيل و تحرير فلسفه كوشيدند.
همچنين در ساير علوم عقليه كساني مانند خواجه طوسي و بيرجندي و غير ايشان بوجود آمدند. همه اين علوم به ‌ويژه فلسفه الهي در اثر كوشش خستگي‌ناپذير شيعه پيشرفت عميقي كرد، چنانكه با سنجش آثار خواجه طوسي و شمس‌الدين تركه و ميرداماد و صدرالمتألهين با آثار گذشتگان روشن است.
علامه طباطبايي به صراحت اظهار مي‌دارد كه هم عامل مؤثر در پيدايش تفكر فلسفي و عقلي در ميان شيعه و هم عامل بقا و استمرار آن، ذخائر گرانبهاي علمي بود كه از پيشوايان شيعه به ‌يادگار مانده است و روز به ‌روز فلسفه به اين ذخائر علمي نزديك‌تر مي‌شد تا اينكه در قرن يازدهم هجري تقريباً به همديگر منطبق گشته‌اند.16. همان، ص 105-102.16
علامه طباطبايي درباره ظهور عرفان در اسلام نيز امامان شيعه و پيروان آنها را پيشاهنگ مي‌داند و مي‌فرمايد: "در ‌ميان صحابه پيغمبر اكرم(ص) -كه نزديك به دوازده هزار نفر از ايشان در كتب رجال ضبط و شناخته شده‌اند- تنها علي(ع) است كه بيان بليغ او از حقايق عرفاني و مراحل حيات معنوي به ذخاير بيكراني مشتمل است و در آثاري كه از ساير صحابه در دست است خبري از اين مسائل نيست. در‌ ميان ياران و شاگردان او كساني مانند سلمان فارسي، اويس قرني، كميل‌بن‌زياد، رشيد هجري و ميثم تمّار پيدا مي‌شوند كه عرفاي عامّه كه در اسلام بوجود آمده‌اند، ايشان را پس از علي(ع) در رأس سلسله‌هاي خود قرار داده‌اند و پس از اين طبقه، كسان ديگري مانند: طاووس يماني، مالك‌بن‌دينار، ابراهيم‌بن‌ادهم و شقيق بلخي در قرن دوم هجري بوجود آمده‌اند كه بي‌آنكه به عرفان و تصوف تظاهر كنند در زيّ زهاد و نزد مردم، اولياي حق و مردان وارسته بودند ولي در هر حال ارتباط تربيتي خود را بر طبقه پيشين خود نمي‌پوشانيدند."17. همان، ص 110-109.17
شهيد مطهري در كتب مختلف خويش به نقش شيعه در علوم اسلامي اشاره كرده است كه براي پرهيز از اطاله كلام تنها به يك مورد آن اشاره مي‌كنيم:
روايات شيعه ‏مشتمل است بر يك سلسله احاديثي كه در آنها منطقاً مسائل عميق ماوراء طبيعي يا اجتماعي مورد تجزيه و تحليل واقع شده است. در احاديث اهل‌تسنّن تجزيه و تحليل درباره اين موضوعات صورت نگرفته است. مثلاً اگر سخن از قضا و قدر و اراده شامله حق و اسماء و صفات باري و روح و انسان و عالم بعد از مرگ و حساب و كتاب و صراط و ميزان و امامت و خلافت و امثال اين مسائل به‌ ميان آمده است هيچ‌گونه بحثي در اطراف آنها انجام نشده و توضيحي صورت نگرفته است ولي در احاديث شيعه همه اين مسائل طرح شده و درباره آنها استدلال شده است. يك مقايسه ميان ابواب حديث صحاح‌سته با ابواب حديث كافي كليني مطلب را روشن مي‌كند. روي اين حساب در خود احاديث شيعه تفكر عقلاني و تجزيه و تحليل ذهني صورت گرفته است. به همين جهت شيعه به دو گروه اهل‌حديث و اهل‌كلام تقسيم نشده، آنچنان‌كه اهل‌تسنن تقسيم شده‌اند... حقيقت اين است كه طرح بحث‌هاي عميق عقلي در معارف اسلامي، اولين بار بوسيله علي(ع) در خطب و دعوات و مذاكرات آن حضرت مطرح شد. او بود كه اولين‌بار درباره ذات و صفات باري و حدوث و قدم، بساطت و تركيب، وحدت و كثرت و غير اينها بحث‌هاي عميقي را طرح كرد كه در نهج‌البلاغه و روايات مستند شيعه مذكور است. آن بحث‌ها رنگ و بو و روحي دارد كه با روش‌هاي كلامي معتزلي و اشعري و حتي كلام‌هاي برخي علماي شيعه كه تحت‌تأثير كلام‌هاي عصر خود بوده‌اند كاملاً متفاوت است... .18. مرتضي مطهري، آشنايي با علوم اسلامي، ج 2 (كلام، عرفان، حكمت علمي)، ص 64-62، چاپ بيست و چهارم، 1379.18
11. آقاي سروش در بخشي از بيانات خويش اعتقاد به مهدويت را به عنوان يكي از عناصر اعتقادي شيعه از دو جهت مورد نقد و ايراد قرار مي‌دهد: يكي اينكه اعتقاد به مهدويت با اعتقاد به خاتميت همخواني ندارد. زيرا بر اساس خاتميت، بشر با ظهور عقل استقرايي، از دستگيري آسماني بي‌نياز شده است عصر پس از خاتميت، عصر آزادي و رهايي عقل بشر از دخالت امور قدسي و آسماني است در عصر خاتميت ديگر بشر به رهبر آسماني نيازي ندارد. اما اعتقاد به مهدويت معنايش اين است كه يك پيامبر صفت ديگري در پايان تاريخ مي‌آيد. او شخصي است كه ويژگي‌هاي پيامبران را دارد و برخوردار از عصمت و حامل ولايت الهي است. روشن است كه اين عقيده با خاتميت سازگاري ندارد.
ديگر اينكه شيعه با اعتقاد به مهدويت و زنده بودن امام غايب و صاحب اصلي ولايت دانستن آن، معتقد است كه هر حكومتي كه در عصر غيبت، تشكيل مي‌شود، غاصب است و نابحق زمام حكومت را در دست گرفته است، و اگر حكومت حقّي هم تشكيل شود وظيفه‌اش آب و جاروب ‌كردن راه براي ظهور امام غائب است. مقدمه‌اي است براي آن حكومت نهايي، به‌ همين خاطر بيش از اينكه رعايت مصلحت عامّه را بكند، وظيفه خود را زمينه‌سازي براي برپايي آن حكومت مي‌داند تا اينكه اين حكومت را به‌دست صاحب اصلي‌اش بسپارد. شما اگر چنين عقيده‌اي داشته باشيد، معناي حكومت و جهانداري و شهرياري برايتان فرق مي‌كند و آن وظيفه‌اي كه به دوش حكومت خواهد بود وظيفه ديگري خواهد شد و با حكومت‌هايي كه اصطلاحاً سكولار و دموكرات ناميده مي‌شوند متفاوت است. چنين است كه بين انديشه دموكراسي و انديشه مهدويت تعارضي پيدا مي‌شود بنابراين اعتقاد به مهدويت هم با خاتميت سر ناسازگاري دارد و هم با دموكراسي و حكومت بر مردم بر اساس مصالح آنها.
در نقد اين مطالب بايد گفت:
اوّلاً: همان‌گونه كه قبلاً گفته‌ايم ميان مهدويت و خاتميت تعارضي نيست. زيرا تعارض در صورتي ‌است كه تفسير آقاي دكتر سروش از خاتميت را كه به تبع اقبال لاهوري به ‌معناي بي‌نيازي بشر از دستگيري آسماني و رهبران آسماني دانسته است بپذيريم در‌حالي‌كه چنين تفسير و توجيهي نه به دليل عقلي مستند است و نه به دليل نقلي. به ‌زعم ما اشكال آقاي دكتر سروش بر مهدويت از جهت ناسازگاري با خاتميت چيز جدايي از اشكال ايشان بر امامت به ‌خاطر ناسازگاري آن با خاتميت نيست. همان پاسخي كه در آنجا داده شد در اينجا نيز جاري و صادق است.
ثانياً: اعتقاد به مهدويت از مختصات شيعه نيست بلكه غالب علماي اهل‌سنت نيز بر اساس روايات متواتر از پيامبر اكرم(ص) به مهدويت عقيده دارند آنها نيز معتقدند كه فردي از سلاله پيامبر اكرم(ص) و همنام با او، در آخرالزمان ظهور خواهد كرد و با قدرت آسماني و الهي خويش و با تشكيل حكومت جهاني، زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد و آموزه‌ها و احكام اسلام را به ‌صورت درست و كامل اجرا خواهد كرد. بنابراين اگر اعتقاد به ظهور منجي آسماني و رهبر الهي با خاتميت، ناسازگاري دارد، در اين‌ جهت فرقي ميان شيعه و سنّي نخواهد بود. جالب اين است كه اين اعتقاد مختص به مسلمانان هم نيست، پيروان همه اديان آسماني به چنين چيزي عقيده دارند.
البته ميان شيعه و سني در مسأله مهدويت تفاوت‌هايي وجود دارد، ولي اين تفاوت‌ها نقشي جدّي در مسأله مورد بحث ندارد.
ثالثاً: هر چند شيعه معتقد است كه در عصر غيبت، امام غائب زنده و صاحب اصلي حكومت بر جهان است، امّا معنايش اين نيست كه مردم در اين عصر، به ‌دنبال تشكيل حكومت نباشند، بلكه مردم و نخبگان موظف به تشكيل حكومت ديني و صالحند چنانكه معنايش اين نيست كه حكومت حق و عدل كه به نيابت و اجازه امام غائب(ع) تشكيل مي‌شود وظيفه‌اي در تأمين مصالح عامّه مردم- مانند اقتصاد و تعليم و تربيت و امنيت و حقوق مردم و ... ندارد و وظيفه او صرفاً آب و جاروب كردن راه براي حكومت نهايي و جهاني امام غائب(ع) است.
كداميك از فقها و علماي اسلام چنين چيزي را گفته‌اند. آيا امام‌خميني(ره) كه به اعتقاد آقاي سروش عقيده‌اش اين بود كه ما وظيفه داريم اين حكومت را به صاحب اصلي‌اش برسانيم، ديدگاهش اين بود كه وظيفه‌اي در برآوردن نيازها و مصالح مردم ندارد؟ مگر امام‌خميني(ره)، مكرراً بر روي آزادي و استقلال و حقوق مردم و معيشت و رفاه و سوادآموزي و توسعه علمي و اقتصادي و پيشرفت كشور در عرصه‌هاي مختلف از جمله فناوري و بهداشتي و سياسي و بين‌المللي تأكيد نداشتند؟
اساساً آيا آب و جاروب كردن و آماده نمودن راه براي ظهور امام غائب و تشكيل حكومت جهاني، چيزي جز انجام اين اصلاحات و اقدامات است؟ آيا بدون انجام اين‌گونه اصلاحات، مي‌توان خود را منتظر واقعي ظهور حكومت جهاني امام زمان دانست؟
رابعاً: در مورد ناسازگاري اعتقاد به مهدويت با دموكراسي بايد گفت كه اگر مقصود اين است كه با اعتقاد به مهدويت نمي‌توان در عصر غيبت حكومت مردمي داشت و براي آراء مردم نقش و اعتباري قائل شد، قطعاً چنين نيست نمونه آشكار آن حكومت جمهوري اسلامي ايران است كه به تعداد سنواتي كه از آغاز تشكيل و تأسيس آن گذشته است، انتخابات داشته و شاهد حضور چشمگير و كم‌نظير مردم در پاي صندوق‌هاي رأي بوده است، حضوري كه در كشورهاي به ظاهر دموكراتيك مشابه آن كمتر اتفاق مي‌افتد. اين در‌ حالي ‌است كه دست‌اندركاران و بنيانگذاران حكومت جمهوري اسلامي ايران، عميق‌ترين اعتقاد و ايمان را به مهدويت و امام زنده غائب داشته و دارند.
و اگر مقصود اين است كه پس از عصر ظهور و حضور امام زمان(ع) در صحنه جامعه، مردم در تشكيل حكومت جهاني حضرت نقشي ندارند باز قطعاً چنين نيست زيرا اگر بنا بود كه امام زمان تنها با قدرت خارق‌العاده عيني خود جهان را تصرف كند و حق و عدل را به اجرا درآورد ديگر نيازي به اين همه غيبت طولاني نبود. حتي امام مي‌توانست از همان آغاز، غيبت اختيار نكند و با قدرت غيبي، اهداف و مقاصد خويش را در جهان به اجرا درآورد. نفس غيبت امام و تأخير ظهور وي، حاكي از ضرورت آمادگي مردم و نقش و دخالت آنها در ظهور امام زمان و تشكيل حكومت جهاني است.