try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: سه شنبه, 1 مرداد, 1398

سیری در «جاده‌های سربی»

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
سید مجتبی مجاهدیان

 

درآمد

ساعت 45/21 روز 20/فروردین/1392 توفیق اتمام مطالعه مجدد كتاب «جاده‌های سربی»، (خاطرات سردار سرلشكر شهید دكتر حاج احمد سوداگر، به كوشش محمدمهدی بهداروند، انتشارات سوره مهر، چاپ هشتم، 1391) دست داد. پیش‌تر علاوه بر آنکه گفت و شنفت مفصل بنده و حاج آقا فرحزادی با سردار سوداگر درباره «تصور دانشگاه از دفاع مقدس» در دل «ویژه‌نامه دفاع مقدس» (ماهنامه معارف، شماره 87، شهریور و مهر 1390) جای گرفته بود، به پاس «نگاه علمی» سردار شهید سوداگر به مقوله دفاع‌مقدس، نیز مقاله «سردار، چشم ما بود» را (در ماهنامه معارف، شماره 90، اسفند 1390) نوشته بودم؛ «مردی از رجال «مَنْ ینْتَظِر»[1]  كه پرده پندار دنیا را درید و با ره‌توشه‌ای اندوخته از تهجدش در «لیلة‌القدر انقلاب»[2]، بال گشود و خدایی شد. او با زخم در دل مانده‌اش از سال‌های جنگ، و جراحاتی كه 82% از جسمش را شمع‌آجین كرده و دوازده بار او را تا مرز شهادت كشانده بودند، در 21 بهمن 1390 و در آستانه سالگرد عملیات والفجر 8 كه خود فرماندهی اطلاعات آن عملیات پیروزمندانه را به عهده داشت، با دلی آرام و روحی كه دیگر جسمش گنجایشش را نداشت، لبخند‌زنان دست بر قلب دردمندش ـ كه به مدد باطری نوایش نواخته می‌شد ـ گذاشت و «یا حسین»[3]  گویان گذشت.»

حاج احمد سوداگر از فرماندهان زبده، با تجربه و فكور دفاع مقدس، به ویژه در بخش‌های اطلاعات و عملیات بود. وی كه در پرونده جهادی‌اش، سمت‌هایی چون مسئول اطلاعات قرارگاه‌های کربلا و قدس، فرماندهی لشكر 25 کربلا، فرماندهی لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) و مسئولیت اطلاعات نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را داشت، پس از اتمام جنگ، بیشتر به سمت و سوی کارهای فرهنگی ـ اجتماعی و به ویژه فعالیت‌های پژوهشی ـ آموزشی در حوزه دفاع مقدس سوق یافت؛ چنانکه در سال 1384 «پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس» را تأسیس کرد تا دغدغه‌های نظری و ایده‌های علمی خود را در رابطه با تئوریزه‌سازی علوم و معارف غنی نهفته در دفاع مقدس، محقق سازد. وی كه به گواهی فرماندهان جنگ، «نابغه نظامی و اعجوبه اطلاعاتی»[4] و نسخه ثانی سردار شهید غلامحسین افشردی(حسن باقری) به حساب می‌آمد، برخوردار از تفکر تحلیلی و توان بالای آموزش مباحث تخصصی رزمی و مسلط بر اندیشه‌های بنیادین دفاعی حضرت امام خمینی(ره) و «پایه‌گذار نگاه علمی به دفاع مقدس»[5] در دانشگاه‌ها بود؛ و می‌توان وی را پیش‌قراول حرکت نوین و نظام‌مند «معرفتی ـ كاربردی دفاع مقدس»، در عرصه ملی به شمار آورد. در مجموع، بینش روشن و روش متقن پژوهشی سردار سوداگر به ویژه در پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس، موجبات نگاه بهتر و احترام‌آمیزتر دانشگاه و مجامع علمی ـ پژوهشی را به مباحث دفاع‌مقدس، در سال‌های اخیر رقم زد.

و اما به نظر نگارنده، خاطرات سردار شهید سوداگر در كتاب«جاده‌های سربی» نه تنها خواندنی که بسیار تازه و روشنگر است؛ چرا که به قول حجت‌الاسلام دکتر محمدمهدی بهداروند در مقدمه‌ این کتاب، سوداگر «مردی است كه هر كجا باشد، آنجا چراغی تازه روشن است.»

با این درآمد، معتقدم كتاب 19 فصلی و 326 صفحه‌ای (چاپ رقعی) «جاده‌های سربی» در حوزه دفاع مقدس،  از جمله آثاری است که ارزش دوباره و بلکه چندباره‌خوانی را دارد؛ «می‌گویم و می‌آیمش از عهده برون» انشاءالله.

نقد و نظر

در این‌جا یادداشت‌های کوتاه خود را بر حواشی این كتاب _ در حین مطالعه آن _  تقدیم شما می‌کنم:

1. با توجه به اینكه راوی(سردار سوداگر) استراتژیست برجسته نظامی و از تئوریسین‌های دفاعی كشور و از فرماندهان ارشد اطلاعات و عملیات دوران 8 ساله دفاع مقدس بوده که از برکت هوش و ذكاوت، قدرت پردازش و توان تحلیل و بررسی بسیار بالا برخوردار بوده است، بالتبع خاطرات او نیز به همان نسبت از درجه اهمیت ویژه برخوردار و منبع غنی و موثقی برای مطالعه علمی جنگ ایران و عراق می‌باشد.

2. شناسایی‌های جزء به جزء جبهه ایران و عراق و دیگر داده‌های دقیق ارائه شده در متن كتاب و تشریح و تحلیل آرایش پیش، حین و پس از هر عملیات از جانب طرفین درگیر جنگ، در مواردی باعث حیرت خواننده و بیان‌گر قدرت گوینده و نشانه اهمیت كتاب است.

3. معتقدم تحلیل‌های ابتدای هر فصل از فصول نوزده‌گانه کتاب، که حاوی کاوش‌های دقیق میدانی و مطالعات علمی راوی از تحولات دفاع مقدس است، خود می‌تواند به شکل مجزا و با عنوان مستقل، تدوین و به سامان برسد. بی‌تردید این منبع متقن و مستحکم میراث آیندگان خواهد بود.

4. ای كاش در زمان حیات دنیوی سردار شهید سوداگر، این كتاب به دقت مورد ویراستاری (حداقل صوری) قرار می‌گرفت. تدوین كتاب در چند فصل ابتدایی به ویژه تا فصل 5 و حتی 6 چندان که باید مناسب نیست. گاه خواننده احساس می‌كند كه خاطره راوی درخلاء تحقق یافته؛ چرا که پیش و پس آن زده شده است! شاید تدوین‌گر محترم بتواند این نقیصه را با بازبینی خاطرات تا حدودی رفع كند؛ اما به نظر می‌آید پس از شهادت راوی این كار دیگر به صلاح و مصلحت نباشد.

5.‌ چنانکه اشاره شد، كتاب هر چه رو به پایان می‌رود، پخته‌تر و خوش‌خوان‌تر می‌شود.

6. فصل آخر (نوزدهم) از صفحه 277 تا  289 به عنوان تحلیل نهایی و نتیجه‌گیری جالب و حائز اهمیت ویژه است.

7. سوای از تحلیل‌های جذاب و البته موجز ‌ راوی، خاطرات صفحات: ‌109 (خواب)، 213 (شهادت مطوری)، 147 (اسارت بیژن‌زاده)، 235 (شهید خرازی)،‌ 255 (شهادت محمود سوداگر)، 258 (شهادت نیك‌نام)، از صفحات خواندنی کتاب بی‌تکرار دفاع مقدس‌اند.راوی به زیبایی و تعهد هرچه تمامتر این صحنه‌ها را به تصویر می‌کشد؛ چرا که خود در  پیشگفتار این خاطرات گفته: «... آنان كه رفتند تاریخ شدند و آن‌ها كه ماندند باید خاطرات را جاودانه كنند.»

برگی از صفحات خواندنی

فصل هفتم:

«یكی دو شب قبل از عملیات، خوابی دیدم كه از بهترین خاطراتم درعملیات فتح‌المبین است. خواب دیدم از شناسایی برگشته و آمده‌ام كنار سنگر اصلی تیپ كه در زاغه‌های مهمات بود. جلوی سنگر فرماندهی، تانكر آبی بود؛ یعنی صحنه صورت واقعی خودش را داشت. كنار تانكر سیدی نشسته و در حال وضو گرفتن بود. از پشت سر توجهم به او جلب شد. قد و قامت بلندی داشت و شبیه امام بود. وقتی بلند شد، دیدم حضرت امام(ره) است. كفش‌های معمولی به پا داشت؛ بدون محافظ و هیچ همراهی. چهره‌اش غرق لبخند بود. سلام كردم جواب سلامم را داد و احوالپرسی كرد. پرسیدم: «شما اینجا چه می‌كنید؟ ما هستیم و ضرورت نداشت شما هم به اینجا بیایید». ایشان مرتب سر تكان می‌داد و لبخند می‌زد. بعد به طرف سنگر فرماندهی حركت كرد. با یك قدم فاصله پشت سر یا كنارش حركت كردم. وارد سنگر شدیم. رو به روی در سنگر نقشه عملیاتی منطقه فتح‌المبین بود. سمت راست و چپ سنگر همه مسئولان نشسته بودند. از دو طرف فرماندهان سلام كردند و ایشان با اشاره سر جواب داد. بعد رفت پای نقشه و با دستانش نقشه را لمس كرد. سپس آمد و در ابتدای ورودی سنگر جایی كه كفش‌ها را می‌گذاشتیم در پایین‌ترین جای مجلس نشست. من هم همان‌جا نشستم. بعد هر كس بنا به مسئولیتش گزارش می‌داد. فضای عجیبی بود. او توجهی به نقشه نمی‌كرد. من باز سوال‌ها را تكرار كردم و پرسیدم: «چه ضرورتی دارد شما اینجا بیایید، مگر ما مرده‌ایم؟ ما هستیم و شما فقط دعا كنید و به بقیه مسائل برسید». ایشان با تبسم دست روی پای من گذاشت و گفت: «مسئولیت این منطقه با من است. مسئولیت آنجا با فاطمه زهرا(س) و مسئولیت آنجا با آقا امام زمان(عج) است. منطقه عملیاتی را سه قسمت كرد: شمالی، میانی و شرقی.

صبح زود وقتی از خواب بیدار شدم، آشفته و نگران بودم كه قضیه چیست و خوابم چه معنایی دارد. در همان موقع از طرف قرارگاه اعلان جلسه شد. وقتی در جلسه از شناسایی تیپ سؤال شد، با آرامش خاصی اعلام كردم همه شناسایی‌ها خوب بوده و مشكل نداشتیم، غیر از یك منطقه كه آن هم مشكل حادی نیست.»

فصل نهم:

«در عملیات رمضان، دو قرارگاه فعال بود. تیپ 7 ولی‌عصر(عج) احتیاط قرارگاه بود. وضعیت شناسایی طاقت‌فرسا بود. نیروهای عراقی پشت مرز متمركز شده بودند. به همین سبب، خطوط نیروها مرتب جا به جا می‌شد. تیپ 7 نزدیك به هفت یا هشت بار محدوده خود را عوض كرد. یك‌بار شمال، یك بار جنوب. ... شناسایی‌ها را مجددا شروع كردیم.

از نهر كتیبان بسیاری از نیروها عقب‌نشینی كردند. تعدادی هم به اسارت دشمن درآمدند. تعدادی از نیروها كه به شناسایی فرستاده بودیم، هنوز نیامده بودند؛ از جمله بیژن‌زاده. با بی‌سیم با او تماس گرفتم و پرسیدم:‌ وضعیت چطور است؟ گفت: بسیار خوب. او ساكت و آرام و تودار بود و به سادگی خودش را نمی‌باخت. در آخرین ساعت كه با او تماس گرفتم پرسیدم: ‌وضعیت چطور است؟ گفت: دارم به مهمانی می‌روم. فهمیدم عراقی‌ها به او نزدیك شده‌اند و می‌خواهند او را اسیر كنند. گفتم:‌ رضا نمی‌خواهی پیش ما بیایی؟ گفت: حال و حوصله‌اش را ندارم. می‌خواهم به مهمانی بروم. جایت خالی است. پرسیدم از كمیلی‌فر خبری داری؟ گفت:‌ نه. ولی فكر كنم شما را ببیند.

رضا بیژن‌زاده، آدمی دوست داشتنی است. یك بار نشنیدم احساس خستگی كند. حرفش را می‌زد. اعلام نظر می‌كرد ولی به هیچ وجه در مقابل سختی‌ها بهانه نمی‌آورد. دائم در تكاپو بود.[6] دوباره پرسیدم: رضا جان چطوری. گفت:‌ خوبم. نقل و نبات فراوان است. پرسیدم:‌ چرا نمی‌آیی؟ گفت:‌ «خسته‌ام، مگر بدجایی نشسته‌ام؟ می‌خواهم به مهمانی بروم. میزبان به دنبالم آمده. گفتم: مهمانی باشد برای دفعه بعد. گفت:‌ نمی‌شود؛ مثلا زوركی است. بعداً شما را می‌بینم. والسلام خداحافظ. در تماس بعدی اعلام كرد این آخرین تماس است».[7]

 

فصل چهاردهم:

«یكی از بچه‌های دیگر كه حادثه شهادتش را به یاد دارم، شریف مطوری، از بچه‌های خرمشهر بود. الان هم مزارش در خرمشهر است. او با واسطه جزو بچه‌های اطلاعات شد. آن‌قدر شجاع و صبور بود و در شكستن خطوط دشمن از خود ایثار و گذشت نشان می‌داد كه بعضی وقت‌ها به حالش غبطه می‌خوردم. عرب‌ زبان بود و فصیح صحبت می‌كرد. برای شناسایی به خاك دشمن می‌رفت و یك یا دو روز آنجا می‌ماند. از سنگرهای عراقی تغذیه می‌كرد و برمی‌گشت. او كسی بود كه روزی به محسن رضایی گفتم: اگر اجازه بدهید، نیروی شناسایی برود آن طرف منطقه والفجر8 و از خور عبدالله و خلیج برگردد. كسی‌كه می‌خواستم بفرستم او بود؛ ...شناسایی عملیات والفجر8 به اتمام رسید. بعد از آن، شناسایی عملیات ام‌الرصاص، و عملیات ایذایی را كسانی مثل شهید شریف مطوری و صحرایی انجام دادند. بعضی وقت‌ها دو روز آن طرف می‌ایستادند و داخل نیزارها مخفی می‌شدند. ...نیروها به سمت ام‌الرصاص عزیمت كردند و كار شروع شد. همه‌ هم و غم قرارگاه كربلا فریب دشمن بود. با جدیتی تمام، فعالیت‌های شناسایی و آماده‌سازی منطقه شروع شد. ... باید آخرین خطوط خودی را به خوبی شناسایی می‌كردیم. رفتیم. خط هنوز در سه راهی فاو بود و نیروها داشتند می‌جنگیدند. تیرهای برق كنار جاده‌ استراتژیك فاو بصره برای دیده‌بانی مناسب بود. در آخرین جایی كه نیروهای ما بودند، بالای تیر برق یك دوربین 20 در 120 مستقر كردیم. دیده‌بان شریف مطوری بود. به او گفتم: پتو یا چیزی نمی‌بری. فقط یك تخته می‌بری و آنجا می‌نشینی و دوربین را مستقر می‌كنی. یك وقت كاری نكن كه معلوم شود حجمی بالای دكل است و قضیه لو برود. فقط توجه داشته باش، تا جایی كه ما پیشروی می‌كنیم همیشه دوربین تو دو تا سه كیلومتری دشمن باشد. پرسید: اگر كسی خواست پیش من بیاید چه كار كنم؟ گفتم: نباید كسی رفت و آمد كند. شب می‌روی و شب هم برمی‌گردی پایین. نماز خواندن و همه كارهای شخصی‌اش را باید با مشقت و سختی انجام می‌داد. به سبب نزدیكی به خط دشمن امكان درست كردن اتاقك و غیره نبود و با اولین گلوله تانك منهدم می‌شد. ابهاماتی را كه داشت پرسید. ابهامات شخصی او در مورد تغذیه نبود، بلكه درباره عبادت بود. دوربین 20 در 120 حدود دوازده كیلومتر برد دید دارد. وقتی این دوربین را در دو كیلومتری خط دشمن مستقر می‌كردیم، ده كیلومتر عمق مواضع عراقی‌ها را می‌دیدیم. جاده استراتژیك هم تقریباً در وسط قاعده‌ مثلث فاو قرار داشت.... وقتی در آن بالا مسقر شد، اخبار دقیقی به دست ما رسید. حتی فرماندهان خودمان هم نمی‌دانستند این اطلاعات را از كجا گیر می‌آورم. فقط جعفری می‌دانست. مثلا یك روز می‌گفتم: عراقی‌ها نیم ساعت دیگر حمله می‌كنند؛ یا می‌گفتم بر روی خط لشكر امام حسین(ع) یا خط ولی عصر(عج) یا جاده ام‌القصر حمله كردند. یك روز آمد و پرسید: تو این اخبار را از كجا می‌آوری؟ یا باید با آن طرف ارتباط داشته باشی یا كار دیگری می‌كنی. خیلی هم ناراحت شده بود! یك شب به احمد غلامپور كه فرمانده قرارگاه كربلا بود گفتم امشب به خط شما حمله می‌شود. آن شب تا ساعت چهار صبح بیدار بود. برایش مسلم بود كه وقتی گفتم حمله می‌شود حتما حمله صورت خواهد گرفت. در همان زمان بود كه گفت: كور خوانده‌ای این دفعه نگرفت.قاطعانه گفتم: به شما حمله می‌شود.همه خوابیدند. تقریبا چهار و نیم بود كه بچه‌های لشكر ولی عصر(عج) گفتند: عراقی‌ها حمله كرده‌اند. بلافاصله به كمك بی‌سیم با قرارگاه كربلا تماس گرفتم. به احمد غلامپور گفتم: عراقی‌ها آمدند. گفت: هیچ خبری نیست. بعد از چند لحظه صدای لشكر 7و 14 امام حسین(ع) بلند شد. عراقی‌ها چنان با شدت حمله كرده بودند كه خط لشكر 7 و لشكر 14 شكسته شد. عراقی‌ها با نفربر به این طرف خاكریز آمدند بعد با كمك لشكر 8 نجف و نیروهای كمكی دیگر منهدم شدند. احمد غلامپور و عزیز جعفری به طور جدی گفتند: این اخبار را از كجا می‌آوری؟ مجبور شدم دكل را نشان بدهم. گفتم: آن دكل را تا به حال دیده‌اید؟ گفتند: بله. پرسیدم: چه می‌بینید. گفتند: فقط دكل برق. گفتم: خوب نگاه كنید. دوربین به دستشان دادم. گفتند: یك چیزی هست. گفتم: همان دیده‌بان لشكر اسلام است. احمد غلامپور گفت: این همه مدت دیده‌بان آن بالا بوده؟ گفتم: بله. پرسید: حالا بگو چه كسی آنجاست. گفتم: شریف مطوری. با تعجب پرسید: پس كی غذا می‌خورد؟ گفتم: صبح با غذا بالا می‌رود و شب برمی‌گردد. همان جا غذایش را می‌خورد و نمازش را هم می‌خواند. البته یكی دیگر هم با او همكاری می‌كرد. تا اینكه عراقی‌ها مستأصل شدند. با پاتك كاری از پیش نمی‌بردند. اطلاعات دقیق و لحظه به لحظه‌ای كه به ما می‌رسید، دشمن را از هر حركتی باز می‌داشت. حدود ده كیلومتر در عمق عراق دید داشتیم. شناسایی‌ها هم با توجه به درهم ریختگی خط پدافندی دشمن به خوبی انجام می‌شد لذا هر‌گونه رخنه برای آنها ممكن نبود. پس از گذشت چند روز سرانجام عراقی‌ها متوجه موضوع شدند. شاید علتش آن بود كه تعدادی از دكل‌ها را قطع كردیم. برای اینكه هواپیماهای خودی موقع پرواز در سطح پایین با آنها برخورد نكند. عراقی‌ها عامل اصلی را شناسایی كردند و با تداوم و شدت توپخانه و تانك بالاخره دیده‌بان مخلص ما را به شهادت رساندند. شریف مطوری در بالای دكل به شهادت رسید. وقتی فهمیدم در آن بالا شهید شده است و روی همان تخته افتاده خیلی ناراحت شدم. واقعا برایم زجرآور بود. كمیلی‌فر و كاج را با دو سه نفر دیگر فرستادم و گفتم: غروب بروید و جنازه‌اش را بیاورید. غروب رفتند جنازه او را پایین بیاورند هنگام پایین آوردن وقتی به حدود چهارمتری زمین می‌رسند جنازه می‌افتد كه این موضوع دل همه را به درد آورد. آن بچه‌ها این طور كار می‌كردند.»

فصل شانزدهم

«بعضی از حوادث جنگ ناگوار و تلخ بود. یكی از آن حوادث شهادت برادرم در كربلای 5 بود. او در مدت زمانی كه در لشكر 7 ولی عصر(عج) در كار اطلاعات و شناسایی بود با توجه به هم رسته بودن كار من و او، حتی یك‌بار هم چیزی از من نخواست. حتی به سنگر من هم سر نمی‌زد تا با هم احوالپرسی كنیم. البته با هم انس و الفت عجیبی داشتیم. و غیر از برادری ارتباط عمیقی بین ما برقرار بود. بعضی وقت‌ها می‌گفتم: چرا نمی‌آیی به من سر بزنی؟ می‌گفت: اگر بیایم، می‌گویند می‌خواهد از موقعیت برادرش سوءاستفاده كند. در كربلای 5 روزی برای سركشی به جایی رفتم. به سنگر برمی‌گشتم كه گفتند: برادرتان محمود، سه چهار بار آمد و كارتان داشت. پرسیدم: چیزی نگفت یا پیغامی نگذاشت؟ جواب منفی بود. نگران شدم. چون قبلاً پیش نیامده بود. در حال گفت و گو بودیم كه آمد. با موتور بود. پیاده نشد. كلاهی آهنی سرش بود. پرسیدم: چه شده؟ چه خبر است؟ مگر نوبرش را آورده‌ای كه هی می‌روی و می‌آیی؟ گفت: نه خبری نیست. نگران بودم كه نكند در شهرستان به خاطر بمباران، اتفاقی افتاده باشد. پرسیدم در شهر برای بچه‌ها اتفاقی افتاده؟ گفت: نه. پرسیدم: لابد می‌خواهی بروی شهرستان و آمده‌ای ببینی كار دارم یا نه؟ گفت: نه، همینطور آمدم به تو سر بزنم. دلم هوایت را كرده بود.

بعد از كمی گفت و گو گفت: آمدم تا باهم خداحافظی كنیم اگر كاری نداری می‌خواهم بروم. گفتم: آخر این چه آمدن و رفتنی است؟ صبر كن. گفت: نه آمدم فقط ببینمت. باعجله رفت. در حالی كه من هنوز گیج بودم كه قضیه چیست. فاصله سنگر لشكر تا سنگر قرارگاه تقریباً پانصد متر بود. با چشم غیر مسلح او را دیدم كه با موتور برگشت. وقتی به جلوی سنگر لشكر رسید و قصد داشت داخل شود صدای گلوله توپ را شنیدم. درست همان نقطه‌ای كه می‌خواست وارد سنگر شود، انفجار صورت گرفت و گرد و غبار به آسمان بلند شد. نفسم بند آمد. لحظاتی نگذشته بود كه همه حركت‌های گذشته برایم معنا پیدا كرد و تفسیر شد. آن خداحافظی، آمدن و رفتن و ... گنگ بودم و نمی‌خواستم باور كنم. بچه‌ها خبر آوردند كه محمود زخمی شد. گفتم: نه زخمی نشده آن طور كه من دیدم، شهید شده. تازه آن طور كه آمد و خداحافظی كرد و رفت حتما شهید شده.»

پی‌نوشت‌ها:

 

[1] . «مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً»؛ احزاب/ 23.

[2] . نگارنده بر این عقیده است كه دوران «دفاع مقدس»، «شب قدر انقلاب» است. در این باره ر.ك: دفاع مقدس لیلة‌القدر انقلاب، سید مجتبی مجاهدیان، ماهنامه معارف، شماره 87، شهریور و مهر 1390.

[3] . «یا حسین! راحت شدم» آخرین جمله‌ای بود كه به گفته اطرافیان، سردار سوداگر قبل از شهادت بر زبان جاری كرد.

[4] . از جمله سردار سرلشكر دكتر محسن رضایی فرمانده كل سپاه در دوران دفاع مقدس، و سردار سیدمحمد باقرزاده رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس.

[5] . ر.ك به اظهارنظرهای پس از شهادت سردار دكتر سوداگر؛ به ویژه: سرلشكر دكتر رشید جانشین ستاد كل نیروهای مسلح، سرلشكر دكتر سید رحیم صفوی فرمانده سابق كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و دكتر محمدرضا سنگری دبیر علمی چند دوره كتاب سال دفاع مقدس.

[6] . شاید نسل‌های آینده باور نكنند و به افسانه شبیه باشد كه او در موقع اسارت شوخی بكند و با الفاضی، اعلام سرنوشتی شوم را بكند كه هم روحیه ما را خراب نكند، هم دشمن در شنود بی‌سیمی سوءاستفاده نكند، و هم از موقعیت خود بگوید.

[7] . در بازگشت او از اسارت به فرودگاه رفتم. گفت: وقتی شما تماس گرفتید و من گفتم به مهمانی می‌روم، عراقی‌ها رسیده بودند. در حین همین گفت و گو به اسارت در آمدم.