try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 30 آبان, 1397

فمنيسم

Send to friendSend to friend

متن ذيل سخنراني حجت الاسلام والمسلمين زيبايي‌نژاد، رييس دفتر مطالعات و تحقيقات زنان مركز مديريت حوزه‌هاي علميه خواهران، مي‌باشد.
اين دفتر نهادي است علمي - پژوهشي كه اهداف زير را دنبال مي‌كند:
الف- تبيين ديدگاه نظام‌مند دين پيرامون زن و خانواده؛
توجه به اصل مجموعه‌ نگري و هماهنگي و پرهيز از نگاه تك‌بعدي و جزي، توجه به كارآمدي دين در موضع برنامه‌ريزي اجتماعي، توجه همزمان به سه بعد اخلاقي، اعتقادي و رفتاري در ترسيم الگوي متعالي از زن و تأكيد بر دستيابي به وضعيت فعّال و غير منفعل، از شاخص‌هاي اصلي اين ديدگاه است.
ب- پرورش پژوهشگر و كارشناس در حوزه مطالعات اسلامي زن و خانواده؛
ج- ارتقاي آگاهي‌ها و تحليل‌ها در حوزه مطالعات ديني زن و خانواده با تكيه بر اطلاع‌رساني روزآمد؛
د- تعميق پژوهش‌ها و كارشناسي‌هاي ديني در حوزه زنان و پشتيباني هدفمند از توسعه و گسترش آن؛
ه‍- پاسخ‌گويي به نيازهاي تئوريك و دفاع از مرزهاي اعتقادي در حوزه زن و خانواده.
معارف

فمنيسم از واژه فمنيم يا فمينا از لغت فرانسوي گرفته شده است كه ريشه لاتيني هم دارد.
در زبان فارسي بعضي از انديشمندان داخلي، واژه «زنانه‌نگري» را معادل فمنيسم پيشنهاد داده‌اند؛ يعني از دريچه نگاه زنان، مسائل را تحليل كردن. بعضي از فمنيست‌هاي خارجي، واژه زن‌وري را معادل اين لفظ قرار داده‌اند و بعضاً آن را به آزادي‌خواهي زنان معنا مي‌كنند.
در اصطلاح دو معنا از واژه فمنيسم شده است:‌ در معناي اول به جنبش‌ها و نهضت‌هايي اطلاق مي‌شود كه بر اساس الگوي برابري، داعيه دفاع از حقوق زنان را دارند؛ اين معنا ناظر به يك نهضت اجتماعي است نه يك نظريه علمي. اصطلاح دوم نظريه‌اي است كه تبيين‌كننده فرودستي زنان است و آرمان خود را برابري زن و مرد مي‌بيند، اصطلاح دوم نظريه علمي است نه جنبشي اجتماعي. علت اختلاف اين دو اصطلاح بحث‌هاي مفصل‌تري مي‌خواهد؛ اما مسئله اول در بحث ما اين است كه فمنيسم چگونه متولد شد؟ زمينه‌هاي تاريخي جنبش فمنيسم، از يك سو ريشه در فرهنگ سنتي مغرب زمين و نگاه سنتي غرب نسبت به جايگاه و حقوق زن دارد. مدت‌ها در غرب اين بحث مطرح بود كه آيا زن انسان است يا خير؟ بعداً در مجمع مهمي در قرن پنجم يا ششم ميلادي تصويب شد كه زن هم انسان است، اما براي خدمت به مرد آفريده شده است. در اين نگاه، كليه تفاوت‌هايي كه زن و مرد در حوزه روابط اجتماعي، سياسي و نظام خانواده داشتند به وضعيت طبيعي زن نسبت داده مي‌شد و معتقد بودند كه چون زنان در جهاتي ضعيف هستند، پس بايد در خانواده و اجتماع زيردست و محكوم باشند و ... .
در جامعه سنتي غرب، در بعضي از كشورها، حتي تا اوايل قرن بيستم، كليه اموال زن پس از ازدواج به همسرش منتقل مي‌شد. در دهه‌هاي گذشته در كشورهاي غربي اين طور بود كه زن با ازدواج، نام خانوادگي خودش را از دست مي‌داد و نام شوهر را كسب مي‌كرد. در پي اصلاحاتي كه در چند دهه اخير ايجاد شده است، به زن اين اختيار را مي‌دهند كه نام شوهر را انتخاب كند يا نام قبلي خودش را داشته باشد.
از سوي ديگر از قرن سيزدهم ميلادي زمينه‌هاي شكل‌گيري يك نهضت فرهنگي به نام رنسانس در كشورهاي غربي به وجود آمد كه منشأ تحولات عظيم فرهنگي در جهان و به ويژه جهان غرب شد.
در قانون اساسي انقلاب فرانسه، كه به قانون حقوق بشر معروف شد، تساوي كليه آحاد ملت، صرف‌نظر از مذهب و نژاد و مسائل ديگر، گنجانده شده بود كه گروهي از زنان به اينكه در حقوق بشر فرانسه، بحثي از تساوي حقوق به حسب جنسيت به ميان نيامده است اعتراض كردند.
در بررسي نهضت فمنيسم چند موج مهم فمنيستي را ترسيم مي‌كنند. موج اول فمنيسم اصطلاحاً از دهه 1850 م. شروع مي‌شود و تا 1920 م. ادامه مي‌يابد. مختصات موج اول فمنيسم اين است كه زناني كه در اين نهضت شركت داشتند، داراي توقعات حقوقي و سياسي بودند؛ يعني خواستار حق مالكيت، حق اشتغال و حق رأي در نظام سياسي كشورشان بودند؛ همچنين در مورد حق حضانت، اصلاحاتي را مي‌خواستند و خواهان رفع اختلافات قانون روسپي‌گري در مورد زن و مرد بودند و مي‌گفتند بايستي در اينجا برابري قانوني حاكم باشد؛ زيرا برخورد شديدي با زنان روسپي مي‌شد، اما با مردها برخورد نمي‌شد و مسائلي از اين قبيل. پيشگام اين نهضت، زنان فرانسوي و تقريباً‌ هم‌زمان با آنها انگليسي‌ها و آمريكايي‌ها بودند. مستعمرات انگليس، مثل استراليا و نيوزلند و ... هم در جريان اين نهضت بودند. نيوزلند اولين كشوري بود كه حق رأي زنان را در سال 1863 به رسميت شناخت، و شايد سوئيس آخرين كشور اروپايي باشد كه حق رأي زنان را در سال 1971 به رسميت شناخت؛ يعني چندين سال بعد از ايران. در بحث موج اول فمنيسم توجه به يك نكته حايز اهميت است. از يك طرف، زنان خواهان حق برابر در برخي از زمينه‌ها بودند، از طرفي، نظام سرمايه‌داري جديد هم طرفدار حق مالكيت و اشتغال زنان بود؛ چون با انقلاب صنعتي و تحولاتي كه به وجود آمد، جامعه اروپايي از دوران فئوداليسم خارج شد و به سمت سرمايه‌داري رفت؛ يعني جامعه با محوريت كشاورزي و خان‌هاي بزرگ كه خودشان حكومت و اقتدار منطقه‌اي داشتند، تبديل به سرمايه شد. كارخانه‌هاي بزرگي داشتند و هزاران نفر را در كارخانه‌ها جمع مي‌كردند. آنها فئوال‌ها را در رقابت اقتصادي كنار زدند، خودشان قدرت مطلقه شدند و كم‌كم جدا از بازارهاي داخلي، يك نگاهي هم به بازارهاي جهاني انداختند.
رقابت‌هايي كه بين سرمايه‌داران جديد به وجود آمده بود، اينها را متوجه كرد كه چگونه مي‌توانند جنس خودشان را به قيمت تمام شده كمتري توليد كنند.‌ توليدات خودشان را بالاتر ببرند و بازار را تسخير كنند. اينها شعار حق مالكيت زنان را تبليغ مي‌كردند؛ چون اگر حق مالكيت زنان به رسميت شناخته مي‌شد، زنان به بازار كار وارد مي‌شدند و نرخ كارگر پايين مي‌آمد و همين‌طور هم شد؛ يعني هم‌زمان با اخراج كارگران مرد از كارخانه، زنان به كارخانه‌هاي ريسندگي و بافندگي جذب شدند. «ويل دورانت»‌ در كتابش مي‌گويد:
«وضعيت به قدري بُغرنج بود كه زنان گاهي وقت‌ها تا پانزده ساعت و گاهي تا بيست ساعت با حداقل دست‌مزد در كارخانه‌هاي ريسندگي و بافندگي كار مي‌كردند؛ در حالي كه شوهران آنان بيكار بودند.»
اين نشان مي‌دهد كه مسئله چقدر به نفع نظام سرمايه‌داري تمام شده بود؛ و همين مسئله باعث شد كه اعتراض‌هايي هم از ناحيه زنان متوجه همين كارفرماها بشود كه حق برخورداري از مرخصي، مهدكودك و مسائلي از اين قبيل را داشتند. تقريباً در دو دهه آخر قرن نوزدهم، جنبش فمنيسم بين‌المللي مي‌شود؛ يعني زنان از كشورهاي مختلف جمع مي‌شوند و با يكديگر در مورد ايده‌هاي خود بحث مي‌كنند و در اواخر سده نوزدهم و اوايل قرن بيستم، اولين سازمان‌هاي بين‌المللي زنان شكل مي‌گيرد. در سال 1918 در انگلستان و 1920 در آمريكا حق رأي زنان به رسميت شناخته مي‌شود.
موج دوم فمنيسم از دهه 1960 م. شروع شد. ما در اين دهه در كشورهاي غربي با سيل هجوم دختران به دانشگاه‌ها مواجه هستيم و آمار دختران دانشگاهي زياد مي‌شود كه آنان پياده نظام جريان موج دوم فمنيست‌اند.
دخترهايي كه در حدود سنين 18 تا 20 سالگي هستند، خيلي شور و نشاط دارند و به راحتي مي‌توان آنان را به سمت اهداف فمنيستي بسيج كرد. قبل از شروع موج فمنيستي، دو نقطه عطف در جريان فمنيستي داريم.
1. در سال 1945 م. سازمان ملل متحد تشكيل مي‌شود و در سال 1948 م. منشور ملل متحد، اعلاميه جهاني حقوق بشر، به تصويب كليه اعضا مي‌رسد. اين اعلاميه از همان اعلاميه فرانسه با انجام اصلاحاتي اخذ شده است. از جمله اصلاحاتي كه در اين قانون انجام شده است تساوي حق زن و مرد است. در آن گفته شده است كه كليه ابناي بشر، صرف‌نظر از جنسيت، با هم برابرند. اين نقطه عطفي در مبارزات بين‌المللي زنان است و از آن به بعد هم سازمان ملل به سمت تصويب معاهدات بين‌المللي‌اي مي‌رود كه ناظر به اجرايي كردن تساوي زن و مرد در محورهاي مختلف باشد. يكي از مهم‌ترين معاهدات بين‌المللي، كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان است كه در سال 1979 م. (28 آذر 1358 ه‍ . ش) تصويب شده است. تقريباً 170 كشور به آن ملحق شده‌اند، بعضي به كلي و بعضي با حق شرط و تحفظاتي ملحق شده‌اند. ايران هم به دليل موارد فراوان مخالف با شرع هنوز به آن ملحق نشده است؛‌ ولي الآن بر سر اين مسئله يك بحث داخلي داريم و گروهي بحث ضرورت الحاق را مطرح مي‌كنند و مراجع عظام تقليد و گروه ديگري هم قايلند كه اين معاهده قابل التزام نيست.
2. نقطه عطف دوم جريان فمنيستي انتشار يك كتاب است. اين كتاب به نام جنس دوم، اثر فمنيست فرانسوي، خانم سيمون دوبووار، مهم‌ترين اثر فمنيستي قرن بيستم است. اين كتاب را آقاي قاسم صفوي به فارسي در دو جلد، ترجمه كرده است. خانم دوبووار در سال 1949 م. كتابش را منتشر كرد؛ اما منشأ تحول در دهه 1960 م. شد؛ يعني آغازگر موج دوم فمنيستي تولد يك گرايش فمنيستي به نام فمنيسم راديكال، انقلابي يا افراطي بود. حرف فمنيست‌هاي موج دوم با فمنيست‌هاي موج اول خيلي متفاوت بود. موج اولي‌ها خواستار حقوق برابر بودند، امام موج دومي‌ها حقوق برابر را كافي نمي‌دانستند و برابري در تمام عرصه‌هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي، خانوادگي و ... را مي‌خواستند.
سيمون دوبووار مي‌گويد: بحث برابري حقوقي، برابري در عين نابرابري است؛ يعني موقعي كه شما مي‌گوييد زن و مرد از نظر قانوني بايد برابر باشند، اگر قانون اصلاح شد و گفتيم به زن و مرد يكسان نگاه مي‌شود، آنان مي‌توانند شاغل باشند و اگر هم شاغل شدند حقوق مساوي به ايشان پرداخت مي‌شود. اين يك اصلاح قانوني است. اما فرهنگ اجتماعي نسبت به اشتغال زنان بدبين است. در خانواده، پدر به دختر و نيز شوهر به زنش اجازه نمي‌دهد كه سرِكار برود. زن خودش را موجود خانگي مي‌داند و برايش سخت است كه از محيط خانه دل بكند و سرِكار برود؛ بنابراين مشكل اصلي ما مشكلي است كه فرهنگ‌ها براي ما ساخته‌اند. وي مي‌گويد: شما موقعي كه دو تا بچه، يك پسر و يك دختر داريد، از دوران طفوليت نگرش جنسيتي به اينها داريد. پسرتان كه به زمين مي‌خورد به او مي‌گوييد بلند شو، گريه نكن، مرد كه گريه نمي‌كند. دخترتان كه به زمين مي‌خورد و گريه مي‌كند، قربان صدقه‌اش مي‌رويد و او را روي پايتان مي‌نشانيد و روي سرش دست مي‌كشيد. از اول دست دخترتان عروسك و دست پسرتان آچار فرانسه و ارّه مي‌دهيد. يعني از همان ابتدا تفكيك فعاليت‌ها را به حسب مردانه يا زنانه بودن به آنان آموزش مي‌دهيد. خانم آندري ميشل فمنيست فرانسوي، كتابي در مورد «نگرش جنسيتي در كتب درسي»‌ نوشته است. وي مي‌گويد: شما در تصاوير و عبارت‌هاي كتاب‌هاي درسي‌تان نابرابري را آموزش مي‌دهيد و مرزبندي مي‌كنيد. چهار پنج سال است كه در داخل كشور خودمان هم وزارت آموزش و پرورش اين مطالعات را انجام مي‌دهد كه به سمت اصلاح كتب درسي برود. حرفشان اين است كه اولين درسي كه ياد بچه‌ها مي‌دهيم بابا آب داد است. بابا آب داد يعني پدر است كه آب مي‌دهد؛‌ پدر است كه نان مي‌دهد؛ نان‌آور خانه پدر است؛ قوام منزل پدر است. شما داريد از ابتدا كليشه‌هاي مردانه و زنانه ترسيم مي‌كنيد. مي‌خواهيد تصويربرداري كنيد، زن را در حال آشپزي و مرد را در حال مطالعه نشان مي‌دهيد. دوچرخه به دست پسر، عروسك، در دست دختر. آن مرد با اسب آمد،‌ آن مرد با داس آمد. كار را مردانه تصوير مي‌كنيد. از آن طرف مي‌گوييد كوكب خانم زن با سليقه‌اي است، چون نان و پنير و نيمرو را خوب درست مي‌كند. شما از ابتدا داريد فرزندان خودتان را در يك كليشه خاص تربيت مي‌كنيد. بعد كه اينها بزرگ شدند و در روابط اجتماعي، اعمال و رفتار متفاوت از خودشان نشان دادند، مي‌گوييد بله معلوم است كه زن و مرد با هم متفاوتند. زن انعطاف‌پذيرتر است،‌ بيش‌تر زيربار مي‌رود،‌ مرد مديرتر و مدبّرتر است. بايد بعضي از امور را به مردها و بعضي از امور را به زنان سپرد. خود شما آنها را اين طور تربيت كرده‌ايد. نظام مردسالار اينها را اين گونه تربيت كرده است. جمله به اصطلاح شاه بيت كلام سيمون دوبووار اين است كه: «هيچ زني، زن به دنيا نمي‌آيد، بلكه زن مي‌شود.» مي‌گويد: تفاوت‌هاي زن و مرد فقط تفاوت‌هاي بيولوژيك است؛ يعني در اندام ظاهري با هم مختلف‌اند. بله، زن مي‌تواند بچّه‌دار بشود كه مرد نمي‌تواند. زن مي‌تواند بچه شير بدهد كه مرد نمي‌تواند. زن در اندام‌ها و ماهيچه‌هايش نسبت به مرد تفاوت‌هايي دارد؛ اما اين كه زن روحيه جدا از روحيه مرد، رفتارهاي جدا از رفتار مرد، نگرش جدا از نگرش مرد، درك جدا از درك مرد داشته باشد، اين محصول فرهنگ‌ها و نحوه جامعه‌پذيري است كه شما براي اين افراد به وجود مي‌آوريد. ايشان متأثر از ديدگاه اگزيستانسياليستي است. ژان پُل سارتر از رفقاي ايشان، قايل به اصالت ماهيت در موجودات ديگر و اصالت در انسان است؛‌ يعني انسان خودش تمام شخصيت خود را شكل مي‌دهد. زن هم همين‌طور است؛ يعني زن و مرد از ابتدا لوح سفيد هستند. زن بعد از تولدش زن مي‌شود. شما اصلاح تربيتي و فرهنگي انجام بدهيد، مي‌بينيد هيچ تفاوت رفتاري معناداري بين زن و مرد نيست.
اين يك موج عظيمي در دهه 1960 م. ايجاد كرد. در دهه 1970 م. پا را يك پله بالاتر گذاشتند و دستاوردهاي علوم را مورد ترديد قرار دادند؛ يعني گفتند جامعه‌شناسي، جامعه‌شناسي مردانه است. روان‌شناسي كه تا الآن داشته‌ايم روان‌شناسي مردانه است. عمدتاً نقطه اشكالشان به روان‌شناسي و روان‌كاوي فرويدي بود. فرويد مي‌گفت: در مقايسه بين زن و مرد، به دليل اينكه از ابتدا دختر احساس مي‌كند كه آلت تناسلي مردانه ندارد، خودش را يك تحقير شده مي‌بيند و بعد يك اختلاف زنانگي و مردانگي بروز مي‌كند. ايشان زن را مرد ناقص مي‌داند و ديدگاه‌هاي جديدي را وارد روان‌شناسي و جامعه‌شناسي كردند. گفتند:‌ جامعه‌شناسي با نگاه مردانه تدوين شده است و ما بايد مباحث زنان را به طور خاص وارد جامعه‌شناسي كنيم. الآن ما چيزي به نام جامعه‌شناسي فمنيستي داريم‌ و اصولاً فمنيسم در كشورهاي دنيا بيشتر زير رده علوم اجتماعي و جامعه‌شناسي مورد تحليل قرار مي‌گيرد. در دهه 1980 م. پا را يك پله بالاتر گذاشتند و گفتند: اصولاً معرفت‌شناسي زنانه و مردانه داريم. آنان منطق را مورد ترديد قرار دادند و گفتند منطق هم از مقولات مردانه است. اين معرفت‌شناسي‌هاي ما هم معرفت‌شناسي مردانه است؛ اصولاً‌ بايستي نگرش‌ها اصلاح بشود. در زمينه كل علوم، مخصوصاً‌ در ادبيات وارد شدند. بحث فمنيستي نقد ادبيات يك بحث پردامنه‌اي است و شواهد قشنگي هم دارد. مي‌گويند در ادبيات بحث تحقير زنان نهادينه شده است. در كتاب مقدس نيز مي‌بينيد كه نويسندگان تحت تأثير ادبيات مردسالارانه زمان خودشان بوده‌اند و بر اين اساس، خداوند مذكر و جهنم مؤنث است. در زبان عربي «هي» را براي اشاره به جهنم به كار مي‌برند؛ «هذه جهنم التي كنتم بها توعدون.» اين اشكال در حوزه ديني ما مطرح نشده است؛ چون ما معتقديم كه خداوند با همين الفاظ قرآن را آورد؛ اما نسبت به كتاب مقدس مسيحيت اين شبهه قوي است. مي‌گويند: خداوند حرف‌هايي را به متّا و مِرقِس و لوقا و يوحنا القا كرده است. اما آنها با ادبيات خودشان نگارش كرده‌اند و تحت تأثير فرهنگ زمان خودشان بوده‌اند؛ از اين رو بعضي‌ها سراغ اصلاحاتي در كتاب مقدس رفتند و گفتند ما بايد كتاب مقدس زنانه داشته باشيم. بالاتر از آن، حتي ما بايد الهيات فمنيستي داشته باشيم. الهياتي كه خداوند در آن خداوند مؤنث است شواهدي را هم نقل مي‌كنند. مي‌گويند در طول تاريخ بشريت در ابتداي شكل‌گيري جوامع، خانواده‌ها مادر سالار بوده‌اند. زن به دليل فرزند‌آوري‌اش اهميت داشته است و خداوند مؤنث، الهه‌هاي يوناني و اينها را شاهد مي‌آورند. براي اين كه موقعيت زن در گذشته بسيار بالا بوده و كم‌كم اديان مردسالاري آمده‌اند و زن را تحقير كرده‌اند. البته حرف بسيار بي‌مبنايي است؛‌ يعني هيچ شاهد علمي بر مادرسالار بودن جوامع اوليه وجود ندارد. اين حرف دانشمندي به نام مُرگان است و هيچ شاهدي براي آن اقامه نشده است و اينكه خدايان مؤنث دليل بر اين هستند كه زن در آن جوامع جايگاه بسيار والايي داشته است، حرف بسيار مُستهجني است. در ادبيات قرآني در همان زماني كه در جاهليت اولي دخترانشان را زنده به گور مي‌كردند، كسي اگر دختردار مي‌شد رويش از شدت خشم سياه مي‌شد و نمي‌دانست كه او را در تُراب قرار بدهد «يَدُسُّهُ في التّراب» يا اين‌كه «علي هونٍ» با ذلت دخترش را نگه دارد، در همان فرهنگ جاهليت ما دختران خدا را داريم. «تلك إذن قسمهٌ ضيزي». در آيه قرآن مي‌گويد: «أله البنات و لكم البنون»، شما پسرها را براي خودتان قرار مي‌دهيد؛ عارتان مي‌شود دختر داشته باشيد. ولي براي خدا دختر قرار مي‌دهيد؟‌مي‌گوييد فرشتگان، دختران خدايند؟ وجود الهه‌هاي مؤنث در يك جامعه با تحقير زن در آن جامعه منافاتي ندارد، مگر در زمان جاهلي و يا مگر در زمان ما زن در كشورهاي مختلف تحقير نمي‌شود! ولي با اين حال براي معشوقه‌هايشان عالي‌ترين شعرها را نيز مي‌گويند. اين نگاه جنسي به زن است.
در موج دوم بحث روي چند مفهوم بود. برابري مطلق و آزادي مطلق؛ يعني فقط مفهوم برابري نبود، بحث آزادي هم بود؛ يعني زن بايستي آزاد باشد و تسلط بر بدن خودش داشته باشد. تسلط بر بدن خودش يعني چه؟
1. حق كنترل موالي؛‌ نبايستي اختيار زن دست شوهرش باشد.
2. حق آزادي روابط جنسي خارج از چارچوب خانواده. حرفشان اين بود كه نظام مردسالار، با ازدواج، زن را قبضه مرد مي‌كند؛ مرد عياشي‌هايش را در بيرون مي‌كند و حق دارد با افراد متعدد ارتباط داشته باشد، اما زن را در كنترل خودش قرار مي‌دهد. به همين دليل زن بايد از تحت كنترل مردانه خارج شود. آزادي سقط جنين نيز از مواردي بود كه روي آن تأكيد مي‌شد.
گرايش‌هاي فمنيستي مختلفي وجود داشتند كه تندترين آنها گرايش راديكال بود كه خودش هم تندرو و كندرو داشت. شخصي به نام شولاميت فايرستون معتقد بود كه عامل فرودستي زنان و منشأ ظلم به آنان «طبيعت» است. براي اينكه طبيعت است كه زنان را با قدرت باروري آفريده است. زن مجبور است مدتي را در ايام عادت ماهانه و مدتي را در ايام نه ماهه حاملگي سپري كند و دو سال هم اسير شيردادن و بعد هم اسير پرورش بچه بشود و عملاً از حوزه روابط اجتماعي بيرون مي‌ماند و مثل مرد نمي‌تواند فعاليت كند.
بنابراين انقلاب‌هايي كه به وجود آمد، قرص‌هاي ضدبارداري، لقاح خارج از رحم كه در دهه 1960 م. انجام شده بود برگ برنده‌اي به دست فمنيست‌ها مي‌داد و آنها اين شعار را مطرح مي‌كردند كه انسانيت، يعني پيشرفت‌هاي انساني، بر طبيعت غلبه كرد.
در دهه 1980 م. ما با بحران فمنيسم مواجه مي‌شويم؛‌ يعني فمنيسم راديكال كه يك زماني در اروپا پيشتازي مي‌كرد، احساس كرد دارد پياده نظام خودش را از دست مي‌دهد. حرفي كه سيمون دوبووار مي‌زد. فمنيسم راديكال اين بود كه مي‌گفت بزرگ‌ترين منشأ ظلم زن «خانواده» است.
در خانواده، فرودستي زنان نهادينه مي‌شود. حتي منشأ نابرابري اجتماعي هم خانواده است. مردسالاري،‌ منشأ‌ تمامي فسادهاي خصوصي و عمومي است. به اين نظريه «ديالكتيك جنسيت»‌ مي‌گفتند. همان‌طور كه ماركسيسم مي‌گفت نظام طبقاتي اصل است و اگر آن اصلاح شود ديگر همه چيز در جامعه اصلاح مي‌شود، حرف فمنيست راديكال هم، اين بود كه اگر مردسالاري كنترل شود تمام مشكلات حل مي‌شود و بايستي با جنس مذكر مبارزه سياسي كرد؛ بايستي به قول خودشان شاخ مردسالاري را شكست و بسيار نسبت به ازدواج و خانواده بدبين بود. پيشنهادي كه مي‌دادند اين بود كه زنان روابط آزاد خارج از چارچوب ازدواج را تجربه كنند. بعضي از آنها پا را يك پله بالاتر گذاشتند،‌ گفتند حتي در روابط آزاد بين زن و مرد باز هم مرد حاكم و زن محكوم مي‌شود و نحوه‌اي از مردسالاري باز مشاهده مي‌شود؛‌ بنابراين هم‌جنس‌گرايي زنان را ترويج كردند.
سؤال مي‌شد كه اگر قرار باشد ارتباط جنسي خارج از چارچوب خانواده باشد، نسل آينده چه طور تشكيل شود؟ مي‌گفتند با پيشرفت‌هاي علمي كم‌كم اين مشكل حل خواهد شد؛ يا ممكن است آنها بچه‌دار شوند، اما ضرورتاً خانواده تشكيل ندهند.
حالا چرا در دهه هشتاد، راديكال فمنيسم با بحران مواجه شد؟‌ به خاطر اينكه همان دختران دانشجويي كه در دهه‌ شصت، حدوداً‌ بيست ساله بودند و با شور و نشاط از اين جريان تند فمنيستي دفاع مي‌كردند، الآن زنان چهل - چهل و پنج ساله شده بودند و هنوز ازدواج نكرده بودند. دوران شور و حال و شعارشان تمام شده بود و به يك پشتوانه عاطفي نياز داشتند. شوهر نداشتند كه از آنها حمايت عاطفي كند و از هم صحبتي‌اش لذت ببرند. اين هم‌صحبتي و وابستگي عاطفي زن و مرد در سنين ميانسالي و كهنسالي شايد بيشتر از دوران جواني باشد. فرزندي هم نداشتند كه دلشان را به آن خوش كنند. به همين دليل اين گرايش فمنيستي راديكال پشتوانه خودش را تا حدودي از دست داد.
الآن در آمريكا فمنيسم ليبرال حاكميت دارد كه اصلاحات سياسي و حقوقي، يعني برابري كامل سياسي و حقوقي را كافي مي‌داند.
ماركسيست‌ها معتقد بودند كه خود خانواده محصول نظام طبقاتي است. خانواده از مالكيت خصوصي به وجود آمده است و اگر مالكيت خصوصي از بين برود و به جامعه كمونيستي برسيم،‌ خانواده هم از بين خواهد رفت و مسائل زنان حل خواهد شد و برابري كامل هم به وجود مي‌آيد؛‌ بنابراين ماركسيست‌هاي سنتي مي‌گفتند هرگونه تحريف در مبارزه حركت ضدانقلابي است؛ يعني زنان بحث برابري حقوق را مطرح نكنند. اين حرف يك انحراف در مبارزه است و زنان بايد به ريشه،‌ يعني به كاپيتاليسم بزنند و به سمت جامعه بي‌طبقه بروند تا مشكل خودشان هم حل شود. موردي كردن بحث مشكلي را از زنان حل نمي‌كند؛ چون آن نظام طبقاتي دارد مردسالاري را توليد مي‌كند.
فمنيسم سوسيال، حد وسط بين راديكال فمنيسم و ماركسيسم فمنيسم است. مي‌گويد: هم مردسالاري عامل ستم عليه زنان است و هم نظام طبقاتي.
در دهه 1980 م. جريان پست مدرن خودش را نشان مي‌دهد. پُست مدرن‌ها معتقد به نسبيت هستند و اعتقاد دارند كه هر گونه تحليل و برداشت عام از واقعيت،‌ غلط است؛ از اين‌رو نمي‌شود نسخه واحدي براي تعالي زن پيچيد. شما مي‌گوييد برابري زن و مرد؛ ولي چگونه به برابري دست پيدا كنيم؟ در هر شرايط و منطقه‌اي به حسب زمان و مكان نسخه خاصي بايد پيچيده شود.
هم اكنون جريان‌هاي پُست‌مدرن مقداري فعّال شدند و يك حالت فمنيسم ميانه و معتدل را به وجود آوردند؛‌ اما مورد اعتراض فمنيست‌هاي ديگر هم قرار گرفتند. آنها اعتراضي دارند كه شايد تا حدودي به جا باشد. مي‌گويند: فمنيسم پُست‌مدرن دارد كليه دستاوردهاي فمنيستي را بر باد مي‌دهد؛ يعني فمنيستي‌هاي مدرن، به اصطلاح خودشان، دنبال خواهري جهاني‌اند؛ اما اين پُست‌مدرن‌‌ها مي‌آيند تجزيه مي‌كنند و مي‌گويند هر منطقه‌اي يك مُدلي بايد باشد؛ پس هر دولتي هم مي‌تواند به بهانه اينكه ما اين شرايط ويژه خودمان را داريم، بگويد ما شرايطي داريم كه بايستي از روش خاص خودمان پيروي كنيم و ضرورتي ندارد كه ما يك نسخه واحدي با ديگران در پيگيري مباحث زنانمان داشته باشيم. حكومت‌ها تفاوت‌هاي زن و مرد را توجيه مي‌كنند و اين باعث مي‌شود كه زنان به اهداف خود نرسند.

مختصات موج اول فمنيسم اين است كه زناني كه در اين نهضت شركت داشتند، داراي توقعات حقوقي و سياسي بودند؛ يعني خواستار حق مالكيت، حق اشتغال و حق رأي در نظام سياسي كشورشان بودند

نيوزلند اولين كشوري بود كه حق رأي زنان را در سال 1863 به رسميت شناخت، و شايد سوئيس آخرين كشور اروپايي باشد كه حق رأي زنان را در سال 1971 به رسميت شناخت؛ يعني چندين سال بعد از ايران. در بحث موج اول فمنيسم توجه به يك نكته حايز اهميت است.

موج دوم فمنيسم از دهه 1960 م. شروع شد. ما در اين دهه در كشورهاي غربي با سيل هجوم دختران به دانشگاه‌ها مواجه هستيم و آمار دختران دانشگاهي زياد مي‌شود كه آنان پياده نظام جريان موج دوم فمنيست‌اند.

نقطه عطف دوم جريان فمنيستي انتشار يك كتاب است. اين كتاب به نام جنس دوم، اثر فمنيست فرانسوي، خانم سيمون دوبووار، مهم‌ترين اثر فمنيستي قرن بيستم است.

حرف فمنيست‌هاي موج دوم با فمنيست‌هاي موج اول خيلي متفاوت بود. موج اولي‌ها خواستار حقوق برابر بودند، امام موج دومي‌ها حقوق برابر را كافي نمي‌دانستند و برابري در تمام عرصه‌هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي، خانوادگي و ... را مي‌خواستند.

جمله به اصطلاح شاه بيت كلام سيمون دوبووار اين است كه: «هيچ زني، زن به دنيا نمي‌آيد، بلكه زن مي‌شود.»

در دهه 1970 م. پا را يك پله بالاتر گذاشتند و دستاوردهاي علوم را مورد ترديد قرار دادند؛ يعني گفتند جامعه‌شناسي، جامعه‌شناسي مردانه است. روان‌شناسي كه تا الآن داشته‌ايم روان‌شناسي مردانه است.

در دهه 1980 م. جريان پست مدرن خودش را نشان مي‌دهد. پُست مدرن‌ها معتقد به نسبيت هستند و اعتقاد دارند كه هر گونه تحليل و برداشت عام از واقعيت،‌ غلط است؛ از اين‌رو نمي‌شود نسخه واحدي براي تعالي زن پيچيد.

چرا در دهه هشتاد، راديكال فمنيسم با بحران مواجه شد؟‌ به خاطر اينكه همان دختران دانشجويي كه در دهه‌ شصت، حدوداً‌ بيست ساله بودند و با شور و نشاط از اين جريان تند فمنيستي دفاع مي‌كردند، الآن زنان چهل - چهل و پنج ساله شده بودند و هنوز ازدواج نكرده بودند.