try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: یکشنبه, 30 تیر, 1398

بيش از اين آب را گِل نكنيم!

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
سيد مجتبي مجاهديان mojahedian@gmail.com
زیر عنوان: 
مرور تاريخي بر قصه پرغصه نزاع با فلسفه اسلامي

بيش از اين

آب را گِل نكنيم!

مرور تاريخي بر قصه پرغصه نزاع با فلسفه اسلامي

درآمد

«نقد و نقّادي» در ساحت انديشه، نه تنها امري ضروري بلكه حياتي است؛ و البته بنده آن را به مثابه «حَرَسِ نهال»، و حتي به‌مثل «فَصْدِ بيمار»، لازم مي‌دانم. حفظ و حراست از باغ و حرسِ زوائدِ درختان، امكان رشد و بالندگي و ثمر‌دهي آن را فراهم مي‌آورد؛ و تيمارِ بيمار و در صورت نياز تيغ بركشيدنِ طبيب و ريختن خون و جراحتِ مريض، سبب‌ساز بهبودي اوست؛ «طبیب عشق تو فرمود داغ و فصد و حجامت».[1] اين نگاه مثبت به امري است كه بود و نبودِ اصلِ مورد نقد، بسته بدان است.

بديهي است كه «گُل و گلزار فلسفه اسلامي» نيز چون ديگر علوم اسلامي و انساني، به گواهي تاريخ تطور و سير تكامل آن، مصون از آفت، آسوده از آسيب، منزّه از حشو و حواشي، و خالي از خار و خاشاك، نبوده و نيست؛ «در اين چمن گُل بي‌خار كس نديد، آري»[2]. بنابر اين فلسفه اسلامي نيز پس از پيدايي، جهت پايايي و رسيدن به پويايي، محتاج آسيب‌شناسي و نقّادي مستمر است؛ اما از جانب اهلِ آن، با رعايت شروط تحقق و لوازم مناسب. هر چه چكش نقد بر قامت فلسفه بيشتر فرود آيد، موزون‌تر و آب‌ديده‌تر مي‌شود و هر چه صورتش بيشتر دست‌بخورد، بوي خوشِ سيرتش فاش‌تر مي‌گردد؛ چرا كه گفته‌اند: «كلُّ اِناءٍ يَترشّح بِما فيه؛ از كوزه همان برون تراود كه دراوست».

عقل شيعي

بي‌گمان اگر نقد ـ به معناي حقيقي آن ـ تحقق پذيرد، باب گفت و شنفت، بده، بستان، و داد و ستد علمي باز و بازتر مي‌شود و چرخ تعاطي افكار و تعادل انديشه‌ها، روان‌تر مي‌چرخد و اميد به رونق بازار فرزانگي و كساد كسبِ فرومايگي، افزون مي‌شود. اما اين حكايت «نقد» است نه روايت «طعن» و «لعن»! واقعيت آن است كه جريان امروز ايستاده در مقابل فلسفه اسلامي ـ كه در ادامه به آن اشاره مي‌شود ـ به چيزي «فراتر از نقد» مي‌انديشد. آنان خود را نه منتقدِ فلسفه ـ با قرائت پيش‌گفته ـ مي‌دانند بلكه با افتخار دم از «مخالفت» با اصل و اساس آن مي‌زنند؛ چرا كه اساساً فلسفه از منظر اين گروه، چيزي جز ضلالت[3]، نيست!

اين در حالي است كه «طرح مباحث الهيات به‌وسيله ائمه اهل‌بيت(ع) و تجزيه و تحليل آن مسائل ـ كه نمونه آنها و در صدر آنها نهج‌البلاغه است ـ سبب شد كه عقل شيعي از قديم‌الايام به‌صورت عقل فلسفي درآيد و البته اين يك بدعت و چيز تازه در اسلام نبود؛ راهي است كه خود قرآن پيش پاي مسلمانان نهاده است و ائمه اهل‌بيت(ع) به تبع تعليمات قرآني و به عنوان تفسير قرآن، آن حقائق را ابراز و اظهار نمودند. اگر توبيخي هست متوجه ديگران است كه اين راه را نرفتند و وسيله را از دست دادند. تاريخ نشان مي‌دهد كه از صدر اسلام، شيعه بيش از ديگران به سوي اين مسائل گرايش داشته است. ... احمد امين مصري در جلد اول "ظهرالاسلام" اين مطلب را تصديق مي‌كند. او پس از بحثي درباره جنبش فلسفي در مصر به‌وسيله فاطميين كه شيعي بودند مي‌گويد: "و لذالك كانت الفلسفة بالتشيع الصق منها بالتسنن..."»[4] يعني فلسفه به تشيع بيش از تسنن مي‌چسبد. هرچند كه وي در ادامه در تبيين علت اين امر، مرتكب اشتباه ـ عمدي يا سهوي ـ شده و علت اين تمايل بيشتر شيعه را «باطني‌گري و تمايل آنها به تأويل»[5] اعلام كرد! استاد مطهري، با ردّ اين ادعا، به‌درستي يادآور مي‌شود: «اين تمايل را ائمه شيعه(ع) به‌وجود آوردند؛ آنها بودند كه در احتجاجات خود، در خطابه‌هاي خود، در احاديث و روايات خود، در دعاهاي خود، عالي‌ترين و دقيق‌ترين مسائل حكمت الهي را طرح كردند. نهج‌البلاغه يك نمونه از آن است؛ حتي از نظر احاديث نبوي(ص)، ما در روايات شيعه روايات بلندي مي‌يابيم كه در روايات غير شيعي از رسول اكرم(ص) روايت نشده است. عقل شيعي اختصاص به فلسفه ندارد؛ در كلام و فقه و اصول فقه نيز امتياز خاص دارد و ريشه همه، يك چيز است.»[6] از اين روست كه استاد پس از تتبع عالمانه در تاريخ فلسفه و فلاسفه دوره اسلامي، اذعان دارد «طبقه فلاسفه» نظير طبقات ديگر علوم اسلامي به ويژه فقه، حديث و عرفان، «يك سلسله منظم و مرتب و بدون وقفه است و اين نشانه يك فرهنگ مستمر است»[7].

يادآور مي‌شود كه پروفسور هانري كُربَن (متوفي 1978م) معتقد است: «تفكيك ميان الهيات و فلسفه كه در مغرب زمين به حكمت مَدْرسي لاتيني باز مي‌گردد، نخستين امارة "عرفي شدن متافيزيكي" است؛ و در نتيجه آن اعتقاد به ثنويت علم و ايمان و در نهايت، انديشة "حقيقت دوگانه" است... .»[8] وي سپس مي‌نويسد: «اگر آيات قرآني مي‌توانند به اين خوبي در براهين فلسفي جاي گيرند، به اين علت است كه معرفت‌شناسي، خود، در پيامبر‌شناسي وارد مي‌شود و به همبن دليل، اين "عرفي شدن فلسفي" در مغرب زمين كه ريشه در حكمت مَدْرسي لاتيني دارد، در اسلام به وجود نيامد.» [9]

در اين مجال، مرور تاريخچه مخالفت با فلسفه اسلامي، بي‌فايده نيست.

قصه پر غصه نزاع

كشمكش ميان مخالفان و موافقان خردورزي، قصه‌اي تازه و امروزي نيست. از خصومت سوفستائيان با استاد فيلسوفان و ناگزيري سقراط از نوشيدن شوكران گرفته تا فتواي تكفيري «مَنْ تَفَلْسَفَ تَزَنْدَقَ»[10] و از آنجا تا سخن اعجاب‌برانگيز «فلاسفه چهره‌های پفیوز تاریخ‌اند»[11] و الي يومنا هذا، اين قصه پرغصه همچنان ادامه دارد. در دوران اسلامي، از تعرضات مكتوب ابن حزم(متوفي 456ق) بر نخستين فيلسوف اسلامي ابواسحاق كِندي كه بگذريم، درست چندي پس از شيخ‌الرئيس بوعلي(متوفي428ق)، حجت‌الاسلام غزالي(متوفي 505ق) كه چشم از حقايق و هنرهاي فلسفه بسته و ديده بر نظاميه بغداد باز كرده بود، مستظهر به قدرت سلاجقه[12]، با تازيانه «تهافت‌الفلاسفه»(ياوه گويي‌هاي فيلسوفان نه فلسفه! يعني نظر به «مَنْ قال» نه «ما قال»!) به جانِ نحيف اهل فلسفه افتاد و آنها را متهم به مبتدعه و زندقه كرد. هر چند كه اگر از زاويه‌اي ديگر بر ماجراجويي او و اتباعش ـ چون فخر رازي(متوفي 606ق) ـ بنگريم، مسامحتاً اذعان مي‌كنيم كه غزّاليِ خودآموخته فلسفه،[13] با نوشتن اولين كتاب مستقل بر ضد فلاسفه، باز هم به حكمت خدمت كرد! «خدمت غزالي به فلسفه»[14] اين است كه در «تهافت» تنها در قامت يك مفتي و يا محدّث و يا مفسر قرآن ظاهر نمي‌شود، بلكه مي‌كوشد با روش عقلي «به تحليل قضاياي فلسفه پرداخته و آن همه را به مبادي بازگرداند...»[15]. او با تفلسف‌ورزيدن كوشيد، بيست اشكال بر طريقه فلاسفه وارد كند؛ كه متأسفانه در سه مورد كار به تكفير كشيد![16] پس بي‌راهه نيست اگر انتقاد از تفكر فلسفي را شعاعي از تفلسف‌ورزي بدانيم و جماعتِ نقّاد و حتي رادِّ فلسفه را نيز در زمره فلاسفه دوره اسلامي به حساب آوريم؛ چنانكه استاد مطهري در «خدمات متقابل اسلام و ايران»، چنين كرد و غزالي و فخر رازي را در ميان طبقات 33گانه فلاسفه دوره اسلامي، جاي داد.[17]

علاوه بر «مصارعة‌الفلاسفه»(كُشتي با فيلسوفان) محمدبن‌عبدالكريم شهرستاني(متوفي 548ق) ـ كه البته خواجه نصير طوسي با «مصارع‌المصارع» كمرِ ادعاي او را به خاك ماليد ـ هيچ‌يك از كتبي كه به تأسي از غزالي، تحت عنوان «تهافت‌الفلاسفه» به رشته تحرير درآمد، به پايه و مرتبه نسخه اصل «تهافت» نرسيد؛ چه نوشته «قطب‌الدين راوندي»(متوفي 573ق)، چه كتاب «علاءالدين طوسي»(متوفي 887 ق) و چه اثر «مصلح‌الدين خواجه‌زاده»(متوفي 893ق).[18] اما چنانكه اشارت رفت، كار امام فخر رازي، تاحدودي به تقويت مباني اشاعره انجاميد. او علاوه بر «المباحث المشرقيه»، به بهانه شرحِ «الااشارات و التنبيهات»، به جرحِ مباني شيخ‌الرئيس همت گماشت و تعرضاتي بر او روا داشت؛ درست همان كاري كه چند قرن بعد، شيخ احمد احساييِ(متوفي 1242ق) شيعه، با شرح بر «العرشيه» نسبت به صدرالمتألهين(متوفي 1050ق) كرد.[19]

اگر چه در مجموع صاحبان ذوق و طالبان شهود ـ ولي به مراتب خفيف‌تر از ظاهرگرايان ـ نيز در زمره مخالفان علوم عقلي و فلسفي بوده‌اند، اما قصه جزم‌گرايانِ اشعري‌مسلك اهل‌سنت و اخباريان شيعه، چيز ديگري است. ادامه داستان تاحدودي غم‌انگيزتر مي‌شود، آنجا كه جمود بر ظواهر كتاب و سنّت، و توقف بر متن، و عدم جرأت دخول در بطن آن، كساني چون «ابن تيميه» (متوفي 728ق) را به جايي كشاند كه بر «مرئي بودن خداوند» پاي فشرد![20] او همت خود را در «الرّد علي المنطقيين» و «درء تعارض العقل و النقل» و به ويژه در «منهاج‌السنّة» معطوف مبارزه با اصحاب انديشه، خاصه مكتب خردگراي شيعه نمود. «منهاج‌السنّة» ـ يا به تعبير علامه اميني(ره)، «منهاج البدعة» ـ در تقابل با «منهاج‌الکرامة» علامه حلی(متوفي 726ق)، نماينده تمام‌عيار مكتب عقل‌گراي تشيع به نگارش درآمد؛ همان كاري كه چند قرن بعد، اخباري تندروي شيعي «محمدامين استرآبادي»(متوفي 1030ق) با «الفوائد المدنية» كرد. او شيوه اَعلام علماي مكتب اهل‌بيت(ع)، به ويژه علامه حلّي را، به جرم استخدامِ استدلال عقلي در استنباط احكام شرعي، ابطال اعلام نمود![21]

ناگفته پيداست كه اعاظم فقهاي شيعه، به ويژه از عصر صفوي به بعد، چند وجهي و ذوالاضلاع ـ جامع منقول و معقول و مشهود ـ بوده‌اند. حتي برخي از حكما و عرفاي بزرگ اسلامي در عداد مراجع عظام تقليد، صاحب منصب افتاء و ملجأ شيعيان بوده و مي‌باشند. خرّيجين بزرگ «مكتب جامع اصفهان» به ويژه از قرن يازده قمري، حائز جامعيتي در جميع معارف و علوم اسلامي و گاه انساني زمان خود بوده‌اند. قرابت و نزديكي هرچه بيشتر فقه و فلسفه و قرآن و عرفان، و پذيرش فلسفه به عنوان علمي از علوم اسلامي، نهضت جديد فلسفي را با ظهور صدرالمتألهين در آن عصر رقم زد. البته اين عالم مبدع و روشنفكر شيعه، نیز به این امر تأکید داشت كه فلسفه الهیِ «حكمت متعاليه» ـ كه شاهراه و مستجمع معارف عقلاني و شهودي اسلام شيعي است ـ چیزی جز همان حقایق وحياني قرآن و سنّت نیست، كه خود تصريح دارد: «تبّاً لفلسفة تکون قوانینها غیر مطابقة للکتب والسنة»[22].

بديهي است كه جريان تكفير و تفسيق و مخالفت علني با فلسفه، همچنان در اين سده‌ها فعال بوده است؛ به ويژه در قرن اخير و با ظهور نواخباريان شيعه.

داستان نواخباريان شيعه

الف) جريان تفكيك: مؤسس و پدر جريان «نواخباريان معاصر شيعه» موسوم به «مكتب معارفي مشهد/خراسان» و مشهور به «مكتب تفكيك» ـ كه از سال 1375ش و با ويژه‌نامه كيهان فرهنگي و سپس تدوين و تكميل آن در كتابي مستقل به همين نام، توسط استاد محمدرضا حكيمي، معروف گشت ـ ميرزا مهدي غروي اصفهاني(متوفي 1365ق) بود كه لبِّ لباب اصول فكري او در ضمن مجموعه رسائل «مصباح الهدي»، و به نام او منتشر شده است. مباحث و دروس معارفي مرحوم ميرزا داراي دو ويژگي برجسته بود: «يكي تكيه فراوان بر روايات معصومين(ع) و تلاش براي خالص‌سازي معارف ديني از هر آنچه سخن غير معصوم است؛ و ديگري مخالفت شديد با حكمت و عرفان»[23]. شاگردان ميرزا منشأ پيدايي ديدگاه خاص معرفتي و مواضع سرسختانه وي را بر ضد معارف عقلي و عرفاني، به جريان تشرف او به محضر صاحب‌الامر(عج) مربوط مي‌دانند و مدعي‌اند: «در اين ملاقات حضوري حضرت(عج) با ميرزا به‌طور شفاهي سخن گفته‌اند و فرموده‌اند: "طلب المعارف مِن غير طريقنا اهل‌البيت(ع) مساوق لِاِنكارنا" و اين سخن موجب بيداري ميرزا از خواب غفلت شده و فهميده طريقه حكمت و عرفان باطل بوده و بايد راهي جديد برگزيند.»[24]!

چنانكه از آثار برجاي مانده اين جريان مشهود است، تلاش پيوسته بزرگان آن جهت تحقق رؤياي شيرين دست‌يابي به معارف خالص، ناب و بي‌شائبه اسلامي، گفتمان علمي غالب بر اين حوزه معرفتي را قرآني ـ حديثي كرده بود، نه فقهي؛ هر چند در مورد ميرزا مهدي و شاگردانش شايع بود، كه ايشان با تسلط بر فلسفه و احاطه بر مباني عرفاني، از موضعي فيلسوفانه به نقد و درهم‌كوبيدن فلسفه و عرفان مي‌پردازند؛ گو اينكه علاوه بر ميرزا، حاج شيخ مجتبي قزويني(متوفي 1318ق)، ميرزا جواد آقا تهراني خراساني(متوفي 1283ش) و تعدادي ديگر از شاگردان و تابعان وي، حلقه تدريس اسفار اربعه و منظومه سبزواري و محفل تجريح آن را ـ في‌المجلس و يا مستقل از آن ـ برپا مي‌داشتند. برخلاف آنچه نقل شد، ارزيابي ميزان احاطه ميرزا بر عرفان و فلسفه در اظهار نظر يكي از استوانه‌هاي اين علوم در عصر حاضر، قابل تأمل و اعتناست: «مرحوم امام خميني(ره) بارها در درس‌هاي ميرزا براي آگاهي از مسلك او ـ نه براي استفاده ـ شركت كرده بود. ايشان در گوشه‌اي ساكت مي‌نشسته و اشكال نمي‌كرده است. روزي مي‌فرمودند: ميرزا فلسفه و عرفان نمي‌دانست و مسائل را اشتباه فهميده بود.»[25]

به تبع ميرزا، شاگرد برجسته‌اش آقا شيخ مجتبي قزويني در نشر افكار استاد كوشيد تا دامن قرآن را از آلودگي‌هاي علوم عقلي و تأويلات عرفاني، منزه ‌دارد؛ چنان‌كه در «بيان‌الفرقان» مدعي جداسازي سه جريان شناختي «قرآن» و «برهان» و «عرفان» از همديگر شد. البته «در بين شاگردان وفادار به مرام استاد، شيخ محمود تولايي مشهور به حلبي [مؤسس انجمن حجتيه] بيش از همه مقيّد و مروج فكر او گشت.»[26] اين خط سير در آثار شاگردان ديگر ميرزا، از جمله در «فلسفه بشري و اسلامي» و «عارف و صوفي چه مي‌گويند؟» به قلم جواد آقا تهراني ـ همو كه مشهور است تفسير عرفاني امام خميني(ره) از سوره حمد در تلويزيون با درخواست[27] وي متوقف شد ـ، «تنبيهات» اثر ميرزا حسنعلي مرواريد(متوفي 1383ش)، و نيز در آثار نسل سوم اين جريان يعني شاگردان آقا شيخ مجتبي قزويني، به ويژه در مجموعه معارف تفسيري و حديثي آقا سيدجعفر سيّدان، و مجموعه «الحياة» و «مكتب تفكيك» محمدرضا حكيمي، ادامه يافت. استاد حكيمي در كتاب «مكتب تفكيك» ـ به عنوان مانيفست «خلوص‌گراييِ» جريان مطبوع خود ـ مدعي است «تفكيك»، همان «اسلام» ناب است، و توده مردم ـ كه بر فطرت خود مي‌تنند ـ همان را معتقدند كه تفكيكيان مي‌گويند؛ و مردم «اگر ترجمه فارسي از قرآن در دست داشته باشند، به هر چه در آن بخوانند ايمان دارند بدون اينكه ذهنشان به سوي موضوعات تأويل بلغزد»[28]!

ب) جريان نوتفكيك: و اما نسل چهارم نواخباريانِ تفكيكي، بي‌قرارتر از پيشينيان خود نشان مي‌دهند. اين نسل جوان و جوياي نام، كه از اواخر دهه 80 شمسي و پس از تجديد قوا به صحنه جدل و جدال معرفتي ـ رسانه‌اي آمده‌اند،‌ اگر چه بهره‌مند از انگيزه و نيروي جواني و نيز داراي توانايي و امكانات رسانه‌اي مي‌باشند، اما نه انزواطلبي و سلوك ـ به نسبت ـ بي‌هياهوي نسل‌هاي گذشته خود را دارند و نه سابقه حوزوي و هيمنه اخلاقي آنان را به ميراث برده‌اند. جرياني كه گرچه بي‌محاباتر از اسلاف خود به تخطئه فلسفه و عرفان ـ در كنار ضلع ديگر اين مثلث منفور در نظر خود يعني «مدرنيته» ـ مشغولند، اما از اينكه كسي آنها را تفكيكي و از فرزندان جريان معارفي خراسان بداند، بيمناكند! اينان نه تنها اصطلاح «نوتفكيك» را بر جريان خود نادرست مي‌پندارند، بلكه از آنجا «كه بزرگان تفكيك، فلسفه و عرفان مصطلح را ضلالت مي‌دانستند و هيچ جايگاه علمي قابل احترام براي آن قائل نبودند»[29]، اساساً عنوان «تفكيك» را بر جريان معارفي خراسان هم، همراه با نوعي تسامح مي‌دانند! اين نسل حتي پا را از اين نيز فراتر مي‌نهد و در نقد و ارزيابي جريان فكري پدرانِ معنوي خود، مي‌گويد تفكيك «در مقام ايجاب و طرح ديدگاه صحيح در مقابل جريان فلسفه و عرفان دچار كاستي‌هايي جدي است... از جمله اين نقايص نفي برهان و هرگونه عقلانيت و استدلال عقلي در مسأله خداشناسي است»[30]. چنين است كه جريان نوتفكيك، تمايل دارد نسبت خود را به اقدمِ علما و «متكلمان شيعه» برساند.[31] پس بي‌وجه نيست كه اين نسل نه از مشهد ـ زادگاه تفكيك ـ كه از قم ـ خاستگاه متكلمان و سخنگويان رسمي تشيع در جهان امروز ـ سربرآورده است.

نوتفكيك، مدعي است دعواي او با فلسفه، نه نزاع با عقلانيت، كه مخالفتِ با «شبه عقلانيت و توهم و استدلال‌آوري غيربرهاني» مي‌باشد كه «از نظر كلام شيعي، قاعده بسيط‌الحقيقه كل‌الاشياء كه منتج نظريه وحدت وجود است و حقيقتي بسيط را شامل بي‌نهايت موجودات مي‌داند، در زمره غيرعقلاني‌ترين حرف‌هايي است كه بشر زده است. البته عرفان مصطلح رسماً و غالباً از اين جهت عقل‌ستيز است و تكليف او از اين جهت روشن است.»[32] از ديدگاه نوتفكيكيان «يكي از مهم‌ترين ادلّه غيرعقلاني بودن مباحث و مباني فلسفي، اختلافات شديد بين فلاسفه در اصلي‌ترين مباني‌شان است»[33]! اينان از ديد خود راه حل رهايي از دست ادلّه غير عقلاني و به‌شدت متشتت فلسفي را مراجعه به ثقلين مي‌دانند؛ چون «واضح است كه با محوريت مراجعه به آموزه‌هاي قرآن و اهل بيت(ع) اختلاف در حدّ ضروريات عقلي و ديني نخواهد بود و في‌المثل هرگز در ميان متكلمين شيعه كسي قائل به يگانگي ذات خالق و مخلوق و عينيت خدا و خلق نخواهد شد و بت‌پرستي و حتي گوساله‌پرستي را عين خداپرستي ـ آن‌گونه كه فيلسوفان و عارفان به آن معتقدند ـ نخواهد دانست.»[34]!! و البته از اين هم صريح‌تر مدعي مي‌شود كه «فلسفه و عرفان ما ذات حق را عين همين اشياء مي‌داند... يعني خداي فلسفه و عرفان مجموعه همين چوب و سنگ و سگ و خوك و شيطان و انسان ... است.»[35]!!!

چشم‌ها را بايد شست

چنان كه ملاحظه شد، مدعاي اين جريان ديگر «نقد» نيست؛ بلكه طعن و تهمت و تلاش در جهت هدم و خلاصي از دست توهماتي است كه گمان برده‌اند فلسفه و عرفان است. پرسش ساده و روشن از قائلان ادعاي بالا اين است كه كدام‌يك از فلاسفه اسلامي بزرگ معاصر، كه اتفاقاً همه فقيه و معمولاً در زمرة عارف‌اند، چنين ديدگاهي دارند؟! آيا خدايِ بزرگاني چون امام خميني(ره)(مرجعِ فيلسوف و عارف)، علامه طباطبايي(ره)(فيلسوفِ مفسر و فقيه عارف) و شاگردان ايشان علامه حسن‌زاده آملي، آيت‌الله جوادي آملي، آيت‌الله مصباح يزدي، آيت‌الله جعفر سبحاني، علامه طهراني(ره)، علامه سيدجلال‌الدين آشتياني(ره)، آيت‌الله سيدعزالدين زنجاني، و و و العياذ بالله «سنگ و سگ و خوك و...» است؟!! كجا چنين ابراز عقيده كرده‌اند؟! «فأينَ تذهبون»؟!

چشم‌ها را بايد شست و خدمات فلسفه به اسلام را دوباره مرور كرد. قابل انكار نيست كه: 1. شرح و تبيين اصول دين و آموزه‌های آئين به کمک فلسفه و با زبان فلسفی؛ و 2. دفاع از اصول دين و آموزه‌های آئين اسلامي و شيعي با رویکرد فلسفی؛ حداقلِ خدمات فلسفه به محضر مقدس اسلام و مكتب اهل‌بيت(ع) بوده است. در اين زمينه مرور تنها فهرست آثار امام خميني(ره) و علامه طباطبايي(ره)، نيز راهگشاست؛ كتب امام(ره) چون: «شرح دعاي سحر»، «مصباح‌الهداية الي‌الخلافة والولاية»، «سرّ‌الصلاة»، «شرح حديث رأس‌الجالوت» (و نيز تعليقه بر شرح قاضي سعيد قمي)، «شرح حديث جنود عقل و جهل»؛ و آثار علامه(ره) به‌ويژه: «تفسير الميزان»، «اصول فلسفه و روش رئاليسم»(در مقابل ايسم‌هاي روزافزون غرب و شرق)، «كتاب توحيد»، «انسان»(شامل: الانسان قبل‌الدنیا، الانسان فی‌الدنیا، الانسان بعدالدنیا)، «رسالة الولایة»، «وحي يا شعور مرموز»، و... . نامه تاريخي امام(ره) به رهبر ابرقدرت شرق و توصيه ايشان به خواندن و تأمل در كتاب‌هاي فلسفه و عرفان اسلامي، به منظور رهايي از شرّ فلسفه ماترياليست و دنياي مادي و الحادي را بايد دوباره دوره كرد.

نمي‌دانم سعی بلیغ برخي در خلع سلاح دين و دين‌داران، در دنياي مالامال از تفكرات الحادي را چه بايد نام نهاد؟! آيا در اين زمانه كه از هر سو مورد هجوم فلسفه‌هاي ليبرال و شبه‌عرفان‌هاي سكولار و معنويت‌هاي بدلي، تصنعي و غيرشرعي و ايسم‌هاي خوش‌آب و رنگ دنياي غرب هستيم، چنگ انداختن بر صورت حكمت و عرفان اسلامي ـ آن هم در مقابل ديدگان دشمن ـ به سود اسلام است يا ضرر آن؟! «نفي حكمت مكن از بهر دلِ عامي چند!»

خدا كند كه بيش از اين كفران نعمت نكنيم؛ كفرانِ نعمتِ علم و عالم، و حكمت و حكيم. و به اين هشدار خداوند دل دهيم: «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ؛[36] بگو: اگر صبح ناگهان (برخاستيد و) ديديد (همة) آبِ(آشاميدني) شما در زمين فرو رفته، (هيچ فكر كرده‌ايد كه) چه كسي (مي‌تواند باز) برايتان آبي روان/گوارا بياورد؟!»

مردمان سَرِ رود، آب را مي‌فهمند

گِل نكردندش ما نيز آب را گِل نكنيم![37]

پي‌نوشت‌ها:

 


[1] . اوحدي مراغه‌اي، ديوان اشعار، غزليات.

[2] . شمس‌الدين محمد حافظ شيرازي، ديوان اشعار.

[3] . مهدي نصيري، فلاسفه مسلمان ميان خدا و انسان جانب انسان را مي‌گيرند؛ پاسخ‌هاي نصيري به ماه‌نامه مهر نامه، شماره 22، سال سوم، خرداد 1391. و نيز ن.ك: دو مناظره تلويزيوني مهدي نصيري و محسن غرويان؛ و نيز مجموعه مناظرات مكتوب مهدي نصيري و محمدحسن وكيلي، مندرج در خبرگزاري فارس و پايگاه خبري مشرق.

[4] . مرتضي مطهري، سيري در نهج‌البلاغه، ص 40 و 41، صدرا، يازدهم، 1374.

[5] . همان، ص 41.

[6] . همان، ص 42.

[7] . مرتضي مطهري، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 624، صدرا، 1374.

[8] . هانري كربن، تاريخ فلسفه اسلامي، ترجمه جواد طباطبايي، ص 17، كوير، پنجم، 1385.

[9] . همان، ص 28.

[10] . يا «مَنْ تَمنْطَقَ تَزَنْدَقَ» كه فتواي مشهور ـ گويا از ابن‌الصلاح ـ بر ضد منطق و خردورزي است.

[11] . دكتر علي شريعتي، مجموعه آثار، شماره 23، ص72. يادآور مي‌شود كه وي فرزند محمدتقي شريعتي، از شاگردان خاص ميرزا مهدي اصفهاني مؤسس مكتب تفكيك بود.(ر.ك: محمدرضا حكيمي، مكتب تفكيك).

[12] . رضا داوري اردكاني، ما و تاريخ فلسفه اسلامي، ص 281، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه، دوم، 1390.

[13] . غزالي فلسفه را در نزد استادي نخواند و براي فخر رازي نيز جز مجدالدين جيلي استادي فلسفي نمي‌شناسيم. (ر.ك: مرتضي مطهري، خدمات متقابل اسلام و ايران، صص 558 و 564، صدرا، 1374).

[14] . رضا داوري اردكاني، ما و تاريخ فلسفه اسلامي، ص 285، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه، دوم، 1390.

[15] . براي مطالعه بيشتر ر.ك: همان، بخش دوم: 4. غزالي و فلسفه اسلامي، صص 279 ـ 298.

[16] . همان، ص 283.

[17] . ر.ك: مرتضي مطهري، خدمات متقابل اسلام و ايران، صص 558 و 564، صدرا، 1374.

[18] . غلامحسين ابراهيمي ديناني، ماجراي فكر فلسفي در جهان اسلام، ج 1، ص 212، طرح نو، چاپ چهارم، 1385.

[19] . براي مطالعه بيشتر ر.ك: همان، ج 3، ص 360.

[20] . همان، ج 1، ص 55.

[21] . براي مطالعه بيشتر ر.ك: همان، ص 114.

[22] . ملا صدرا، الحکمة المتعالیه، ج۴، ص ۷۵.

[23] . محمدحسن وكيلي، تاريخ تفكيك؛ مروري بر شكل‌گيري جريان تفكيك، ماه‌نامه مهر نامه، شماره 22، سال سوم، خرداد 1391. براي مطالعه بيشتر ر.ك: كتاب صراط مستقيم، نوشته محمدحسن وكيلي.

[24] . همان، به نقل از كتاب مكتب تفكيك محمدرضا حكيمي.

[25] . همان، به نقل از آيت‌الله موسوي اردبيلي.

[26] . محمدرضا ارشادي‌نيا، فلسفه‌ستيزي و عرفان‌زدايي به مثابه تكليف ديني؛ درباره مكتب تفكيك و انجمن حجتيه، ماه‌نامه مهر نامه، شماره 22، سال سوم، خرداد 1391.

[27] . مهدي نصيري، آيا انقلاب اسلامي محصول حكمت متعاليه بود؟، فصلنامه سمات، شماره 7، سال سوم، بهار و تابستان 1391.

[28] . محمدرضا حكيمي، مكتب تفكيك، ص 178، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1375.

[29] . مهدي نصيري، فلاسفه مسلمان ميان خدا و انسان جانب انسان را مي‌گيرند؛ پاسخ‌هاي نصيري به ماه‌نامه مهر نامه، شماره 22، سال سوم، خرداد 1391.

[30] . همان.

[31] . همان.

[32] . همان.

[33] . همان.

[34] . همان.

[35] . همان.

[36] . ملك: 30.

[37] . سهراب سپهري، هشت كتاب، ص 347.