try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 30 آبان, 1397

پرتوي از خورشيد

Send to friendSend to friend
زیر عنوان: 
سيره رهبري

پرتوي از خورشيد
سيره رهبري1فصلنامه آيينه رشد، دفتر چهارم، زمستان 84، ص 38، وابسته به ستاد احياء امر به معروف و نهي از منكر.1
در يكي از شب‌هاي ماه مبارك رمضان در تقاطع خيابان اسكندري جنوبي و آزادي هستيم؛ مانند هميشه ترافيك سنگيني پشت چراغ قرمز ايجاد شده است. اين مهم نيست؛ مهم اين است كه من به همراه تعدادي از كاركنان دفتر رهبري، پشت سر اتومبيلي هستيم كه در صندلي عقب آن، رهبر معظم انقلاب نشسته است. لابد اتومبيل از حيث معمولي بودن است كه هيچ جلب توجه نمي‌كند و كسي رهبر را در آن نمي‌بيند؛ حتي سرنشينان اتومبيل‌هايي كه كنار اتومبيل مدل 61، كلافه ترافيك هستند و يا عابراني كه از جلوي او مي‌گذرند و... .
رهبر، صبورانه تهراني‌ها را مي‌بيند. اما گويي راننده اتومبيلي آقا را ديده است، با هيجان مي‌كوشد از ما عقب نيفتد و تلاش مي‌‌كند خود را كنار اتومبيل رهبر برساند. پا به پاي ما مي‌آيد. وقتي در اتوبان تهران-كرج، اتومبيل‌ها به بزرگراه ستاري مي‌رسند او غفلت مي‌كند و تا به خود بيايد از بريدگي دور شده و ما گذشته‌ايم.
اتومبيل حامل رهبر، بعد از طي بلوار فردوس به سمت چپ مي‌پيچد و در خيابان شهيد مالكي وارد كوچه‌اي مي‌شود كه معطر به نام شهيدي است. لحظاتي بعد در خانه‌اي هستيم كه ساكنانش حيران و مبهوت در مقابل رهبر نشسته‌اند؛ به راستي غافلگير شده‌اند. البته آنان از سر شب منتظر ميهماني بوده‌اند كه قرار بوده از بنياد شهيد و يا وزارتخانه‌اي بيايد؛ اما گمان نمي‌كردند آن مقام مسئول، مقام معظم رهبري باشد. من كه محو عكس‌العمل‌هاي ميزبانان هستم، لحظاتي بعد، حالي مانند آنان پيدا مي‌كنم. وقتي عكسي از شهيد را مي‌خواهند هنوز نمي‌دانم در كجايم ولي وقتي برادر شهيد با قاب عكس بر مي‌گردد احساس مي‌كنم عكس برايم آشناست هنگامي پايين آن را مي‌خوانم: "طلبه و دانشجوي شهيد عليرضا خان‌بابايي" دلم فرو مي‌ريزد ناگاه 18 سال به عقب برده مي‌شوم؛ به سدّ دز آنجايي كه در انتظار عمليات هستيم، عمليات نصر 1 در شمال‌غرب.
رهبر انقلاب، سراغ پدر شهيد را مي‌گيرد. مادر به عكس روي ديوار اشاره مي‌كند و مي‌گويد: "حاج آقا سه سال پيش مرحوم شدند..." آقا از علت مرگ او مي‌پرسد و مادر نيز توضيح مي‌دهد. آقا مي‌خواهد از شهيد بگويند. مادر شهيد مي‌گويد: "همه‌اش در جبهه بود. يك بار به من گفت: مادر‌‌! دعا كن شهيد شوم. گفتم نمي‌توانم چنين دعايي بكنم؛ اما قول مي‌دهم اگر شهيد شدي محكم بايستم. وقتي شهيد شد اين كار را كردم."
برادر كوچكتر كه امروز معلم است، مي‌گويد: "با اينكه در جبهه بود اما از درس و بحث غافل نبود..."
كتابخانه‌اي كه امروز از او باقي مانده با بعضي كتاب‌هاي فاخر در آن نشانگر ميزان فضل اوست.
در اثناي مجلس، جانبازي نيز وارد شد. مادر معرفي مي‌كند؛ آقاي دكتر... از دوستان و همرزمان شهيد بوده و امروز پزشك است و در بخش طب اسلامي و سنتي فعاليت مي‌كند.
آقا مي‌پرسد: "فعاليتتان نتيجه‌اي هم دارد؟" دكتر توضيح مي‌دهد... .
بحث مبسوطي درباره طب سنتي در مي‌گيرد. آقا نيز با تأسف از اينكه پزشكان غربي به تجارب ارزشمند طبيبان مسلمان و مشرق زمين در طول تاريخ بي‌اعتنايي كردند، اشاره مي‌كند و مي‌گويد: "مبناي كار طب اسلامي برخلاف طب امروزي يافتن ريشه بيماري است نه علايم درماني. در اين شيوه، تشخيص، اصل مهمي است زيرا تشخيص است كه ذكاوت و حاذقيت پزشك را نشان مي‌دهد..."
از بحث پيدا است كه رهبر انقلاب، مسايل و جريانات اين موضوع را پيگيري مي‌كند و حتي نام تعدادي از محققان اين رشته را مي‌برد و تأكيد مي‌ورزد كه: "بايد وزارت بهداشت، سرانجامي به اين تحقيقات بدهد..."
بعد از اين بحث علمي، دوباره برمي‌گرديم به شهيد. مادر مي‌گويد: "منتظر آمدنتان بودم؛ هم خودم خواب ديده بودم و هم يكي از خانم‌هاي سادات..." او هر دو خواب را تعريف مي‌كند. آقا با بيان اينكه "قدر و اندازه شهيد بيش از اين است كه ما بتوانيم به جا آوريم"، بحث را عوض مي‌كند. قرآني را امضا كرده به مادر شهيد هديه مي‌دهد. پس از گفت و گوي كوتاهي با خواهران شهيد و بازديد از كتابخانه او كه همسايگان از آن استفاده مي‌كنند، از خانواده شهيد خان‌بابايي خداحافظي مي‌كنيم بيرون مي‌آييم. گويي هيچ يك از اهالي كوچه متوجه اين رفت و آمد نشده‌اند... .