try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 22 مرداد, 1399

علي پاتريك پهلوي آزاد شده امام(ره)

Send to friendSend to friend
زیر عنوان: 
تهيه و تنظيم: ماهنامه معارف

درآمد
تصور اينكه نوة پسري رضاخان كه سردمدار مبارزه با مذهب و پرچمدار «كشف حجاب» و دشمني با هرگونه مظاهر ديني بود، نام فرزندانش را از قرآن به ترتيب «محمد يونس، هود و داوود» انتخاب كند، كافي است تا سرنوشت و زندگي «علي پاتريك پهلوي» براي هر ايراني علاقه‌مند به تاريخ و سياست، جذاب و خواندني باشد.
زندگي و زمانه
علي پاتريك فرزند شاهپور عليرضا پهلوي، برادر تنی محمدرضا پهلوی است كه درست در زمانی که شایعة ولیعهدی او به دلیل بچه‌دار نشدن شاه و ثریا اسفندیاری بر سر زبان‌ها بود، در ۶ آبان ۱۳۳۳ شمسي، در یک سانحة هوائی کشته شد! مادر علي پاتريك، به نام كريستين شولوسكي، لهستاني‌اي يهودي‌تبار بود. وي قهرمان رمان واقعي «شاهزاده و گدا» است؛ با اين تفاوت كه علي مدت‌ها قبل از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي آگاهانه خرقة شاهزادگي و زرق و برق و رفاه فساد آلود دربار پهلوي را با قرآن و اسلام و معنويت و البته فقر و غربت عوض كرد و حتي به معارضه با رژيم عمو و پدربزرگش برخاست. او امروز هم از اين معامله شاكر و آرام است.
علي پاتريك پهلوي كه به مدت شش سال و تا سال 1339 ـ كه رضا پهلوي به دنيا آمد ـ وليعهد ايران و مقيم دربار بود، از 18 سالگي با ترك دربار به آمريكا سفر كرد و در آنجا به الهيات و تحصيل در آن ترغيب مي‌شود. او كه طبق آيين مسيحيت متولد و غسل تعميد شده بود، تا آن زمان خدا برايش مسئله‌اي نبود؛ كه از اين زمان خدا برايش مسئله مي‌شود. در بازگشت از آمريكا، ‌مطالعاتش را در حوزه الهيات ادامه مي‌دهد و با بهمن حجت‌كاشاني آشنا مي‌شود و از طريق بهمن هم بيشتر با اسلام ارتباط برقرار مي‌كند. به قول خودش آن دو در نگرش اسلامي بسيار افراطي بودند؛ البته بهمن از وي تندروتر بود. به خاطر فضاي آن زمان تهران در سال 1354 شمسي دست به مهاجرت مي‌زنند و به خرم‌درّه كه منطقه‌اي كوهستاني در نزديكي زنجان و ابهر مي‌باشد كوچ كرده و به کار کشاورزی و دامداری همت مي‌گمارند. در اسناد ساواک به نقل از حسن نظري يكي از كارگران نزديك به علي پهلوي درباره نحوه نگرش و زندگي پاتريك و همسرش پس از پذيرش اسلام و مهاجرت از تهران، آمده است: «... و در اول كار رفت بيمارستان او را ختنه كردند... زمانی كه سونيا (همسر علي پهلوي) از سوييس آمد ... به عقد قانوني والاگهر درآمد و مسلمان شد ... چادر نماز سر مي‌كرد و ضمناً از آن موقع به كلي هيچ مردي به خانه آنها نمي‌رفت و اصولاً مرد را راه نمي‌دادند. والاگهر خودش صبح تا شام در منزل كار مي‌كرد... از همه كناره‌گيري كرده بود و كسي هم به ديدن او نمي‌آمد. نماز مي‌خواند، به مردم كمك مي‌كرد، به اشخاص كور و مريض كمك مي‌كرد، خمس و زكات هم مي‌داد... .» دربارة اعتقادات ديني علي پاتريك ذكر اين نكته جالب است كه یکی از متون مورد استناد در بارة علی پهلوی، مقاله‌ای است که نشریة پانزده خرداد به قلم سيد حميد حسيني سمناني در مورد علی پهلوی به رشته تحریر در آورده است. نکته جالب توجه این بود که آن نشریه پس از انتشار قسمت اول مقاله و اعتراض علی پاتریک، رسماً از وی به خاطر انتشار عکس خانوادگی وی عذر خواهی کرد و نوشت: «فصلنامة 15 خرداد لازم مي‌داند مراتب تأسف خود را از خطايي كه در شماره نخست اين نشريه روي داد و عكس خانوادگي جناب علي پهلوي به علت شتاب‌زدگي در نشريه به چاپ رسيد، اعلام نمايد و از جناب ايشان و خانوادة محترمشان پوزش بخواهد.»
بهمن حجت‌كاشاني بعد از مدتي اقامت در روستاي خرم‌دره، مي‌گويد كه فضاي اينجا هم آلوده است و بايد در كوه زندگي كنيم كه علي با او مخالفت مي‌كند؛ اما بهمن به كوه مي‌رود و به همراه همسرش كاترين عدل (دختر پروفسور عدل) و سه دخترش در غار زندگي مي‌كند! بهمن بعد از مدتي تصميم به جهاد مي‌گيرد كه باز هم علي مخالفت مي‌كند. سرانجام بهمن پنج اسلحه تهيه مي‌كند و با ماشين پاتريك به سمت تهران مي‌آيد. او تصميم داشت فرح،‌ پروفسور عدل، ثابتي و اگر توانست شاه را ترور كند. در تهران اين نقشه را با يكي از دوستانش در ميان گذاشت و وي هم اين موضوع را به ساواك اطلاع مي‌دهد و عاقبت بهمن در درگيري با رژيم كشته مي‌شود. پيرو همين واقعه علي پاتريك بازداشت و به اوين انتقال مي‌يابد.
بنا بر گزارش ساواك، پس از دستگيري، از منزل علي پهلوي در خرم‌دره، چندين اسلحه و وسيله انفجاري و مهمات و از جمله يك جلد قرآن و وسايل نماز او به دست آمده بود. علي پهلوي نيز در بازجويي خود به نكته‌هاي درخور توجهي اشاره كرد، از جمله: «من تقاضا مي‌كنم كلمه والاحضرت را از جلوي اسمم برداريد... من كشورم را دوست دارم و به مردم مي‌گويم قرآن گفته مشروب نخوريد... من روحية والاحضرتي ندارم، من يك فرد عادي هستم... به من بگوييد: علي پهلوي! چون والاحضرت‌ها را در پنبه بزرگ مي‌كنند و من ميل دارم لباس خود را در جوي آب بشويم. در مورد هجرت، من هم روزي هجرت خواهم نمود... در قرآن گفته هجرت كنيد و در جايي گفته جهاد كنيد... در مملكت ما پنج مورد است كه اجرا نمي‌شود: دست دزد را نمي‌برند، زن‌ها حجاب ندارند، مشروب به حد وفور مصرف مي‌شود، سينماها داير است، بانك‌ها نزول مي‌گيرند. در قرآن نزول قدغن است... .» همچنين علي از زندان نامه‌هايي به خط لاتين براي مادر، همسر و فرزندانش نوشته و با آنان درد دل كرده است. او در نامه‌اي به همسرش نوشت: «من در سلول خود تنها هستم، من به خدا فكر مي‌كنم و به تو مي‌انديشم و به فرزندان فكر مي‌كنم و سپس دوباره به خدا مي‌انديشم... به خدا فكر كن... بيانديش كه او همه چيز را گرامي مي‌كند... من هيچ نمي‌دانم ولي مي‌دانم كه خدا وجود دارد؛ و تو را دوست دارم.»
«اسلامي» نه «پهلوي»!
سپس وي به وساطت مادربزرگش تاج‌الملوك از زندان رژيم آزاد مي‌شود. او پس از آزادي درخواست مي‌كند كه نام خانوادگي‌اش را از پهلوي به «اسلامي» تبديل كند،‌ كه دربار ايران هم به سرعت قبول مي‌كند؛ و او به صورت شبه تبعيد به منطقه كلاله گرگان فرستاده مي‌شود و در زمين‌هاي به ارث مانده از پدرش به كشاورزي مشغول مي‌شود و تا اسفند 1361 شمسي در ايران مي‌ماند.
پاتريك كه چهار سال پس از پيروزي انقلاب اسلامي هم در ايران مانده بود، گه‌گاه براي بازجويي احضار مي‌شد.‌ علي به توصيه يكي از مسؤلان نظام كه به او مي‌گويد: «آقاي فلاني تا تو را نكشند ول نمي‌كنند؛ از اينجا برو!» عمل مي‌كند و مجبور به ترك ايران و مهاجرت به پاريس مي‌شود. از اين به بعد او دوران سختي در غرب سپري مي‌كند. وقتي او از آن روزگار سخت ياد مي‌كند، مي‌گويد: «اينها همه امتحان خدا بوده، بالاخره همه مي‌خواستيم امتحان شويم، خدا مي‌خواست مرا امتحان كند، خدا مي‌خواست ببيند علي چند مرده حلاج است».
‌ انتخابي بين «شاه» و «قرآن»
علي پاتريك پهلوي، در گفتگويي با همشهري ماه، از زندگي و زمانة خود گفت؛ كه تلخيص آن با حذف پرسش‌ها، تقديم خوانندگان محترم معارف مي‌شود:
پهلوي‌ها خفه‌ام كرده‌اند!
واقعيت اين است كه الآن من فقط مي‌نويسم. آمريكا و رضا پهلوي مرا در اروپا خفه كرده‌اند؛ نمي‌توانم كتاب چاپ كنم. مثل اينكه وجود ندارم، ‌بنا بر اين فقط مي‌نويسم. كتاب مي‌نويسم ولي چاپ نمي‌شود؛ كار من فقط اين است. سرويس‌هاي مخصوص آمريكا به من اجازه حرف زدن هم نمي‌دهند. اگر حرف بزنم صداي قطره‌اي كه از اتاق بيفتد را هم نمي‌دهد. من در سال 1982 با جيب خالي از ايران آمدم. مثل سايرين، از ملت هم كه دزدي نكرده بودم؛ مجبور شدم كار كنم تا ژورناليست بشوم. براي مجله‌هاي «پاري ماچ» «لكس پرس» مي‌نوشتم تا اينكه آمريكا و رضا پهلوي دستوراتي دادند و تمامي درها روي من بسته شد. من آن موقع نمي‌دانستم كه از اين كارها هم مي‌توانند در دموكراسي انجام دهند! از آن زمان به بعد گدا شدم و در خيابان‌ها گدايي مي‌كردم.
شاه اصلی، ملت است!
رفتار رضا و مادرش از ابتدا به خاطر مذهبي بودن من شروع شد. ناراحت بودند كه چرا مسلمان شدم؛ هميشه مي‌ترسيدند. 1954 تا 1960 ميلادي كه وليعهد بودم (چون در قانون اساسي آمده بود كه محمد رضا بايد هميشه يك وليعهد داشته باشد و تنها كسي كه مي‌توانست شاه شود من بودم. برادرهاي ناتني شاه، مادرهاي قاجار داشتند و خون قاجار طبق قانون اساسي قدغن بود. وقتي 13 ساله شدم اولين پسر شاه ـ رضا پهلوي ـ به دنيا آمد و من از برنامة وليعهدي رها شدم) آنها فكر مي‌كردند مي‌خواهم شاه شوم،‌ ولي من هيچ علاقه‌اي نداشتم. من شاه بشو نیستم. شاه کسی است که به مردم زور بگوید. قطعاً نه! من اگر شاه می‌شدم نوکر مردم بودم نه ارباب‌شان؛ شاه اصلی ملت است. اما آنها اين حرفها را نمي‌فهمند و فكر مي‌كردند افكار من هم مثل خودشان است. هميشه گفته‌ام كه اگر سلطنت را هم به من مي‌دادند، مي‌گفتم نه! چون كار من نيست. من وجدان دارم، شاه هر چقدر هم كه حسابي باشد،‌ به خاطر دربار كور مي‌شود.
كتاب چاپ شده‌ام را جمع كردند!
همه چيز بدون سر و صدا بود. شغل خبرنگاري را از دست دادم، ديگر هيچ روزنامه يا مجله‌اي هم مرا به كار نگرفت؛ اين نشان مي‌دهد كه فرانسه آزاد نيست. آنها [خاندان پهلوي] در رسانه‌هاي غربي نفوذ زيادي دارند،‌ بيش از آنكه تصور كنيم. آمريكا هر كاري مي‌تواند در اروپا انجام دهد، بدون اينكه آب از آب تكان بخورد؛ به طور مثال كتاب چاپ شده‌ام [دربارة اسلام] را از كتاب‌خانه‌ها جمع كردند!
الآن در دهكده دورافتاده‌اي در سوئيس هستم. اينجا همه آلماني هستند و من آلماني بلد نيستم،‌ ولي خب خدا را شكر،‌ خدا را شكر. من مسلمان هستم البته نه مسلمان ظاهري. هميشه مي‌گويم هر چي خدا بخواد. قبلاً در ايران با چند نفري ارتباط داشتم اما ديگر ارتباط ندارم. فقط سال گذشته آقاي اكبر نبوي [مستند ساز ايراني كه از طرف صدا و سيماي جمهوري اسلامي مستندي به نام «‌گمشده در زمان» را درباره علي پاتريك پهلوي ساخت؛ كه به زودي از سيماي جمهوري اسلامي پخش مي‌شود] 180 ساعت فيلم از من گرفت.
ساواك گفت تو كمونيستي!
شاه در دربار معلماني براي من گذاشت. بدون سروصدا بزرگ شدم. 18 ساله كه شدم به آمريكا رفتم و اديان خواندم. بعد به ايران بازگشتم و بهمن حجت‌كاشاني به من گفت: «اينجا مملكت اسلامي است،‌ تو كه همة اديان را خواندي، چرا قرآن نمي‌خواني؟» اين گونه شد كه 12 سال با آيت‌الله ملايري قرآن آموختم. از سال 1972 ميلادي زمين‌هايم در گرگان را دست خودم گرفتم. در اين منطقه بود كه متوجه شدم عدالت، پولي است! به قدري به دنبال احقاق حق مردم رفتم كه ساواك تصميم گرفت مرا كمونيست بخواند و در 1975 به اين جرم در اوين زنداني شدم؛ اين در حالي است كه من ضد كمونيست هستم و كارل ماركس را قبول ندارم. در ايران آن زمان هر كسي را كه مي‌خواستند خفه كنند مي‌گفتند كمونيست است؛ نمي‌گفتند مسلمان است. 17 روز در زندان،‌ روزي چهار ساعت سؤال و جواب شدم؛ بعد از 17 روز فهميدند كه من كمونيست نيستم! حتي چند روحاني معروف هم وقتي از ماجرا با‌خبر شدند از جواب‌هايم به ساواك خيلي راضي بودند. من بايد بين شاه و قرآن يكي را انتخاب مي‌كردم! نمي‌توانستم به خاطر عمويم به قرآن پشت كنم. بالاخره آزادم كردند ولي دو سال خانه‌نشينم كردند. در اين دو سال فقط يك بار مكه رفتم؛ آن هم با پاسپورت جعلي به نام «اسلامي اصل».
مي‌شد هندوانه زير بغل شاه گذاشت
انقلاب بهمن 57 واقعاً مردمي بود، خيلي‌ها در اين انقلاب بودند؛ تنها كسي كه در اين انقلاب نبود گارد شاهنشاهي بود. فرح از بس كارهاي زننده كرد، عامل مهمي براي سقوط شاه و وقوع انقلاب بود. اطرافيان همه دزد بودند؛ دربار شاه اعجوبه‌اي بود.‌ از زماني كه مسلمان شدم ديگر به دربار نرفتم، واقعاً خجالت‌آور بود. يك بدي كه شاه داشت اين بود كه به راحتي مي‌شد هندوانه زير بغلش گذاشت. كافي بود كه به او بگويند: «قربان، شما فوق‌العاده هستي! شما نور جهاني!» اگر اين حرف‌ها را مي‌زدي، هر چيزي كه مي‌خواستي از اين بابا مي‌گرفتي، شاه از اين لحاظ ضعيف بود.
اطرافيان شاه و فرح ‌پهلوي كارهايي كردند كه هم مخالفت روحانيت را به دنبال داشت و هم ملت را زده كرد. يادم هست وقتي روي زمين كشاورزي كار مي‌كردم، زارعين تلويزيون خريده بودند من آن روزها تلويزيون را براي خودم قدغن كرده بودم، يك روز متوجه شدم كسي در زمين‌هاي كشاورزي سر كار خودش نيست. متوجه شدم كه آنها در اتاقي 10 نفره نشسته و يك خوانندة فرانسوي را كه آواز مي‌خواند مي‌ديدند! انگار يك آدم از كرة مريخ ديده‌اند؛ با دهن باز به آن نگاه مي‌كردند! شاه مي‌خواست مردم مسلمان ايران را اين‌جوري عوض كند. اين يكي از دليل‌هاي مهم انقلاب است. آنقدر وضعیت بد شده بود که حتی چندین بار دیدم زمانی که مردم می‌گفتند «مرگ بر شاه» درباریان کادیلاک خود را کنار می‌گذاشتند و با مردم شعار می‌دادند! شاه دیگر کسی را نداشت و نمی‌توانست بماند.
با آیت‌الله طالقانی دوست بودم
پس از انقلاب در ایران ماندم و نرفتم چون حس نمي‌کردم در خطرم. با آیت‌الله طالقانی دوست بودم، خیلی آزادانه حرف‌هایم را می‌زدم. یک روز یکی از مسؤلان امنیتی آن دوران به من گفت آقای اسلامی ـ بعد از انقلاب به من می‌گفتند اسلامی ـ گویا شما پاسپورت فرانسوی هم دارید و می‌توانید جای جاسوس گرفته شوید! گفتم ندارم ولی اگر بخواهم می‌توانم داشته باشم. تمام اسنادم را گرفت و پس از یکی دو ماه گفت اسنادت در اوین است؛ برو اوین! به آیت‌الله پسندیده‌، آیت‌الله قمی و تمام آیت‌الله‌هایی که می‌شناختم‌، گفتم بروم اوین؟ گفتند نرو؛ از خاندان پهلوی کسی دستگیر نشده که یک جوجه پهلوی دستگیر شود... خلاصه بالاخره به اوين رفتم می‌خواستند مرا نگه دارند که بعضی روحانیون نامه نوشتند که او را آزاد کنید.
امام هم لبخندی زدند
سال1982 زیر نظر آیت‌الله خلخالی دادگاهی شدم! شنیدم که قرار است حکم اعدام برایم صادر شود؛ البته این را آقای پسندیده به من گفت. آیت‌الله گیلانی به آیت‌الله خمینی گفت که فلانی (من) بی‌گناه است. گویا آیت‌الله خمینی چند خط نوشتند که مرا رها کنند. با آیت‌الله پسندیده دوست نزدیکی بودم‌؛ مرد خیلی خوبی بود. من با اکثر روحانیت دوست بودم آنها دید خوبی از من داشتند؛ سفارش مرا به امام کردند. یادم می‌آید آیت‌الله پسندیده یک روز با خنده به من گفت: «من به آقا (امام) گفتم شما آدم خوبی هستید؛ امام هم لبخندی زدند.»
خدا نکند پهلوی‌ها برگردند!
این‌گونه اتفاق افتاد‌؛ یعنی باید این اتفاق می‌افتاد. ما نمی‌توانیم تاریخ را دوباره بنویسم؛ اما خدا نکند پهلوی‌ها برگردند.
هر كشوري اجازه اين فعاليت [فعالیت‌های صلح‌آمیز هسته‌ای] را دارد. به طور كلي نفت را بد مي‌دانم؛ بنا براين اتم و قدرت هسته‌اي بسيار بهتر است. اين قدرت مي‌تواند براي مملكت ما بسيار مفيد و مهم باشد. ايران بايد مملكت هسته‌اي باشد،‌ چرا كه نه؟