try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: سه شنبه, 8 مهر, 1399

طلوع سبز محمّد (ص)

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
ابوالفضل فيروزي (ني نوا)

... و جهان سياه‌ترين شب يلدايي خويش را سپري مي‌كرد؛ و انسان سنگين‌ترين فصل غربت را. سينه سوزان صحرا در حسرت قطره‌اي، آه مي‌كشيد، و گلشن عالم از دود گناهان آدم گلخني دهشت‌زا مي‌نمود. شهر گند شهوت مي‌داشت و كوچه‌ها بوي وحشت؛ و از بام‌ها ناله بوم بر مي‌خاست.
در رگ‌هاي شهر شب، شرنگ مرگ جاري بود، و بر چهره‌اش گرد ماتم نشسته؛ و بر سر درختان غبار غربت و اندوه سنگيني مي‌كرد. دود آه مظلومان سر به كاخ آسمان مي‌ساييد و بر سفره دل دردمندان قوتي جز زقّوم ظلم ديده نمي‌شد. در بيشة فرياد، سكوتي دهشت زا حكم‌فرما بود و گه‌گاه جز مويه قمريان اندوه، صدايي به گوش نمي‌رسيد. قنات‌ها خشكيده بودند و در چاه‌ساران كبوتران وحشي نغمة غم مي‌زدند. در گلستان غزل، هَزاران شيدا، عشق را فراموش كرده و در لاله‌زار سحر، سينه سرخان سر در پَر خويش فرو برده بودند. در گلشن راز نجوايي نبود، برتاب شاخه‌ها گنجشكي نمي‌رقصيد و قشقرق شادي گنجشك‌ها برپا نبود. شانه سري، گيسوي درختي را، زينت نمي‌داد چكاوكي، در عشق گلي، سينه چاك نمي‌زد و دست نسيم، زلف چمن را، نوازش نمي‌كرد. از نيستان غربت، نواي غم و از كاروان هستي آهنگ ماتم، به گوش مي‌رسيد. پرنده‌اي، عشق پريدن، بياباني حال روييدن، باغي دماغ بوييدن، چشمه‌اي شوق جوشيدن، آهويي امان غنودن و ميوه‌اي مهلت رسيدن، نداشت. غنچه‌ها نشكفته، داغ پژمردگــي مي‌ديـــدند وآلاله‌هاي داغ، در سردي آغوش خاك مي‌آرميدند. باري، روزها با سوزها همراه بود و در هيچ دلي چراغ اميد، كورسويي نمي‌زد.
و در اين بعدازظهر غم‌انگيز پاييز تاريخ، كه جهان در سياه‌ترين شب هيس و هراس نفس مي‌زد و انسان سنگين‌ترين فصل غربت و بي‌كسي را سپري مي‌ساخت، به ناگاه نسيم انس از حضـرات قدس، دريچه‌اي از سرا پرده غيب‌الغيوب به سوي آفاق نگران حسرت گشود و نوري از چشمه سار نور‌النور، در ظلمت خاك وزيدن گرفت. توفان لطف سرمدي از اقيانوس موّاج و بي‌كران رحمت لايتناهي ربّاني، درّي يتيم از صدف غيرت به ساحل وجود افكند؛ درّي كه از تلألؤاش، چشم صيرفيان دهر برق زد و دل دردمندان شهر روشن گشت. نگاري آمد از نگارستان ملكوت و مردي رسيد از مردستان جبروت.
صنمي كه با يك كرشمه‌اش بازار بتان شكست گرفت؛ دلبري كه لعل لبانش رونق قنادّان برد؛ و دلداري كه مشك گيسوانش دكّه عطاران بست!
مهري كه با طلوعش، شراب نور در رگهاي منجمد شهر شب جاري كرد و چراغ لاله در دامن سياه دشت شب روشن ساخت. گل‌عذاري كه از عرق پاك جبينش صد هزار باغ گل محمّدي جوشيد. كسي كه با آمدنش در عالم و آدم شور و ولوله افتاد و شكوفه شادي در باغ چهره‌ها شكوفا شد. فرشتگان سپيدپوش آسماني هلهله كنان به ميهماني زمينيان آمدند و عطر آواز بال جبرئيل امين در جهان پيچيد. دختران خنياگر آسماني شورانگيزترين آوازها را ســر دادنــد و حــوريان بهشت دست افشان و پاكوبان، سرانداختند و جهان طلوع سبز محمد(ص)را جشن گرفت.
نگاري رسيد كه؛ مكتب نرفته به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد؛ و مردي آمد كه هزار چشمه خورشيد در نگاهش بود. بهاري كه در نخستين صبح تنفسش، زمين و آسمان تنفّس كرد. ستاره‌اي كه در طليعه طلوعش آتشكده هزاره فتنه، خموشي گزيد. آفتابي كه از هُرم نفسش بركه‌هاي فريب خشكيد و ماهي كه از طاق ابروانش بر طاق كسري شكست افتاد. محبوب چهارده ساله‌اي كه به يمن مقدمش چهارده كنگره از كاخ استبداد، فرو ريخت.
مردي كه رؤيايش، خواب از سرخفتگان پرانيد؛ هيبتش، پشت مستكبران لرزانيد؛ و از همتش آه از نهاد شيطان برآمد.
بامدادان و شامگاهان كه رايحه بهشتي اذانش فضا را آكنده مي‌كرد، پروانه‌هاي شيدا در حـريم مقدس شمع وجودش در طواف مي‌شدند؛ در شعله آواز آسمانيش پر مي‌سوختند؛ و در صفوفي مرصوص در محراب ابروانش مبهوت مي‌شدند؛ و از نيلوفر گيسوانش مدهوش و چون بر خاك مي‌افتادند با حبل‌المتين دستار بلند عشق او تا بام عرش عروج مي‌كردند.
نمي‌دانم در افسون لبش چه رمزي بود كه بهار شكوفا مي‌شد! و در عمق تبسّمش چه سرّي بود كه در كوچه باغ دل‌ها شكوفه مي¬وزيد! در ترنم آهنگش مرغان بهشتي ترانه مي‌خواندند و در شعله آوازش پروانه‌هاي شيدا پرمي‌سوختند! غنچة لب چو مي‌گشود، بوي بهشت مي‌وزيد و از باغ دهانش، دامن، دامن گل محمدي(ص)مي‌ريخت و از تنگ لعلش، كوزه، كوزه عسل مي¬تراويد! با فوّارة آسماني آوازش، حوض چشمان اهل دل از بيم و اميد سر مي‌رفت؛ و چون سكوت مي‌كرد هزار قافله فرياد در سكوتش بود. كوهساري بي‌فرياد مي ماند كه از سطوت سكـــوتش باد در صحرا حبس مي‌شد! غبار نعلينش سرمه چشم حــوريان بود و از ردّ پايش شميم بهشت بر مي‌خاست!
آه! گر چه سيه دستي، مـــرواريد دنــدانش را شكست، ولي به خدا سوگند! شكسته‌اش هم بازار درّ فروشان را شكست!
خدايا! چه بگويم كه هزاردستان حمد و ثنا، وصف گلعذارش نتواند كرد و طوطيان شكّرشكن، شرح شيرين لبش نتوانند نمود. شاهبازان تيزبال شديد‌ُ القوي در حريم آسمان لاهوتش پر شوند و باد سواران سليمان سلطنت در سنگلاخ صحراي سوزان عشقش پي گردند.
سيد و مولاي من! به خدا سوگند! بهشت در نسيم صلوات تو سبز مي‌شود و دوزخ با شبنم عشق تو سرد مي‌گردد! آفتاب هستي از عطسه مبارك تو چكيد و آدم و حوا از دم قدسي تو روييد و روزي نيز قافله قطرات وجود به غدير كوثر بي‌كرانه تو متصل خواهد شد!
حبيب من! پيامبران به احترام تو برخاسته‌اند؛ و منظومه درخشان و با شكوه عترت از آفتاب جمال تو فيض مي‌گيرد! ستارگان تابناك ولايت از دامن مهر زهراي تو طلوع كرده‌اند. جنّت و جهنم از عشق و نفرت وصي تو شكل مي‌گيرد و مهدي موعود(عج)براي تو برخيزد؛ همان موعود سبزي كه در رجعت سرخش ترديدي نيست!

ما عشـق ز مكتب تـو آمـوخته‌ايم
صـد لاله به مهر تو برافـروخته‌ايم
در كوره سوزان محبّـت اي دوست
دل سوخته سوخته سوختـــه‌ايم