try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: جمعه, 1 بهمن, 1400

مطالعات آكادميك اسلامي در آمريكا

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
پروفسور ويليام چيتيك

اشاره
متن زير مقدمه‌اي است كه پروفسور ويليام چيتيك بر سومين ترجمه از كتاب «The Vision of Islam» اثر مشترك ايشان و خانم ساچيكو موراتا به زبان آلباني، تقرير كرده‌اند؛ كه دو ترجمه نخست آن به فارسي و تركي بوده است. وجهه دانشگاهي كتاب مذكور باعث شد تا در چند دانشگاه جهان غرب به عنوان متن درسي انتخاب شود. اين مقدمه كه ترجمه آن را روزنامه اطلاعات منتشر كرد، در واقع نگاهي تحليلي به سنت مطالعات آكادميك اسلام‌شناسانه در مراكز علمي آمريكا دارد و به نوعي حوزه‌ها، حدود و كاستي‌هاي آن را مي‌نماياند؛ كه البته مي‌تواند مورد توجه مجامع علمي و اهالي انديشه و مخاطبان فرهيخته معارف قرار گيرد. اينك نوشتار فوق الذكر با جرح و تعديل و ويراستي جديد، پيش روي شماست.
معارف
درآمد
در سال 1983 من و خانم ساچيكو موراتا به شغل مشتركي استخدام شديم تا در برنامه مطالعات اديان دانشگاه دولتي «نيويورك» در استوني بروك لانگ آيلند ـ با فاصله80 كيلومتر از نيويورك ـ به تدريس بپردازيم. تقريباً در تمام دانشگاه‌هاي آمريكا برنامه‌ها يا دپارتمان‌هاي مشابهي وجود دارد. بيشتر اين دانشكده‌ها پس از جنگ جهاني دوم تاسيس شدند. تا پيش از آن، دانشگاه‌ها «مدارس الهيات» (با فحواي الهيات مسيحي) داشتند؛ كالج‌ها نيز دانشكده «الهيات» (باز با محتواي مسيحي) داشتند. اين مدارس و گروه‌ها، فرقه‌اي بودند؛ يعني اساتيد به باورهاي مسيحي اعتقاد داشتند و فكر مي‌كردند كه به هر شخص بايد آموزه‌هاي مسيحي را بياموزانند. همزمان مدارس ديني مسيحي و يهودي نيز فعال شدند ـ و اكنون هم هستند ـ كه كارگزاران ديني، يعني كشيش‌ها و خاخام‌ها را تربيت مي‌كنند.
حوزه مطالعات دين به دلايل چندي پايه‌گذاري شد، اما اين دلايل شامل پيشبرد آموزش‌هاي مسيحي يا يهودي نبود؛ بلكه هدف آشنا كردن دانشجويان با جهان واقعي‌اي است كه در آن زندگي مي‌كنيم؛ و همچنين آشنا شدن آنها با توسعه تحقيقات در ريشه‌هاي فرهنگي و تاريخي مسائل جهان معاصر است. مطالعات اديان به طور عام بر روي «دين» متمركز مي‌شود، نه بر يهوديت و مسيحيت؛ بنابراين توجه اصلي آن به اديان بزرگ جهان است كه شامل هندوئيسم، بوديسم، كنفسيوس و تائوئيسم نيز مي‌شود. محققان اين حوزه بيان كرده‌اند كه دين، بخش اصلي تاريخ و پيشاتاريخ حيات بشر بوده است؛ همچنين آموزش ماهيت دين بايد بخشي از هر نظام آموزشي سالم باشد. علاوه بر اين، اگر ما به دنبال فهم ماهيت انساني خود و همچنين رشد ارزش‌هاي انساني‌مان هستيم، محتاج فراگيري آنيم كه چرا دين در طول تاريخ در جامعه نقش محوري داشته است؟

رهيافت‌هاي دين‌پژوهي
محققان حوزه مطالعه اديان روش‌ها و رهيافت‌هاي بسيار گوناگوني را به كار مي‌گيرند. برخي از آنها به شدت «تقليل‌گرا» هستند، يعني معتقدند كه دين مي‌تواند كاملاً با اصطلاحات اجتماعي، اقتصادي و شاخص‌هاي روانشناسي تبيين شود. در اين ديدگاه، هيچ چيز متعالي، آسماني و حقيقي، دين را از ساير نهادهاي بشري جدا نمي‌كند. دين تنها پديده ديگر انساني و اجتماعي است كه مي‌تواند به كاركرد خود اجتماع، نياز رواني انسان، ستمكاري و تدليس طبقه حاكم «تقليل» يابد. در تفاسير متأخر «تقليل‌گرايان»، دين به مثابه كاركرد پيوندهاي عصبي يا ژني است و دانشمندان چنين مي‌انگارند كه دين بايد برخي مزيّت‌هاي تكاملي را عرضه نمايد، در غير اين صورت بايد از مدت‌ها قبل متروك مي‌شد. به هر صورت، دين در تفكر آنان اساساً خيال و وهم است! تمام «تقليل گرايان» در اين ايده مشتركند كه دين با فراگيري افزون‌تر علم توسط مردم از ميان خواهد رفت!
رهيافت‌هاي ديگر، بسيار مثبت‌تر به دين مي‌نگرند. «پديدارشناسان» ساختار منحصر به فردي از اسطوره و نمادها را در دين يافته‌اند كه آدمي به وسيله آن مي‌تواند به فهم پرسش‌هاي غايي مسائل انساني دست يابد. انسان شناسان نيز دين را چون شكل دهنده جهان بيني و صفات و شخصيت هر جامعه و مأمني مي‌دانند كه آدميان مي‌توانند در حيات روزمره‌شان، معناداري را به وسيله آن بيايند.
«اسلام شناسي» در آمريكا
«اسلام شناسي» شعبه‌اي از مطالعات اديان است. اين رشته اساساً توسط مورخان يا زبان‌شناسان قرن نوزدهم، كه عموماًً مسيحي يا يهودي بودند، توسعه يافت. آنها با اينكه به ندرت مايل به اعلام اين بودند كه اسلام ديني موثق است، به تفسير آن بر اساس روش‌شناسي‌هايي كه براي اديان خودشان به كار مي‌بردند، گرايش داشتند! آنها اسلام را ساده و بدوي مي‌انگاشتند كه به شيوه‌اي درهم پيچيده از مسيحيت و يهوديت جدا شده است! مطالعات علمي اخير پيرامون اسلام، توسط «شرق شناسان» همان راه را دنبال كرده است. دنبال كردن چنان راهي، همان نوع خصومتي را كه مشخصه دوران قرون وسطاي مسيحي بر ضد اسلام بود، تقويت كرد؛ هر چند كه شرق شناسان به ندرت رابطه خود را با مسيحيت اظهار كردند! به طور خلاصه، در بيشتر قرن بيستم، رهيافت آكادميك غربي به اسلام، موافقت اندكي با اسلام يا مسلماناني كه تمدن اسلامي را ساختند، داشت؛ چنان كه بيشتر محققان متأخر توجه كرده‌اند، شرق شناسان خواسته يا ناخواسته با جاه طلبي‌هاي استعمارگرانه و بهره‌جويانه قدرت‌هاي غربي همراهي و تباني كردند. انديشه‌هاي آنها در باره اسلام، به عنوان دين عقب افتاده و دست دوم، به تقويت انديشه «مسئوليت مردان سفيد پوست» و «جهاد براي صدور تمدن» ـ يعني مدرنيته عرفي ـ به جوامع غير غربي كمك كرد.
در دانشكده‌هاي اديان آمريكاي شمالي، اسلام همواره فرودست‌ترين و مغفول‌ترين دين بود. از هر دانشكده‌اي كه تمايل به تعليم يهوديت، مسيحيت، هندوئيسم، بوديسم و همچنين اديان چيني داشت، محققان اندكي به [مطالعات] اسلامي تمايل داشتند. اما اين روند، پس از واقعه يازدهم سپتامبر تغيير كرد؛ دليلش اين بود كه بسياري از كالج‌ها و دانشگاه‌ها ـ البته به دلايل اشتباه ـ مجبور به رسميت شناختن اين موضوع شدند كه اسلام بخش مهمي از جهان ما را شكل مي‌دهد؛ بنابراين به پركردن شكاف‌ها در نظام آموزشي‌شان پرداختند. با اين حال، وقتي ما در استوني بروك در سال 1983 شروع به تدريس كرديم، تقريباً همه متون، بررسي‌هاي تاريخي بود كه از دوران «پيشا اسلامي» آغاز شده و به اسلام در دوران معاصر ختم مي‌شد.
اين متون و كتاب‌ها شامل فصولي در باره قرآن و مذاهب مختلف اسلامي بودند؛ كه عموماً در حوزه ظواهر خلاصه مي‌شد. ادعاي عمومي محققان اين بود كه چيزي در آموزه اسلامي وجود ندارد و تنها كار با ارزش مسلمانان، انتقال فلسفه و علوم از يونان به غرب بود! براساس اين منظر متعارف در باره تاريخ اسلامي، پس از قرون وسطي و توسعه غرب، تمدن اسلامي ديگر چيزي براي گفتن نداشت و تبديل به اسب بازنده ميدان تاريخ جهان شد! اسلام از ورود به شاهراه علم و توسعه فني بازماند و همچنان به تكرار همان آموزه‌هاي قديمي و ساده‌انگارانه ديني پرداخت. البته بنده وجود بسياري از مورخان و شرق شناسان خوبي را كه بر روي موضوعات خاص كار كرده و از اصالت و غناي تمدن اسلامي تمجيد كرده‌اند، تكذيب نمي‌كنم؛ اما معمولاً تحقيقات چنين محققاني، براي حضور در متون آموزشي و مطالعه، نيازمند زماني طولاني است.
زماني كه تدريس در باره اسلام را آغاز كرديم، اگر چه مجموعه‌اي از كتب خوب اسلامي وجود داشت، اما نتوانستيم يك كتاب راضي كننده آموزشي بيابيم كه بتواند مباني‌اي براي دوره مقدماتي آشنايي با اسلام، متناسب با دانشكده مطالعات اديان، ارائه كند! برخي كتب شايسته از مورخان مشفق وجود داشت، و حتي كتاب «آرمان‌ها و واقعيت‌هاي اسلام» از سيد حسين نصر نيز موجود بود كه براي اصلاح تحريفات شرق شناسي تلاش كرده بود؛ اما هيچ يك از متون مقدماتي يا مطالعاتي تاريخ و تمدن اسلامي، تلاشي راستين براي شرح همنوايي دروني جهان‌بيني اسلامي به كار نبسته بود. تفكر اسلامي، بدون هيچ بررسي جامعي از چگونگي كاركرد تفكر و يا اينكه چنان انديشه‌اي چگونه مي‌تواند در فراز تاريخ به مسلمانان معنا و كمال بدهد، تنها بر اساس مذاهب و آموزه‌هاي فردي مورد بحث قرار گرفته بود.
قبل از اينكه من و ساچيكو در سال 1979 به آمريكا بياييم، خودمان را براي 25 سال نه به عنوان مورخ، بلكه به مثابه محقق كنجكاو و علاقه‌مند، غرقه در متون اسلامي كرده بوديم. از همان آغاز مطالعاتمان در پي فهم اين بوديم كه چرا جهان بيني مسلمانان آن گونه بود و براي اين سئوال پاسخ‌هاي عميقي از متفكران بزرگ و شعراي كلاسيك اسلام چون غزالي، نظامي گنجوي، ابن عربي، مولاناي رومي، فخرالدين عراقي و بسياري ديگر يافتيم. ما مطالعات خود را در آمريكا ادامه داديم و پس از چهار سال در نهايت، قادر به يافتن موقعيتي آموزشي شديم. وقتي به بررسي متون آموزشي اسلام در دانشگاه‌هاي آمريكا پرداختيم، آثار اندكي از آموزه‌هاي اسلامي‌اي كه ما در دوران تحقيقمان به عنوان مسائل معمولي يافته بوديم، وجود داشت. مطمئناً رساله‌هاي تخصصي خوب و ترجمه‌هايي از برخي مولفان محبوب ما وجود داشت، اما آنها براي دانشجويان دوره كارشناسي بسيار پيشرفته بودند.
سرانجام پس از هفت سال تدريس، تصميم گرفتيم كتابي آموزشي، نه براساس تاريخ و حوادث بلكه بر اساس بينش‌هاي عميق و عالي كه منشاء حركت تمدن اسلامي بودند و شيوه‌هاي مختلف تفسيري ـ يعني فلسفي، كلامي، عرفاني، فقهي ـ بنويسيم. همزمان با اين مسأله مواجه شديم كه چگونه اين ايده‌ها را با زباني قابل درك براي دانشجويان كارشناسي بيان كنيم؟ خوشبختانه زماني كه شروع به نوشتن اين كتاب كرديم، در خود تجربه پانزده سال تدريس در آمريكا را داشتيم. آموخته بوديم كه چگونه به زبان دانشجويانمان سخن بگوييم كه اين در واقع امر ساده‌اي نبود.
با فرض اينكه اين كتاب تلاشي براي رفع كمبودهاي آموزش اسلام در دانشگاه‌هاي آمريكاست، به نظر مي‌رسد كه هيچ جاذبه‌اي براي خوانندگان خارج از آمريكاي شمالي و خصوصاً خوانندگان مسلمان، نداشته باشد. اما چرا به سرعت به فارسي و تركي و اكنون به زبان آلبانيايي ترجمه شد؟! شايد اين به ماهيت مؤسسات آموزشي در كشورهاي مسلمان در دوران امروزين ربط داشته باشد!!

نظام آموزشي اسلام در قرن بيستم
از آغاز قرن بيستم دو نظام آموزشي، معمولاً بدون هيچ تداخلي در جوامع اسلامي وجود داشت. نظام نخست مبتني بر حفظ قرآن و حديث، و ويژه تعليم معارف مقدماتي آموزه‌هاي اسلامي به همه دانش آموزان و در نهايت آموزش محققان و روحانيوني بود كه مي‌توانستند نيازهاي عملي و عقلاني جامعه اسلامي را برآورده كنند. نظام دوم، ترجمه‌اي از ساختار آموزشي غرب بود كه هدفي جز تربيت دانشمندان، مهندسان و پزشكان براي تبديل جامعه به چيزي مانند دولت مدرن غربي نداشت. در چنان نظامي، مطلبي در باره نيازهاي معنوي و ديني دانش آموزان ارائه نشده بود. چنين امري، در جامعه مدرن، يا بي‌معني تلقي مي‌شد و يا به حوزه «باورهاي فردي» موكول مي‌شد. فرض بر اين بود كه دين چيزي براي عرضه در عرصه علم ندارد! علم واقعي، در حوزه دانش و فن آوري بود و هر چيزي غير از آن «نظريه» بود. هدف اصلي آموزش‌هاي سنتي اسلامي كمك به افراد براي رشد ظرفيت‌هايشان بود تا انسان‌هاي بهتري شوند و به خدمت خدا و همنوعانشان درآيند. هدف، در يك كلام، كسب معرفت براي شناخت خدا و خود، به قصد وصول به كمال اخلاقي و روحاني بود.
در مقابل، هدف آموزش در نظام جديد، دانش براي سلطه بود. دانش آموزان، آموزش مي‌ديدند تا در برنامه مجلل تغييرات اجتماعي شركت كنند. هر ذرّه از معارف تخصصي كه به دانشجويان آموزانده مي‌شد براي آن بود كه در كل به جامعه فايدتي رساند؛ و هماره هدف، «پيشرفت» و «توسعه» بود. اين‌ها خدايان دوقلوي دوران مدرن هستند؛ اما هر كس كه فرصتي براي بررسي نحوه استفاده از اين كلمات گذاشته باشد، بايد دانسته باشد تنها چيزي كه آنها واقعاً بر آن دلالت مي‌كنند آن است كه حاكمان قصد ابقاي سلطه خود بر جامعه، با استفاده از ابزارهاي علمي و تكنولوژيكي و خصوصاً نظامي، دارند! نقش جديد آموزش، تلقين نظام ايدئولوژيكي مبتني بر سلطه حاكمان بر جامعه بود. طلب فهم در نظام سنتي براي دسترسي و شناخت كمال انساني ـ كه به طلب حكمت نيز معروف بود ـ عملاً سست گشت. نظام سنتي آموزش به طور كلي حذف نشد، بلكه به حاشيه رانده شد. آنها كه در نظام سنتي يا مدرن تحصيل كرده‌اند، اهداف و جهات دانش آموختگان نظام ديگر را درك نمي‌كنند. هر دو گروه از دانش آموختگان ظاهراً به يك زبان چون عربي، فارسي و تركي سخن مي‌گويند؛ اما در واقع هيچ گروهي معنايي از آنچه گروه ديگر گفته است را در نمي‌يابد! علاوه بر اين جواناني كه توسط نظام آموزشي جديد تلقين شده‌اند، گذشته از احتياجات ايدئولوژيكي به دولت و رسانه‌هاي مدرن، جذب روش جديد زندگي يعني نوشدگي شده‌اند. دانشجويان زرنگ مصمم به دكتر و مهندس شدن مي‌شوند و تلاششان را براي رسيدن به زندگي‌اي راحت كه با فن آوري مدرن احاطه شده باشد، به كار مي‌بندند. تنها دانش آموزان كند، نظام سنتي را دنبال مي‌كنند، چرا كه قادر به پذيرفته شدن در نظام آموزشي مدرن نشد‌ه‌اند. به تحقيقات سنتي، مهر تاريخ گذشته و نامربوط مي‌زنند و هماره افراد كمتري مي‌توانند آنها را به نحو عقلي تبيين كنند. مردم تا آنجا اسلام خود را حفظ كرده‌اند كه ريشه در باورها و رفتارهاي موروثي داشته و نه در فهم واقعي از جهان‌بيني اجدادشان؛ چرا كه چنان جهان‌بيني‌اي متحجرانه و غيرعلمي و در نهايت ناراست تلقي مي‌شد. در چنين فضايي، كتبي كه در باره اسلام و به زبان مسلمانان منتشر شد، داراي دو گونه اصلي بود؛ يك نوع، دنباله روي روش سنّتي بود و اصطلاحات سنّتي تحقيقات اسلامي را به كار مي‌برد، كه زبان آن كاملاً براي اصحاب فن كه در نظام آموزشي غربي تحصيل كرده بودند، فهم ناشدني بود. نوع ديگر، كتبي بود كه توسط نخبگان مدرن كه در رشته‌هاي غير علمي مثل تاريخ، فلسفه، جامعه شناسي و علوم سياسي درس خوانده بودند، نوشته شد. جهان‌بيني اين نويسندگان تفاوت قابل توجهي با ايده‌هاي كساني كه در رشته‌هاي علمي تحصيل كرده بودند، نداشت. بنابراين، نسل جديدي از كارشناسان تاريخ و فرهنگ اسلامي بر خود پنداشتند كه دوباره ميراث اسلامي را بر حسب راهبردها و روش‌شناسي تحقيقات غربي تفسير كنند. آنها محققاني مسلمان بودند، اما مي‌توان گفت ايده‌هاي آنها مشابه محققان غربي بود. به ندرت محققان مسلماني بودند كه هم قادر به فهم جهان‌بيني سنّتي و هم تحقيقات روش‌شناسي غربي باشند؛ ساچيكو موراتا و من، پس از صرف بيست و يك سال از عمرمان در نظام‌هاي غربي تفكر، سال‌هاي زيادي را وقف مطالعه تفكر سنّتي اسلامي كرديم؛ و پس از آن بود كه شروع به تدريس مطالعات اسلامي در آمريكا نموديم. سابقه همسان ما، كمك كرد تا چگونگي امكان تبيين جهان‌بيني اسلام را بدون انحراف به زبان آكادميك امروزي فرا بگيريم. هيچ كدام از ما، توفيق ديدار از آلباني را نداشتيم، اما به نظر ما چنين مي‌آيد كه اين كشور به شدت از حكومتي مستبدانه و مرامي تقليل‌گرايانه رنج برده است، كه تلاشي همزمان براي محو هرگونه فهم از جهان‌بيني سنتي اسلامي در ميان توده مردم داشته است! فعاليت مسلمانان تا آنجا تحمل مي‌شد كه جوانان در مسير تفكر مدرن و ايدئولوژي‌هاي حاكم پرورانده شوند. اين مقوله بايد تضمين كند كه جهان‌بيني اسلامي بايد پس از يك يا دو نسل از ميان برود و آنچه از آن باقي مي‌ماند در حوزه موهومات و خرافات باشد. البته اسلام محو نشد، اما آموزه‌هاي اسلامي به نحو هولناكي زمين‌گير شد. بنابراين، با ناپديد شدن معرفت سنّتي اسلامي، بسياري از آموزه‌هاي مقدماتي حوزه دين، از اكثر مساجد مدرن ناپديد شدند؛ و به جاي آنها شيوه‌هاي جديد تلقينات سياسي وارد شد، كه در دوران كنوني با نام اسلام، به كام ماركس هستند!