try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: یکشنبه, 4 فروردین, 1398

تفسير موضوعي از ديدگاه شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر(ره)

Send to friendSend to friend

تفسير موضوعي از ديدگاه شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر(ره)1
اختلاف و تنوع ديدگاه‌ها و نگرش‌ها در امر تفسير قرآن كريم و تفاوت شيوه‌هاي تفسير كه در هر كدام از مكاتب مشاهده مي‌شود، مساله اي غير قابل انكار است و با اندك تأمل در كتب تفسير براي هر خواننده اي به خوبي آشكار مي‌گردد. براي نمونه:
پاره اي از تفاسير تمامي اهتمام خود را به جنبة الفاظ آيات مبذول داشته و قرآن را از جنبه لفظي و ادبيات زبان عربي و فصاحت و بلاغت آن، تفسير مي‌كنند. برخي ديگر تنها به خصوصيات معنوي، و مضامين آيات و محتواي معاني آن مي‌پردازند. دسته سومي از تفاسير هستند كه يا براي تفسير آيات، از آيه يا آيات ديگر استفاده مي‌نمايند، و يا آيات را به وسيله رواياتي كه از پيغمبر اكرم و ائمه معصومين (عليهم السلام) رسيده است تفسير مي‌نمايند و هرگاه به اين روايات دسترسي نداشته باشند، از توضيح و بيان اصحاب و تابعين در تفسير و فهم آيات استفاده مي‌كنند. گروهي ديگر از مفسران، موقعيت مكتبي و مذهبي خود را در تفسير قرآن دخالت داده، مي‌كوشند قرآن را با مذهب مورد انتخاب خود تطبيق دهند. و سرانجام مفسريني هم يافت مي‌شوند كه به هيچ مكتب و مدرسه اي گرايش نداشته، مي كوشند از آيات قرآن مطالب خود را بپرسند، يعني آيات را مورد سوال قرار داده، پاسخ دريافتي از آيات را معيار و ميزان درستي يا نادرستي آراء خود در تفسير قرار دهند و هيچگونه راي پيش ساخته اي از خود ندارند.
دو شيوه در تفسير آنچه در اين مقال مورد بررسي است توضيح و بيان دو شيوه در تفسير قرآن است. كه يكي را به نام روش تجزيه اي و ديگري را به نام روش توحيدي يا موضوعي مي‌توان ناميد.
در روش تجزيه‌اي، برنامه مفسر در چهارچوب خود قرآن تنظيم مي‌شود. در اين روش، مفسر، آيه به آيه قرآن را بر طبق تسلسلي كه در تنظيم آيات در مصحف كريم، شكل گرفته است، تفسير مي‌كند. يعني آيات قرآن را به صورت قطعاتي تقسيم كرده، هر قطعه را با ابزارهاي مورد اطمينان براي تفسير، از قبيل: ظهور لفظي آيه، روايات وارده در اين خصوص، حكم عقل، توجه به آيات ديگر كه نسبت به اين آيه مفهوم مشترك دارند، و نيز سياق ديگر آيات را مورد توجه قرار مي‌دهد.
تاريخچه اي از تفسير تجربه اي
طبعاً وقتي ما درباره تفسير تجزيه اي بحث مي‌كنيم، مقصود ما كامل ترين و صورت پيشرفتة آن است، زيرا تفسير تجزيه اي حركت تدريجي و تاريخ اش را از توضيحاتي ساده در مورد برخي از آيات شروع كرده، تا به صورت كامل فعلي رسيده و بال و پرش را بر همه قرآن گسترده است.
تاريخ اين روش از عهد صحابه است. اين تفسير در آغاز، مشتمل بر شرحي از جزء به جزء آيات در مورد برخي از قطعات قرآن بود و گاهي به توضيح كلمات نيز مي‌پرداخت. آنگاه با گذشت زمان، نياز به تفسير قرآن، همه آيات را فرا گرفت تا جايي كه مفسراني مانند "ابن ماجه"، "طبري" و ديگران در كتاب هاي تفسير خود در اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم همه قرآن را تفسير كردند و پيشرفته ترين نمونه تفسير تجزيه اي را نشان دادند.
در روش تجزيه اي، از آنجا كه آنچه در درجه اول مورد توجه است الفاظ است تا با فهم آنها معاني لفظي مفاهيم قرآن، فهميده شود، و از آنجا كه فهم معاني الفاظ در آغاز امر براي بسياري از مردم كار آساني بوده، ولي با مرور زمان و بيشتر شدن فاصله از دروان وحي فهم معاني مشكل تر گرديده است، لذا هر چند آگاهي ها و تجارب پيشرفت كرده و حوادث گسترده‌تري در تاريخ اسلام به وقوع پيوسته و اوضاع و احوال به تدريج دگرگون شده به همين نسبت، اين تفسير، پيچيدگي پيدا كرد و درك و فهم محتواي الفاظ آيات دچار ترديد و ابهام شد، پيدا كردن معاني براي الفاظ، مشكل گرديد تا جائي كه كار تدوين تفسير، به پيچيده ترين مجموعه‌هاي تفسيري موجود كشيده شد.
در اين گونه تفاسير، مي‌بينيم مفسر كار خود را از اولين آيه سوره فاتحه آغاز كرده تا پايان سوره ناس، قرآن را آيه به آيه تفسير مي‌كند چرا كه به مرور زمان معاني لفظي بسياري از آيات نياز به توضيح داشته تجارب و تأييداتي نيز درباره آنها به دست آمده كه مفسر آنها را توضيح مي‌دهد.
نقص تفسير تجزيه اي
استفاده از تفسير تجربه اي تنها به مقصد كشف معاني لفظي آيه مورد نظر، صورت مي‌گيرد و در هر گامي، هدف اين تفسير فقط فهم مدلول لفظي آيه است كه مفسر با آن مواجه است و با تمام وسايل ممكن مي‌كوشد به اين هدف خود برسد. او در هر گام مواجه با فهم يك بخش از قرآن است، و از مجموع آياتي كه در بخش هاي مسلسل آيات قرآن تفسير مي‌شود، معرفتي تفسيري بر تمام قرآن با خصلت تجزيه اي پيدا مي‌كند. به اين معنا كه مفسر تجزيه اي تنها با بررسي يك يك آيات، از شناخت تعداد زيادي از معارف و مفاهيم قرآن به صورت پراكنده و روي هم انباشته، برخوردار مي‌شود، بدون اينكه بتواند در پايان كار، نظر قرآن را در مورد هر يك از زمينه‌هاي زندگي كه آياتي درباره آنها نازل شده است، تعيين كند.
بنابراين در تفسير تجزيه اي ارتباط و همبستگي بين آيات، مورد توجه نيست هر چند در بعضي از موارد ارتباط برقرار مي‌گردد.
روش تفسير موضوعي
روش دوم در تفسير قرآن، روش موضوعي يا توحيدي است. در اين روش، آيات قرآن تقطيع نمي‌شود و بررسي روي آيات به طور مسلسل يعني آيه به آيه و مرتب انجام نمي‌گيرد، بلكه مفسر موضوعي مي‌كوشد تا تحقيقات خود را روي يك موضوع از موضوعات زندگي، اعتقادي، اجتماعي و جهاني كه قرآن به آن پرداخته است، متمركز سازد و درباره آن موضوع، از قرآن استفاده كند. براي مثال عقيده به توحيد، سنت‌هاي تاريخ، كيفيت تكوين آسمان و زمين واينگونه مسائل را در قرآن مورد مطالعه قرار مي‌دهد.
تفسير توحيدي يا موضوعي قصد دارد تا در بررسي خود نظر قرآن را كشف كند، و رسالت اسلام را در اين موضوع‌ها از لحاظ زندگي و وضعيت جهاني روشن سازد.
نقش احاديث در تفسير تجزيه اي
يكي از عواملي كه باعث پيشرفت تفسير تجزيه اي شد و در قرن هاي متمادي معمول گرديد، گرايش به روايات و احاديث در تفسير قرآن بود؛ زيرا در حقيقت، تفسير، در آغاز پيدايش، بخشي از حديث يا صورتي از آن بود. اولين بنياد تفسير قرآن را، حديث تشكيل مي داد. در رتبه بعد از حديث، پاره اي از اطلاعات لغوي و معلومات ادبي و تاريخي بود كه در تمام طول عمر تفسير تجزيه اي مورد استفاده قرار گرفت.
از اين رو هيچ گاه تفسير نمي توانست از مرزي كه به وسيله روايات صحابه و تابعين از پيغمبر(ص) و ائمه معصومين برايش تعيين كرده اند، گامي فراتر نهد و هيچگاه به خود اجازه نمي‌داد روي مفاهيم قرآن مستقلاً دقت و موشكافي به عمل آورده، آنها را با هم مقايسه كند و از معاني لفظي آيات نظرياتي استخراج نمايد. تفسير در اين شرايط فقط تفسير لفظي بود: پاره اي از مفردات تفسير مي‌شد و در تفسير اين مفردات اصطلاحات تازه اي پديد مي آمد و پاره اي از مفاهيم قرآني با شأن نزول آيات تطبيق مي گرديد. اين كار نمي‌توانست داراي نقش سازنده كوشا و پويائي باشد و مطلب تازه اي خارج از مفاهيم و معاني لغوي و لفظي در خود بپروراند و بدين وسيله نمي‌توانست ما را به افكار اساسي قرآن كه بين آيات متفرق آن، پراكنده است، واقف سازد.
نقش تفسير موضوعي در تكامل تحقيقات اسلامي
قبل از هر چيز بايد بدانيم روش مفسر در تفسير تجزيه اي غالباً حالت منفي دارد. مفسر تجزيه اي در آغاز، متن معيني از آيات قرآن، يك يا چند آيه اي كه مقطع واحدي دارد را بدون هيچ گونه طرح، يا نقشه قبلي، مورد توجه قرار مي‌دهد و مي‌كوشد مدلول و معناي آيات را در پرتو معاني الفاظ آن با كمك قرائن عمومي اعم از قرائن متصل يا منفصل2 كه معمولاً آن الفاظ به همراه دارد، تفسير كند؛ تفسيري كه فقط مربوط به همين نص است. در اينجا مفسر تنها بايد آيات را بشنود و فرا گيرد، ولي حق ندارد گامي جلوتر رود و چيزي بپرسد.
ما به اين روش، روش منفي مي‌گوئيم، زيرا نقش مفسر، در شنيدن و گوش فرا دادن به آيات است. البته با ذهني روشن و انديشه‌اي صاف و روحي آگاه از ادبيات و اسلوب‌هاي سخن با چنين روحيه و انديشه و ذهني، مفسر در برابر قرآن مي‌نشيند تا از قرآن بشنود، او در اين صورت نقش منفي يعني اثرپذيري دارد و قرآن نقش مثبت. قرآن به قدري كه او بتواند بفهمد، و از معاني دريافت كند و در تفسيرش ثبت نمايد آگاهي مي‌دهد.
ولي مفسر توحيدي يا موضوعي بر خلاف اين روش عمل مي‌كند. او قبل از اينكه بخواهد به يكي از موضوعات زندگي، يا ايدئولوژي اجتماعي و جهاني دست يازد، بايد به حد كافي روي آن موضوع دقت و تمركز ذهن مبذول داشته، از تجارب و انديشه هاي ديگران تا آنجا كه انديشه ها راهگشائي كند، مطالبي بيندوزد و از مشكلات و راه حل‌هائي كه انديشه انساني مطرح كرده چيزهائي بداند. از پرسش‌هائي كه "روش تطبيق تاريخي" مطرح مي‌كند معلوماتي كسب كند و سرانجام از خلأهاي موجود باخبر باشد. وقتي با آگاهي هاي قبلي اينگونه اي آيه قرآن را بررسي كند، ديگر تنها شنونده اي جامد و گزارشگري بي تلاش نيست، بلكه براي طرح مساله در برابر قرآن به عنوان يك موضوع عرضه شده كه با انديشه ها و مطالعات وسيع بشري سر و كار دارد، گفتگوي خود را با متن قرآن آغاز مي‌كند اينك مفسر است كه مي‌پرسد و قرآن است كه پاسخ مي‌دهد.
مفسر در پرتو مجموعه تجاربي كه از بررسي ها و كاوش هاي بشري اش اندوخته است مي‌كوشد تا نظر قرآن را درباره آن موضوع به دست آورد و با مقايسه متن قرآن با فراگرفته هايش از افكار و بينش‌هائي كه به هم رسانده، نظر قرآن را درك كند.
از اين رو نتايج تفسير موضوعي، هميشه به اموري به هم مربوط و در جريان تجربه انسان، تعلق دارد. چرا كه اين نتايج نشان دهنده علائم و مميزاتي است كه قرآن براي حدود انديشه انسان در هر يك از موضوعات زندگي قرار داده است.
امير مومنان(ع) در گفتاري درباره قرآن كريم مي‌فرمايد:
ذلك القرآن فاستنطقوه ولن ينطق ولكن اخبركم عنه الا ان فيه علم ما يأتي و الحديث عن الماضي و دواء داءكم و نظم ما بينكم.3
شما اين قرآن را به سخن آوريد. قرآن هيچ گاه سخن نمي‌گويد، ولي من از قرآن به شما خبر مي‌دهم. بدانيد قرآن، دانش آينده و اخبار گذشته است، داروي دردهاي شما قرآن است و اين قرآن است كه امور شما را به هم مربوط و با هم منتظم مي‌سازد.
تعبير به استنطاق "به سخن در آوردن" كه در كلام امام فرزند راستين قرآن آمده، لطيف‌ترين تعبير از كار تفسير موضوعي است كه به عنوان گفتگو با قرآن و طرح مشكلات مربوط به هر موضوع، به قصد دستيابي به پاسخ قرآن، از آن ياد شده است.
بنابراين اولين امتياز و اختلاف اساسي بين روش تجزيه اي و روش موضوعي در تفسير قرآن، نقش مفسر است. در روش تجزيه اي نقش مفسر منفي است، او فقط مي‌شنود و يادداشت بر مي‌دارد، در حالي كه وظيفه مفسر در تفسير موضوعي، درهر حال و در هر عصر اخذ كليه مواريث بشري است. مفسر بايد افكار عصرش را همراه داشته باشد تا آنچه كه از تجارب بشري به دست آمده، همه را در برابر قرآن نهد، تا قرآني كه "لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه؛4 نظر خود را در مقابل آنها اظهار كند تا از مجموع آيات مربوط به موضوع، بتواند نظر قرآن را دريابد. بنابراين قرآن در اين تفسير با واقعيت مربوط مي‌شود و با واقعيت به هم مي‌پيوندد؛ زيرا تفسير، از واقعيت خارج شروع شده، به قرآن منتهي مي‌گردد، نه اينكه از قرآن شروع شده، به قرآن ختم گردد و كاري به كار زندگي و واقعيت نداشته باشد. اين كه در تفسير موضوعي واقعيت هاي زندگي به قرآن عرضه مي‌شود به خاطر اين است كه قرآن ولي ما، سرپرست ما، و پناهگاهي است كه در پرتو راهنمائي‌هايش بايد واقعيت‌هاي زندگي رهبري گردد.
از اينجا است كه قدرت قرآن بر ولايت و سرپرستي انسان به صورت دائم و جاودان، تجلي مي‌كند و همين رهبري پايدار، مقصود از رواياتي است كه به قرآن، عنوان پايان ناپذيري بخشيده و در خود كتاب آمده است كه "ما نفدت كلمات الله".5
حال آنكه تفسير لغوي پايان پذير است، زيرا در معاني لغوي هيچ امر تازه اي به هم نمي‌رسد. اگر تجددي هم در مفهوم لغوي پديد آيد، هيچ گاه نمي‌تواند معاني جديدي بر قرآن حمل كند، چنانكه بعد از نزول قرآن معناي تازه و اصطلاح جديد لغوي نمي‌تواند با مقصود آيات نازل شده مربوط باشد. هر گونه اصطلاحي كه بعد از نزول قرآن صورت گيرد، با معاني قرآن پيوندي نخواهد داشت.
از اينجا است كه تفسير موضوعي قابليت تكامل و رشد سريع پيدا مي‌كند، زيرا تجارب بشري پيوسته آن را پربار مي‌سازد و وقتي بررسي‌هاي قرآن با توجه به تجارب بشر صورت گيرد، از تجارب انسان همراه با استفاده اي كه از قرآن به عمل مي‌آيد، كشف جديدي صورت مي‌گيرد و آن فهم راستين و بينش اصيل اسلامي است.
ضرورت تفسير موضوعي
آنچه در خصوص تفسير موضوعي آمد تنها راهي است كه ما را قادر مي‌سازد تا در مقابل موضوعات مختلف زندگي به نظريه هاي اساسي اسلام و قرآن دست يابيم.
ممكن است گفته شود دستيابي به اين نظريات اساسي چه ضرورتي دارد؟ چرا ما بايد نظريه اسلام را درباره نبوت به طور كلي بدانيم، يا چه ضرورتي دارد كه بدانيم قرآن درباره سنن تاريخ چه مي‌گويد و به طور كلي به چه ضرورت، دگرگوني‌هاي اجتماعي را بدين گونه تفسير كنيم؟ چرا ما بايد بدانيم كه قانون اقتصاد اسلامي چيست؟ به چه دليل ما بايد از معني آسمان‌ها و زمين در اسلام با خبر شويم؟ به خصوص كه پيغمبر اكرم(ص) از ارائه اين نظريات به عنوان نظريه هاي مشخص و قاطع خودداري كرده و در يك مسير كلي، در دادن اين گونه نظريات، سكوت فرموده و قرآن را به صورت فعلي بر مسلمان ها عرضه كرده است.
حقيقت اين است كه امروز ما ضرورتي اساسي براي تنظيم اين نظريات و فراهم ساختن آن درك مي‌كنيم كه نمي‌توانيم خود را از آنها بي نياز بدانيم. اين گونه نظريات را پيغمبر اكرم(ص) در يك زمينه قرآني منطبق با محيط خود توضيح مي داد و آنها را به طور كلي در زندگي اسلامي پياده مي‌كرد بر هر فرد مسلمان است كه در محدوده همان زمينه فكري آن روز هر چند به صورت ابتدائي فطري بوده است، نظريه اي اتخاذ كند، زيرا محدوده روحي، اجتماعي، فكري و تربيتي اي كه پيغمبر توصيف كرده است، مي‌توانست نظريه او را سالم به دست ما دهد و به علاوه توانايي آن را دارد كه همه موقعيت‌ها، پايگاه ها و حوادث زمان هاي ديگر را ارزيابي كند و سخن خود را منطبق با همه اين اوضاع بيان دارد.
جهت نزديكي اين انديشه به ذهن بايد بين دو شكل برخورد، مقايسه برقرار كنيم:
شكل اول، برخورد كسي كه ميان مردم اهل زباني زندگي مي كند و مي‌خواهد زبان آنها و عرفيات آنها را بشناسد و بداند چگونه ذهن هاي اهل آن زبان از لفظي به معناي آن منتقل مي‌شود و چگونه اين معنا را از لفظ، به اندازه دقيق آن، تشخيص مي‌دهند. در اينجا دو حالت وجود دارد:
يكي اينكه اين انسان را در عمق چنين جامعه و در بين كارهاي اهل اين زبان قرار دهيم و چون اين عمل انجام گرفت، و اين شخص مدتي در بين اين مردم و اهل اين زبان روزگار گذراند قالب‌هاي لغوي و عرفي براي او ساخته مي‌شود و در نتيجه مي‌تواند ذهنش مطابق آنچه لغت و عرف از او خواسته است از الفاظ به معاني منتقل شود؛ زيرا اين شخص، معاني را در ذهن خود به طور نهفته و اجمال، موجود دارد و از آنجا كه زماني را در بين ابناء عرف و اهل زبان گذرانيده، ديد سالم و فهم صحيحي از هر كلمه‌اي كه القاء گردد، نزد او موجود خواهد بود.
امّا كسي كه خارج از جامعه و عرف اهل آن زبان باشد و بخواهد در ذهنش قدرت تشخيص لغوي صحيحي ايجاد كند، جز به وسيله مراجعه به قواعد لغت و دستور زبان و يا مراجعه به عرف اهل زبان توان انجام كاري را ندارد. بنگريد چگونه اهل زبان عربي در گذشته دور در آغاز امر، نيازي به يادگيري نداشتند، زيرا در اعماق جامعه عرب زباني كه با اقوام ديگر مخلوط شده بودند زندگي مي‌كردند، ولي بعد از آنكه از اين ژرفنا دور افتاد و محيطشان دگرگون شد و زبانشان ضعيف گرديد، و زبان‌هاي ديگري به زندگي اينان وارد شد و لغات جديدي روي هم انباشته گرديد، احتياج به علم دستور زبان عربي و نظريات زبانشناسي احساس شد.
لذا اصحابي كه در كنار پيغمبر اكرم(ص) زندگي مي‌كردند اگر نظريات پيغمبر را به صورت كلي نگرفته باشند، مسلماً به طور اجمال و به صورت ارتكاز ذهني فراگرفته اند و در ذهنشان نقش بسته و به دلها و افكارشان نشسته است. وضع عمومي چهارچوب اجتماعي، روحي و فكري اي كه درآن زندگي مي‌كردند، همه براي فهم اين نظريات ولو به طور اجمال و براي ايجاد يك مقياس صحيح در مقام ارزيابي، وضع مناسب و مساعدي بود.
ولي جايي كه چنين زمينه مساعد و وضع مناسبي موجود نباشد، وقتي نياز به بررسي نظرات قرآن كريم در اسلام شناسي احساس مي‌شود، چگونه مي‌توان از نظرات عمومي و جهاني در اين موارد غافل ماند.
با ظهور نشريه ها و ديدگاه هاي متفاوتي كه در برخورد بين جهان اسلام و جهان غرب پديد مي‌آيد، با اين همه سرمايه هاي فكري كه در اسلام وجود دارد و فرهنگ غني و متنوعي كه قرآن در تمام رشته هاي شناخت انساني، ارائه مي‌دهد، و زماني كه بين يك نفر مسلمان و يك نفر غربي برخوردي صورت گيرد، مسلمان خود را در مقابل نظريه‌هاي فراواني مي‌بيند كه در زمينه‌هاي مختلف زندگي ابراز شده. بنابراين بر او واجب است نظر اسلام را بداند و چاره‌اي ندارد جز اين كه از متون اسلامي استفاده كند و در اعماق اين متون فرو رود تا پايگاه اسلام را در اين مورد نفياً و اثباتاً دريابد و بفهمد كه چگونه اسلام، همين مشكل را در زمينه اي كه تجارب بشر، هشيارانه در زمينه هاي مختلف زندگي به آن رسيده، حل كرده است.
همكاري بين دو روش موضوعي و تجزيه اي در تفسير
در اينجا است كه مي‌بينيم تفسير موضوعي در اين پايگاه، بهترين روش تفسير است. لكن با ذكر اين برتري‌ها براي تفسير موضوعي، هيچ گاه نبايد تصور شود مقصود ما بي‌نيازي از تفسير تجزيه اي است اين برتري ها نمي‌خواهد روشي را با روش ديگر، تعويض كند يا به كلي تفسير تجزيه اي را به دور اندازد، بلكه مي‌خواهد روشي را به روش ديگر بيفزايد، زيرا تفسير موضوعي، نسبت به تفسير تجزيه اي گامي به پيش است. بنابراين تفسير تجزيه اي پايه تفسير موضوعي، قرار مي‌گيرد و بي نيازي از آن به واسطه داشتن تفسير موضوعي، معنايي ندارد. يعني لازم است دو گام در تفسير برداشته شود، يك گام، تفسير تجزيه اي، و گام ديگر تفسير موضوعي يعني كه فراتر از آن است.
پي‌نوشت‌ها:

1 - سنت های تاریخ در قرآن، سید محمد باقر صدر، ترجمه وتحقیق سید جمال الدین موسوی، ص 19-46، با تلخیص.
2 - قرائن متصل عبارت است از خصوصیاتی که در متن سخن می‌تواند مقصود گوینده را توضیح دهد. و قرائن منفصل عبارت از وضع حال و مقال متکلم و یا شنونده و زمان و مکان و یا دیگر خصوصیات آن است که خارج از متن سخن است، ولی می تواند توضیحی بر مقصود باشد. (مترجم)
3 - نهج البلاغه، خطبه 185، بخش 2.
4 - فصلت، 42.
5 - لقمان، 27.