try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: جمعه, 3 خرداد, 1398

اسلام و عرفان

Send to friendSend to friend
زیر عنوان: 
در پرسش از علامه جعفري(ره)

متن ذيل، مصاحبه خانم پري وگت، محقق اسلام شناسي، از كشور نروژ با مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره) كه به تاريخ 17/8/1375 انجام گرفته است. از آنجا كه در دو شماره قبل مطالبي در خصوص عرفان را در دو مصاحبه يادآور شديم جهت تكميل بحث اين مصاحبه را براي ارتقا بينش مخاطبان، به ويژه كارشناسان و اساتيد محترم در خصوص اين موضوع مهم و بحث انگيز اشاره مي‌كنيم.
با توجه به اينكه، با نگرشي به تاريخ در مي‌يابيم كه همزيستي مسالمت آميزي بين صوفي گري، فقه و شريعت وجود نداشته و تاريخ گذشته هميشه شاهد تشنجي بين صوفي گري و جنبه هاي حقوقي و شرعي اسلام بوده است، وضعيت عرفان در جامعه حاضر چگونه است؟
سرگذشت تصوف و عرفان در كشورهاي اسلامي با ساير كشورها ولو كشورهاي شرقي مانند هند متفاوت است. آنچه كه علماء، فيلسوفان و فقهاي اسلامي را در برابر تصوف و عرفان قرار مي‌دهد، به عنوان يك مكتب جدا از اسلام مي‌باشد. وگرنه عرفاني كه از خود مكتب اسلام درك مي‌شود، در جوامع اسلامي مورد استقبال است و تضادي وجود نداشته است. در اسلام تصوف (نه ميستي سيزم و نه عرفان) به اين دليل مورد استقبال فيلسوفان و فقها نمي‌باشد كه نوعي بي خيالي به زندگي و بي اهميتي به دنيا را در بر دارد (التبه نه به معناي سكولاريزم، يعني جنبه سياسي قضيه كه در غرب مطرح است) و فقط به روح مي‌پردازد، كه خود همين توجه آن به روح هم داراي نواقصي است و واقعيات و حقايق را بي‌اهميت مي‌شمارد. بدين سبب تصوف در جوامع اسلامي در اقليت بسيار محدودي قرار گرفته است، در صورتي كه اسلام هم دين دنيا و هم دين آخرت است. به طور كلي فيلسوفان و حكماي اسلامي دو نكته را از متصوفه پذيرا نيستند: يكي همان مسأله بي‌اعتنايي محض به دنيا و ديگري عرفان و تصوف نظري آنها. عقايدي مانند جبر و وحدت وجودي كه به وحدت موجودي منتهي مي‌گردد، نه فقط اسلام بلكه تمام اديان ابراهيمي اين مسأله را نمي‌پذيرند. در عين حال نكته بسيار مهمي وجود دارد و آن اين است كه متصوفه و عرفا به طور عام، به جهت زهد و اعراض از دنيا، در سير و سياحت درون، حقايق بسيار عالي را مطرح كرده‌اند كه نه اسلام با اين مطالب تضاد داشته است و نه مسلمان‌ها. بدين سبب ادبيات فارسي و عربي پر از مسائلي است كه تصوف از درون به ارمغان آورده است. پس هنگامي كه به ارزيابي تصوف مي‌پردازيم بايد اين جنبه ها را از يكديگر جدا كنيم. در نتيجه در تصوف دو نكته منفي و يك نكته مثبت ديده مي‌شود. اگر آنها وحدت وجود، يعني وحدت گرايي مطلق را (كه معتقد است: «ليس في الدار غيره ديار») بدين صورت مطرح مي‌كردند كه هستي جلوگاه خداست و نمودي از صفات خداوندي است، اديان هم با اين ها در توافق بودند و بشر از اخلاقيات و روحيات آنها استفاده هاي بسيار مي‌كرد.
از آن جمله در مثنوي مولوي، كه مورد قبول اكثريت قريب به اتفاق مسلمانان است، حقايقي از عرفان بيان شده كه البته مدارك اصلي آنها در اسلام است. طبق بررسي كه من انجام داده ام، در مثنوي معنوي 2200 مورد آيات قرآني و 600 مورد احاديث مطرح شده و در نتيجه گيري هاي تصوف در باب اخلاقيات مطالب بسيار مهمي وجود دارد. حتي به جرأت مي‌توانم بگويم كه ريشه‌هاي بسياري از علوم انساني امروز از ديدگاه حكمت (نه فلسفه اصلاحي) در مثنوي يافت مي‌شود. با اينكه مولانا يك حالت تصوف هم دارد، ولي روحانيت، علما و فقهاي اسلامي وي را طرد نكرده اند. مگر بيان اشتباهش، كه خود من شرحي نوشته ام و حدود 80-70 مورد از ايشان اشتباه ديده و اصلاح كرده ام.
يكي از جنبه هاي تصوف پرداختن به خود و جهان درون است. از طرف ديگر جنبه سياسي صوفيه در دوران صفويه در ايران است كه حتي مي‌بينيم در تركيه خواندن كتاب مولوي ممنوع مي‌شود، علت آن هم تحريكاتي سياسي بود كه با خواندن آن ايجاد مي‌شد، حال اگر اين دو زمينه، خودگرايي و سياسي، را كنار هم بگذاريم تأثيرپذيري اين دو را از يكديگر چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
در آن زمان در تركيه عثماني ها خلافت داشتند و ممنوعيت مثنوي مربوط به جنبه سياسي نبود. در كلمات مولوي بحث سياسي به معناي پولتيكي كه امروز بحث مي‌شود، چه ماكياوليستي و چه غير ماكياوليستي ديده نمي‌شود. اما مسأله اي كه هست بيان بسيار عالي مولانا از اصول متعالي انساني است و هر كسي در سياست به طريق ماكياولي باشد با آن مواجه مي‌شود. ممنوعيت مثنوي به طور مسلم مر بوط به وحدت وجودش يا جبرگرايي مطلق اش و نصايح بسيار عالي آن براي سلاطين و خلفا بوده است. در نتيجه، ممنوعيت مثنوي در تركيه خيلي جنبه سياسي نداشته و حتي خيلي هم فراگير نبوده است.
در زمان صفويه كه تصوف وعرفان در خدمت تشيع قرار گرفت در صدد بودند تا از تصوف به دليل جنبه روحاني آن استفاده كنند، تا بلكه در ايران اقوام و ملل مختلف را جمع آوري كنند. به عبارت ديگر تصوف هدفي مطلق نداشت و علماي بزرگي وجود داشتند كه تصوف را به رسميت نمي‌شناختند. سلاطين صفوي هم از اين علما تبعيت مي‌كردند و نمي‌توانستند حرف آنها را نيز ناديده بگيرند. در آن زمان عده اي به جهت تمايلات مثلاً ارثي، تصوف را وسيله قرار داده بودند و اگر علما مي‌فهميدند كه اين عده مي‌خواهند صوفي گري به راه اندازند و تشيع را كنار زنند، محال بود كه در مقابل آنها ايستادگي نكنند. به عنوان مثال در زمان شاه عباس صفوي، در نجف عالمي بود به نام شيخ احمد اردبيلي (مقدس اردبيلي) كه شاه عباس از او به جهت زهد و تقوي و فقاهتش بيم داشت. مقدس اردبيلي قطعاً عالمي ضد تصوف بود. در تاريخ عباس صفوي آورده اند كه يكي از افسران شاه عباس مبغوض وي مي‌شود و فهميد كه او را خواهند كشت. اين افسر در مشورت با چند تن بر آن مي‌شود تا به نجف رفته و از مقدس اردبيلي دست نوشته اي بگيرد تا شاه عباس وي را عفو نمايد. افسر نزد مقدس اردبيلي ثابت مي‌كند كه شاه عباس بي‌دليل نسبت به وي بدبين شده و او گناهكار نيست. مقدس اردبيلي براي شاه عباس اين چنين مي‌نويسد: «باني ملك عاريت، عباس بداند كه اين مردم مظلوم ظالم نما است. از تقصير احتمالي او بگذر شايد خداوند از بعضي از تقصيرهاي تو بگذرد. بنده شاه ولايت احمد بن محمد اردبيلي». افسر با اين نامه نزد شاه عباس مي‌رود و شاه عباس با ديدن نامه آن را مي‌بوسد و مي‌گويد: «شيخ به من وعده شفاعت داده است». و در جواب مي‌نويسد: «خاطر شريف حجت الاسلام شيخ احمد اردبيلي مستحضر باد كه ما از تقصير اين مرد گذشتيم و اميد شفاعت به دست آن مرد را داريم. كلب آستان علي عباس.»
تصوف جنبه هاي گوناگون مثبت و منفي دارد. چگونه مي‌توان بين تصوف و مفهوم عرفان تفكيك قائل شد؟ با توجه به اينكه تصوف بر طرز تفكر شيعه و شيعه گري تأثير زيادي داشته است و عرفان نيز در بطن شيعه گري توانسته خود را تقويت كند و به تكامل برسد؟ من اطلاعاتي در مورد عرفان در ايران مدرن دارم و مي‌دانم كه حضرت امام خميني درس‌هايي در اين خصوص داشته‌اند. با توجه به ريشه‌هاي عرفان و تصوف، عرفان گذشته و عرفان دنياي امروز و سير تحولات آن را چگونه مي‌بينيد؟
مسأله اي كه در اينجا مطرح شد فرق ميان تصوف و عرفان است كه مسأله بسيار بجايي است. عرفاني كه در تشيع مطرح است نفي واقعيت‌ها نيست. به ويژه با نگاه به روش «علي بن ابي طالب» در نهج البلاغه و آيات قرآني در مي‌يابيم كه عرفان حقيقي نمي‌تواند واقعيت‌هاي هستي را نفي كند. اين عرفان، نه عرفان بودايي و عرفان هندوئيزم است و نه عرفان ساير جوامعي كه «من» را به رسميت مي‌شناسند و لاغير. اين قبيل جوامع فقط مي‌گويند «من»، تا برسند به نيرواناي آخر وجود كه انسان در آخر تكامل اش به آن مي‌رسد. قطع نظر از اصطلاح تصوف و عرفان، (بعضي از صوفيان نمي‌گويند كه ما مسلمانيم بلكه مي‌گويند ما عارفيم»، دو روش تفكر مشاهده مي‌شود: يكي اينكه بگوييم عرفان چنين راهي دارد ولي ولو اين كلمه در فرهنگ تشيع ناملموس باشد. به عنوان مثال: «ان قلوب العارفين...» (كلمه عارف در دعاها بسيار ذكر شده است) اين عرفان چيزي را از هستي نفي نمي‌كند. هستي را صيقلي مي‌كند و تمام كوشش آن در گسترش «من» بشري در اين هستي صيقل يافته است كه خدا از آن پيداست. اين عرفان تكليف و وظيفه اي را نفي نمي‌كند حتي مهم ترين مسائل اجتماعي را كه جنبه دنيوي دارد منكر نمي‌شود، هستي را صيقلي مي‌كند تا تلطيف‌اش كند. ما در اصطلاح مي‌گوييم: «تو مو مي‌بيني و من پيچش مو»، و در اين هستي با عظمت و با لطافت‌اش «من» خودش را مي‌گستراند. در اين عرفان، واقعيات به جاي خود است و نفي غرايز انساني نمي‌كند. حتي منكر خودخواهي هم نمي‌شود، بلكه مي‌گويد تعديلش كن. نمي‌گويد «من» را بكش، چون اين «من» از ازل به راه افتاده و مي‌خواهد به ابد برد. در عرفان داريم كه بايد «خود طبيعي» را مهار كرد. غرايز را به سود تعقل و وجدان مهار كرد. اين عرفان شرع را قبول دارد و بسياري از علما و فقهاي اسلام در اين مسير بودند. به عنوان مثال شيخ انصاري دو سال در اصفهان، درس مثنوي را نزد يكي از عرفا خوانده بود. ما نه چيزي از جهان و نه از روح انساني حذف مي‌كنيم. بلكه آنها را معنا مي‌كنيم و صيقل مي‌دهيم، در صورتي كه تصوف اين جنبه ها را ندارد. بشر كارش افراط و تفريط است. اگر نگوييم: «انسان معتدل استثنايي است»، مي‌توان گفت: «خيلي در اقليت است». وقتي به بشر گفته مي‌شود منكر موجود و ماده و حركت و قانون و نظم نباش، بلكه تكليف خود را با اين مسائل روشن كن و با اينها در ارتباط باش و از اينها استفاده كن و آنها را وسيله صعود به عالم تجرد و ابديت قرار بده، آن قدر به ماده مي‌چسبد كه روح و تجرد و عظمت‌هايش را فراموش مي‌كند! و وقتي مي‌گويي ذره اي به روح بپرداز، آن قدر افراط مي‌كند كه در تصوف، ماده از يادش مي‌رود! ما چنين مشكلي را با بشر افراطي و تفريطي داريم.
هنگامي كه به بشر گفته مي‌شود اين جهان واقعيت دارد، شخصيت خود را بالا ببر، آن قدر به خود مي‌پردازد كه مي‌گويد: «انا الحق» يا «ليس في جبتي الا الله» (در جبه من نيست جز خدا). تو بزرگي، ولي خدا كوچك نيست. در اينجا بشر افراطي به خودش پرداخته است. بشر، تو مي‌داني خدا چه قدر بزرگ است كه تو در اين حالت مستي مي‌گويي «انا الحق»؟! ما در تشيع كساني مثل علامه طباطبايي داريم كه هم فيلسوف و هم عارف و رياضي دان بود. و همچنين خواجه نصيرالدين طوسي كه هم رياضي دان و هم دانشمند علوم طبيعي و هم عارف بود. در تشيع اين مسائل به شكل بسيار عالي هماهنگ مي‌شود. نه افراط مي‌شود و نه تفريط. روح، عظمت پيدا مي‌كند و مي‌تواند جهان را براي خود سكويي قرار دهد و پرواز كند. اين، در حقيقت حالت كلي عرفان در تشيع است. ما در تشيع و تسنن عرفايي را چون علامه طباطبايي، ميرزا علي قاضي، سيد حسين بادكوبه‌اي، ميرز علي آقا شيرازي، ميرزا حسن جلوه، آقا ميرزا، مهدي آشتياني و... داريم كه اطلاعاتي هم از عرفان و هم از تصوف داشته‌اند و معتقد بوده اند كه علم، علم است و فلسفه، فلسفه است؛ مذهب، مذهب است و عرفان، عرفان است و مابين اينها تضادي وجود ندارد.
در سمينار بين المللي كه يونسكو به مناسبت بزرگداشت ابن سينا در دهلي نو برپا كرده بود، در روز آخر نامه اي را به دست من دادند و خواستند تا نظر خود را درباره سمينار و در پايان جمله ‌اي هم درباره ابن سينا بگويم.
من چنين گفتم: «اين سمينار بسيار عالي و منظم بود و مطالب عميقي در آن مطرح شد. اما جمله اي درباره ابن سينا؛ اينكه: اگر توجه كرده باشيد ما طي چهار روز در اين كنفرانس درباره ابن سينا صحبت كرديم. عده اي از شما دانشمندان و آقايان ثابت كرديد كه ابن سينا فيلسوفي در حد بسيار بالاست (اشاره به كتاب شفا) و عده اي ثابت كرديد كه اين شخص، دانشمندي در حد بسيار بالاست. (اشاره به كتاب پزشكي قانون)، و عده اي نيز ثابت كرديد كه ابن سينا عارفي در حد بالاست (اشاره به نمط 10، 9، 8) و عده اي نيز ثابت كرديد كه اين مرد مذهبي بود منتها در شيعه يا سني و يا اسماعيلي بودنش اختلاف است. با اين وصف سخن من اين است كه هر كدام از شما آقايان كه به كشور خود بازگشتيد، سعي كنيد اين تفكر مخرب را از ذهن مردم بيرون كنيدكه مثلاً فلسفه با علم نمي‌سازد، عرفان با علم نمي‌سازد، عرفان با فلسفه نمي‌سازد و غيره... ما شخصي را مانند ابن سينا داريم كه خود شما ثابت كرديد كه اين مرد فيلسوف و دانشمند و عارف و مرد مذهبي به تمام معنا بوده است. شما با اين تفكر انسان را كوچك كرده‌ايد. شخصيت انسان بسيار بالاتر از اينهاست كه نتواند اينها را با هم هماهنگ سازد.
آيا عرفان به انسان تجربه نوري مي‌دهد؟
بله، هنگامي كه روح در نهايت مي‌خواهد تجرد خود را به فعليت برساند. به همين دليل است كه در اين مسير نمي‌توان يك دفعه حركت كرد، بايدخيلي آرام جلو گرفت. به عنوان مثال، صفات رذيله را از خود دور كند سپس شهواتش را تعديل كند، ارتباطش با دنيا را تعديل كند و... تا يك دفعه نور شديد او را خيره نسازد.
آيا معلم يا راهنما لازم است؟
بلي، معلم راه ميان بر را مي‌داند و وضع روحي افراد را در نظر مي‌گيرد. وجود مربي بسيار مهم است.
شما در ايران خانقاه و فرق دراويش داريد. رابطه بين عرفاني كه در قم مطرح است با اين گونه مراكز چگونه است؟
آنچه كه در اسلام مطرح است، مساجد است. مسجد مركز تصاعد روحي انسان هاست. نمازها، موعظه ها و حتي مباحث علمي در مساجد انجام مي‌گرفته و مي‌گيرد. در بعضي از نقاط دنيا چون دسترسي به مسجد نبود و يا عده اي مي‌خواستند فقط باحالت ذكر زندگي كنند، جاهايي به نام خانقاه را براي خودشان درست كردند. ولي در اسلام مسجد براي همه حركات روحي ما كفايت مي‌كند، يا حتي خانه‌ها يا مدارس. به هر حال هر جا كه باشيم خدا هم آنجاست. انسان در هر كجا كه بخواهد مي‌تواند با خدا تماس بگيرد و جاي به خصوصي نمي‌خواهد، ولي متصوفه خانقاه را در نظر مي‌گيرند.