try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 30 آبان, 1397

گفتمان حكومت ديني ولايت يا وكالت فقيه (بخش نخست)

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
گفتگويي فيمابين

اشاره
مقاله حاضر، تحرير و بازنويسي چهار درس تفسير آيت‌الله جوادي آملي كه در نشريه حكومت اسلامي شماره 1 درج شده است. پس از چاپ اين مقاله،‌ نقدي از دكتر مهدي حائري يزدي صورت پذيرفت كه مورد استقبال آيت‌الله جوادي آملي قرار گرفت و معظم له جوابيه‌اي مرقوم فرمودند.
از آن جا كه دست‌اندركاران نشريه معارف، ديدگاه‌هاي گوناگون و نقدهاي سازنده را جهت رشد افكار و تضارب آرا سودمند مي‌دانند، با سپاس از هر دو بزرگوار، اقدام به درج مقاله، نقد و نقد نقد مي‌كنند.
در اين شماره، بخش اول مقاله و نقد آن را تقديم مي‌كنيم. ان‌شا‌ءالله بخش دوم مقاله و نقد آن و همچنين نقد نقد را در شماره‌هاي آينده درج خواهيم نمود.
معارف

آنچه از قرآن كريم دربارة عبادت انسان‌ها بر مي‌آيد، اين است كه كامل‌ترين و برجسته‌ترين وصف براي انسان آن است كه :"عبد" ذات اقدس اله باشد. زيرا كمال هر موجودي در اين است كه بر اساس نظام تكويني خويش، حركت كند و چون خود از اين مسير و هدف آن اطلاع كاملي ندارد، خداوند، بايد او را راهنمايي كند.
ولايت حق و ولايت اوليا
اگر ثابــت شــد كــه كمــال انــسان در "عبــوديــت" اســت و او فــقط عبــد خداست و لا غير، پس غير خدا هر كه و هر چه هست، مولاي حقيقي يا ولي حقيقي چيزي يا كسي نيست تا بگوييم خدا اولاً و بالاصاله وليّ و مولاست و غير خدا مثلاً انبيا و اوليا ثانيا و بالتبع وليّ و مولايند. وقتي ولايت انبيا و اوليا و ائمه(ع) روشن شد كه حقيقي نيست، ولايت فقيه هم روشن مي‌شود و بسياري از شبهه‌ها و اشكال‌ها رخت برمي‌بندد.
عمده اين است كه روشن شود آيا انسان چند وليّ و مولاي حقيقي در طولِ هم دارد؟ نظير اينكه پدر و جد، هر دو وليّ طفل محجورند؛ منتها هر كه اول اِعمال ولايت كرد، جا براي ولايت ديگري نيست. آيا ولايت بر جامعة انساني هم از اين قبيل است يا نه ولايت بر انسان ولايت طولي است؟ بدين معنا كه بعضي وليّ قريبند، برخي اقرب، بعضي وليّ بعيدند، بعضي وليّ ابعد؟ يا برخي وليّ بالاستقلال و بالاصاله‌اند و بعضي وليّ بالتبع؟ آيا ولايت فقيه هم از اين قبيل است يا هيچ كدام از اينها نيست؟
مقتضاي برهان عقلي اين است و آيات قرآني هم آن را تأييد مي‌كند كه كمال انسان در اين است كسي را اطاعت كند كه بر حقيقت انسان و جهان و ارتباط متقابل انسان و جهان آگاه است (روشن است كه منظور از جهان فقط عالم طبيعت نيست، گذشته و آيندة انسان نظير برزخ و قيامت و بهشت و جهنم هم مطرح است.) و او كسي نيست جز خدا، پس قهراً عبادت و ولايت منحصر به الله خواهد شد؛ يعني تنها وليّ بر انسان خداست، نه اينكه انسان چند وليّ دارد بعضي بالاصاله وليّ‌اند و برخي بالتبع. بعضي وليّ قريبند و دسته‌اي وليّ بعيد. بلكه انسان "يك وليّ حقيقي" دارد و آن خداست.
قرآن كريم در عين حال كه قدرت، قوت، عزت و برخي امور ديگر را به غير خدا اسناد مي‌دهد، در نهايت همه را جمع‌بندي مي‌كند و مي‌فرمايد اينها منحصراً از آن خداست.
دربارة عزت فرمود: "ولله العزة و لرسوله و للمؤمنين"1 لكن در سوره ديگر فرمود: "العزة لله جميعاً؛2 تمام عزت ها مال خداست." دربارة قوت هم فرمود: "يا يحيي خذ الكتاب بقوة"3 به بني اسرائيل فرمود: "خذوا ما اتيناكم بقوة"4 به مجاهدان اسلام فرمود: "و اعدوا لهم مااستطعتم من قوة"5 و سپس مي‌فرمايد: "ان القوة لله جميعا"6
در مورد "ولايت" هم همين طور است. در سورة مباركة مائده فرمود: "انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون"7در اين آيه، ولايت براي پيغمبر و نيز براي اهل بيت(ع) - به تتمه روايت - ثابت شده است.
از اين روشن‌تر در سورة مباركة احزاب فرمود: "النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و اموالهم؛8 وجود مبارك پيغمبر اسلام(ص) ولايتش به جان و مال افراد از خود آنها بالاتر است."
لذا در سورة احزاب فرمود: "ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضي الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة"9 وقتي خدا و پيغمبر دربارة امري حكم كردند، احدي حق اختيار و انتخاب ندارد. در عين حال كه "انما وليكم الله" و "النبي اولي بالمؤمنين" و "ما كان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضي الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم" آمده؛ اما در نهايت، در سورة حم، ولايت را منحصراً براي ذات اقدس اله مي‌داند.
آيه نهم سوره شوري اين است: "ام اتخذوا من دونه اولياء فالله هو الوليّ" اين نشان مي‌دهد كه ولايت رسول و معصومان و اوليا، عِدل ولايت‌الله، نيست و چون ولايت منحصر در اوست، ولايت خدا واسطه در ثبوت ولايت براي غير خدا هم نيست؛ يعني اولياي خدا واقعاً وليّ باشند، منتها ثانياً و بالتبع، بلكه ولايت آنها بالعرض است نه بالتبع. يعني ولايت خداوند واسطه در عروض ولايت براي آنان است نه واسطه در ثبوت. در قالب مثال بايد چنين گفت: اگر آبي كنار آتش قرار بگيرد، آن آب واقعاً گرم مي‌شود، اين نزديكي به آتش، واسطة گرم شدن آب است، در اين حالت، اتصاف آب به حرارت، اتصاف واقعي است و اين قرب به آتش، واسطة در ثبوت است نه واسطة در عروض. ولي اگر همين آتش را در برابر يك آينه نگه داريد، در آينه شعله بلند است، اما چيزي در درون آن نيست. آينه فقط آتش و شعلة بيروني را نشان مي‌دهد نه اينكه واقعاً درون آن گرم شده باشد.
معناي "العزة لله و لرسوله و للمؤمنين" يا "العزة لله جميعاً" اين چنين نيست كه بعد از خدا، پيغمبر و مؤمنين و اوليا هم واقعاً عزيز باشند و عزت خداوند واسطة در ثبوت عزت براي آنان باشد، وگرنه آن عزت الهي محدود مي‌شود؛ زيرا اگر چند عزت حقيقي وجود داشته باشد، هيچكدام از آنها نامحدود نخواهد بود، زيرا غير متناهي مجالي براي فرد ديگر، هر چند محدود، باقي نمي‌گذارد، بلكه عزت الهي واسطة در عروض عزت براي آنها مي‌شود.
ولايت بر فرزانگان
ولايت امام و پيغمــبر بــر جــامــعة بشــري از قبــيل ولايت بــر سفيه و مجنون و محجور نيست كه اخيراً در نوشته‌ها و گفته‌ها خلط مبحث شده است. اين اهــانتــي است به مــردم و هتــك حــرمــتي اســت بــه ولايــت فــقــيه. توضيح آنكه: كسي كه ولايت يك مجنون يا سفيه و يا كودك خردسالي را بر عهده دارد، برابر با انديشه و آراي خود، آنان را تدبير مي‌كند و در بازي و تفريح، خواب و تغذيه و امور ديگر، به ميل و ارادة خود رفتار مي‌كند. اين معناي ولايت بر محجور است اما ولايت پيغمبر و امام و جانشين امام بر مردم از اين قبيل نيست؛ بلكه ولايت آنها به ولايت الله باز مي‌گردد؛ يعني خود مكتب، و دين، رهبري و سرپرستي و هدايت جامعه را به عهده مي‌گيرد. چون همان طور كه مردم مولّي‌عليه دين هستند، شخصيت حقيقي پيامبر و ديگر معصومان هم تحت ولايت دين و شخصيت حقوقي آنها است، زيرا معصوم از آن جهت كه معصوم است، جز از طرف ذات‌اقدس اله چيزي ندارد. اگر حكمي يا فتوايي را پيغمبر(ص) به عنوان رسول و به عنوان امين وحي الهي از خدا تلقي و به مردم ابلاغ كرد، عمل به اين فتوا بر همگان، حتي بر پيغمبر(ص)، واجب است؛ مثلا ذات‌اقدس اله فرمود: "يستفتونك قل الله يفتيكم في الكلالة"10 فتواي خدا اين است. اين فتوا را براي مردم نقل كن، وقتي فتوا را براي مردم نقل كرد، عمل كردن به آن بر همه لازم است، حتي بر خود پيامبر(ص).
اما احكام ولايي مثل اينكه با فلان قوم رابطه قطع بشود، يهودي‌ها از مدينه بيرون بروند يا اموال آن ها مصادره گردد، عمل به اين حكم، واجب و نقض آن حرام است حتي بر خود پيغمبر(ص).
حكم قضايي هم اين چنين است. يعني اگر دو متخاصم به محكمة پيغمبر(ص) آمده‌اند، آن حضرت هم بر اساس مباني اسلام، ميان آنها حكم كرده است، پس از اتمام قضا و صدور حكم، نقض آن حرام و عمل به آن واجب است حتي بر خود پيغمبر(ص). پس چه امتيازي براي پيغمبر(ص) شد كه او وليّ مردم شود؟ همين معنا بعد از پيغمبر(ص) براي امام معصوم(ع) هست و پس از او اگر آن امام‌معصوم(ع) نائب خاص داشت - مثل مالك اشتر(رض)، مسلم بن عقيل(رض) - براي او هم ثابت است، و اگر نائب خاص نبود، براي نائب عام، ثابت است. امام راحل(ره) چه امتيازي بر مردم ايران داشت؟ اگر فتوايي داده بود عمل به آن فتوا حتي بر خودش واجب بود. اگر حكم فرمود كه سفارت اسرائيل بايد برچيده شود، عمل به اين حكم براي همه مردم - حتي خود امام - واجب و نقض آن، حرام بود. همچنين احكام ديگر.
پس ولايت فقيه، مثل ولايت بر مجنون و سفيه و صغير نيست؛ بلكه به معناي ولايت مكتب است كه والي آن انسان معصوم يا نائب عادل اوست. خود پيغمبر(ص) جزو مولّي‌عليه مكتب است؛ يعني شخصيت حقيقي پيغمبر(ص) با افراد ديگر جزو مولّي‌عليه، و شخصيت حقوقي او وليّ است. شخصيت حقيقي ائمه(ع) نيز در رديف مولّي‌عليه هستند، شخصيت حقوقي آنها وليّ است. پس رهبر هيچ امتياز شخصي بر ديگران ندارد تا كسي بگويد مردم ايران محجور نيستند تا وليّ طلب كنند. اگر معناي"والله هو الوليّ"11 روشن شد، ديگر خللي در توحيد نمي‌افتد، و پذيرش ولايت اوليا، عين توحيد مي‌شود؛ چون جامعة انساني بر اساس"قضي ربك الّا تعبدوا الا اياه"12 بنده ذات‌اقدس اله مي‌باشد و وليّ حقيقي آنها خداست و اوليا، آيت و نشانه ولايت اويند؛ مثل آينه اي هستند كه ولايت الله را نشان مي‌دهد نه نظير آن آب جوشي كه در اثر حرارت آتش، جوش آمده است.
در اين صورت انسان به ولايت فخر مي‌كند، چون تحت ولايت دين خداست. اگر درخت بخواهد رشد كند، بايد تحت ولايت آب و هواي سالم باشد. اين نوع ولايت آب و هوا مايه حيات هستند. اگر كسي بخواهد شجرة طوبي شود، از اين راه بايد استفاده كند. اينكه امام(ره) با اصرار مي‌فرمود: "پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا كشورتان محفوظ بماند"، براي اين بود كه درخت انسانيت در شرايط سالم رشد كند. بالاخره يك مسلمان اسلام‌شناسِ اسلام‌باور بايد زمام امور را به دست بگيرد تا حرفي كه مي‌زند، اول خودش عمل كند بعد ديگران. اين معناي ولايت فقيه است و بازگشت آن به ولايت فقاهت و عدالت است وگرنه هيچ كسي بر شخص ديگري ولايت ندارد. اگر شخص، ولايت داشت و مثل پدر نسبت به پسر بود، پدر هر فرماني كه به پسر مي‌داد بايد اجرا كند و نگويد كه اول تو انجام بده بعد من؛ اما در اين نوع ولايت اگر رهبر، كاري را دستور بدهد پيشاپيش امت، خودش عمل مي‌كند و اگر اين كار را نكرد، امت، حق اعتراض به او را دارد.
ولايت تكويني و تشريعي
ولايت گاهي در نــظام تكــويــن اســت كــه يــكــي ولــيّ تــكويــني اســت و ديگري مولّي‌عليه تكويني؛ مثل اينكه ذات‌اقدس اله، وليّ آدم و عالم است، يا نفس انساني نسبت به قواي دروني خود ولايت دارد و به هر گونه استخدام، استعمال و كاربردي نسبت به قواي وهمي و خيالي و نيز بر اعضا و جوارح سالم خود ولايت دارد، همين كه دستور ديدن يا شنيدن داد چشم و گوش اطاعت مي‌كند، اگر عضو، فلج و ناقص نباشد، مولّي‌عليه، نفس است. اين نوع ولايت، بازگشتش به علت و معلول است. هر علتي، وليّ معلول است، هر معلولي مولّي‌عليه علت است. عليت علت يا به نحو حقيقت است يا به نحو مظهريت علت حقيقي، اگر عليت چيزي حقيقي بود، ولايت آن نيز حقيقي خواهد بود و يا اگر حقيقي نبود بلكه به نحو مظهر علت حقيقي بود، ولايت آن نيز مظهر ولايت حقيقي است.
نوع ديگر ولايت، ولايت تشريعي و قانونگذاري است؛ يعني برابر قانون، كسي وليّ ديگري است كه بخشي از آن به مسائل فقهي و بعضي به مسائل اخلاقي و قسمتي به مسائل كلامي برمي‌گردد.
در ولايت تكويني، تخلف ممكن نيست، مثلاً نفس اگر اراده كرده است كه صورتي را در ذهن ترسيم كند، اراده كردن همان و ترسيم كردن همان. نفس، مظهر خدايي است كه "انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون"13
اما ولايت تشريعي و قانونگذاري عصيان‌پذير است؛ يعني يك قانون و حكم تكليفي كاملاً قابل اطاعت و عصيان است زيرا انسان، آزاد آفريده شده و همين آزادي مايه كمال اوست. بخشي از ولايت تشريعي در فقه و در كتاب حجر مطرح است؛ آنجا كه بعضي افراد بر اثر صغر، سفه، جنون و ورشكستگي، محجورند و براي آنها سرپرستي تعيين مي‌شود. اما آن ولايت تشريعي كه در ولايت فقيه مطرح است، فوق اين مسائل است و از نوع ولايت‌هاي كتاب حجر، طهارت، قصاص و ديات نيست. امت اسلامي نه مرده است و نه صغير و نه سفيه و نه ديوانه و نه مفلس تا وليّ طلب كند. تمام تهاجم نويسنده‌هاي داخل و خارج بر ولايت‌فقيه بر همين اساس است كه مي‌پندارند ولايت‌فقيه، از نوع ولايت كتاب حجر فقه است، در حالي كه اصلاً مربوط به آن نيست بلكه به معناي والي بودن و سرپرستي است. آيه "انما وليكم" خطاب به عقلا و مكلفين است نه به غير مكلف يا محجور، خداوند متعال هيچ‌گاه به محجورين و ديوانگان و صبيان و مجانين و مفلسين خطاب نمي‌كند كه: "يا ايها الذين آمنوا النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم"14، "انما وليكم الله و رسوله"15، "اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم"16 اين ولايت به معناي والي، سرپرست، مدير و مدبر بودن است كه روح آن به ولايت و سرپرستي شخصيت حقوقي والي بر مي‌گردد نه شخصيت حقيقي او. خود شخصيت حقيقي او هم زير مجموعه اين ولايت است.
جايگاه ولايت در مباحث كلامي
دربارة ولايت از دو جنبه مي‌توان بحث كرد: فقهي و كلامي. بحث فقهي اين است كه اگر چنين قانوني بود، عمل به اين قانون واجب است؛ اين را فقيه در كتاب فقه مطرح مي‌كند كه آيا بر ما اطاعت و عصيان واجب است يا نه؟ آيا افراد معيني در نظام اسلامي حق دارند و براي آنها جايز است كه زمام امور را به دست بگيرند يا نه؟ اين دو مسئله فقهي است؛ يعني آنچه كه دربارة والي مطرح است از آن جهت كه مكلف است و مسئله اي كه موضوعش فعل مكلّف باشد فقهي است.
آيا مردم از آن جهت كه بالغ، عاقل، حكيم، فرزانه و مكلفند، بر آنها اطاعت والي واجب است يا نه؟ هرگونه پاسخ مثبت و منفي به اين سؤال، يك پاسخ فقهي است. اما بحث كلامي دربار‌ ولايت‌فقيه اين است كه آيا ذات‌اقدس اله براي زمان غيبت دستوري داده است يا نه؟ كه موضوع چنين مسئله‌اي، فعل‌الله و لازمة آن، فعل مكلّف است.
پس اگر موضوع مسئله اي فعل الله بود آن مسئله كلامي است؛ و اگر موضوع آن فعل مكلّف بود، آن مسئله فقهي است. اينكه امامت جزو اصول مذهب ماست و در اهل سنت آن را جزو اصول نمي‌دانند براي آن است كه آنها مي‌گويند بر پيغمبر و خدا لازم نيست، و اساساً خدا دربارة رهبري امت بعد از پيغمبر(ص) دستوري به امت نداده است و اين خود مردمند كه بايد براي خودشان رهبر انتخاب كنند. لذا امامت براي آنها يك مسئله فرعي است؛ نظير ساير فروعات فقهي، براي ما كه به عصمت و امثال آن قائليم مي‌گوييم اين كار، فعل الله است و خداوند به رسول خودش دستور داده كه علي(ع) معصوم را به جانشيني خود معرفي كن.
اكنون بحث در اين است كه آيا خداي سبحان كه عالم به همه ذرات عالم است: "لا يعزب عن علمه مثقال ذرة"17
او كه مي‌داند اولياي معصومش زمان محدودي حضور و ظهور دارند و آن خاتم اوليا مدت مديدي غيبت مي‌كند، آيا خداوند براي عصر غيبت دستور داده يا امت را به حال خود رها كرده است؟ اين مسئله‌اي كلامي است.
اگر متفكران اسلامي ولايت‌فقيه را به عنوان يك مسئله كلامي مطرح كرده‌اند بر اين اساس است نه اينكه آن را در حد نبوت و توحيد خدا بدانند. غرض آنكه هر مسئله‌اي كه موضوع آن، فعل‌الله است، كلامي است؛ نه اينكه هر چه كلامي شد، جزو اصول دين است. خيلي از مسائلي كه در كلام مطرح است، مثل اينكه آيا خدا فلان كار را كرده است يا نه؟ آيا خدا در قيامت فلان كار را مي‌كند يا نه؟ اينها جزو جزئيات مبدأ و معاد است، جزئيات مبدأ و معاد نه جزو اصول دين است كه علم برهاني و اعتقاد به آن لازم باشد نه جزو فروع دين. انسان بايد معتقد باشد قيامت و بهشت و جهنمي هست، اما اينكه بهشت چندتاست و درجات آن چگونه است و دركات جهنم به چه وضعيتي است، جزو اصولي كه تحصيل برهان بر آن خصوصيات و جزئيات لازم بوده و اعتقاد به همه آن خصوصيات به نحو تفصيل واجب باشد، نيست.
ولايت در روايات
يكي از معاني ولايت، سرپرستي و ادارة جامعه است، غير از قرآن، در رواياتي كه از معصومان(ع) به ما رسيده واژه"ولايت"در همين معنا بسيار به كار رفته است؛ در اينجا براي نمونه چند روايت را نقل مي‌كنيم:
1. حضرت اميرمؤمنان(ع) در عبارت‌هاي مختلفي از نهج‌البلاغه، واژة ولايت را به همين معناي سرپرستي به كار برده است؛ مثلاً:
در خطبه 216 كه در صفين ايراد كردند، فرمود: "اما بعد فقد جعل الله سبحانه لي عليكم حقا بولاية امركم" در همان خطبه در بندهاي شش و هفت آمده است: "و اعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالي علي الرعية لا تصلح الرعية الا بصلاح الولاة و لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعية" اينجا سخن از وليّ و ولايت والي‌ها است كه ناظر به سرپرستي جامعه مي‌باشد.
2. از وجود مبارك امام باقر(ع) است كه: "بني الاسلام علي خمس علي الصلاة و الزكاة و الحج و الصوم و الولاية"18
اين ولايت سه مسئله دارد، دو تاي آن فقهي است كه در رديف حج و صوم قرار مي‌گيرد، و آخري كلامي است كه در رديف اينها نيست. اگر ولايت را وجود مبارك پيغمبر(ص) از طرف ذات‌اقدس اله براي اميرالمؤمنين(ع) مقرر كرد و او را نصب نمود، چون خدا فرمود كه بگو "من كنت مولاه"؛ مسئله‌اي كلامي است؛ حال كه پيغمبر بر اساس "يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك"19 آن را ابلاغ كرده است، عمل به اين حكم واجب است چه بر پيغمبر(ص)، چه بر اميرالمؤمنين(ع)، چه بر اصحاب، چه بر افراد ديگر. مگر پيغمبر(ص) مي‌تواند علي(ع) را به عنوان خليفه نداند؟ او هم مكلف است و بر او هم واجب است "آمن الرسول بما انزل اليه من ربه"20، كه علي بن ابيطالب(ع) را به عنوان خليفه بداند. اين مسئله‌اي فقهي است و در مسئله فقهي تفاوتي بين نبي و غير نبي و امام و مأموم نيست.
پس دو جهت آن فقهي است: يكي آنكه بر خود اميرالمؤمنين(ع) هم واجب است كه اين سمت را قبول كند، و ديگر آنكه بر مردم واجب است كه علي(ع) را به عنوان والي بپذيرند؛ چون موضوع اين گونه مسائل، فعل مكلف است. اماچون ذات‌اقدس اله به پيغمبر(ص) دستور داد كه خلافت حضرت علي(ع) را ابلاغ كن، از آن جهت كه موضوعش فعل الله است، كلامي است.

نقد و نظر
دوست محترم، حضرت آقاي آملي - زيد عمره و توفيقه - اين حواشي كه نوشته شد، يقيناً به نظر جناب عالي از مقبوليت و رضايت مطلق برخوردار نيست، اما در عين حال بنده فقط به خاطر مراحم و محبت‌هاي بي‌دريغ شما، اقدام به تذكر اين نكات كردم، والاّ بنا ندارم به كسي جواب بگويم.
والله المؤيد الي الصواب
مهدي حائري يزدي

1. "وقتي ولايت انبيا و اوليا و ائمه(ع) روشن شد كه حقيقي نيست، ولايت فقيه هم روشن مي‌شود و بسياري ازشبهه ها و اشكال ها رخت بر مي‌بندد." در اين فرض، ولايت فقيه سبك مَجاز از مَجاز از مَجاز است.
2. "در مورد ولايت هم همين طور است، در سوره مباركه مائده فرمود: "انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون" در اين آيه، ولايت براي پيغمبر(ص) و نيز براي اهل بيت(ع) - به تتمه روايت - ثابت شده است." اگر مقصود ولايت به معناي حاكميت و كشور داري باشد، لازم مي‌آيد بر همة مؤمنين و حتي بر خودش ولايت داشته باشد و شخص واحد هم وليّ و هم مولّي‌عليه باشد.
3. "ما كان لمؤمن و لامؤمنة اذا قضي الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة؛ وقتي خدا و پيغمبر درباره امري حكم كردند، احدي حق اختيار و انتخاب ندارد." اين قضا بالتحكيم است و هيچ ربطي به حكومت ندارد. اين اشتباه واضحي است كه نويسنده مرتكب شده است.
4. "معناي "العزّة لله و لرسوله و للمؤمنين" يا "العزّة لله جميعاً" اين چنين نيست كه بعد از خدا، پيغمبر و مؤمنين و اوليا هم عزيز باشند و عزت خداوند واسطه در ثبوت عزت براي آنان باشد، وگرنه آن عزت الهي محدود مي‌شود، زيرا اگر چند عزت حقيقي وجود داشته باشد، هيچ كدام از آنها نامحدود نخواهد بود. زيرا غير متناهي مجالي براي فرد ديگر، هر چند محدود، باقي نمي‌گذارد، بلكه عزت الهي واسطه در ثبوت عزت براي آنها مي‌شود." اين فرمايشات و ديگر فرمايشات شما كاملا صحيح است به شرط اينكه انتاج را در شكل اول، حذف و كأن لم يكن بدانيم و رابطه ميان مقدمتين و نتيجه را الغا نماييم.
5. "اما احكام ولايي: مثل اينكه با فلان قوم رابطه قطع بشود، يهودي‌ها از مدينه بيرون بروند يا اموال آنها مصادره گردد، عمل به اين حكم واجب و نقض آن حرام است، حتي بر خود پيغمبر." احكام ولايي يا به تعبير ديگر احكام حكومت، شاهد گويا و قاطعي است بر جدايي سياست از ديانت، زيرا بسياري از اوقات اتفاق مي‌افتد كه حكومت نياز شديدي به جعل موضع قانوني را پيدا مي‌كند كه منابع آن به هيچ وجه در كتاب و سنت نيست. در اينجا حكومت وقت حاكم است نه دين. و اگر اين موارد را به عنوان موجبة جزئيه قبول كرديم، قطعاً شنيده‌ايد كه موجبة جزئيه نقيض سالبة كليه است، يعني اين سلب كلي كه هرگز دين از سياست جدا نيست، باطل خواهد بود.
6. "پس رهبر هيچ امتياز شخصي بر ديگران ندارد تا كسي بگويد مردم ايران محجور نيستند تا وليّ طلب كنند. اگر معناي "و الله هو الولي" روشن شد، ديگر خللي در توحيد نمي‌افتد، و پذيرش اوليا عين توحيد مي‌شود." بله، سبك اين ولايت تكويني است و ولايت تكويني اشراقي قابل انتقال به غير نيست، زيرا رابطه اشراقي مانند رابطه مقولي است كه قابل جعل نيست.
7. بخشي از ولايت تشريعي در فقه و دركتاب حجر مطرح است و نه در هيچ جاي ديگر.
8. "آيه "انما وليكم" خطاب به عقلا و مكلفين است؛ نه به غير مكلف يا محجور. خداوند متعال هيچ گاه به محجورين و ديوانگان و صبيان و مجانين و مفلسين خطاب نمي‌كند كه: "يا ايها الذين آمنوا النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم" اولي صيغه افعل التفضيل است. و در صورت تزاحم ميان اولويت خود مردم بر صغار و مجانين مسلماً پيامبر اكرم(ص) اولويت دارد. به علاوه "النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم" نه "علي انفسهم" مگر در هنگام جهاد.
9. "اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولي الامر منكم" اولي‌الامر در اينجا از قبيل ذكر عام بعد از خاص است و اطاعت، اطاعت ارشادي است. و ممكن است مقصود از اولي الامر كساني باشند كه از اوامر و نواهي خدا آگاهي دارند و چون اينان از احكام واقعي شريعت به خاطر عصمت آگاهي دارند، پيروي از آنها واجب است؛ اما نه به دليل ولايت امر بلكه به دليل كشف حقيقت. و هر كس چه امام و چه پيامبر و چه هر شخص ديگري كه از احكام واقعي خدا آگاه باشد، عقلا از او اطاعت مي‌كنند و حاصل اولي‌الامر در اينجا به معناي وليّ‌امر نيست، بلكه به معناي هر كسي است كه آگاهي بر شريعت دارد و وجوب اطاعت وجوب عقلي است نه شرعي و الّا تسلسل لازم مي‌آيد.
10. "دربارة ولايت از دو جنبه مي‌توان بحث كرد: فقهي و كلامي. بحث فقهي اين است كه اگر چنين قانوني بود، عمل به اين قانون واجب است. اين را فقيه در كتاب فقه مطرح مي‌كند كه آيا بر ما اطاعت و عصيان واجب است يا نه؟" كجا ديده يا شنيده شده كه عصيان امر الهي واجب باشد؟
11. "آيا مردم از آن جهت كه بالغ، عاقل، حكيم، فرزانه و مكلفند بر آنها اطاعت والي واجب است يا نه؟ هر گونه پاسخ مثبت و منفي به اين سؤال، يك پاسخ فقهي است." اين هم مسئله كلامي است كه از اطاعت و عصيان بحث مي‌كند و كاري به احكام پنج‌گانه ندارد.
12. "اما بحث كلامي دربارة ولايت‌فقيه اين است كه آيا ذات‌اقدس اله براي زمان غيبت دستوري داده است يا نه؟" اين يك مسئله تاريخي است و ربطي به علم كلام ندارد.
13. "پس اگر موضوع مسئله اي فعل الله بود، آن مسئله كلامي است؛ و اگر موضوع آن فعل مكلف بود، آن مسئله فقهي است." قدمت يا حدوث و اينكه فعل الله مانند كلام الله حادث است يا قديم، مسئله اي كلامي است.
14. "اهل سنت معتقدند اساساً خدا دربارة رهبري بعد از پيغمبر(ص) دستوري به امت نداده است؛ و اين خود مردمند كه بايد براي خودشان رهبر انتخاب كنند." در امور دنيوي جزئيه دستوري نفرمودند: لان الجزي لاكاسب ولا مكتسب.
15. " ... او كه مي‌داند اولياي معصومش زمان محدودي حضور و ظهور دارند و آن خاتم اوليا(ع) مدت مديدي غيبت مي‌كند، آيا خداوند براي عصر غيبت دستور داده يا امت را به حال خود رها كرده است؟" چون احكام شرعيه همه به نحو قضاياي حقيقيه است ديگر لازم نيست براي هر دوره و كوره پيامبري جداگانه فرستاده شود. (رجوع كنيد به تقريرات مرحوم نائيني(ره)) و به گفته صدرالمتالهين از قبيل قضاياي لابتيه است.
16. "و اينجا سخن از وليّ و ولايت والي هاست كه ناظر به سرپرستي جامعه مي‌باشد." آيا سرپرستي جامعه را مي‌تواند خود جامعه و مولّي‌عليه تعيين كند؟!
پي‌نوشت‌ها:

1. منافقون/ 8 .
2. فاطر/ 10.
3. مريم/‌ 12.
4. بقره/ 63 .
5. انفال/ 60 .
6. بقره/ 165.
7. مائده/ 55 .
8. احزاب/ 6 .
9. همان/ 36.
10. نساء/ 176 .
11. شورى/ 9 .
12. اسراء/ 23 .
13. بقره/ 117 .
14. احزاب/ 6 .
15. مائده/ 55 .
16. نساء/ 59 .
17. يونس/ 61 .
18. وسائل الشيعه، ج1، ص 13 ، ح1.
19. مائده/ 67 .
20. بقره/ 258 .