try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 30 آبان, 1397

سيره عملي ـ سياسي حضرت امام (ره)

Send to friendSend to friend

■شهيد عراقي براي ساعت 5/3 تا 4 برايشان وقت ملاقات گرفته‌بود. يك گوني كتاب و نشريه را كول كرده‌بودند، و به قم آورده‌بودند. 48 كتاب مختلف از ميسيونرهاي مسيحي و كلي نشريه «راه عيسي» و «راه مريم» كه رايگان به آدرس افراد مختلف فرستاده مي‌شد. سر ساعت به منزل امام رفتند. سرگوني را باز كردند و يكي‌يكي كتاب‌ها را به امام نشان‌دادند. امام هر كتاب و جزوه‌‌اي را كه نگاه مي‌كرد مي‌گفت: «ديده‌ام، ديده‌ام،‌‌اين را هم ديده‌ام» و آنها را كنار دستش مي‌چيد. همه را كه ديد گفت: «دو تا كتاب ديگر هم هست شما آنها را نديده‌‌ايد؟» باورشان نمي‌شد امام همه ‌‌اينها را ديده باشند و كتاب‌هايي را هم كه آنها نتوانسته‌بودند گير‌بياورند خوانده‌باشد. خيلي تعجب كردند. در آخر گفتند: ما ده هزار آدرس كه جزوات و كتاب‌هاي آنها به آنجاها به‌صورت مجاني فرستاده مي‌شود به‌دست آورده‌‌ايم و مي‌خواهيم به همان آدرس‌ها نشريه «نداي حق» و كتب اسلامي بفرستيم اما مشكل مالي داريم. اگر مي‌شود كمكي به‌ما بكنيد. امام گفت:‌‌اين مبارزه نيست.‌ ‌اينها شما را به خود مشغول نكنند.
■وقتي آقاي لواساني گفت چرا ازدواج نمي‌كني، گفته‌ بود: تا حالا كسي را براي ازدواج نپسنديده‌ام و از خمين هم نمي‌خواهم زن بگيرم. به‌نظرم كسي نيامده‌است. وقتي آقاي لواساني ادامه داده‌بود كه آقاي ثقفي دو دختر خوب دارد ساكت شد و چيزي نگفت. اما بعدها گفت كه: «وقتي آقاي لواساني گفت آقاي ثقفي دو دختر دارد و از آنها تعريف كرد مثل‌‌اينكه قلب من كوبيده‌شد» خواستگاري طول كشيد دختر آقاي ثقفي حاضر نبود به قم برود. بالاخره بعد از صحبت‌هاي زياد و چند‌بار كه ائمه(ع) را در خواب ديد موافقت‌كرد. صيغه عقد را در حرم حضرت عبدالعظيم خواندند و عروسي در ماه‌رمضان سر‌گرفت. همان هفته اول همه چيز مشخص شد: «من كاري به كار تو ندارم به هر صورت كه ميل داري لباس بخر و بپوش اما آنچه از تو مي‌خواهم‌‌اين است كه واجبات را انجام‌دهي و محرمات را ترك‌كني يعني گناه‌نكني». همين يك جمله ساده شد معيار و حريم زندگي مشتركشان كه تا آخر شكسته نشد. دختري كه بعد از گرفتن تصديق ششم، كلاس هفتم را هم در دبيرستان بدريه خوانده و دو ماهي هم پيش يك معلم كليمي، فرانسه كار كرده‌بود،‌ بعد از ازدواج «هيئت»، «سيوطي» و «شرح لمعه» را در هشت سال نزد همسرش خواند.
■جا خوردند و خودشان را جمع و جور كردند: مبارزه نيست؟ پس چي مبارزه است؟ امام ادامه داد: ‌‌اينها 50 سال است در‌‌اين مملكت كار مي‌كنند. نتوانسته‌اند هيچ موحدي را مسيحي كنند. لاابالي كرده‌اند ولي بي‌دين نكرده‌اند. ‌‌اين جريانات يك سرمنشأ دارد. مثل يك نهر است شما برويد دنبال سرچشمه. ‌‌اينها همه از فساد رژيم است. شما برويد دنبال آن،‌ ‌اينها وقتتان را مي‌گيرد. يك گروه دارند كار مي‌كنند به نام ضد‌بهايي كه مربوط به آقاي حلبي است مي‌خواستم به آنجا معرفي‌تان كنم، اما آن هم مبارزه نيست.
خشكشان زده‌بود با دلهره گفتند: پس ما بايد چكار كنيم. تكليف‌مان چيست؟ امام گفت: شما همين مبارزه‌‌اي را بكنيد كه روحانيت دارد مي‌كند.
■كليد توي قفل چرخيد و در سلول با صداي خشك و خشني روي پاشنه جابجا شد صداي باز‌شدن در توي سكوت و تاريكي بند پيچيد. رئيس زندان بود. در را كه باز كرد هم‌زمان نور ضعيفي پاشيد داخل سلول و بوي بد و نمناك و سردي ريخت توي صورت رئيس. چشم‌ها كه به تاريكي عادت كرد زنداني را مي‌شد ديد. نشسته‌بود و چيزي را جلو چشمهايش گرفته‌بود. نزديكتر رفت. قرآن كوچكي بود كه در نور كم سلول مي‌خواند. مأموران به‌دستور رئيس، زنداني را بيرون آوردند. رئيس، زنداني را كه ديد دست و پايش را گم كرد و با دست پاچگي گفت: حضرت‌ آيت‌الله مرا ببخشيد كه شما را به‌‌اين سلول انفرادي تنگ و تاريك آورده‌اند. جا نداشتيم مي‌خواستيم جاي بهتري براي شما در نظر بگيريم. زنداني نگاهي به‌صورت ترسيده رئيس‌انداخت و گفت: «نخير شما مي‌خواستيد به‌من نشان‌دهيد كه ما يك چنين جايي را هم داريم. ولي كور خوانده‌‌ايد. ‌‌اينكه چيزي نيست ما براي بدتر از آن آماده‌‌ايم. ما براي شهادت آماده هستيم.» 48 ساعت سلول انفرادي به خاطر‌ ‌اين بود كه حاضر نشده بود به سوالات آنها پاسخ بدهد. گفته‌بود شما صلاحيت ‌‌اين كه مرا محاكمه و بازجويي كنيد نداريد.
■احمد مي‌گفت: از آقا پرسيدم اولين كتابي كه نوشتيد چي بود؟ آقا گفت: «گمان مي‌كنم اولين كتابم «حاشيه بر رأس الجالوت» بود و بعد شرح مستقلي بر‌‌اين حديث نوشتم و‌‌ اين بعد از تعلم از آقاي شاه‌آبادي است.» در 27 سالگي «مصباح الهدايه» و در 29 سالگي «شرح دعاي سحر» را نوشت و هنوز متأهل نشده‌بود كه كتاب «اربعين حديث» را ـ كه شامل 7 حديث عقلي و 33 حديث اخلاقي است ـ تمام‌كرد.
همان سال‌ها، يك روز وقتي سر درس مي‌رفت شنيد كه چند تا از طلبه‌ها در مدرسه فيضيه درباره كتاب «اسرار هزار ساله» بحث مي‌كنند. سر‌تا‌پاي كتاب پسر‌منحرف حاج شيخ مهدي قمي (يكي از علماي قم) توهين به اسلام بود. از وسط مدرسه فيضيه برگشت و ديگر به سر درس نرفت. چهل روز همه كارش را كنار‌گذاشته و كتاب «كشف الاسرار» را در پاسخ به آن كتاب نوشت. بعدها وقتي احمد گفت: «آقا شما در ‌‌اين كتاب عصباني هستيد.» جواب داد: «در آن موقع نبودي كه ببيني چه توهين‌هايي به اسلام مي‌شد.» «اسرار الصلوة»،‌ «شرح مفاتيح الغيب»، «طلب و اراده»، «شرح حديث جنود عقل و جهل» و «آداب الصلوة » را در طول سال‌هاي مختلف نوشت. اما كتاب «تحرير الوسيله» را كه يك دوره فقه با مسائل مستحدثه بود در تركيه شروع و در نجف تمامش كرد. كتاب «بيع» هم درس‌هاي او در نجف است. مي‌ماند كتاب «حكومت‌اسلامي يا ولايت‌فقيه» كه آن هم حاصل 20 جلسه درس در مسجد شيخ‌انصاري است.
بيشتر كتاب‌هاي عرفاني و اخلاقي‌اش را قبل از چهل‌سالگي و كتاب‌هاي فقهي‌اش را بعد از 40 سالگي نوشت.
■ روز اول درس در 27 آبان طبق معمول حوزه قم سخنراني كرد. صحن و شبستان مسجد شيخ‌انصاري پرجمعيت بود. همه‌ي طلاب كه فكر مي‌كردند سيد يكي از سخنراني‌هاي قم را در نجف ‌‌ايراد مي‌كند آمده‌بودند. سيد مسائل مهمي را براي اولين‌بار در حوزه نجف گوشزد كرد: 1- تهذيب و تزكيه نفس 2- مسؤوليت سنگين حوزه‌ها در ‌‌اين شرايط 3- نياز به راديو 4- نقش نفت در جهان 5- وحدت مسلمين جهان 6- تنهايي پيامبر و سختي‌هايي كه در راه مبارزه كشيد. شاگردانش مي‌گفتند درس او از درس همه علما و مراجع بهتر است. آدم را محقق و صاحبنظر بار مي‌آورد. حريم بزرگان را در مسائل علمي به‌عنوان حريم علمي رعايت مي‌كند. بارها مي‌گفت كاري نداريم كه‌‌ اين سخن را چه كسي گفته، بزرگ است يا كوچك، مهم‌‌ اين است كه‌‌ اين حرف اشكال دارد.
■نجف رسم‌بود كه علما و مراجع معمولاً هفته‌‌اي يك‌بار براي زيارت به حرم مي‌رفتند اما سيد از وقتي به نجف آمده‌بود هر شب به حرم مي‌رفت. جلو ضريح مي‌ايستاد. يك دستش را به ضريح مي‌گرفت و زيارت امين‌الله يا زيارت جامعه‌كبيره را از روي مفاتيح مي‌خواند. مي‌گفتند سيد ‌‌اين كارها را براي ‌‌اين‌كه بقيه ببينند مي‌كند و با سر تكان دادن و چشم و ابرو ‌انداختن به زائران مي‌فهماندند كه دارد ريا مي‌كند. سر راهش مي‌ايستادند تا بياييد و براي بي اعتنايي پشتشان را به او مي‌كردند.
■نماز شبش از جواني ترك نشده‌بود. كسي هم جرأت نداشت در حضور او غيبت يا به كسي توهين كند. تا صحبت‌ها به‌غيبت مي‌كشيد با حالت خاصي مي‌گفت: حرف غير نزنيد مگر خودتان حرف نداريد؟ حرف خودتان را بزنيد چرا حرف غير را مي‌زنيد. به خانواده توصيه مي‌كرد: اولين قدم، شناخت و عمل به واجبات و محرمات است و قدم دوم وارد شدن در مستحبات است كه اهميت ويژه‌‌اي در خودسازي دارد.
نجف كه بود چشمش ناراحتي پيدا مي‌كند دكتر بعد از معاينه مي‌گويد: شما بايد چند روز قرآن نخوانيد و به چشمتان استراحت بدهيد. او خنديده و گفته بود: دكتر! من چشمم را براي قرآن خواندن مي‌خواهم چه فايده دارد كه چشم داشته‌باشم و قرآن نخوانم. شما يك كاري بكنيد كه من بتوانم قرآن بخوانم. به دعاي كميل و مناجات‌شعبانيه خيلي اهميت مي‌داد و هميشه مي‌خواند. مي‌گفت: «عبادت يك سكوي پرش است عبادت در واقع معاشقه است بين عاشق و معشوق. در عبادت از يك سو همه ناز است و از سوي ديگر همه نياز. انسان عابد و عاشق كسي است كه شب در مقابل خدا مي‌ايستد و مي‌گويد ‌‌اي همه ناز پاسخ بده به‌‌ اين همه نياز. ‌‌اين عبادت مسلمان، عبادت عارفانه است.»
■وقتي كسي رساله چاپ مي‌كرد و يا در مسجد شلوغ‌تر و مهم‌تري نماز مي‌خواند و يا پس از فوت مرجعي برايش مجلس فاتحه مي‌گرفت، مي‌گفتند فلاني دارد خودش را براي مرجعيت آماده مي‌كند. هنوز 15 خرداد نشده‌بود. اهالي بازار تهران خدمت آيت‌الله بروجردي مي‌آمدند و امام‌جماعت مي‌خواستند. او مي‌گفت: «اگر حاج‌آقا روح‌الله امامت آن مسجد را قبول كنند ‌‌ايشان بهترين هستند.» اما حاج‌آقا روح‌الله هيچ وقت قبول نكرده و گفته‌بود: «من مي‌خواهم طلبه باشم درس بخوانم و درس بدهم.» وقتي‌‌ آيت‌الله بروجردي فوت‌كرد سال 41 بود، همه علما و مراجع برايش مجلس فاتحه گرفتند، اما حاج‌آقا روح‌الله فاتحه نگرفت. هر‌چه اصرار كردند فايده نداشت. در نهايت خيال همه را راحت‌كرد و گفت: «نه مجلس فاتحه مي‌گذارم و نه در فاتحه شركت مي‌كنم.» بعداز فوت‌‌ آيت‌الله بروجردي شاگردانش بدون اطلاع او رساله‌اش را چاپ‌كردند، ‌به‌خيال ‌‌اين كه او را در برابر كار انجام شده قرار‌داده و پولش را خواهند گرفت. رساله كه چاپ‌شد پيغام فرستادند آقا ما رساله را چاپ‌كرده‌‌ايم ولي مبلغ 2500 تومان باقي‌مانده. ما طلبه هستيم و پول نداريم. قرض رساله‌ي خودتان را ادا كنيد. او هم آب پاكي را يك دفعه ريخته بود روي دستشان كه: «مگر من گفتم رساله چاپ‌كنيد؟ هر كسي رساله چاپ‌كرده خودش هم بايد پولش را بدهد.» آنها هم مجبور شدند براي درآوردن پول باقي‌مانده يك رساله را هم مجاني به كسي ندهند. اما همان زمان خيلي از علما رساله‌هايشان را مجاني به هر‌كس كه مي‌آمد مي‌دادند و يا خواب مي‌ديدند كه امام‌زمان به آنها نظر‌دارد و مي‌گفتند: «يك كسي خوابي براي من ديده كه امام‌زمان به‌من نظر‌دارد و من بايد حوزه را اداره كنم.» در نجف هم نگذاشت كسي عكسش را چاپ‌كند و روز اول گفت: «به‌ ‌اين‌ها بگوئيد هيچ كس حق ندارد از من تبليغ كند. عكس مرا هم هيچ‌جا پخش نكنيد.»
■خانم بارها گفته‌بود: «آقا كمي آرام بنشينيد و آرام‌تر صحبت‌كنيد.» اما آقا هردفعه جواب‌مي‌داد: والله تكليف است. مي‌دانم به شما سخت مي‌گذرد اما‌ ‌اين تكليف الهي است كه بايد انجام‌بدهم.» هر وقت دوستان و مبارزان خسته مي‌شدند و شكايتي مي‌كردند كه ما درگير كارها و مبارزه هستيم زندگي‌مان لنگ است و انتظار كمك داشتند، يك جواب مي‌داد: «حالا اگر كسي مبارزه كرده من بايد پول به او دهم؟ يك كسي اگر نماز خواند بايد پول بگيرد؟ وظيفه‌اش را انجام داده.» تكيه كلامش ‌‌اين بود: «مراقب وظيفه‌تان باشيد.»
■يك اتاق مستطيل شكل داشت كه اتاق كارش بود با يك تشك كوچك حدود يك متر در هفتاد - هشتاد سانت و ميز كوچكي كه از اول صبح پشت آن مي‌نشست و مطالعه مي‌كرد و مي‌نوشت. تابستان‌هاي نجف خيلي گرم بود هر‌چه اصرار كردند كولري بخرند، نپذيرفت. يك كولر در حياط گذاشته‌بودند براي جلسات شبانه تا همه بتوانند استفاده‌كنند. كولر كه نبود. پوشال‌نداشت. فقط پره‌‌اي داشت كه مي‌چرخيد و باد گرم به‌صورت افراد جلسه مي‌زد. يكي از دوستان نجف خيلي اصرار‌داشت كه خانه‌‌اي در كوفه – كه هوايش بهتر بود – اجاره‌كند تا تابستان‌ها آنجا برود. اما ‌‌اين آرزو در دلش ماند. امام هر‌بار مي‌گفت: ‌من‌‌ اينجا خوشگذراني كنم و بچه‌هاي‌مسلمان در زندان‌ها شكنجه ببينند؟ مصطفي در خانه شاهد رياضت‌هاي آقا بود كه گوشت نمي‌خورد و ماه‌رمضان را با نان و ماست مي‌گذراند.
■مي‌آمدند و مي‌گفتند: آقا سياست عبارت است از دروغ‌گفتن، خدعه، فريب، نيرنگ و خلاصه پدر‌سوختگي و آن‌را شما براي ما بگذاريد. جواب‌مي‌داد: «ما از اول وارد‌‌اين سياست كه شما مي‌گوييد نبوده‌‌ايم. اسلام ‌‌اين نيست والله اسلام تمامش سياست است. اسلام را بد معرفي‌كرده‌اند. سياست‌مدن از اسلام سرچشمه مي‌گيرد. من از آخوندهايي نيستم كه در‌‌ اين‌جا بنشينم و تسبيح دست‌بگيرم. من پاپ نيستم كه فقط روزهاي يك‌شنبه مراسمي انجام‌دهم و بقيه اوقات براي خود سلطاني باشم و به امور ديگر كاري نداشته‌باشم. پايگاه استقلال اسلامي ‌‌اين‌جاست. بايد ‌‌اين مملكت را از‌‌ اين گرفتاري‌ها نجات‌داد.
■سيد وقتي نجف را ترك مي‌كرد به احمد گفت: «من در‌‌اينجا با حرم مطهر مأنوس بودم اما خدا مي‌داند در ‌‌اين مدت از دست اهل‌‌ اينجا چه‌كشيدم.»
■تلفن زنگ زد. مسؤولان عراقي آقاي دعايي را مي‌خواستند. سعدون شاكر، رئيس سازمان امنيت عراق وقت ملاقات مي‌خواست. آمد تا نظرات شوراي انقلاب كشور عراق را به امام بگويد كه: 1- حضرت‌عالي در صورتي مي‌توانيد در عراق به زندگي عادي خود ادامه‌دهيد كه از كارهاي سياسي‌‌اي كه باعث تيرگي روابط ما با‌‌ ايران مي‌شود خودداري كنيد. 2- در صورت ادامه كارهاي سياسي بايد عراق را ترك كنيد. امام با اشاره به زيلوي اتاق گفت: «هر كجا بروم اگر ‌‌اين فرش را پهن‌كنم همانجا منزل من است. من از آن روحانيوني نيستم كه به‌خاطر علاقه به زيارت دست از كار مبارزه بكشم. من اگر بنا شود از مردم‌‌ ايران جدا بشوم دقيقه‌‌اي ‌‌اينجا نخواهم‌ماند.»
■مقصد بعدي سوريه پيشنهاد‌شد. مطمئن نبود. ممكن‌بود دوباره از لب مرز برگردانند. احمد فرانسه را پيشنهاد‌كرد و او هم پذيرفت. برگشتند بغداد و به‌مركز عراقي‌ها اطلاع‌دادند كه به‌پاريس مي‌رويم. صبح روز بعد يك هواپيماي جمبوجت به‌طرف پاريس پرواز كرد.
از همان شب اول رفت و آمدها و پيغام‌ها و توصيه‌ها شروع‌شد. قاصد كاخ اليزه پيغام دولت‌فرانسه را به‌همراه داشت كه: «حق‌نداريد كوچكترين كاري انجام‌دهيد.» در جواب گفت: ما فكر‌مي‌كرديم ‌‌اينجا مثل عراق نيست. من هرجا بروم حرفم را مي‌زنم. من از فرودگاهي به فرودگاه ‌ديگر و از شهري به شهر ديگر سفر‌مي‌كنم تا به دنيا اعلام‌كنم كه تمام ظالمان دنيا دستشان را در دست يكديگر گذاشته‌اند تا مردم جهان صداي ما مظلومان را نشنوند، ولي من صداي مردم دلير ‌‌ايران را به دنيا خواهم‌رساند. من به دنيا خواهم گفت كه در ‌‌ايران چه مي‌گذرد.» سياستمداران‌‌ايراني كه نزدش مي‌رفتند مي‌گفتند: به رفتن شاه راضي‌شويد چرا كه آمريكا و ارتش را نمي‌شود شكست‌داد. در جواب آنها گفت: «شما به مردم كاري نداشته‌باشيد آنان جمهوري‌اسلامي را مي‌خواهند. اگر بخواهيد‌‌ اين مطالب را رسماً بگوييد شما را به مردم معرفي‌مي‌كنم.»
■25 دي، نامه به رئيس مركز اسناد انقلاب اسلامي: «شما بايد نشان دهيد كه چگونه مردم عليه ظلم و بيداد، تحجر و واپسگرايي قيام‌كردند و اسلام ناب محمدي را جايگزين تفكر اسلام سلطنتي، اسلام سرمايه‌داري، اسلام التقاط و در يك كلمه اسلام‌آمريكايي كردند. شما بايد نشان‌دهيد كه در جمود حوزه‌هاي‌علميه آن‌زمان كه هر حركتي را متهم به حركت ماركسيستي و يا حركت انگليسي مي‌كردند تني‌چند از عالمان دين‌باور دست در دست مردم كوچه و بازار، مردم فقير و زجر‌كشيده گذاشتند و خود را به آتش و خون زدند و از آن پيروز بيرون آمدند. شما بايد به‌روشني ترسيم‌كنيد كه در سال 41 شروع انقلاب اسلامي و مبارزه روحانيت اصيل در مرگ آباد تحجر و تقدس‌مآبي چه ظلم‌ها بر‌عده‌‌اي روحاني پاكباخته رفت، چه ناله‌هاي دردمندانه كردند،‌ چه خون‌دل‌ها خوردند، متهم به جاسوسي و بي‌ديني شدند ولي باتوكل بر خداي بزرگ كمر همت بستند و از تهمت و ناسزا نهراسيدند و خود را به توفان‌بلا زدند و در جنگ نابرابر ‌‌ايمان و كفر،‌ علم و خرافه، روشنفكري و تحجرگرايي سرافراز ولي غرقه به‌خون ياران و رفيقان پيروز شدند.
پي‌نوشت‌ها: