try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: یکشنبه, 25 آذر, 1397

ماهيت گزاره‏هاي اخلاقي از ديدگاه استاد مطهري

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
حجت الاسلام مجيد ابوالقاسم‏زاده

مقدمه
علم اخلاق از عوامل مهم بهره‏مندي انسان از خوشبختي اين سرا و آن سرا و رسيدن به مطلوب نهايي و حقيقي خود يعني تقرب به خدا و مقام خليفةاللّهي است، اما مهم اين است كه علم اخلاق خود داراي اصول و مبادي است و پيش از هر چيز بايد با اين اصول و مبادي (كه فلسفه اخلاق را تشكيل مي‏دهد) آشنا شد. بدون آگاهي از مسايل فلسفه اخلاق، نمي‏توان از اصول و مباني اخلاقي اسلام در برابر ساير نظام‏هاي اخلاقي دفاع موجه و معقولي ارائه داد و برتري آن را اثبات كرد.
در ميان مسائل فلسفه اخلاق، آنچه كه اساسي‏تر و مهمتر از همه به نظر مي‏رسد، "ماهيت گزاره‏هاي اخلاقي" است؛ يعني اينكه آيا گزاره‏هاي اخلاقي از سنخ قضاياي واقعي و خارجي است و يا از نوع قضاياي اعتباري است؟ و اگر اعتباري است، آيا از امور اعتباري محض است كه صرفاً بستگي به اعتبار معتبِر دارد، يا آنكه از اعتباراتي است كه ريشه تكويني و منشأ انتزاع واقعي دارد؟ خلاصه آنكه گزاره‏هاي اخلاقي از سنخ گزاره‏هايِ اخباري است يا انشايي؟
اين مسئله در فلسفه اخلاق جنبه كانوني و محوري دارد؛ به گونه‏اي كه مسائل ديگر از قبيل اطلاق يا نسبيت، معيار ارزش اخلاقي، معقول و منطقي بودن گزاره‏هاي اخلاقي و ... بستگي به نوع نظريه‏اي دارد كه در اين مسئله اتخاذ مي‏شود. از اين رو در مقاله حاضر سعي شده است كه اين مسئله مهم و اساسي از ديدگاه استاد شهيدمطهري مورد بررسي قرار گيرد.

قبل از ورود به اصل بحث لازم است به طور خلاصه ويژگي‏هاي حكمت عملي را (كه اخلاق، جزئي از آن است)، از ديدگاه استاد شهيد بيان كنيم:
"حكمت عملي عبارتست از علم به تكاليف و وظايف انسان كه مسائل آن از نوع جمله‏هاي انشايي و مربوط به افعال اختياري انسان است؛ و فقط از بايدهاي نوعي، كلي و مطلق بحث مي‏كندو نه بايدهاي فردي و نسبي."1
موضوع گزاره‏هاي اخلاقي: هر فعل اختياريِ انسان مي‏تواند موضوع گزاره‏هاي اخلاقي قرارگيرد؛ خواه آن فعل ارزش محسوب شود مثل عدالت، و يا ضد ارزش باشد مثل ظلم. البته استاد شهيد در بعضي موارد از فعل اخلاقي، فقط فعل ارزشي را اراده كرده است؛ يعني فعلي كه از نظر اخلاقي داراي ارزش باشد و در اين صورت ويژگي‏هايي را براي آن ذكر مي‏كند: الف. از روي عقل باشد؛ ب. مبتني بر اراده و اختيار باشد؛ ج. داراي ارزش ذاتي باشد و يا آن كه انسانها براي آن ارزش قائل باشند؛ د. داراي ارزش غيرمادي باشد؛ ه‍. از حد فعل طبيعي، حيواني و غريزي بالاتر باشد؛ و. متناسب با "من" علوي و يا "خود" اصيل انسان باشد.2
محمول گزاره‏هاي اخلاقي: حُسن و قبح، بايد و نبايد:3 ريشة حسن و قبح امري دروني است. لذا حسن و قبح را بايد قلبي دانست و نه عقلي. "حسن و قبح عقلي در واقع به حسن و قبح قلبي برمي‏گردد. عقل از مقوله ادراك است نه از مقولة احساس. همة حسن و قبح‏هايي كه اسمش را گذاشته‏اند حسن و قبح عقلي، در واقع حسن و قبح قلبي است؛ چون حسن، زيبايي است و قبح، زشتي. و اينها از مقولة احساس است نه از مقولة ادراك كه كار عقل باشد و احساس در واقع كار قلب است."4 انسان در درون خود به طور فطري و وجداني مي‏داند كه چه چيز زيبا و چه چيز زشت است. و اين قوة تشخيص در همة انسانها به يك اندازه هست، در حالي كه اگر حسن و قبح عقلي باشد، اين ويژگي را به طور دائم و مطلق ندارد؛ چون حسن و قبح‏هاي متغير و غيرثابت نيز وجود دارد. از اين رو استاد شهيد مخالف با اين نظريه است كه حسن و قبح عقلي پايه و مبناي اخلاق باشد. حقيقت اخلاق تقويت قواي روحي و شكوفا كردن صفات معنوي انسان است. "معناي اخلاق نظام دادن به غرايز است. چنانكه طب نظام دادن قواي بدني است، اخلاق نظام دادن قواي روحي است. پايه طب بر حسن و قبح عقلي نيست، پايه اخلاق هم بر حسن و قبح عقلي نيست."5
از آنجا كه ريشه حسن و قبح امري دروني و قلبي است، حسن به معناي ملائمت افعال با "من" علوي و قبح به معناي منافرت و عدم مسانخت افعال با "من" علوي است.6 از همين رو، گزاره‏هاي اخلاقي را بايد حاصل بايدها و نبايدهاي "من" علوي و يا نفس متعالي انسان دانست، به طوري كه تا حكم انشايي از طرف نفس صادر نشود، فعل اخلاقي تحقق نمي‏پذيرد.
ماهيت گزاره‏هاي اخلاقي: به نظر استاد شهيد با صِرف تصديق به مفيد بودن يا نبودن يك كاري، فعل اخلاقي صورت نمي‏گيرد، بلكه حتماً بايد حكم انشايي را نيز درپي داشته باشد.
تحقق هر فعل اختياري به ترتيب منوط به پنج مقدمه يا مرحله است: اول آن كه بايد تصوري از آن فعل داشت. دوم آن كه ميل به انجام فعل يا ترك آن پيدا شود. در مرحلة سوم نوعي حكم اخباري و يا تصديق در مورد مفيد بودن يا نبودن فعل صورت گيرد. در مرحلة چهارم بايد حكم انشايي دربارة آن فعل داشت كه آيا "بايد" انجام دهد يا "نبايد" انجام دهد. در مرحلة آخر اراده و تصميم بر انجام فعل يا ترك آن ضرورت دارد.7
بنابراين، اگر چه در هر فعل اختياري هم حكم اِخباري وجود دارد و هم حكم انشايي، اما قدر متيقن اين است كه حكم انشايي در كار هست؛ چون هر عمل اختياري براساس هدف و مقصدي صورت مي‏گيرد و جايي كه هدف باشد، حكم انشايي "بايد" نيز براي رسيدن به آن هدف وجود دارد. چنانچه استاد شهيد مي‏فرمايد: "آيا واقعاً در مورد هر عمل اختياري، دو نوع حكم در ذهن صورت مي‏گيرد: يكي از نوع تصديق و قضاوت به مفيد بودن و يكي از نوع بايد و نبايد، يا يك حكم بيشتر نيست؟ و اگر يك حكم در كار است، كداميك از آن دو است؟ حق اين است كه هر دو حكم صورت مي‏گيرد. قدر مسلم اين است كه حكم انشايي در كار هست. هر كسي هر كاري انجام مي‏دهد، با خود مي‏انديشد كه "بايد" انجام دهم. ... اين بايدها و نبايدها به اعتبار مقصد و هدفي است كه انسان از فعل اختياري خود دارد؛ يعني هر فعل اختياري براي وصول به يك هدف و منظور و مقصد انجام مي‏يابد. معني بايد و نبايد اين است كه براي رسيدن به فلان مقصد،فلان عمل ضروري است پس آن عمل بايد انجام گيرد."8
پس اصل در گزاره‏هاي اخلاقي، انشايي بودن آنهاست. و اگر هم به صورت اخباري باشد، در نهايت به حكم انشايي منجر مي‏شود. به عبارت ديگر، با صِرف حكم اخباري، فعل اخلاقي شكل نمي‏گيرد. بلكه حكم انشايي "بايد" و "نبايد" نيز بعد از آن لازم و ضروري است.9
انشايي دانستن گزاره‏هاي اخلاقي مشكلات و محذوراتي دارد كه عمده‏ترين آن مشكل نسبيت است.10 يعني اگر گزاره‏هاي اخلاقي تابع اميال فردي يا علائق اجتماعي باشند و برآمده از واقعيات خارجي نباشند، بالطبع با تغيير خواست افراد يا گرايشهاي اجتماعي آنان، ارزش گذاري‏هاي اخلاقي‏شان نيز تغيير مي‏كند. در حالي كه لازمه اخباري دانستن گزاره‏هاي اخلاقي، كلي و مطلق بودن آنهاست و ديگر تابع ميل يا خواست فرد يا گروه نيست. حال بايد ديد كه آيا نظريه استاد شهيدمطهري منجر به اين اشكال اساسي مي‏شود يا خير؟ حق آن است كه چنين اشكالي لازم نمي‏آيد. در واقع حاصل نظريه استاد مبني بر انشايي بودن گزاره‏هاي اخلاقي، با لوازم و نتايج اخباري بودن يكي است و تفاوتي با آن ندارد. از نظر استاد، اگر چه اخلاق از علوم دستوري و به معناي چگونه زيستن است، اما اين چگونه زيستن يك چگونگي كلي است؛ يعني يك دستورالعمل كلي براي همه انسانها؛ نه اينكه فلان شخص چگونه بايد رفتار كند و ديگري چگونه؟ در گزاره‏هاي اخلاقي كليتي نهفته است كه همه انسانها را شامل مي‏شود.11
استاد شهيد در موارد متعددي از آثار خود، به مشكل نسبيت و لوازم آن پاسخ قطعي دادند كه ما در اينجا به پنج مورد اشاره مي‏كنيم:
اول- بايدها و نبايدها به دو قسم كلي، نوعي، مطلق و ثابت، و جزئي، فردي، نسبي و متغير تقسيم مي‏شوند: از آنجا كه در همه اعمال اختياري انسان بايد و نبايد وجود دارد، و هر بايد و نبايدي هدف و مقصد خاصي از فاعل را توجيه مي‏كند. بنابراين، در افراد مختلف كه داراي اهداف مختلف و متضادي هستند، بايدها و نبايدهاي متضادي بوجود مي‏آيد. مثلاً در ميدان جنگ هدف هر يك از دو متخاصم، پيروزي خود و شكست طرف مقابل است، اما بايد توجه داشت كه اين گونه بايدها و نبايدها جزئي، فردي، نسبي و موقت محسوب مي‏شوند و حتي از قلمرو حكمت عملي و اخلاق خارج اند.
در مقابل، بايد و نبايدهايي وجود دارد كه از نظر همه يكسان است. يعني كلي، نوعي، مطلق و دائمي است. وجدان12 انسان احكامي را صادر مي‏كند كه متوجه نوع بشر است و در همه زمانها ارزش شناخته مي‏شود. اين احكام به عنوان احكام اوليه در وجدان همه انسانها است.13 حتي انسان شرور - گرچه در مقام عمل به شرارت خود ادامه دهد - اما در وجدان خود نمي‏تواند عدالت را بد و ظلم را خوب بداند. انسان در نفس خود، الهامات اخلاقي را دريافت مي‏كند و كسي اين الهامات را به انسان نگفته است. بلكه همان درك "خود" براي اين دستور كافي است كه انسان اين كار را "بايد" انجام دهد و آن كار را "نبايد" انجام دهد.14 به عبارت ديگر ممكن است قضاوت‏هاي مردم در مورد يك فعلي متفاوت باشد، بعضي آن را خوب و بعضي بد بدانند، اما بايد توجه داشت كه اين قضاوت‏هاي مختلف به مقدمات و شرايط آن فعل برمي‏گردند نه خود فعل. فعلي كه بالذات خوب است، خوبي آن همواره ثابت و مطلق باقي مي‏ماند و به هيچ وجه عوض نمي‏شود. به طور مثال عفت كه بالذات خوب است و حجاب وسيله‏اي است براي رسيدن به آن (توضيح بيشتر اين مثال در آخر مقاله آمده است). "آنچه كه افكار مردم درباره‏اش در محيط‏ها و زمانهاي مختلف فرق مي‏كند و عوض مي‏شود خود خوب و بدها نيست، بلكه مقدمة آنهاست"15
دوم- گزاره‏هاي اخلاقي برهان‏پذير و قابل استدلال منطقي است: استاد شهيد در موارد متعددي از آثار خود16 به نقد نظريه نسبيت‏گرايي برتراندراسل مي‏پردازد و از آن كلي بودن و قياسي بودن گزاره‏هاي اخلاقي را نتيجه مي‏گيرد.
راسل معتقد است كه بايد و نبايدها تابع دوست داشتن‏ها و دوست نداشتن‏هاست، و اين امر در افراد يكسان نيست. مردم به حسب اوصاف و منافع شخصي و بر حسب طبقه، مليت، دين و غيره داراي اهداف و مقاصد متفاوتي هستند. پس بايدها و نبايدها كاملاً امور نسبي و فردي مي‏شوند؛ و از سوي ديگر گزاره‏هاي اخلاقي يك سلسله امور عيني نيست تا قابل اثبات تجربي و يا قابل اثبات منطقي باشد. راسل در بيان مكالمه افلاطون با تراسيماخوس دربارة معيار خوبي و بدي، طرف تراسيماخوس را مي‏گيرد و از نسبيت دفاع مي‏كند. او مي‏گويد: "افلاطون مي‏پندارد كه مي‏تواند اثبات كند كه جمهوري مطلوب وي خوب است. يك نفر دموكرات كه به عينيت اخلاق معتقد باشد، ممكن است بپندارد كه مي‏تواند اثبات كند كه جمهوري افلاطون بد است، اما كسي كه موافق تراسيماخوس باشد خواهد گفت: بحث بر سر اثبات يا رد نيست؛ بحث فقط بر سر اين است كه آيا شما آن دولتي را كه افلاطون آرزو مي‏كند دوست مي‏داريد يا نه؟ اگر دوست مي‏داريد براي شما خوب است، اگر دوست نمي‏داريد براي شما بد است."17
استاد شهيدمطهري در رد نظريه راسل مي‏فرمايند كه دوست داشتن‏ها و دوست نداشتن‏ها صرفاً تابع انگيزه‏هاي شخصي نيست، بلكه ممكن است انسان چيزي را دوست بدارد كه براي نوع بشر نافع باشد و كمال محسوب شود. (البته كمال فردي انسان منافاتي با كمال نوعي ندارد بلكه قابل جمعند.) عدالت و ساير ارزش‏هاي اخلاقي، اموري هستند كه طبيعت انسان از نظر مصالح و كمال نوع به سوي آنها مي‏شتابد و دوست داشتن به اين امور را در همه افراد به طور يكسان به وجود مي‏آورد. اين دوست داشتن‏هاي متشابه، يكسان و كلي معيار خوبي‏ها و بدي‏ها هستند. بنابراين لازم نيست كه براي داشتن معياري كلي در اخلاق، مفاهيم اخلاقي را از امور عيني دانست.18
اشتباه راسل در اين بود كه دوست داشتن‏ها را فقط فردي و شخصي در نظر گرفته است؛ غافل از آنكه مصالح كلي و نوعي هم مي‏تواند ضمن دوست داشتن‏هاي فردي لحاظ شود. "راسل به اصل "من دوست دارم براي خودم به عنوان يك فرد، آن هم فردي كه فقط به منافع مادي و جسماني مي‏انديشد" توجه كرده، اما به اصل "من دوست دارم براي خودم به عنوان فردي كه كرامت والاي روح خود را احساس مي‏كند" يا اصل "من دوست دارم به عنوان فردي كه مصالح كلي نوع را دوست مي‏دارد" توجه نكرده است. به عبارت ديگر، راسل به حركت طبيعت به سوي مصالح مادي خود توجه كرده، اما به حركت طبيعت به سوي مصالح علوي و روحي فرد و همچنين به حركت طبيعت به سوي مصالح نوع توجه نكرده است."19
با توجه به مطالب فوق مي‏توان قياس ذيل را براي اثبات برهان‏‏پذير بودن و در نتيجه كلي و مطلق بودن گزاره‏هاي اخلاقي تشكيل داد:20
صغري: فلان عمل (مثلاً عدالت) براي من به عنوان فردي كه مصالح نوع را دوست مي‏دارد، محبوب است.
كبري: هر عملي كه به خاطر مصالح نوع محبوب باشد، كلي، مطلق و دائمي است.
نتيجه: فلان عمل (مثلاً عدالت) كه محبوب من است، كلي، مطلق و دائمي است. (پس بايد عدالت ورزيد). اين نتيجه بر اساس عزت و كرامت والاي نفس و مصالح علوي انسان است؛ زيرا كرامت نفس محور و اساس اخلاق اسلامي است.21 در حالي كه راسل اولاً فرد را به عنوان يك فرد خاص و نه ناظر به نوع بشر در نظر گرفته؛ و ثانياً به منافع مادي و جسماني انسان و نه كرامت والاي انسان توجه كرده است. نكتة مهم ديگري كه از قياس مذكور به دست مي‏آيد اين است كه مي‏توان از مقدمات اخباري نتيجة انشايي گرفت. استاد شهيد در پاسخ به اين سؤال كه آيا مي‏توان قياسي داشت كه مقدمات آن خبري باشد اما نتيجه آن انشايي؟ پاسخ مثبت اما مشروط مي‏دهد و صرفاً با تحليلي كه ارائه شد (يعني ملاك خوبي‏ها و بدي‏ها مصالح نوعي و كلي و نيز براساس عزت و كرامت نفس باشد)، منتج شدن انشاء از اخبار را ممكن مي‏داند.22
سوم- اخلاق از مقوله عبادت، و خداشناسي پاية اخلاق است: استاد شهيد پس از نقد و بررسي معيار فعل اخلاقي از ديدگاه فيلسوفان و مكاتب متعدد، از نظر بعضي از آنها معيار فعل اخلاقي را امري نسبي و از نظر بعضي ديگر مطلق مي‏داند. معيارهاي نوعدوستي،23 وجدان اخلاقي24 و اعتدال (يا حد وسط)25 را مطلق مي‏داند.
او معتقد است كه همة اين معيارها ضعف بسيار بزرگي دارند؛ و آن اينكه معيار نهايي را مطرح نكردند و گزاره‏هاي اخلاقي را از مقوله پرستش و عبادت ندانستند. هر كدام از اين نظريه‏ها تنها قسمتي از حقيقت را بيان كردند نه تمام آن را. تمام حقيقت اين است كه اخلاق از مقولة عبادت و پرستش است.26 آنچه كه در رأس همه اين معيارها قرار دارد، اعتقاد به خدا و پرستش اوست. در پرتو اعتقاد به خداست كه هم احساسات نوعدوستانه تقويت مي‏شود، هم حس زيبايي پرورش مي‏يابد و هم اعتقاد به روح مجرد و قوة عاقلة مستقل از بدن تقويت مي‏شود.27
خدا سر سلسلة معنويات است. احساس نوعدوستي و ديگر معيارهاي كلي اخلاق، وقتي در انسان بروز مي‏كند كه قائل به معنويتي در جهان باشد. وقتي كه انسان به خدا معتقد باشد، مي‏تواند انسانها را دوست داشته باشد. پس اعتقاد مذهبي پشتوانة مباني اخلاقي است.28 به عبارت ديگر خداشناسي پايه اخلاق و خدا مبناي فضائل اخلاقي است. ما نمي‏توانيم بدون خداشناسي، اخلاق مطلق، كلي و دائمي داشته باشيم. ايمان و معنويت ضامن بقاء نظامهاي اخلاقي است؛ و بدون آن حتي وجود خود جوامع بشري دچار خطر نابودي مي‏شود. "اگر جامعه بشري باقي بماند اخلاق مي‏خواهد و اخلاق همه جانبه مي‏خواهد نه اخلاق كمونيستي. اخلاقي كه بتواند همه جوانب را رعايت بكند، اخلاقي كه مبنا و پايه و اساس داشته باشد و اين جز با دين و معنويت امكان ندارد."29 حاصل آن كه اخلاق از مقولة عبادت و فقط در مكتب خدا پرستي قابل توجيه است.30 و حس اخلاقي جداي از حس خداشناسي نيست؛ يعني حسي است كه به موجب آن انسان به طور فطري مي‏داند كه عفو و بخشش، مورد رضاي خدا و خدمت به مردم و فداكاري براي آنها، مورد رضاي معبود است.31
چهارم- نفْس انسان داراي دو جنبه "منِ" علوي (خود) و "منِ" سفلي (ناخود) است:32 جنبه‏اي از نفس عالي، ملكوتي و علوي است، و جنبه‏اي داني، ناسوتي و سفلي است. "منِ" علوي خاستگاه گرايشها و ارزشهاي معنوي و اخلاقي انسان است، اما گرايش‏هاي داني و حيواني، در حيطة "منِ" سفلي است كه من فرعي، طفيلي و ناخود انسان محسوب مي شود. "منِ" اصيل، علوي و "خودِ" انسان، همان نفخة الهي33 است كه در هر كسي هست و احساس اخلاقي انسان از آن سرچشمه مي‏گيرد. اگر "من" يا "خودِ" اصيل و واقعي انسان نبود، هيچ ارزش اخلاقي در انسان تحقق نمي‏يافت. بر پاية "منِ" علوي و ملكوتي انسان است كه افعال انسانها ارزش اخلاقي پيدا مي‏كنند. خواست و طلب "من" علوي انسانهاست كه موجب مي‏شود تمام افراد در تمام زمانها و در تمام شرايط و به طور دائمي حكم واحدي را لحاظ كنند. گزاره‏هاي اخلاقي با تكيه بر "من" علوي انسان، كلي، دائمي و مطلق مي‏شوند و از دام نسبيت رهايي مي‏يابند.34 انسانها در آنچه كمال نفس‏شان است (يعني در آنچه مربوط به "من" علوي مي‏شود)، متشابه آفريده شده‏اند؛ و وقتي متشابه باشند، همة بينش‏ها و احكام اخلاقي نزد آنها يك‏رنگ و يكسان مي‏شود.35
پنجم- انسان داراي دو "خود" فردي و اجتماعي است: همچنان كه "خود" فردي انسان داراي واقعيتي است، "خود" اجتماعي نيز امري واقعي و اصيل است و نه اعتباري. كساني كه فرد را اصيل مي‏دانند، اجتماع را مجموع افراد و امري اعتباري مي‏دانند. در حالي كه اجتماع نيز همچون فرد داراي شخصيت و روح است و از اين حيث واقعي است. "جامعه شخصيت دارد، نه شخصيت اعتباري، بلكه شخصيت واقعي دارد. و تركيب جامعه از افراد تركيب اعتباري نيست، و اين طور نيست كه افراد اصالت دارند و جامعه مؤلَّف از آنهاست، نه؛ واقعاً جامعه به نوعي خاص تركيب مي‏شود، و يك مركب منحصر به خود است. منتهي مركب است واقعاً، و همه افراد كه از خود اراده و استقلال دارند. همه اجزاء يك "من" هستند".36 حال ارزش كار اخلاقي اين است كه براي "من" جمعي باشد و نه "من" فردي؛ چون "من" جمعي، امري دائمي و كلي است.
بنابراين فضايل اخلاقي و حقوقي همچون عدالت، برپاية واقعيات استوار است و از اين رو كلي، دائمي و مطلق است. "عدالت بر پاية حقوق واقعي و فطري استوار است. فرد حق دارد، اجتماع هم حق دارد. عدالت از اينجا پيدا مي‏شود كه حق هر فردي به او داده شود. عدالت رعايت همين حقوق است. بنابراين عدالت در تمام زمانها يكي بيشتر نيست و اين كه مي‏گويند عدالت يك امر نسبي است، حرف درستي نيست."37 (البته مورد دوم و پنجم از اين پنج مورد، در كليت و اطلاق به سه مورد ديگر نمي‏رسد؛ زيرا فقط اخلاق اجتماعي را شامل مي‏شود و نه اخلاق فردي را. چنانچه خود استاد به اين مطلب اذعان مي‏كنند كه "آن دو ... فقط اخلاق اجتماعي مثل ايثار و كمك به غير و امثال آن را مي‏تواند توجيه كند؛ اما چيزهايي از قبيل صبر و استقامت را نمي‏تواند توجيه كند."38 "بايد" و "نبايد" تنها زماني مي‏توانند داراي پشتوانه واقعي و ملاك حقيقي باشند و از واقعيت نفْس الامري حكايت كنند كه اولاً انشاء از روي ميل و سليقه نباشد؛ بلكه هدف موجه، كلي و مطلق مَدّ نظر باشد؛ و ثانياً در تأمين هدف نهايي اخلاق (سعادت حقيقي يا تقرب به خدا) مؤثر باشد. حال آنچه از نظر استاد شهيد مطهري در پنج مورد مذكور به دست مي‏آيد، اين است كه هر دو شرط مزبور در معناي انشائيت لحاظ شده است. چون از نظر ايشان نيز دستورات اخلاقي از روي سليقه و ميل شخصي، نيست بلكه اهداف والاي انساني در آنها ملحوظ است؛ و عمل به اين دستورات، انسان را به سوي خدا سوق مي‏دهد و روحيه عبادت و نزديك شدن به خدا را در انسان تقويت مي‏كند.
بنابراين از ديدگاه شهيد مطهري در اخلاق "نفس‏الامري" وجود دارد كه معيار درستي و نادرستي افعال است؛ و از طريق آن، فعل اخلاقي از فعل غير اخلاقي تشخيص داده مي‏شود. جايگاه اين نفس‏الامر روح متعالي و "من" علوي انسان است. استاد در اين باره مي‏فرمايند: "انسان داراي يك واقعيت وجودي است. ... واقعيت وجودي انسان در يك قسمت و در يك درجه، واقعيت حيواني اوست و در يك درجة ديگر كه بالاتر است و واقعيت انسان بيشتر وابسته به آن است و بخش اصيل‏تر وجود انسان است، واقعيت ملكوتي انسان است."39 و نيز مي‏فرمايد: "انسان به حسب "من" ملكوتي خودش كمالاتي دارد. كمالاتي واقعي و نه قراردادي. چون انسان تنها بدن نيست. نفس هم هست. كاري كه متناسب با كمال معنوي و روحي انسان باشد، مي‏شود كار علوي و كار ارزشمند. .... راستي، درستي، احسان، رحمت، خير رساندن و امثال اين امور يك سلسله معاني مسانخ و مناسب با "منِ" علوي انسان است."40
خلاصه آن كه: گزاره‏هاي اخلاقي، انشايي و اعتباري صِرف نيستند تا حاكي از واقعيت نفس‏الامري نباشند. اصلاً اخلاق بدون واقعيت و وجود نفس‏الامر، پوچ و بي‏معنا خواهد بود.
پاسخ به اشكال مطلق بودن اخلاق: بايد بين مطلق بودن اخلاق و مطلق بودن فعل اخلاقي فرق گذاشت. فعل اخلاقي (و يا به تعبير استاد، رفتار) نمي‏تواند مطلق و ثابت باشد، بلكه با توجه به اعتبارات و شرايط مختلف، متفاوت است. يك فعل مي‏تواند به يك اعتبار اخلاقي باشد، و به اعتبار ديگر ضد اخلاقي. مثلاً گرفتن مال يتيم اگر به منظور سرقت باشد، بد است؛ اما اگر به منظور جلوگيري از هدر رفتن آن و ايجاد منفعت براي يتيم باشد، خوب است. همچنين راستگويي نيز حكم ثابتي ندارد كه مطلقاً خوب باشد يا مطلقاً بد. راستگويي از آن جهت كه راستگويي است خوب است؛ اما نه به اين معنا كه در همه جا و تحت هر شرايطي بايد راست گفت؛ بلكه اگر راست گفتن فتنه‏انگيز بود و در مقابل، دروغ گفتن مصلحت‏آميز بود، آن وقت راست‏گويي بد است.41
به بيان ديگر، خوب و بد دو قسم‏اند: بعضي بالذّات خوبند و برخي بالتبع و به دليل اين كه وسيله‏اي براي رسيدن به خوبي‏هاي بالذات هستند. مثلاً عفت بالذات خوب است و لذا استثنا بردار نيست، اما حجاب بالتبع خوب است، از اين رو در ميان بعضي اقوام و مليت خوب تلقي مي‏شود و در ميان اقوام ديگر بي‏حجابي خوب است. معيار تشخيص خوبي در اين مسئله به حجاب و بي‏حجابي برنمي‏گردد؛ بلكه اين امر ناشي از صفت عفت است كه در فطرت بشر نهاده شده است. حجاب به خودي خود و با قطع نظر از عفت خوب نيست؛ بلكه چون وسيله‏اي براي حفظ عفت است، خوب محسوب مي‏شود. اما عفت صفتي است كه خوبي بالذات دارد. حتي فاسدترين و بي‏عفت‏ترين زنان دنيا هم معتقدند كه بي‏عفتي بد است. بنابراين خوبي‏هاي بالذات، مطلق و دائمي هستند اما خوبي‏هاي بالتبع، متغير و نسبي.42
خاستگاه گزاره‏هاي اخلاقي و ماهيت منطقي آنها
در منطق مبادي يا مواد قياس را به يقينيات و غير يقينيات تقسيم مي‏كنند و يقينيات را شامل شش قسم اوليات، مشاهدات (شامل حسيات و وجدانيات)، تجربيات، متواترات، حدسيات و فطريات مي‏دانند. همه اين قضايا بديهي‏اند كه پايه و اساس همه قضايا را تشكيل مي‏دهند.
اكنون مي‏خواهيم مشخص كنيم كه اولاً استاد مطهري منشأ و خاستگاه گزاره‏هاي اخلاقي را در چه مي‏داند و ثانياً گزاره‏هاي يقيني اخلاقي از نظر ايشان از سنخ كدام يك از گزاره‏هاي بديهي (اصول يقينيات) است؟
استاد مطهري عقل، آيات و روايات را خاستگاه گزاره‏هاي اخلاقي مي‏دانند و در موارد متعددي از آثار اخلاقي خويش، مسائل اخلاقي را به آيات و روايات مستند مي‏سازند. از لحاظ منطقي، چون استاد شهيد ريشه حُسن و قبح را امري دروني و قلبي مي‏داند و نه عقلي، لذا نمي‏توان اصل گزاره‏هاي اخلاقي را از نوع اوليات دانست، بلكه يا بايد از نوع فطريات باشد و يا از نوع وجدانيات كه توضيح آن گذشت.

1. مرتضي مطهري، كليات علوم اسلامي (بخش حكمت عملي)، انتشارات صدرا، چاپ بيست و هشتم (چاپ جديد)، تهران، 1382، ج2، صص 165-164.
1. حكمت عملي، همان، ص170 - مرتضي مطهري، فلسفة اخلاق، انتشارات صدرا، چاپ سيزدهم، تهران، 1373، ص 12، 13، 38، 43، 295 - مرتضي مطهري، تعليم و تربيت در اسلام، انتشارات صدرا، چاپ نوزدهم، تهران، 1371، ص106.
1. محمول گزاره‏هاي اخلاقي در فلسفه اخلاق امروزي عبارتند از: خوب (حسن)، بد (قبيح)، بايد، نبايد، درست (صواب)، نادرست (خطا)، وظيفه، مسئوليت، فضيلت و رذيلت. همه اين مفاهيم به گونه‏اي در آثار شهيد مطهري مورد اشاره قرار گرفته است. اما چون اساس مفاهيم الزامي را بايد و نبايد و اساس مفاهيم ارزشي را خوب و بد تشكيل مي‏دهد؛ و ساير مفاهيم به گونه‏اي قابل تحويل به اين چهار مفهوم هستند، به آنها توجه بيشتري شده است.
1. فلسفة اخلاق، همان، ص131. (براي آشنايي كامل با ديدگاه استاد شهيد دربارة حسن و قبح، به كتاب "اصول فلسفه و روش رئاليسم" مبحث "ادراكات اعتباري" رجوع كنيد.)
1. مرتضي مطهري، مجموعه آثار (اسلام و نيازهاي زمان)، انتشارات صدرا، چاپ اول، تهران، 1381، ج21، صص229، 254 - تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص98 - مرتضي مطهري، نقدي بر ماركسيسم، انتشارات صدرا، چاپ اول، تهران، 1363، ص190.
1. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص208.
1. حكمت عملي، همان، ص166 - نقدي بر ماركسيسم، همان، ص193.
1. حكمت عملي، همان، ص166.
1. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص202.
1. از ديگر لوازم و مشكلات انشائي داشتن گزاره‏هاي اخلاقي عبارتند از: نياز به انشاء كننده، التزام به وجود و قوة ادراك كنندة مستقل (عقل نظري و عقل عملي) و فقدان معيار عقلاني براي گزاره‏هاي اخلاقي.
1. همان، ص88.
1. مراد استاد مطهري از وجدان به معنايي نيست كه روسو و تا حدي كانت در نظر گرفته‌اند. وجدان از ديدگاه روسو به عنوان يك حسن باطني مستقل مطرح است. در حالي كه از ديدگاه استاد، وجدان ناشي از فطرت خداشناسي است. فلسفة اخلاق، همان ص129 - مرتضي مطهري، فطرت، انتشارات صدرا، چاپ اول، تهران، 1369، صص43، 80، 84.
1. حكمت عملي، همان، صص168-167 - نقدي بر ماركسيسم، همان، صص209-201.
1. تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص236.
1. مجموعه آثار، ج21، همان، 262.
1. حكمت عملي، همان، ص180 - نقدي بر ماركسيسم، همان، ص197- مجموعه آثار، ج21، همان، ص439 - فلسفة اخلاق، همان، صص311، 318 - تعليم و تربيت در اسلام، همان، صص 130، 131، 147، 148.
1. برتراندراسل، تاريخ فلسفة غرب، ترجمه نجف دريابندري، كتاب پرواز، چاپ ششم، تهران، 1373، صص187-186.
1. حكمت عملي، همان، ص180.
1. همان، صص181-180.
1. استاد شهيد مطهري خود به اين قياس اشاره نكرده است بلكه نگارنده آن را از نظرات ايشان برداشت كرده است.
1. فلسفة اخلاق، همان، صص148-147 - تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص210.
1. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص196.
1. تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص146.
1. همان، ص147.
1. همان، ص148.
1. فلسفة اخلاق، همان، ص132.
1. تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص136.
1. همان، صص118، 134.
1. فلسفة اخلاق، همان، ص291.
1. همان، صص133-132.
1. همان، ص128.
1. البته مراد از "من" علوي و "من" سفلي اين نيست كه انسان واقعاً دو "من" مستقل و در عرض هم داشته باشد. انسان داراي يك نفس است لكن مراتب و درجاتي دارد. اگر به جنبه عالي و ملكوتي روي بياورد، به آن "من" علوي و اگر به مراتب داني و حيواني خود توجه كند، به آن "من" سفلي گويند.
1. "نفخت فيه من روحي" حجر/29 - ص/يب72.
1. فلسفة اخلاق، همان، صص169، 179، 180.
1. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص208.
1. همان، ص206.
1. مجموعه آثار، ج21، همان، ص224.
1. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص209. (براي آشنايي بيشتر با نقد نظريه اخلاقي در مكتب جامعه‌گرايي رجوع كنيد به محمدتقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، شركت چاپ و نشر بين‌الملل، چاپ اول، تهران، 1378، صص73 تا 109).
1. همان، ص207.
1. همان، ص208.
1. تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص148 - فلسفة اخلاق، همان، ص81 - نقدي بر ماركسيسم، همان، صص205-204.
1. مجموعه آثار، ج21، همان، ص262.

سوتيتر
معناي اخلاق، نظام دادن به غرايز است. چنانكه طب، نظام دادن قواي بدني است.

هر كسي هر كاري انجام مي‏دهد، با خود مي‏انديشد كه "بايد" انجام دهم. ... اين بايدها و نبايدها به اعتبار مقصد و هدفي است كه انسان از فعل اختياري خود دارد.

راسل معتقد است كه بايد و نبايدها تابع دوست داشتن‏ها و دوست نداشتن‏هاست.

اشتباه راسل در اين بود كه دوست داشتن‏ها را فقط فردي و شخصي در نظر گرفته است؛ غافل از آنكه مصالح كلي و نوعي هم مي‏تواند ضمن دوست داشتن‏هاي فردي لحاظ شود.

خداشناسي پايه اخلاق و خدا مبناي فضايل اخلاقي است.

فضايل اخلاقي و حقوقي همچون عدالت، برپاية واقعيات استوار است و از اين رو كلي، دائمي و مطلق است.

خوب و بد دو قسم‏اند: بعضي بالذّات خوبند و برخي بالتبع و به دليل اين كه وسيله‏اي براي رسيدن به خوبي‏هاي بالذات هستند.

پي‌نوشت‌ها

1. مرتضي مطهري، كليات علوم اسلامي (بخش حكمت عملي)، انتشارات صدرا، چاپ بيست و هشتم (چاپ جديد)، تهران، 1382، ج2، صص 165-164.
2. حكمت عملي، همان، ص170 - مرتضي مطهري، فلسفة اخلاق، انتشارات صدرا، چاپ سيزدهم، تهران، 1373، ص 12، 13، 38، 43، 295 - مرتضي مطهري، تعليم و تربيت در اسلام، انتشارات صدرا، چاپ نوزدهم، تهران، 1371، ص106.
3. محمول گزاره‏هاي اخلاقي در فلسفه اخلاق امروزي عبارتند از: خوب (حسن)، بد (قبيح)، بايد، نبايد، درست (صواب)، نادرست (خطا)، وظيفه، مسئوليت، فضيلت و رذيلت. همه اين مفاهيم به گونه‏اي در آثار شهيد مطهري مورد اشاره قرار گرفته است. اما چون اساس مفاهيم الزامي را بايد و نبايد و اساس مفاهيم ارزشي را خوب و بد تشكيل مي‏دهد؛ و ساير مفاهيم به گونه‏اي قابل تحويل به اين چهار مفهوم هستند، به آنها توجه بيشتري شده است.
4. فلسفة اخلاق، همان، ص131. (براي آشنايي كامل با ديدگاه استاد شهيد دربارة حسن و قبح، به كتاب "اصول فلسفه و روش رئاليسم" مبحث "ادراكات اعتباري" رجوع كنيد.)
5. مرتضي مطهري، مجموعه آثار (اسلام و نيازهاي زمان)، انتشارات صدرا، چاپ اول، تهران، 1381، ج21، صص229، 254 - تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص98 - مرتضي مطهري، نقدي بر ماركسيسم، انتشارات صدرا، چاپ اول، تهران، 1363، ص190.
6. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص208.
7. حكمت عملي، همان، ص166 - نقدي بر ماركسيسم، همان، ص193.
8. حكمت عملي، همان، ص166.
9. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص202.
10. از ديگر لوازم و مشكلات انشائي داشتن گزاره‏هاي اخلاقي عبارتند از: نياز به انشاء كننده، التزام به وجود و قوة ادراك كنندة مستقل (عقل نظري و عقل عملي) و فقدان معيار عقلاني براي گزاره‏هاي اخلاقي.
11. همان، ص88.
12. مراد استاد مطهري از وجدان به معنايي نيست كه روسو و تا حدي كانت در نظر گرفته‌اند. وجدان از ديدگاه روسو به عنوان يك حسن باطني مستقل مطرح است. در حالي كه از ديدگاه استاد، وجدان ناشي از فطرت خداشناسي است. فلسفة اخلاق، همان ص129 - مرتضي مطهري، فطرت، انتشارات صدرا، چاپ اول، تهران، 1369، صص43، 80، 84.
13. حكمت عملي، همان، صص168-167 - نقدي بر ماركسيسم، همان، صص209-201.
14. تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص236.
15. مجموعه آثار، ج21، همان، 262.
16. حكمت عملي، همان، ص180 - نقدي بر ماركسيسم، همان، ص197- مجموعه آثار، ج21، همان، ص439 - فلسفة اخلاق، همان، صص311، 318 - تعليم و تربيت در اسلام، همان، صص 130، 131، 147، 148.
17. برتراندراسل، تاريخ فلسفة غرب، ترجمه نجف دريابندري، كتاب پرواز، چاپ ششم، تهران، 1373، صص187-186.
18. حكمت عملي، همان، ص180.
19. همان، صص181-180.
20. استاد شهيد مطهري خود به اين قياس اشاره نكرده است بلكه نگارنده آن را از نظرات ايشان برداشت كرده است.
21. فلسفة اخلاق، همان، صص148-147 - تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص210.
22. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص196.
23. تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص146.
24. همان، ص147.
25. همان، ص148.
26. فلسفة اخلاق، همان، ص132.
27. تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص136.
28. همان، صص118، 134.
29. فلسفة اخلاق، همان، ص291.
30. همان، صص133-132.
31. همان، ص128.
32. البته مراد از "من" علوي و "من" سفلي اين نيست كه انسان واقعاً دو "من" مستقل و در عرض هم داشته باشد. انسان داراي يك نفس است لكن مراتب و درجاتي دارد. اگر به جنبه عالي و ملكوتي روي بياورد، به آن "من" علوي و اگر به مراتب داني و حيواني خود توجه كند، به آن "من" سفلي گويند.
33. "نفخت فيه من روحي" حجر/29 - ص/يب72.
34. فلسفة اخلاق، همان، صص169، 179، 180.
35. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص208.
36. همان، ص206.
37. مجموعه آثار، ج21، همان، ص224.
38. نقدي بر ماركسيسم، همان، ص209. (براي آشنايي بيشتر با نقد نظريه اخلاقي در مكتب جامعه‌گرايي رجوع كنيد به محمدتقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، شركت چاپ و نشر بين‌الملل، چاپ اول، تهران، 1378، صص73 تا 109).
39. همان، ص207.
40. همان، ص208.
41. تعليم و تربيت در اسلام، همان، ص148 - فلسفة اخلاق، همان، ص81 - نقدي بر ماركسيسم، همان، صص205-204.
42. مجموعه آثار، ج21، همان، ص262.