try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: یکشنبه, 25 آذر, 1397

بركرانه هاي نهج البلاغه

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
دكتر مصطفي دلشاد
زیر عنوان: 
قسمت پاياني

به بهانة انتشار كتاب «تفسير موضوعي نهج‌البلاغه» تأليف استاد ارجمند آقاي مصطفي دلشاد تهراني گفتگويي با ايشان انجام شد كه بخش نخست آن در شمارة پيشين درج گرديد.
در اين شماره نظر استادان گرامي را به بخش پاياني اين گفتگوجلب مي‌نماييم.

با توجه به موضوعات بي‌شمار در نهج‌البلاغه، و نظر به اينكه در سرفصل اين درس نيز تدبيري انديشيده شده است تا عناوين آن محدود به چند موضوع خاص نشود، تا بتوان با رويكردهاي مختلف و شرايطي كه اقتضاء مي‌كند متن‌هاي متعددي داشته باشيم، بفرماييد گزينش موضوعات در اين اثر بر چه اساسي بوده است؟
به نظر مي‌رسد كه در يك درس عمومي با موضوع نهج‌البلاغه لازم است در تنظيم مطالب دو موضوع را رعايت كنيم. اول؛ اينكه دانشجو شناخت اجمالي نسبت به خودِ نهج‌البلاغه پيدا كند. البته بايد بخشي از اين شناخت را با تدريس ايجاد كرد و بخشي از آن را به عهدة مطالعة دانشجو گذاشت. از آنجايي كه فرصت نخواهيم كرد نهج‌البلاغه را به صورت جامع تعريف كنيم، بهتر است ابتدا به طور فشرده بگوييم كه: نهج‌البلاغه چيست؟ چگونه به وجود آمد؟ مؤلف آن چه شخصي بوده است؟ كتاب در چه فضايي تأليف شده است؟ انگيزه نويسنده چه بوده است؟ كتاب چگونه تقسيم‌بندي شده است؟ و چگونه مي‌شود از آن استفاده كرد؟ اين به نظر من لازم است و براي ورود مناسب به هر متني دانستن اين مطالب لازم است. دوم؛ بايد قسمت‌هايي را به ناچار گزينش كنيم.
در اولويت گزينش هم، به بحث‌هاي سازنده روح و فكر و لطافت وجودي و هم به بحث‌هايي كه شامل مناسبات اجتماعي و سياسي و حقوقي باشد نياز داريم. دليل آن اين است كه هم در مباحث روحي و لطافت‌هاي وجودي آسيب ديده‌ايم، و رويكردهاي ما جاي اصلاح دارد، و هم در بحث‌هاي مناسبات و رفتار و سلوك اجتماعي و رفتارهاي مديريتي به شدت، ضعف داريم و نهج‌البلاغه به شدت در آنجا راهگشا است. خوب است كه اين قالب حفظ شود. به عنوان مثال: يكي از مسائل لطيفي كه در نهج‌البلاغه هست و با آنچه ما داريم و ممكن است آن را ترويج مي‌كنيم فرق دارد، نوع نگاه به خداشناسي است و نوع نگاهي كه به پيامبر(ص) است.
نهج‌البلاغه امكان اين را دارد كه در حوزه‌هاي مختلف به صورت توأم هم راهگشايي كند و هم تأثيرگذار باشد. پس مادة درسي بسيار خوبي است؛ به شرط آنكه خوب تدريس بشود. به نظر من عمده‌ترين كار ما در آموزش نهج‌البلاغه يا دروس عمومي و تخصصي، «تدريس» است. يعني روش تدريس، شيوه ارائه و نوع رابطه‌اي كه برقرار مي‌شود به نظر من مهم است. دوستاني هم كه درس را پيشنهاد دادند، عنايت كرده بودند و چارچوب مشخص شده شامل همين مطالب بود. من فقط در آن چارچوب مشخص سرفصل ارائه كردم كه تأييد شد.
حضرتعالي چه شيوه‏اي را براي نگارش اين اثر به كار برده‏ايد و اين كتاب در مجموع از چه امتيازاتي برخوردار است؟
اول اينكه روش من در كار موضوعي نهج‌البلاغه اين است كه چكيده ارائه شده در هر بحث، ماحصل مطالعه ده‌ها بار نهج‌البلاغه در آن موضوع است. يعني من براي هر موضوع، نهج‌البلاغه را ده‌ها بار مرور كردم و اين چكيده، ماحصل آن فهم است. دوم اينكه اين قسمت‌ها تعارض با بقيه بخشها ندارد. من تأكيد دارم كه در كار موضوعي نهج‌البلاغه و آنچه ما به طور عام - و نه خاصِ فقه‌الحديثي - به آن مستدرك مي‌گوئيم - يعني مطالب به جاي مانده از اميرمؤمنان در بقيه منابع - نيز بايد ديده شود. اگر مطلبي را از نهج‌البلاغه فهميديم، منابع ديگر بايد آن را تأييد كند و اين كار در اين كتاب صورت گرفته است. سوم اينكه من اين مطالب را با عملكرد و زندگي و جهت‌گيري‌هاي اميرمؤمنان(ع) سنجيده‌ام. يعني اگر بحثي در مورد حقوق مداري اميرمؤمنان آمده است، آن را در زندگي حضرت پي‌گيري كرده‌ام. مثلاً آيا در دوران خلافت به اين صورت بوده است يا نه؟ آيا در بيعت، در نهروان، در غارات، در ماجراي ضربت خوردن، در همه جا اين چنين بوده است؟ اگر اين چنين است، پس فهم ما درست است. اگر در آنجا بحثي در مورد «حقوق متقابل» به عنوان يك امر مسلم مطرح شده است، آن را در زندگي حضرت پيگيري كرده‌ام و با آن محك زده‌ام. اعتقاد من اين است كه در كار موضوعي نهج‌البلاغه فقط به نهج‌البلاغه اكتفا نكنيم و بقيه منابع مربوط به اميرمؤمنان را هم ببينيم و مجموعه عملكرد اميرمؤمنان را لحاظ كنيم. ما به خاطر محدوديت حجم كتاب، آن را به اجمال گذرانده‌ايم و هنر دوستان اين است كه بتوانند آن را گسترش بدهند. در بعضي جاها سعي شده كه توضيحات كوتاه باشد. نبايد شرح و توضيح آن چنان طولاني باشد كه مطالب حضرت امير(ع) در آن گم شود. امر ديگري كه من به آن التزام دارم اين است كه عبارت نهج‌البلاغه در متن باشد. خيلي‌ها مي‌پسندند كه متون عربي در حاشيه يا پي‌نوشت قرار بگيرد، اما من اين را نمي پسندم. من معتقدم كه متن و زبان عبارت موضوعيت دارد و نبايد حذف شود. هر چند عبارت را از دانشجو نمي‌خواهيم، ولي معتقدم كه چشم او بايد با عبارت آشنا شود و انس بگيرد. شگفتي نهج‌البلاغه اين عبارات‌اند و هيچ ترجمه‌اي جايگزين اين عبارت‌ها نمي‌شود. يعني بهترين ترجمه‌ها، جايگزين متن نمي‌شود.
كمي هم دربارة كتابشناسي نهج‏البلاغه كه در اين اثر آمده صحبت كنيد.
در پايان هر فصل از كتاب، معرفي كتاب هست كه آنها در اولويت هستند؛ اما غير از آن، اساتيد محترم بايد با كتابشناسي نهج‌البلاغه آشنايي پيدا كنند. ما در بحث مقدماتي كتاب، يك كتابشناسي اجمالي داريم. نظر من اين است كه اين كتابشناسي براي مطالعه دانشجويان باشد. حتي از آنها نخواهيم اسامي اين كتاب‌ها را ياد بگيرند؛ چون به درد آنان نمي‌خورد ولي بدانند كه دربارة نهج‌البلاغه كتاب‌هايي به اين صورت است. البته لازم است كسي كه مي‌خواهد نهج‌البلاغه را تدريس كند، كتاب‌هاي لغت نهج‌البلاغه را بشناسد. بلكه بداند ويژگي‌ها و قوت و ضعف اين كتاب‌ها چيست. ترجمه‌هاي نهج‌البلاغه را بشناسد؛ چون گاهي تصور عمومي نسبت به يك ترجمه غلط است. مشهور است كه فلان ترجمه خيلي خوب است؛ اما وقتي روي واژه‌شناسي آن كار مي‌كنيم، مشخص مي‌شود كه ترجمه ضعيف است. و بيشتر واژه‌ها غلط ترجمه شده است. ديگر اينكه، شرح‌ها، كتاب‌هاي مصادر، اسانيد، مستدرك‌ها، معجم‌ها، فرهنگ‌ها و كتاب‌هاي موضوعي نهج‌البلاغه را بشناسد.
به نظر جنابعالي استاد اين درس بايد چه خصوصيات و توانايي هايي براي آموزش نهج البلاغه داشته باشد؟
در تدوين يك درس عمومي، بايد مجموعه متنوعي را قرار بدهيم؛ اما از همه نخواهيم كه تمام عناوين را بخوانند. من وقتي درس موضوعي در نهج‌البلاغه دارم، عناوين را در مشورت با دانشجويان مشخص مي‌كنم. بعد از پرداختن به مقدمات كه معمولاً يك جلسه و نيم طول مي‌كشد، چند موضوع را پيشنهاد مي‌كنم و در مشورت با كلاس يك موضوع را انتخاب مي‌كنيم و اين سبب مي‌شود آنها هم با درس رابطه برقرار كنند.
به نظر من معلمي چهار پايه دارد كه اگر وجود داشته و حضور داشته باشد انسان موفق خواهد شد. اين چهار پايه عبارتند از: عشق، فن، هنر و علم. در قسمت علم، پيشنهاد من براي دوستاني كه مي‌خواهند به تدريس نهج‌البلاغه بپردازند اين است كه بايد يك مقدمات و دانسته‌هايي وجود داشته باشد كه اينها به تدريس موفق ما در نهج‌البلاغه كمك مي‌كند. مثلاً:
1. آشنايي خوب و چند جانبه به تاريخ و عصر زندگاني اميرمؤمنان(ع).
2. آشنايي با جهت‌گيري‌هاي فكري، سياسي، اجتماعي، حكومتي و مديريتي اميرمؤمنان(ع).
3. آشنايي با مجموعه نهج‌البلاغه و انس با نهج‌البلاغه و سرو كارداشتن با روح آن، مشكل است كه من نهج‌البلاغه درس بدهم ولي بارها متن آن را نخوانده باشم.
4. آشنايي با فقه‌الحديث كه جاي آن خالي است و به آن كم توجه شده است.
شما چه روشي را براي تدريس اين متن مناسب مي‏دانيد؟ و خود جنابعالي معمولاً از چه روشي براي تدريس استفاده مي‏كنيد؟
دربارة روش تدريس، به نظر من نمي‌توانيم به همه توصيه كنيم كه به يك روش تدريس كنند؛ و تنها مي‌توانيم جهت‌گيري‌هايي را مطرح كنيم. ممكن است هر محيطي و رشته‌اي اقتضايي داشته باشد و هر كس براساس آن روشي را به كار گيرد. من معمولاً به اين روش تدريس مي‌كنم. در ابتدا اجمالي دربارة نهج‌البلاغه به دانشجوها مي‌گويم كه آنها آشنايي با آن پيدا كنند تا حسّاس شوند و دنبال كنند كه چه مباحثي در نهج‌البلاغه وجود دارد. بعد به توافق كلاس، موضوعاتي را انتخاب مي‌كنيم. آن وقت در موضوع انتخاب شده طرح درس را ارائه مي‌كنم؛ كه در اين موضوع اين مطالب را داريم و اين اهداف را دنبال مي‌كنيم. بعد فصل به فصل جلو مي‌رويم و در هر فصل سعي مي‌كنم يك زمينة ذهني و سؤال فراهم كنم تا حرف جايگاهش معلوم شود. و آن رهنمود راهگشايي كه در كلام حضرت امير است جايگاه خويش را پيدا كند؛ و سپس با استفاده از قواعد مربوط به فهم حديث و فقه‌الحديث و توجه به مباحث امروزي، به استنتاج از متن نهج‏البلاغه مي‌پردازم و قدري با پرسش و پاسخ و كارهاي گروهي و فراهم كردن امكان مطالعه دانشجويان در برخي رشته‌ها، دانشجويان را بيشتر با نهج‏البلاغه درگير مي‏سازم.
در اينجا خوب است به يكي از شبهات دربارة نهج‏البلاغه اشاره كنيم و پاسخ جنابعالي را بشنويم: برخي، «خطبه‏هاي توحيدي نهج‏البلاغه و به طور كلي بحث‏هايي كه رنگ فلسفي دارد» را مورد سؤال قرار داده و معتقدند اصولاً كوفه در آن دوره زمينه چنين بحث‌هايي را نداشته است. نظر شما در اين باره چيست؟
اولين كسي كه اشكالي به اين صورت مطرح كرد احمد امين در «فجرالاسلام» است. او به اين وصف‌هاي دقيق، دقّت‌هاي نظري و مباحث فلسفي و عرفاني ايراد مي‌گيرد و مي‌گويد اين موضوعات بعدها پيدا شد. توجه كنيد كه چند نكته در اين موضوع وجود دارد. نكته اول اينكه توجه به حقيقت عالم، حقيقت وجود، وجودشناسي، دقّت در كائنات و دقّت نظر در موجودات مختص به فرد خاص يا دورة خاصي نيست. انسان اين گونه است. او اهل پرسش است و دغدغه فهم دارد و به صورت فطري به دنبال حقيقت است. انسان فطرتي دارد كه به تعبير امام راحل آن فطرت، عشق به «كمال مطلق» است. انسان به سبب اينكه عشق به كمال مطلق دارد، حقيقت‌جويي در او فطري شده است. انسان به دنبال كشف حقيقت عالَم است. مرحوم صدرالمتألهين در ابتداي «اسفار اربعه» اين جمله را از قول پيامبر اكرم(ص) نقل مي‌كند: رب ارني الاشياء كما هي. در جايي كه مي‌خواهد حكمت را تعريف كند از اين سخن استفاده مي‌كند. اين بيان وجه حقيقت‌جويي هر انسان است.
نكته دوم: اينكه علي(ع) فرزند قرآن است. قرآن نيز كتاب «آموزش دقّت در عالَم» است. اين دستور قرآن است كه «فلينظر الانسان». اين دستور قرآن است كه «سيروا». اين دستور قرآن است كه در كائنات دقت كنيد. نمي‌شود كه انساني قرآني باشد، اما اهل دقت در عالَم نباشد.
نكته سوم: گذشته از اينكه قرآن دستور داده و هدايت كرده است، شامل اين مطالب نيز هست. يعني شما در قرآن همين مطالب را مي‌بينيد. مثلاً اين بيان: هو معكم اينما كنتم: اين «معيّت» چه نوع معيتي است.درست است كه خيلي گذشت تا صدرالمتألهين آمد و معيّت قيّومي را مطرح كرد، اما اين متعلق به قرآن است. بنابراين، اگر كسي فرزند قرآن و اهل فهم قرآن بود، بايد به اينها توجه كند و اميرمؤمنان در صدد بيان همين مطالب برآمده است. در خطبة اول مي‌گويد: مع كل شيء لا بمقارنه و غير كل شيء لا بمزايله؛ اين قرآن است كه بحث تجلي را مطرح كرده است. درست است كه عرفا بعدها اين مبحث را بسط داده‌اند و موضوع اسماء شناسي را مطرح كردند، اما قرآن بحث تجلّي را به ميان آورده است. اميرمؤمنان هم از قرآن گرفته است: الحمدلله لخلقه بخلقه اين قرآن است كه انواع استدلال‌ها را مطرح كرده است و به زبان منطقي سخن گفته است. آيا در قرآن استدلال‌ها را نمي‌بينيم: لو كان فيهما الهة الا الله، لفسدتا.
نكته چهارم: اساساً در هر جامعه‌اي آغازي وجود دارد؛ يك ظهور اوليه و خط‌شكني وجود دارد و اين كارها را انسان‌هاي بزرگ انجام مي‌دهند. جامعه هنوز به اين حد نرسيده است و آنها يك تئوري را در قالبي مطرح مي‌كنند كه جامعه در مرتبه‌اي آن را مي‌فهمد و مرتبة بالاتر آن، با گذشت زمان فهميده مي‌شود. بنابراين بلاغت اقتضاء مي‌كند كه اميرمؤمنان به گونه‌اي سخن بگويد كه جامعه ايشان و كوفه بفهمد و اشكالي ندارد مراتب بالاتر آن بعدها ظهور كند.
نكته پنجم: عرب از قبل از اسلام اهل دقت بود. زندگي در بيايان و زير آسمان پر ستاره، فطرت انسان را شكوفا مي‌كند. به همين دليل شايد شنيده باشيد كه كسي با آيه‌اي متحول شده باشد. اما در مورد ديگران با هزار آيه هم خبري نمي‌شود. ذهن عرب ذهن بيداري بود و به همين دليل بلاغت در ميان عرب رشد كرد.
شما در شعر جاهلي وصف مي‌بينيد. به قصيده امرؤ القيس كه در وصف است توجه كنيد. چطور است امرؤ القيس كه اهل وصف و دقت است، مي‌تواند به اين مسائل توجه كند، اما علي(ع) اهل وصف و دقت نيست؟
نكته ديگر اينكه اميرمؤمنان در مدرسه پيامبر(ص) تربيت شده است. مدرسه پيامبري كه متصل به وحي است و درهاي علم را به روي علي(ع) گشوده است. بنابراين چه استبعادي دارد اينها علم من ذي علم باشد. يعني آموزه‌هاي نبوي كه متصل به درياي وحي الهي است، توسط اميرمؤمنان(ع) و به زبان مناسب خود طرح شده باشد؟ به اين موضوع بايد توجه كرد كه كوفه محل معركه آراء بود. براي اينكه كوفه پادگان و عقبه سپاه اسلام بود و در سال 17 شكل گرفت. مسلماناني‌كه در آنجا مستقر شدند، با افكار مختلف روبرو شدند. كوفه يك جامعه بسته نبود. از همه جا به كوفه آمده‌اند. فاتحان جنگ‌ها به كوفه آمده‌اند كه در درگيري‌هاي خود با افكار مختلف مراوده داشته‏اند. اين تصور كه جامعه كوفه بسته بوده و مردم آن فهمي نداشته‌اند با واقعيات تاريخي مطابقت ندارد.
يكي ديگر از ابعاد شگفت امام علي(ع) وحدت‏گرايي آن حضرت(ع) و عنايت ويژه بر پرهيز از اختلاف و تفرقه امت است. حتي در آنجا كه انتقاد مي كند و اشكالات افراد يا جريان‌ها را گوشزد مي كند هم سعي مي كند وحدت جامعه و مصلحت اسلام را در نظر بگيرد. در اين باب نمونه‌ها و نكته‌هايي را بفرمائيد.
در نهج‌البلاغه موانع وحدت مطرح شده و راهكارهاي رفع آن بررسي شده است. حضرت، اموري كه كمر امت اسلامي را شكسته است مطرح كرده‌اند. مثلاً در خطبة‌قاصعه، اميرمؤمنان(ع) مي‌فرمايند بايد به عزّت و ذلّت ملت‌ها توجه كنيم. مي‌پرسد چه عواملي سبب شد كه امتهاي پيش از شما به عزت برسند و چه عواملي كمر آنها را شكست؟ « ... من تضاغن القلوب و تشاحن الصدور و تدابر النفوس و تخاذل الايدي: بپرهيزيد از هر كار كه پشت آنان را شكست و نيروشان را گسست چون: كينة هم در دل داشتن و تخم نفاق در سينه كاشتن و از هم بريدن و دست از ياري يكديگر كشيدن.» بنابراين حضرت موانع وحدت و خطراتي كه وحدت ما را تهديد مي‌كند برشمرده‌اند. دوم اينكه ايشان عوامل سازنده وحدت را نيز بيان كرده‌اند. چه كنيم كه همگي در كنار هم قرار بگيريم و دلهاي ما با هم نرم بشود؟ علي(ع) حتي اجازه نمي‌دهد كه به معاويه و شاميان دشنام دهند. درست است كه ناچاريم با اين ستمگران بجنگيم، اما عواطف را جريحه‌دار نكنيد. وقتي علي شنيد كه حجربن عدي و عمربن حمد دشنام مي‌دهند، آنها را احضار كرد و گفت: اني اكره لكم ان تكونوا سبّابين و بعد استدلال مي‌كند كه چرا دشنام مي‏دهيد. دشنام منطق ندارد و بعد آن‌ها را راهنمايي مي‌كند كه به جاي دشنام چه بگويند؛ و به آنها فرمودند: به جاي اين حرفها بگوئيد: خدايا خون ما را حفظ كن و روابط ما را اصلاح كن. معلوم است اميرمؤمنان حتي اجازه جريحه‌دار شدن عواطف را نمي‌دهد.
نكته ديگر اينكه در نهج‌البلاغه همين مطلب يعني نقد منصفانه و مشفقانه وجود دارد. نقد، ايراد و بيان ضعف‌هاي يكديگر اشكال ندارد، اما بايد منصفانه، مشفقانه، نصيحت‌گرايانه و خيرخواهانه باشد. به همين دليل سخن علي(ع) نسبت به خلفا نقد مشفقانه است.
نكته چهارم اين است كه اميرمؤمنان نسبت به همه از موضع محبت، دوستي، خيرخواهي و نجات رفتار مي‌كند. به نهج‌البلاغه توجه كنيد. علي(ع) خطاب به عثمان مي‌گويد: «آن چنان براي تو خيرخواهي كرده‌ام كه متهم مي‌شوم.» ما هم بايد ياد بگيريم. توجه كنيد كه كلام فردي است كه او را كنار مي‌گذارند و بعد وقتي از او مشورت بخواهند، او خيرخواهانه جواب مي‌دهد. خليفة دوم يكبار در جنگ روم و يكبار در جنگ ايران قصد رفتن به معركه را داشت كه حضرت مي‌فرمايد: «تو قطب هستي و اگر بروي اوضاع دگرگون مي‌شود تو بايد بماني.» و بالاخره او را نگه مي‌دارد. اين چه منطقي است؟ اينها مباني وحدت است. خيرخواه همه بودن، همه را دوست داشتن، بي‌كينه بودن، براي در كنار هم بودن تلاش كردن و كار را به جلو بردن از مباني وحدت است. در نهج‌البلاغه آمده است كه حضرت مي‌فرمايد: «در ماجراي سقيفه من استنكاف كردم. دست كشيدم و شركت نكردم. حتي رأيت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام اهله.»
در پايان در صورتي كه صحبت و توصيه خاصي به خوانندگان گرامي داريد، مطرح فرمائيد.
توصيه من به دوستان اين است كه باب انس با نهج‌البلاغه را باز كنند. به سراغ نهج‌البلاغه برويم آن‌را ورق بزنيم. راجع به آن فكر كنيم تا نسبت به آن انس پيدا كنيم. يكي از مشكلات ما اين است كه با زبان نهج‌البلاغه فاصله داريم. شيخ محمد عبده در جواب كساني‌كه مي‌گويند نهج‌البلاغه ثقيل است‌، مي‌گويد: اينطور نيست. شما با نهج‌البلاغه انس نداريد. وقتي انس مي‌گيريد متوجه مي‌شويد كه چقدر فهم مطالب ساده است. پس از انس بايد به سراغ تدبّر در آن برويم. نهج‌البلاغه ماده عالي براي انديشيدن است. سوم اينكه پيشنهاد مي‌كنم زمينه‌هاي تحقق و اجرايي شدن اين مواد عالي را فراهم كنيم. اگر در نهج‌البلاغه با مطلبي عالي دربارة اخلاق مديريتي روبرو مي‌شويم بررسي كنيم كه چگونه مي‌توانيم آن را در زندگيمان وارد كنيم. اين گام بسيار مهمي است كه ما از آن غافل هستيم تصور من اين است كه نهج‌البلاغه به تبع قرآن راه نجات ما است. اگر بخواهيم نجات پيدا كنيم بايد به قرآن و نهج‌البلاغه برگرديم.
با تشكر از شما كه اين فرصت را در اختيار نشريه قرار داديد.

. حديد/ 4.
. نهج‌البلاغه، خطبة 108.
. انبياء/ 22.
. نهج‌البلاغه، خطبه 192.
. نهج‌البلاغه، خطبه 206.
. ر.ك: نهج‌البلاغه، خطبة 240.
. ر.ك: نهج‌البلاغه، خطبة 146.
. نهج‌البلاغه، نامه 62.

سوتيتر

به نظر من معلمي چهار پايه دارد كه اگر وجود داشته و حضور داشته باشد انسان موفق خواهد شد. اين چهار پايه عبارتند از: عشق، فن، هنر و علم.

من تأكيد دارم كه در كار موضوعي نهج‌البلاغه و آنچه ما به‌طور عام - و نه خاصِ فقه‌الحديثي - به آن مستدرك مي‌گوئيم - يعني مطالب به جاي مانده از اميرمؤمنان در بقيه منابع - نيز بايد ديده شود.

نكته ديگر اينكه در نهج‌البلاغه همين مطلب يعني نقد منصفانه و مشفقانه وجود دارد. نقد، ايراد و بيان ضعفهاي يكديگر اشكال ندارد، اما بايد منصفانه، مشفقانه و نصيحت‌گرايانه و خيرخواهانه باشد.
پي‌نوشت‌ها