try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: پنجشنبه, 18 آذر, 1400

ميشل فوكو و انقلاب ايران

Send to friendSend to friend
Vote up!
Vote down!
زیر عنوان: 
تأثيرات انقلاب و امام بر انديشة پست مدرنيسم

انقلاب اسلامي ايران در دوره‌اي به وقوع پيوست كه جريان پست مدرنيسم، در ربع آخر قرن بيستم، وارد مرحلة جدي‌تر شده بود، غالب بحث‌هاي پست مدرن، در دهة هفتاد، به حوزة ادبيات و هنر اختصاص يافته بود و مباحث سياسي را كمتر در برمي‌گرفت. انقلاب اسلامي ايران با آن ويژگي ايدئولوژيك و ساختار شكن‌اش، مورد توجه افرادي چون: ميشل فوكو، دريدا، ادوارد سعيد، رابرت يانگ و لويتار قرار گرفت و توجه آنها را بيش از گذشته به مباحث سياسي، با نگرش پست مدرنيستي، جلب كرد. از اين رو انقلاب اسلامي ايران به عقيدة بسياري از انديشمندان غرب، انقلابي است پست مدرنيستي و در روايت مدرنيته جاي نمي‌گيرد؛ چرا كه: اولاً اين انقلاب بر اساس انگيزه‌ها و انگيخته‌هاي گوناگوني شكل گرفت و اجازه نداد يك متاتئوري به توضيح آن بپردازد؛ به بيان ديگر، تئوري‌ها و رهيافت‌هاي مختلفي مي‌طلبد تا قابليت توضيح يابد.
ثانياً انقلاب اسلامي، مؤيد نظرية ميشل فوكو (يكي از نظريه پردازان پست مدرن) دربارة چهرة چهارم قدرت گرديد، قدرتي كه از زير مي‌جوشد و پخش مي‌گردد و به قول دريدا در قالب پوستر، عكس و شعار هم تجلي مي‌يابد. به نظر فوكو، همگان قدرت را عنصري مي‌دانند كه از بالا اعمال مي شود، در حالي كه قدرت، پديده‌اي است كه از پايين به بالا اعمال مي‌گردد و در همة عوامل اجتماعي، منتشر است و به موقع، خود را نشان مي‌دهد. از نظر او، محمدرضا شاه تمامي قدرت‌هاي معارض داخلي را حذف كرده بود، قدرت‌هاي بين‌المللي نيز براي او خطري به حساب نمي‌آمدند؛ اما در مدتي كوتاه قدرت مردم انباشته شده و بسيج مي‌شود. اين قدرت بسيج شده، كه در تك تك عناصر اجتماعي پخش شده بود، به اهرمي مبدل گرديد كه توانست بنياد رژيم مقتدر پلهوي را براندازد. به عقيدة او، روشن فكران يا احزاب سياسي هيچ نقشي در اين ماجرا نداشتند، بلكه خود توده‌ها روشن فكران را به دنبال خويش كشيدند و نقش پيشتاز را ايفا كردند.
ثالثاً انقلاب اسلامي تبلور و تجلي هويت‌هاي كدر است؛ عيني يك هويت مشخص و خالصي را نمي‌توان در جريان اين انقلاب شناسايي كرد. هويت‌هايي كه انقلاب اسلامي را شكل دادند، رنگارنگ و متنوع بودند. علاوه بر اين، هويت خاص يا طبقة ويژه‌اي پيشتاز آن نبود، روحانيون نيز تنها از يك طبقه برنخاسته بودند و به همة طبقات اجتماعي ايران تعلق داشتند.
رابعاً انقلاب اسلامي نشان داد علي رغم به سرآمدن مذهب در گفتمان مدرنيته، مذهب مي‌تواند در ادارة جامعه ايفاي نقش كند و در كنار سياست، به وحدت رسد.
خامساً انقلاب اسلامي، در استراتژي خود، به دنبال اين بود كه غرب را از مرزكيت بيرون كند (همانند پست مدرن‌ها كه مي‌خواهند همة سنترهاي سياسي را از جهان بزدايند). و در برابر آن گفتماني ترسيم كند كه رنگ و بوي يك ملت را داشته باشد. علاوه بر اين، انقلاب ايران با نفي اين مطلب كه غرب، تنها الگوي توسعه يافتگي است، به ارائه راهكارهاي جديدي پرداخت كه در مدل‌هاي ماركسيسم و ليبراليسم جاي نمي‌گرفت.
انقلاب اسلامي در انديشه فوكو
حكايت ميشل فوكو و ايران به سال‌هاي قبل از انقلاب اسلامي در اين كشور باز مي‌گردد، زماني كه در كنار فيلسوف نامدار ديگر فرانسوي، ژان پل سارتر، نامه‌ها و اعلاميه‌هاي تندي را بر عليه شاه و رژيم استبدادي او و به طرفداري از مردم و روشنفكران ايراني صادر مي‌كردند. در پاي اكثريت قريب به اتفاق اعلاميه‌هاي امضا شده توسط سارتر در اين زمينه، امضاي فوكو به چشم مي‌خورد. ولي اينجا نيز همچون عرصه تفكر و انديشه، سايه بلند و سنگين سارتر كمتر به فوكو اجازه مطرح شدن را مي‌داد.
تا اينكه در شهريور 1356 درست در كوران مبارزات انقلابي مردم ايران و به درخواست يك روزنامه ايتاليايي، روزنامه مشهور "كوريردلاسرا" فيلسوف فرانسوي به تهران آمده و در طي اقامت خود در ايران به پا خاسته نه مقاله با عناوين گويا و جالب توجه براي اين روزنامه ارسال مي‌دارد: "ارتش زماني كه زمين مي‌لرزد"، "شاه صد سال عقب است"، "تهران: ايمان و اعتقاد در مقابل شاه"، "قيامي با دست‌هاي خالي"، "دهن كجي به اپوزيسيون"، "گزارش عقايد"، "شورش و قيام مردم ايران سوار بر نوارهاي ضبط صوت گسترش مي‌يابد"، "رهبر افسانه‌اي قيام ايران"، و "انبار باروتي به نام اسلام". تنها مقاله فوكو در نشريات فرانسه تحت عنوان "ايرانيان چه رويايي در سر دارند" در مهرماه 1365 در مجله "لونوول ابزرواتور" به چاپ مي‌رسد "روح جهاني بي‌روح" عنواني است كه نوينسدگان كتاب "ايران: انقلاب به نام خدا" به مصاحبه خود با فوكو درباه انقلاب ايران مي‌دهند. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران فوكو "نامه سرگشاده‌اي به مهدي بازرگان" نوشته و مقاله‌اي استفهامي تحت عنوان "قيام بي‌فايده است؟" منتشر مي‌نمايد. فوكو همچنين در دو نوبت به حملاتي كه عليه او در نشريات صورت گرفته پاسخ مي‌گويد: "پاسخ به يك خواننده زن ايراني"، "پاسخ به ميشل فوكو و ايران" عناوين جوابيه‌هاي فوكو به كساني كه او را متهم به طرفداري از انقلاب ايران نموده و به او تاخته‌اند.
دو چيز در حركت انقلاب مردم ايران فوكو را به شدت مجذوب خود ساخته و او را شيفته خويش مي‌نمايد: "نو بودن آن از يك طرف" و "منحصر به فرد بودنش" از جانب ديگر. تقريباً در تمام مقالاتي كه فوكو قبل از پيروزي انقلاب ايران منتشر كرده دو چيز كاملاً مشهود است: يك نفرت آشكار از رژيم استبدادي شاه و موضعگيري تند عليه اين رژيم كه در مقالاتي همچون "شاه صد سال عقب است" مشاهده مي‌شود، و يك علاقه و همدردي قابل توجه نسبت به مردم انقلابي ايران و رهبر انقلاب اسلامي اين كشور يعني حضرت امام خميني(ره) كه در مقالاتي نظير "رهبر افسانه‌اي قيام ايران" به چشم مي‌خورد. در مقالات "تهران: ايمان واعتقاد در مقابل شاه"، "قيامي با دست‌هاي خالي" و "انبار باروتي به نام اسلام" فوكو "نو بودن" و "يكه بودن" انقلاب ايران را به تصوير مي‌كشد.
در مطالعه، بررسي و تحليل انقلاب اسلامي ايران، فوكو از واقعيت گرايانه‌ترين روش‌ها در تحليل مسائل و پديده‌هاي اجتماعي بهره مي‌گيرد. فوكوي فرانسوي كه داراي تربيت، ذهنيت و فرهنگ غربي در شخصيت و تفكر است، به هنگام مطالعه انقلاب ايران فردي خالي شده از پيش داوري‌ها و تهي گشته از "خود" شكل گرفته در غرب است. به همين جهت در ميان انبوه كساني كه در همان زمان و از همان سرزمين به سراغ انقلاب اسلامي ايران مي‌آيند او تحليلي بسيار متفاوت ارائه مي‌كند.
فوكو از ارائه و اعلان آنچه در انقلاب اسلامي ايران يافته است ابايي ندارد و به همين جهت است كه حملات هم كيشانش بر عليه او تند و سخت است. علي رغم حملات و بايكوت جهان لائيك معنويت گريز، او يك قدم هم عقب‌نشيني نمي‌كند. اتهام او طرفداري از انقلاب اسلامي ايران، مذهبيون و آيت‌الله‌ها در ايران بوده است، در حالي كه آنچه فوكو از آن طرفداري مي‌كرد، مصداق عيني يافته‌هاي نظري خود بود كه در انقلاب اسلامي ايران تجسم يافته و آشكار شده بود و فوكو توانسته بود، با متدهاي علمي نوين آن را كشف نمايد. فوكو نمي‌توانست خود و يافته‌هايش را انكار كند.
فوكو در انقلاب اسلامي ايران تولد و ظهور نوعي از حكومت و تقسيم قدرت را مي‌يابد كه غرب از رنسانس به بعد، آن را فراموش كرده است. اين پديده نوظهور در دامن اسلام هماني است كه مسيحيت از زمان بحران‌هاي بزرگ قرون وسطي به بعد فراموشش نموده است. در نتيجه به نظر فوكو آنچه انقلاب اسلامي ايران به جهانيان عرضه نموده است در عين نو بودنش بسيار قديمي است. البته اين قدمت به مفهوم بازگشت به گذشته نيست. لذا فوكو "معنويت گرايي سياسي" انقلاب اسلامي ايران را در زمره منطق بازگشت به ارزش‌هاي باستاني دسته بندي نمي‌نمايد. به اعتقاد او اين "معنويت گرايي سياسي" به عنوان محور و قطب اصلي انقلاب اسلامي ايران، بيش از آنچه ناظر بر گذشته و بازگشت به ارزش‌هاي كهن باشد، در صدد ارائه تعريف جديدي از "عقلانيت سياسي" است، عقلانيتي كه در آن معنويت هم سهم و جايگاه عظيمي دارد. اين همان ويژگي اختصاصي انقلاب اسلامي ايران است. اين هماني است كه انقلاب اسلامي را از ساير انقلاب‌ها متمايز موده و آنرا به الگوي جديدي تبديل مي‌نمايد. نوآوري انقلاب ايران در ميان سلسله انقلاب‌هاي موجود، همين جمع بين عقلانيت و معنويت در سياست است. آنچه در اين ميان حائز اهميت بوده و جالب توجه است، اين است كه در جريان روند حوادث انقلاب اسلامي ايران اين اجتماع تحقق مي‌يابد. اينجا ديگر سخن از يك مقوله نظري نيست. سخن از عينيتي است كه تحقق يافته است. اين همان است كه فيلسوف و جامعه شناس فرانسوي را شيفته، مجذوب و مسحور خويش مي‌نمايد. فوكو در اراده تمامي آحاد يك ملت به كثرت و بزرگي ملت ايران، براي تحقق يك حكومت اسلامي اين آرزو و خواست را مي‌يابد كه ايرانيان در صدد جمع بين "رژيم جديدي از حقيقت" و "نوع نويني از حكومت" هستند. آنان به دنبال "معنويت گرايي سياسي" مي‌باشند، آنان در صدد گشودن راهي براي معنويت در سياست هستند.1
از منظر فوكو انقلاب اسلامي نخستين انقلاب فرا مدرن عصر حاضر و يا به تعبير ديگر او "اولين شورش بزرگ عليه نظام‌هاي زميني، ... و مدرنترين شكل قيام" است.
دل مشغولي اصلي وي در پرداختن به انقلاب ايران اين نكته بود كه چگونه "آن وقايعي كه انديشه ناميده مي‌شوند، متحول مي‌شوند و مي‌ميرند". روايت وي از انقلاب بر سه پايانه تئوريك استوار است: پايانه نخست مربوط است به پارادايم (Physis) و سازمان، يا دو انتهايي ساختاري بودن پروژه‌هاي حكومت انساني، كه در كتاب انضباط و تنبيه (Discipline and Punish) (1977) بدان پرداخته است. دومين پايانه مربوط است به آموزه "شورش دانش‌هاي تحت انقياد و محلي عليه حقايق مسلط استقرار و تصديق يافته"، و نيز پارادايم "روحانيت و معنويت مذهبي به مثابه يك تكنيك ساخت و اعمال قدرت از پايين". سومين پايانه مربوط است به "خنثي بودن نسبي فن آوري‌هاي قدرت" و يا به مسأله "تهي بودن و بيهودگي تجربي و عملي راهبردها و فن آوريهاي قدرت".
ثقل گفتمان فوكو درباره انقلاب بر ايده مردم عادي متمركز است تا ايده روشنفكران ـ اگر چه وي معتقد است "نقش روشنفكر ديگر اين نيست كه كمي جلوتر و كمي كنارتر بايستد تا حقيقت ناگفته همه را بگويد: بر عكس، نقش او اين است كه عليه آن اشكال قدرت كه خود در آن واحد موضوع و ابزار آن است بجنگند: و اين اشكال قدرت به ترتيب "دانش"، "حقيقت"، "وجدان" و "گفتمان" است.2 او در جستجوي ايده‌هايي است كه توسط "مردم در كنش" (آناني كه منتظرند كه تاريخ در حقشان سخن براند و نه بر‌آنند كه مستمع خاص و صرف تاريخ باشند، بلكه اساساً حوادث تاريخي تجلي و تبلور ايده‌هاي آنهاست)، خلق مي‌شوند. با چنين رويكردي، فوكو بر آن بود كه نقطه عزيمت تحليلي خود را جايي در ميان "آنچه مردم مي‌انديشند" و "انچه اتفاق مي‌افتد" قرار دهد.
انديشه‌هايي كه در پهنه زمين وجود دارند بسيار بيش از آن چيزي هستند كه روشنفكران امكان تصور آنان را داشته باشند. و اين ايده‌ها فعالتر، قويتر و پرشورتر از آن هستند كه سياستمداران قادر به درك آنان باشند. تاكيد بر تولد ايده و متجلي و شكوفا كردن اشكال آن يك ضرورت است، (البته) نه در متن كتاب‌هايي كه به فرموله و تنظيم كردن آنان مي‌پردازند، بل در وقايعي كه تبلور و تجلي قدرت آنهاست، در چالش‌هايي كه له يا عليه انديشه‌ها حادث مي‌شوند.
براي فوكو جاي ترديدي نيست كه انديشه مردم در صحنه (كنش) همان اسلام است، كه به آگاهي ملي حقيقي شكل داده و به يك منبع تحريك و تهييج و تغيير و دگرگون كننده مبدل شده است.
اما مهمترين نكته آن است كه خود نيز تغيير كنريم، روش بودن ما، روابط ما با ديگران و محيط اطراف، جاودانيگ و خداوند و غيره بايد تغيير يابد، فلذا اگر تغييري بنيادي در تجارب ما رخ دهد انقلابي واقعي تحقق مي‌يابد. من معتقدم همين جاست كه اسلام نقش عمده‌اي ايفا كرد. اين يكي از وظايف يا يكي از اسرار اسلام بود كه براي مردم جذابيت داشت اما قبل از هر چيز مذهب در ارتباط با روش زندگي از نظر آنها، تضمين و حصول اطمينان از يافتن چيزي بود كه مي‌توانست ذهنيت آنها را تغيير دهد. شيعه دقيقاً شكلي از اسلام است كه با مضمون آموزشي و اسرار آميز خود تفاوت بين آنچه كه اطاعت محض است و آنچه كه زندگي عميق روحاني است نشان مي‌دهد.
از منظر فوكو، انقلاب اسلامي 1978ـ1979 متضمن "امتناع كل يك فرهنگ و كل يك ملت، از رفتن زير بار يك جور نوسازي است كه در نفس خود كهنه گرايي است".3
چنين انقلابي به مثابه انثلابي بدون تشكيلات،غير حزبي، و در نوع خود بي‌نظير است.
در قرن بيستم، براي سرنگون كردن يك رژيم، بيش ازاين "احساسات تند" لازم است. اسلحه لازم است، ستاد فرماندهي لازم است، سازماندهي، تداركات... آنچه در ايران اتفاق مي‌افتد باعث سردرگمي ناظر امروزي است. نه نشاني از چين در آن مي‌بينيد، نه از كوبا، نه از ويتنام، بلكه زلزله‌اي دريايي بدون دستگاه نظامي، بدون پيشرو، بدون حزب".4
در فرايند اين انقلاب انسان‌هاي تهي دست از هر قشر و طبقه و صنف، در سلسله‌اي سازواره و با مشي واحد (بدون توسل به مبارزه مسلحانه) در مقابل رژيمي كاملاً مسلح صف آرايي كردند.
نفي رژيم در ايران يك پديده عظيم اجتماعي است.اين به هيچ وجه به آن معنا نيست كه پديده‌اي آشفته، احساسي و نه چندان آگاه از خود است. برعكس، به طريق استثنايي كارآمد، دامنه‌اش از تظاهرات به اعتصابات، از بازارها به دانشگاه‌ها، از اعلاميه‌ها به سخنراني‌ها گسترش مي‌يابد: از طريق تجار، كارگران، مذهبيون،استادان دانشگاه و دانشجويان.5
از منظر فوكو انقلاب اسلامي نخستين انقلاب فرامدرن عصر حاضر يا اولين شورش بزرگ عليه نظام‌هاي زميني و مدرن‌ترين شكل قيام است.
در مقالة "انقلابي با دست‌هاي خالي" (Rivolt con le Macenade) با انگيزه تدقيق و توضيح مطالب فوق، به سه ويژگي متضاد كه از نظر او ضرورت ذاتي تحقق هر انقلابي هستند، مي‌پردازد. اولين تناقض، منازعه مردمي پا برهنه با دست‌هاي تهي و اسقاط يكي از مجهزترين (به لحاظ سخت‌افزار نظامي) رژيم‌هاي عالم است. دومين خصيصه متناقض فقدان هر گونه تضاد و تعارض در شبكه‌هاي مختلف اجتماع در تدبير تحرك انقلابي است، چرا كه در خلال توسعه و بسط منازعات، هيچ گونه مخالفتي بين نهادهاي واپسگرا و پيشرو، كارگران، بازاريان، موزعين مواد نفتي، فروشندگان خياباني تظاهر ننمود. به بيان ديگر جنبش بدون پراكندگي و تعارض گسترش يافت. سوم: فقدان اهداف بلند مدت، عامل تضعيف كننده نبود، برعكس. به همين دليل عدم وجود يك "برنامه دولت"، به دليل وجود اسم شب‌هاي كوتاه، در اينجا امكان شكل گرفتن خواستي روشن، سازش ناپذير، تقريباً همگاني را فراهم آورده است. به تعبير فوكو، ايران در انقلاب، در يك موقعيت "اعتصاب سياسي" عمومي و يا اعتصابي در مقابل سياست، قرار داشت. چنين اعتصابي با دو چهره رخ نمود: ممانعت از اينكه نظام فعلي به هر شكلي به حيات خود ادامه دهد، ممانعت از اينكه دستگاه‌هاي مختلف مديريت، اقتصاد آن به كار بيفتد.
اما در عين حال ممانعت از جا باز كردن مبارزه‌اي سياسي بر قانون اساسي آتي، بر سر انتخاب‌هاي اجتماعي، بر سر سياست خارجي، بر سر آنهايي كه بايد در مواضع قدرت جايگزين اشخاص فعلي شوند و در يك جمله: عزم سياسي ملت ايران آن سان كه فضايي به سياست ندهد.6
در عرصه كنش انقلابي از هر هويت و نشان نوشتاري و گفتاري و نيز رفتاري و روان شناختي انقلابيون، شكلي از قدرت جوشيد. در قول و فعل آنان فن آوري‌هاي اعمال "قدرت از پايين" مجالي براي بروز و محك خوردن يافتند. فريادهاي نيمه شب، قلم‌هاي شكسته، صداهاي در گلو مانده، شعارهاي بر ديوار نقش بسته، پوسترهاي به رنگ خون آغشته، عزاداري‌هاي مذهبي ـ مردمي و... همه و همه نماد و نمود چهره‌اي ديگر از قدرت شدند كه همه چيز را در پاي خود ذوب مي‌كردند. قدرتي كه پخش بود نه متمركز، قدرتي كه در هر مكان و زماني منزل و مأوايي براي خود ساخته بود و بر سخت افزار نظامي از سر بي‌اعتنايي مي‌نگريست:
قدرت مثل چيزي كه احاطه مي‌كند و زنجيره‌اي عمل مي‌كند تحليل شده است و اين درست است: هرگز اينجا و يا آنجا مكان ندارد، هرگز در دست‌هاي كسي نيست، هرگز مثل يك مال يا دارايي به تملك كسي درنمي‌آيد. قدرت از طريق سازمان شبكه‌اي عمل مي‌كند و اعمال مي‌شود. و افراد نه تنها در ميان تارهاي اين شبكه در گره‌اند بلكه همواره در وضعي قرار دارند كه هم به قدرت تن بدهند و هم آن را اعمال كنند، آنها هرگز هدف بي‌تحرك و رضا داده به قدرت نيستند، هميشه هم عوامل پيوند نيستند. به عبارت ديگر: قدرت بر افراد اعمال نمي‌شود، بلكه از طريق آنها مي‌گذرد.7
چنين قدرتي رنگ خون داشت و نه شمشير و بيشتر نگران شهادت بود و نه پيروزي و چنين قدرتي حتي يك پديده طبيعي را محمل بروز و ظهور خود قرار داده بود:
زمين كه مي‌لرزد و همه چيز را ويران مي‌كند مسلماً مي‌تواند آدم‌ها را متحد كند، اما بين اهل سياست تفرقه مي‌اندازد و مخالفان را به شكل جبران ناپذيري مشخص مي‌كند. قدرت فكر مي‌كند كه مي‌تواند خشم عظيمي را كه كشتارهاي جمعه سياه به انجماد حيرت كشاند، اما خلع سلاح نكرد، متوجه قهر طبيعت كند. مرده‌هاي طبس مي آيند و در صف شهداي ميدان ژاله قرار مي‌گيرند، واسطه آن‌ها مي‌شوند.
همان گونه كه در بستر گفتمان انقلابي، اسلام ديني تعريف شده بود كه "سياستش در عبادتش... و عبادتش در سياستش مدغم است"8، و "احكام اخلاقي‌اش هم سياسي است"9، قدرت را نيز در يك رابطه سازواره با معرفت (ديني ـ عرفاني) تعريف كرده بود. در بستر اين گفتمان، دين پيامبر (اسلام) رسالت "وارد كردن، يك بعد معنوي در زندگي سياسي كاري كردن كه اين زندگي سياسي، بر خلاف هميشه، به جاي آنكه مانعي در مقابل معنويت باشد، ظرف آن، طغيان آن باشد"10 را بر دوش دارد. در بستر و فرايند انقلاب مذهب هم به مثابه فن آوري تولدي و اعمال قدرت، هم به عنوان "راه" و "هدف"، و نيز در نقش شناسنده حقيقت در حوزه سياسي جلوه‌گر شد. به تعبير فوكو، نوعي همگرايي و تقارن بين نيازهاي افراد به تغييرات و دگرگوني‌هاي نظري با مكتب اسلامي وجود داشت كه نهايتاً در شكل يك انقلاب متجلي شد. اراده و خواست جمعي در چهره مراسم و نمايش‌هاي مذهبي، مجالي طبيعي براي ظهور و بروز يافته و خلأ فقدان گروه‌ها و يا طبقات پيشتاز، احزاب حرفه‌اي انقلابي و ايدئولوژي سياسي را ترميم كرد. به سخن ديگر، در فرآيند انقلاب مذهب (در شكل نمونه مثالي فن آوري‌هاي قدرت از پايين) زبان گوياي اراده و خواست عمومي شد و چهره‌اي خاص و متمايز به انقلاب بخشيد.
در چشم‌انداز چنين قدرتي صرفاً اقتدار و انقياد نيست، بلكه به گفته فوكو، عمدتآً يك وضع استراتژيك پيچيده در جامعه‌اي معين است".11 اين چهره از قدرت حتي با آنچه ضد آن قرار مي‌گيرد پيوند برقرار مي‌كند و يا به بيان ديگر، "قدرت" همنشين و همراه هميشگي "مقاومت" مي‌گردد. در شبكه معنايي فوكو، نقاط مقاومت همه جا حاضرند و مقاومت‌هايي كه او تحليل مي‌كند داراي تيپولوژي‌هاي متفاوتي‌اند: آماده براي مصالحه، اما در ضمن وحشي، خشن، كاستي ناپذير، قرباني طلب. اما در فرضيه او اين مقاومت‌ها به طور معمول در زمان و در مكان پخش هستند و تقريباً هيچ گاه گسست‌هاي ريشه‌اي، تقسيمات دقيق، ايجاد نمي‌كنند. به ديگر كلام، "يك مكان رد و نفي عظيم ـ روح طغيان، كانون همه ناآرامي‌ها، قانون ناب انقلاب" وجود ندارد، حتي، كمتر از آن، سوژه‌اي خاص كه آن را بازنمايي كند نيز در كار نيست. برعكس، در تاريخ "بالفعل"12 سر و كارمان بيشتر با نقاط مقاومت موقتي و سيال است، كه از لايه‌هاي اجتماعي و افراد مي‌؛ذرند. اين امر ناشي از اين واقعيت است كه سرچشمه‌هاي قدرت با يك نيروي يكپارچه مخالف سلطه‌گران ـ سلطه پذيران روبرو نيستيم، بلكه روابط نامساوي و سيال عملاً در پيكر جامعه به شيوه نامنظم توزيع شده است.13
فوكو قدرت شاه را نمونه يك "قدرت حاكم" با ويژگي نهي كنندگي مي‌شمرد، كه از عمل كردن در دايره پيكر اجتماعي و فردي ناتوان است، يعني فاقد اين ويژگي خاص "قدرت انضباطي" است. اين قدرت با حوزه روابط فردي در واقع به ايرانيان اجازه داد كه آن "هويت فرهنگي" خاص خودشان را كه به آن ها امكان مي‌داد با قدرت نهي كننده بستيزند، همچنان دست نخورده حفظ نمايند.14 در اين فرايند شيعه در چهرة "قدرت انضباطي"، بدن‌ها را به انقياد خود درمي‌آورد:
كجا بايد پناهي جست، چگونه مي‌توان خود را بازيافت، جز در آن اسلامي كه قرنهاست با دقت تمام زندگي روزانه، پيوندهاي خانوادگي، روابط اجتماعي، را تنظيم مي‌كند؟15
به بيان ديگر "قدرت حاكم" قدرتي است كه به جاي آنكه روي بدن‌ها و آنچه بدن‌ها مي‌كنند اعمال شود روي زمين و توليدات آن اعمال مي‌شود".16 ويژگي اين قدرت آن است كه يك قدرت مستقيم است كه از طريق دست انداختن. روي دارايي‌هاي جامعه و مستقل از كنش و واكنش با پيكر جامعه كه ملت را مي‌سازد و هويت خود را با آن يكي مي‌داند تداوم مي‌يابد. اين قدرتي است كه "از سوژه به سوژه" حركت مي‌كند، "رابطه سياسي سوژه با سوژه را برقرار مي‌سازد" و از اين لحاظ با "قدرت انضباطي" متفاوت است كه برعكس در طبيعت جسماني به شيوه‌اي فراگير نفوذ مي‌كند و بدون سركوب متقاعد كننده است و كنش‌هاي سركوب‌گر خود را روي احساسات و روي حوزه رفتاري اعمال مي‌كند. به اين ترتيب قدرت آن شرايط "حبس دائم" و آن "تاكتيك‌هاي عام مطيع سازي" را ايجاد مي‌كند كه به آن اجازه مي‌دهد در پيكر جامعه خود را مثل يك داده قابل قبول، مثل يك سنت، باز توليد كند.17
به اين ترتيب، حكومت پهلوي، با نظام‌هاي فرمانروايي نهي كننده‌اش، از نظر فوكو و در مقايسه با شبكه قدرتي كه "از درون تن، جنسيت، خانواده، رفتار، دانش و تكنيك جامعه مي‌گذرد" قدرتي است با حق عزل و نصب و موقعيت روبنايي.18 اين امر باعث عدم موفقيت شاه مي‌شود. از اين رو كه يك "استعاره با كنش‌هاي نهي كننده نمي‌تواند واقعاً انسجام پيدا كند و نمي‌تواند خود را سر پا نگه دارد".19 از همين منظر است كه فوكو انقلاب ايران را بازنمايي "شورش دانش‌هاي به انقياد درآمده" در مقابل قدرتي سركوبگر مي‌داند، كه نه امري غيرعادي است و نه اجتناب‌پذير.
به تصريح فوكو:
نقش آن شخصيت تقريباً اسطوره‌اي كه خميني(ره) باشد از اينجا نشأت مي‌گيرد. هيچ رئيس دولتي، هيچ رهبر سياسي‌اي، حتي اگر از پشتيباني رسانه‌هاي عمومي برخوردار باشد، نمي‌تواند امروزه لاف آن را بزند كه در معرض چنين پيوندي اينقدر شخصي واينقدر شديد قرار دارد. اين پيوند احتمالاً متكي بر سه عاملاست: خميني(ره) "اينجا نيست" پانزده سال است كه او در تبعيدي به سر مي‌برد كه نمي‌خواهد به آن پايان دهد مگر وقتي كه شاه رفته باشد، خميني(ره) "هيچ چيز نمي‌گويد" هيچ چيز غير از نه به شاه، به رژيم، به وابستگي، سرانجام اينكه خميني(ره) "اهل سياست نيست": حزبي به نام او تشكيل نخواهد شد، دولتي به نام او در كار نخواهد بود. خميني(ره) نقطه تلاقي يك خواست جمعي است.20

1 - دكتر محمدباقر خرمشاد، فوكو و انقلاب اسلامي ايران، معنويت گرايي در سياست، فصلنامة متين، سال اول، شماره 1، زمستان 77.
2 - از ديدگاه فوكو اين برنامه غيرمذهبي كردن جامعه و صنعتي كردن آن است كه يك قرن تاخير دارد و نماينده گونه‌اي از استعمار نو كه روي استبداد صرف تكيه دارد. آنچه ملت رد مي‌كند نوسازي به عنوان يك پروژه سياسي و به عنوان اصل دگرگوني اجتماعي است، نه تنها به خاطر نحوه برداشت خاندان پهلوي از آن، بلكه به خاطر خود اصلي كه بازنمايي مي‌كند: تلاش براي نوسازي كشورهاي اسلامي به سبك اروپا.
3 - ميشل فوكو، رهبر اسطوره‌اي قيام ايران، در ميشل فوكو، يادداشت‌هاي ايران.
4 - ميشل فوكو، قيامي با دست‌هاي خالي، در ميشل فوكو: يادداشت‌هاي ايران.
5 - ميشل فوكو، "رهبر اسطوره‌اي قيام ايران".
6 - همان.
7 - M. Foucalt, Power / Knowledge: Selected Interviews and Other Writings 1972 - 1977, edited by C.Gordon, Brighton; Harvester, 1980.
8 - صحيفه نور، ج 3، ص 120.
9 - همان، ج 13، ص 23.
10 - رننز و كوئولو، "معنويت سياسي"، در ميشل فوكو: يادداشت‌هاي ايران، ص 121.
11 - رننزو كوئولو، همان، ص 92.
12 - نوشتن "تاريخ بالفعل" يعني تهيه نقشه نقاط مقاومت و محتملاً از طريق تجزيه "دانش‌هاي تحت انقياد درآمده"، يا در واقع آن "محتواهاي تاريخي كه در درون نظم‌هايي درااي عملكرد منطقي يا سازماندهي‌هاي صوري پنهان شده‌اند يا چهره عوض كرده‌انإ".
13 - رننزو كوئولو، همان، ص 92ـ95.
14 - فوكو معتقد است كه "ايران هرگز مستعمره نبوده است. انگليسي ها و روس‌ها در قرن نوزدهم، بنا به الگوي ماقبل استعماري، آن را بين خودشان و به دو منطقه تحت نفوذ تقسيم كردند. بعد نفت پيدايش شد و سپس دو جنگ جهاني، كشمكش‌ها در خاورميانه و منازعات شديدي در سراسر اسيا در گرفت، و در يك آن ايران موقعيتي نو استعماري يافت و در مدار ايالات متحد افتاد. مي‌توان گفت كه در اثر وابستگي طولاني كشور بدون مستعمره شدن آن، ساختارهاي اجتماعي از ريشه تخريب نشدند". از نظر دلايل وقوع انقلاب توضيح خود را در اين مقدمه تاريخي، يعني در يك "مستعمره سازي غيرمستقيم" مي‌يابد كه بدون تغيير يا تخريب نظام هاي رفتاري تمدن استعمار شده يا در واقع بدون آنكه جايگزين "شبكه قدرت" سنتي شود ـ خود را روي آن قرار داد. (پير لوييجي پاننزا، قدرت‌ها و انقلاب، در ميشل فوكو، يادداشت‌هاي ايران، ص 151).
15 - ميشل فوكو، يادداشت‌هاي ايران.
16 - همان.
17 - همان.
18 - ميشل فوكو، "فيزيك خرد قدرت"، ص 16، نقل از رننزو كوئولو. همان.
19 - همان.
20 - محمدرضا تاجيك، غيريت و هويت، فصلنامه متين، شماره اول، سال 1، زمستان 77، ص 93ـ103.