try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: دوشنبه, 15 آذر, 1400

دفاع از حريم امامت ومهدويت

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
حجةالاسلام دكترعباس نيكزاد

مقدمه:
آنچه در اين گفتار مي‌خوانيد نقد مطالبي است كه دكتر سروش درباره دو عنصر مهم اعتقادي شيعه يعني "امامت" و "مهدويت" بيان كرده است.
به زعم ايشان، هر يك از اين دو امر اعتقادي هم با اعتقاد به "خاتميت" و هم با "دموكراسي" و "مردم‌سالاري" ناسازگاري دارد. به‌تعبير ديگر يا بايد به خاتميت و دموكراسي وفادار ماند و يا به امامت و مهدويت.
در اين‌گفتار، ضمن تجزيه و تحليل اين ‌دو عنصر اعتقادي، به نقد ديدگاه‌هاي دكتر سروش پرداخته‌شده است.
در تابستان سال 1384 دكتر سروش در جمع اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه "سوربن فرانسه" سخناني ايراد نمود كه در ميان خواص خبرساز شد و برخي از صاحب‌نظران - آيت‌الله سبحاني و حجت‌الاسلام بهمن‌پور - پاسخ هايي به آن دادند. در همين رابطه ميان دكتر سروش و حجت‌الاسلام بهمن‌پور جوابيه‌هايي رد و بدل شد كه خواندني است.
جا دارد در آغاز چكيده آنچه كه در اظهارات ايشان آمده است بازگو شود و پس از آن به نقد اظهارات و مطالب پيراموني ديگري كه مطرح كرده است پرداخته شود.
خلاصه بيانات اصلي دكتر سروش
موضوع سخنراني نسبتاً طولاني ايشان، "رابطه مردم‌سالاري و تشيع" بوده است. ايشان در آغاز به‌صورت مفصل به "رابطه اسلام با دموكراسي و مردم‌سالاري" مي‌پردازد و مي‌گويد، يكي از اركان دموكراسي و مردم‌سالاري، "قانون‌گرايي و قانون‌سالاري" است. اسلام به دليل اين كه تكليف‌انديش است و انسان را به انجام تكاليف و وظايف خويش در همه عرصه‌هاي زندگي توجه مي‌دهد، در حقيقت مردم را به اين ركن مردم‌سالاري(قانون‌سالاري) دعوت مي‌كند. اما از ركن ديگر دموكراسي يعني "حق‌انديشي" و "حق‌سالاري" در اسلام، چندان خبري نيست. زيرا اسلام به آنچه كه امروز به نام حقوق بشر مطرح مي‌شود توجه چنداني ندارد. بنابراين بايد داروي شفابخش حق‌انديشي را در اندام نيمه مرده تكليف‌انديش اسلام تزريق كرد تا تندرستي و چالاكي دموكراتيك پيدا كند و جامه عدالت امروزين كه بر مدار حقوق‌بشر مي‌‌گردد بر قامتش راست آيد.
دكتر سروش سپس به موضوع اصلي يعني "رابطه مردم‌سالاري و تشيع" مي‌پردازد: در تفكر شيعي دو عنصر اساسي مطرح است كه با دموكراسي و مردم‌سالاري همخواني ندارد، آن دو عنصر عبارتند از: "امامت" و "مهدويت".
وي در توضيح "امامت" مي‌گويد:
شيعيان به امامان خود تقريباً همان منزلتي را داده‌‌اند كه پيامبر(ص) داراي آن مي‌باشد. علوم پيامبر(ص) غير اكتسابي و غير اجتهادي است، علوم امامان شيعه نيز اين‌گونه است. پيامبر(ص) داراي مقام عصمت است، امامان شيعه نيز چنين‌اند. پيامبر(ص) حق تشريع احكام را دارد، امامان نيز از اين حق برخوردارند.
به‌همين‌خاطر مي‌توان گفت كه اعتقاد شيعيان به "امامت" با اعتقاد به "خاتميت" همخواني ندارد. به‌تعبير ديگر در تفكر شيعي، امامان جايگزين پيامبرند و همه نقش‌هاي او را بر عهده دارند و در يك كلام در حقيقت از مسمّاي "خاتميت" خبري نيست. در حالي ‌كه با اعتقاد به خاتميت است كه مي‌توان به "دموكراسي" خوش‌آمد گفت، زيرا خاتميت معنايش اين است كه بشر پس از عصر خاتميت به بالندگي و شكوفايي عقلي - عقل استقرايي - رسيده و از اين پس با پاي خويش و با تكيه بر عقلانيت استقرايي خويش، زندگي مي‌كند و امور خود را چاره مي‌كند. با اعتقاد به خاتميت، انسان از سلطه آسمان و دخالت گاه و بيگاه پيامبران و دست‌هاي غيبي در زندگي خويش آزاد و رها مي‌شود. با اين تفسير از خاتميت است كه مي‌توان به استقبال دموكراسي و مردم‌سالاري رفت و جامعه‌اي دموكراتيك بنا كرد.
شيعه با اعتقاد به امامت، در حقيقت هم "خاتميت" و هم "دموكراسي" را ناديده گرفته است. اما اهل سنّت به حقيقت "خاتميت" پاي‌بند ماندند، زيرا تشريع را پايان‌يافته مي‌دانند و به جاي اعتقاد به عصمت و علوم غيراكتسابي عدّه‌‌اي خاص، بر اجتهاد مجتهدان بر اساس كتاب و سنّت پاي مي‌فشارند و با اين‌كار، دانش بزرگي به نام "فقه" به‌وجود آوردند كه در اين دانش هرچه بود تفسير قرآن و كلمات پيامبر بود و از تشريع احكام جديد خبري نبود. در تفكر اهل سنّت به جاي اعتقاد به معصومان، پس از عصر خاتميت، اعتقاد به مجتهدان مطرح است كه كار آنها صرفاً تحقيق و تتبّع روي متون ديني است نه نوآوري احكامي كه در آن متون از آنها خبري نيست.
دكتر سروش در توضيح عنصر دوم يعني "مهدويت" و ناسازگاري آن با دموكراسي مي‌گويد: ناسازگاري اين اعتقاد با دموكراسي يكي به دليل اين است كه چيزي جز تداوم همان انديشه "امامت" نيست كه ناسازگاري آن با خاتميت و دموكراسي توضيح داده شد. ديگر اينكه شيعه با اعتقاد به مهدويت و زنده بودن امام غائب معتقد است كه هر حكومتي در عصر غيبت غاصب است. هيچ كس حق حاكميت ندارد، حكومت متعلق به امام غائب است. اگر حكومت حقي هم روي كار بيايد - مانند نظام جمهوري اسلامي ايران - وظيفه‌اش صرفاً اين است كه جامعه را براي ظهور امام‌زمان(عج) كه امام برحق است آماده كند تا با ظهور او، حكومت را به صاحب اصلي‌اش بسپارد. مي‌دانيم كه همه اين ديدگاه‌ها با مردم‌سالاري و دموكراسي سازگاري ندارد. در نظام دموكراتيك، مردم صاحب حكومت‌اند و وظيفه حكومت نيز برقراري عدالت و امنيت و رفاه اقتصادي و احقاق حقوق مردم است.
خلاصه اينكه تفكر شيعي - برخلاف تفكر اهل سنت - با دموكراسي و مردم‌سالاري همخواني ندارد و نمي‌توان از دل تفكر شيعي، دموكراسي و مردم‌سالاري را بيرون كشيد.

نقد و بررسي
در نقد مطالب ايشان، نكته‌هاي فراواني قابل ذكر است كه ذيلاً به بيان برخي از آنها بسنده مي‌كنيم:
1. اينكه در دين توجه چنداني به حقوق مردم نشده است سخني است ناصواب، زيرا در دين اسلام از حقوق مردم سخن زيادي به ميان آمده است. در اسلام حق‌حيات، حق بهداشت، حق آزادي، حق استقلال، حق عزتمندي در زندگي، حق انتخاب شغل و همسر، حق انتخاب نوع زندگي، حق قصاص، حق شفعه، حق خيار، حق تعليم و تربيت، حقوق والدين، حقوق فرزند، حقوق متقابل معلم و متعلم، حقوق متقابل ملت و دولت، حقوق همسايه، حقوق متقابل دوستان بر هم، حقوق متقابل مؤمنين نسبت به هم، حقوق كفار بر مؤمنين و بلكه حقوق حيوانات و گياهان و طبيعت بر انسان‌ها به رسميت شناخته شده است.
درنهج البلاغه به‌ط\ور مكرر ازحقوق انسان‌ها سخن رفته است. امام‌سجاد(ع) در رساله الحقوق خود به51 ‌حق اشاره مي‌‌نمايد. هر مسلماني مي‌داند كه در دين اسلام در كنار حق الله، حق‌الناس هم مطرح است و از يك جهت اهميت آن بيشتر است. اين همه تأكيد بر ‌عدالت، نفي ظلم و ستم، مبارزه با ظالمان، غارتگران و مفسدان، بيانگر اهمّيت حقوق مردم در اسلام است. در قرآن به صراحت فلسفه ارسال رسل و انزال كتب، برقراري قسط در جامعه معرفي شده است.1. حديد/ 24.1
چنان‌كه بحث از خليفه اللهي، مسجود فرشتگان بودن، حامل بار امانت الهي بودن، تعليم اسماء و وجود نفخه الهي در مورد انسان، همه و همه بيانگر شأن و منزلت و عزت و كرامت او در اسلام است. مكلف‌دانستن انسان به خاطر وجود عقل و اراده و آزادي در انسان است.
پس مكلف قراردادن انسان نشانه عظمت انسان است. حيوانات مكلف نيستند زيرا اين موهبت‌ها به آنها داده نشده است.
2. جدا كردن زبان تكليف از زبان حقوق، امري است ناروا و ناصواب، زيرا حق و تكليف دو روي يك سكه‌اند. هرجا حقي مطرح است، به ناچار تكليفي هم مطرح مي‌باشد زيرا حق از مفاهيم ذات‌الاضافه است، چراكه براي كسي عليه كسي است. بنابراين در هرجا حقي مطرح است "من له الحق" و "من عليه الحق" مطرح است كسي كه حق براي او و كسي كه حق عليه اوست.
بنابراين هرحقي مستلزم تكليف است وگرنه حق، بي‌معنا خواهد بود. جعل حق بدون جعل تكليف بيشتر به يك تعارف و شوخي شباهت دارد. جالب اين است كه نه تنها ما در برابر حقوق ديگران مكلفيم بلكه در‌ برابر حقوق خويش نيز مكلفيم. مثلاً ما مكلفيم كه از حق حيات و حق آزادي و حق مالكيت و حق بهداشت سالم و حق عزتمندي در زندگي و ... دفاع كنيم.
عظمت اسلام در اين است كه با وضع تكاليف الزامي به دفاع از حقوق مردم برخاسته است. آشنا كردن صاحب حقوق به حقوق خود بدون آشنا كردن ديگران به تكاليف خود در برابر اين حق، چندان مفيد فايده نخواهد بود. خداوند در دفاع از حقوق مردم هم جعل تكليف كرده و هم متجاوزين و متخلفين را تهديد به كيفر دنيوي و عقوبت اخروي كرده است.
3. اگر در دين از حقوق مردم سخن زيادي به ميان نيامده است و به تعبير ايشان زبان دين، زبان تكليف است نه زبان حقوق، چگونه پيشنهاد مي‌كند كه با تزريق داروي شفابخش حق‌انديشي به بدن نيمه مرده اسلام، به آن تندرستي و چالاكي ببخشيم؟! آيا اين امر به معناي اين نيست كه چيزي را كه جزء دين نيست و حتي با زبان و ذات دين همخواني ندارد به صورت مصنوعي وارد دين سازيم؟!
4. اعتقاد به امامت اهل بيت(ع) باعث اين شده است كه شيعيان از برخي لغزش‌هايي كه ديگران بدان دچار شده‌اند مصون بمانند. به عنوان نمونه حذف امامت اهل بيت(ع) باعث شده است كه هر حاكم سلطاني را به عنوان "اولوالامر" واجب‌الاطاعه بدانند.
نووي عالم و محدّث معروف اهل سنت مي‌گويد: "همه اهل سنت از فقها و محدثان و متكلمان بر اين عقيده‌اند كه خليفه و حاكم به دليل فسق و ظلم و تعطيل احكام خدا، عزل و خلع نمي‌شود و خروج و قيام عليه او جايز نيست."2. المنهاج در حاشيه ارشادالساري، شرح صحيح بخاري، ج 8، ص 36. براي مطالعه بيشتر ر. ك: تفتازاني، شرح مقاصد، ج 5، ص 233 و 257؛ عبدالقاهر بغدادي، اصول‌الدين، ص 278؛ ماوردي، الأحكام‌السّلطانيه، ص 19؛ اشعري، مقالات‌الأسلاميين‌ ص 295؛ طحاوي، العقيده‌‌ الطحاويه، علامه اميني، الغدير، ج 8 ص 136.2
حذف امامت و مرجعيت ديني اهل بيت(ع) باعث اين شده است كه همه صحابه پيامبر كه تعداد آنها به هزاران نفر مي‌رسد را برخوردار از دو امتياز عدالت و اجتهاد بدانند و از اين راه همه كارهاي آنها را توجيه كنند. در حقيقت نوعي مصونيت براي آنها قائل شوند و آنها را فوق نقد و انتقاد بدانند. بلكه همگان را موظف مي‌دانند كه با نگاه خوش‌بينانه و حسن ظن، عملكردهاي آنها را توجيه كنند. آنها روايتي از پيامبر نقل مي‌كنند كه فرمود: "هنگامي كه در مورد اصحاب من سخن به ميان آمد از سخن گفتن باز ايستيد."3. محب‌الدين احمدبن عبدالله طبري، الرياض‌النظره، دارالمعرفه، بيروت، چاپ اول، 1418،ج 1، ص22.3
و مي‌گويند: "بزرگداشت صحابه و خودداري از نكوهش و سرزنش آنها و حمل و توجيه كارهايي كه ظاهرش ناخوشايند مي‌باشد واجب و لازم است."4. سعدالدين تفتازاني، شرح المقاصد، ج 5، ص 29.4
باز حذف امامت اهل بيت(ع) باعث اين شده است كه باب اجتهاد را از قرن دوم و سوم - يعني پس از چهار امام فقهي خود ابوحنيفه، مالك بن انس، احمد بن حنبل، شافعي - مسدود بدانند و براي علماي پس از آن، اجتهاد آزاد را مجاز ندانند و معتقدند كه همه علماي بعدي موظفند در دائره آراء و فتاواي آنها اجتهاد كنند. درحقيقت اين عقيده نيز در تضاد با عقلانيت و انديشه آزاد و حق نقد شخصيت‌هاست كه با اصول دموكراسي و ليبراليسم سازگاري ندارد.
"كمي احاديث و مدارك فقهي ‌و ابهام ادلّه استنباط، اثر نزديكي كه بخشيد اين بود كه فتاوا وآراي متناقض زيادي درميان فقها پيدا شد و به فاصله كمي مسأله عمل به قياس و استحسان پيش‌آمده، رواج يافت. پيدايش اين دو طريقه به واسطه كمبود محسوس وسايل استنباط، طبيعي و ضروري مي‌نمود. پس از چندي براي جلوگيري از هرج و مرجي كه افكار فقهي به وجود آورده بود به فتاوا و آراي چهار نفر از فقها - مالكي، شافعي، ابوحنيفه و احمد بن حنبل - اجماع كردند و در نتيجه بحث و انتقاد علمي، جاي خود را به جمود داده و اجتهاد به تقليدي بي‌چون و چرا مبدّل گرديد و تا عصر كنوني، نظر آزاد در يك مسأله فقهي بدعت شمرده مي‌شود."5. ظهور شيعه، مجموعه مصاحبه پروفسور هانري كربن با استاد علامه طباطبايي، ص 25 - 27.5
در نقطه مقابل، در مكتب اهل بيت(ع)، تعاليم فراواني يافت مي‌‌شود كه به مردم‌سالاري و حقوق بشر مانند آزادي و عدالت و مساوات مربوط مي‌شود. در مكتب اهل بيت(ع) مسأله مبارزه با ظلم و تبعيض و احقاق حقوق مظلومان و توجه به محرومان به صورت برجسته و پررنگ مشاهده مي‌شود. نمونه بارز آن سيره علوي در امور حكومت‌داري و نامه‌هاي او به واليان به ويژه عهدنامه مالك‌اشتر است. حضرت در اين عهدنامه بر روي حقوق همگان - حتي نامسلمانان - تأكيد و توصيه فراوان دارد. امام در اين عهدنامه به مسأله مردمي بودن حاكمان و انتقادپذيري آنها و مشورت آنها با كارشناسان و بهره‌گيري از عقول ديگران و توجه به اقشار كم درآمد و محروم اشاره مي‌كند. جالب اين است كه حضرت علي(ع) در نهج‌البلاغه بر روي نقش و بيعت مردم و درخواست آنها در پذيرش حكومت، پس از 25 سال بركناري از حكومت، انگشت مي‌گذارد6. نهج‌البلاغه، خ 3 ،136 و 137 و نامه 6 و 7.6 چنانكه به مسأله حقوق متقابل ملت و دولت به صورت شفاف توجه مي‌دهد.7. همان، خطبه 34 و 216.7 همه اينها مفاهيمي است كه با مردم‌سالاري و حقوق بشر و تأثير اراده مردم در سرنوشت خويش پيوند وثيق دارد. حال چه شده است كه گوينده محترم به اين امور توجه نكرده معلوم نيست!
5. شگفت‌انگيزتر از همه اين است كه دكتر سروش در اينجا مدافع سرسخت و متعصب "خاتميت" مي‌گردد و مكرراً از حجيت منحصربه‌فرد قول و فعل پيامبر(ص) سخن مي‌گويد، به عنوان نمونه: "خاتميت، چنانكه من درمي‌يابم، مقتضايش اين است كه پس از پيامبر(ص) سخن هيچ كس در رتبه سخن وي نمي‌نشيند و حجيت گفتار او را ندارد."
درحالي كه بر اساس مباني ايشان نه از "خاتميت" خبري است و نه از "حجيت" قول پيامبر و حتي قرآن كريم! اما اين كه از حجيت خبري نيست به اين دليل است كه ايشان تمام احكام و آموزه‌‌هاي قرآن و سنت را متعلق به محيط و عصر پيامبر اكرم(ص) و موقتي و ناپايدار مي‌داند: "كثيري از احكامي كه در قرآن بيان شده است با آنچه در جامعه عربي آن روز جاري بوده است بسيار شباهت دارد، اصلاً فرقي ندارد و اگر هم دارد خيلي كم است. احكام جديد به زحمت به يك درصد مي‌رسد، نود و نه درصد آن، همان احكام جاري ميان اعراب بوده است."8. عبدالكريم سروش، اسلام، وحي و نبوت، مجله آفتاب، شماره 15، ارديبهشت 1381.8
"از اين رو احكام فقهي قطعاً چنين‌اند، موقت هستند، مگر اينكه خلافش ثابت شود. تمام احكام فقهي اسلامي موقتند و متعلق به جامعه پيامبر و جوامعي كه شبيه به آن جامعه هستند، مگر اينكه خلافش ثابت شود به طوري كه ما بايد دليل قطعي داشته باشم كه براي هميشه وضع شده‌اند و نه براي آن شرايط ويژه."9. همان.9
اما مسأله "خاتميت" در كلام دكتر سروش داستان شنيدني دارد. ايشان به صراحت از انكار و نفي خاتميت سخن مي‌گويد: "همچنان كه در كتاب بسط تجربه نبوي آورده‌ام، تجربه نبوي يا تجربه شبيه به تجربه پيامبران كاملاً قطع نمي‌شود و هميشه وجود دارد ... در مورد اينكه آيا هر كس مي‌تواند رسولي بشود بايد اذعان داشت كه كسي ممكن است براي خودش "نبي" شود و احوال خاصي پيدا كند و واجد اذواق مواجيدي، كشف شهودها و دريافت‌هايي شود، ولي جامعه ديني اسلامي با اين افراد - اگر اظهار نبوت كنند - برخورد سخت‌گيرانه‌اي خواهد كرد. در واقع پيغمبر كه مي‌گفت: پيامبري بعد از من نمي‌آيد، به پيروانش دستور داد كه اين باب را ببندند و ديگر حرف هيچ كس را كه ادعاي نبوت كرد اعتنا نكنند و به كساني هم كه اين احساس به آنها دست مي‌داد مي‌‌فرمود: شما اين احساسات را با كسي در ميان نگذاريد. شخصي ممكن است بين خودش و خدا، واجد احوالي شود و احساس كند كه صاحب وظايفي است از ناحيه خداوند و ديگر وظيفه ندارد به فلان دين و يا بهمان دين عمل بكند. احساس من اين است كه برخي از بزرگان - مثل شمس تبريزي - تقريباً چنين احوالي داشتند ... هر كس بين خودش و خدا رابطه‌اي دارد و بعداً هم بايد پاسخگو باشد. اگر كسي احساس كند كه ديگر نمي‌تواند پيرو شريعت اسلام باشد و وظيفه ديگري دارد، خودش مي‌داند و خداي خودش. كسي هم كه چنين احساسي ندارد بايد پاسخگوي اعمالش باشد. اما تجربه پيامبرگونه البته جريان دارد، براي اينكه تجليات خداوند تمامي ندارد. ما نمي‌توانيم بگوييم خدا بر پيامبر اسلام(ص) تجلي كرد و پس از آن تجلي بسته شد. اين تجلي دوام دارد و براي هر كس متناسب با ظرفيتش ادامه خواهد يافت."10. مجله آفتاب، پيشين، ص 73.10
آيا كسي كه چنين جملاتي را بيان مي‌كند مي‌تواند از "خاتميت" سخن بگويد و به دفاع از آن برخيزد و شيعه را به دليل اعتقاد به ولايت امامان معصوم(ع) مخالف خاتميت معرفي و تخطئه كند؟! و از اهل سنت به دليل پاي‌بندي به "خاتميت" ستايش كند؟!
6-آقاي دكتر سروش در توجيه ختم نبوت و با تأسّي از اقبال مي‌گويد: "ختم نبوت به دليل ظهور عقل استقرايي بود. تا قبل از ظهور عقل استقرايي، پيامبران وجودشان لازم بود ... اما همين كه مردم دستشان را به زانو گرفتند، عاقل شدند، بالغ شدند، از فقر خارج شدند، ديگر نبوت هم پايان مي‌پذيرد. در مجموع اگر بشريت را يك فرد حساب كنيم، يك قوه رشد مي‌كند و يك قوه به تحليل مي‌رود و ضعيف مي‌شود. ختم نبوت را به اين معنا مي‌گيريم ... .
در زمان ما از چراغ كليم نور بيرون نمي‌آيد، در چراغ خودمان نور را بايد روشن كنيم. با ختم نبوت ما ديگر از سلطه آسمان رهاييم. پيامبر براي ما يك منبع آسماني بود ... عقل استقرايي وقتي آمد در وحي بسته شد. خاك تاريخ پس از ظهور عقل استقرايي، پيامبرپرور نبود. پيامبرپروري براي دوراني بود كه هنوز عقل نقاد متولد نشده بود ... پس از آنكه تكامل آدميان آنها را به مرتبه عقل نقاد رساند، حاجت به آمدن انبيا متوقف شد ... تاريخ به خودي خود به جايي رسيد كه ديگر اجازه نمي‌داد پيامبر ديگري متولد شود، ديگر خاك تاريخ، پيامبر پرور نبود."
لُبّ و خلاصه اين بيان، چنان كه در بيان اقبال به تفصيل آمده - و شهيد مطهري نيز از او نقل مي‌كند - اين است كه وحي از نوع هدايت غريزي و مادون عقل نقاد استقرايي است. نياز بشر به بهره‌مندي از هدايت غريزي وحي تا زماني بود كه بشر به مرحله عقل نقاد استقرايي نرسيده بود، هر چه بشر بيشتر به سوي عقل استقرايي پيش رفت، نياز او به هدايت غريزي وحي فروكش كرد تا اينكه با تكامل عقل استقرايي بشر، نياز بشر به هدايت غريزي به كلي منقطع شد. در اين مقطع ختم نبوت اعلام گرديد.11. اقبال لاهوري، احياي فكر ديني در اسلام، ص 170، 144، و مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 2، ص186-188، انتشارات صدرا، چاپ هشتم، 1378.11 بر اين بيان اشكالات متعددي مطرح است كه شهيد بزرگوار مطهري بدان اشاره كرده‌اند.12. ر.ك: همان، ص189 - 194.12
اشكال اساسي اين توجيه، در اين است كه وحي از نوع هدايت غريزي و مادون عقل دانسته شد در حالي كه اين حرف، اساسي ندارد. غريزه يك خاصيت صد درصد طبيعي و غير اكتسابي و نا‌آگاهانه و نازل‌تر از حسّ و عقل است اما وحي، هدايتي مافوق عقل و حس و به‌علاوه تا حدود زيادي اكتسابي و بسيار آگاهانه است. درجه آگاهانه بودن وحي، بسيار بالاتر از حس و عقل است و فضايي كه به وسيله وحي، اكتشاف مي‌شود، بسي وسيع‌تر و عميق‌تر از آن فضايي است كه عقل استقرايي قادر به اكتشاف آن است.13. ر.ك: پيشين، ص 192.13
از اين گذشته همان‌گونه كه شهيد مطهري اشاره كرده است لازمه اين توجيه اين است كه بشر با رسيدن به مرحله عقل استقرايي نيازي به وحي - هدايت غريزي - نخواهد داشت. بنابراين، اين توجيه، توجيه ختم ديانت است نه ختم نبوت. بر اين اساس "خاتميت" به معناي اعلام پايان دوره دين و آغاز دوره عقل و علم است، كه خلاف ضرورت اسلام است.
از همه اينها گذشته، رشد و شكوفايي عقل استقرايي مربوط به صدها سال پس از بعثت پيامبر اكرم(ص) است. پس چگونه "خاتميت" در زمان پيامبر اكرم(ص) كه هنوز دنيا در توحش و جهالت به سر مي‌برد اعلام مي‌شود؟
آيا عصر جاهليت و يا عصر پيامبر اكرم(ص)، عصر عقل استقرايي - آن هم در شبه جزيره حجاز و عربستان - بوده است؟!
6. آقاي دكتر سروش مي‌نويسد: "به نظر من همه اسلام، اسلام تاريخي است. ما اصلاً غير از اسلام تاريخي چيزي نداريم. اصلاً تمام تز بنده در قبض و بسط تئوريك شريعت اين است كه اسلام چيزي نيست جز تفسيرهايي كه در‌طول تاريخ از اسلام شده است. مسيحيت چيزي نيست جز تفسيرهايي كه از مسيحيت در طول تاريخ شده است. لذا اينكه يك چيزي به نام اسلام واقعي و اسلام ناب محمدي(ص) يك جايي داريم كه مخفي شده و آلوده شده، اينها را من درك نمي‌كنم ... ما در اقيانوسي از تفسيرها غوطه‌وريم ... من دين را با زبان، مقايسه مي‌كنم. زبان، همان چيزي است كه من و شما با آن صحبت مي‌كنيم. ما نبايد فكر كنيم يك زبان ناب فارسي وجود دارد كه اين زباني كه ما درباره‌اش صحبت مي‌كنيم، سوار آن شده يا آن را خراب كرده، زبان همين است، ديگر يك چيزي به نام گوهر اصلي زبان وجود ندارد ... در مورد دين هم همين‌طور است. اسلام هم دين تاريخي است ... شما نمي‌توانيد بگوييد علي(ع) جزء اسلام بوده، معاويه نبوده، چرا نبود؟ نمي‌توانيم بگوييم شيعه، اسلام ناب است و سنّي نيست، چرا نيست؟ اينها همه اسلامند."
آنچه در نقد اين سخن مي‌توان گفت اين است كه:
اوّلاً؛ اگر همه تفسيرها به يك اندازه اسلامي‌اند و اسلام ناب در كار نيست، پس چرا ايشان در همين بحث، تفسير اهل سنّت از خاتميت را صواب و تفسير شيعه از خاتميت را ناصواب و مضادّ با آن مي‌داند؟ طبق نظر ايشان "خاتميت" به معناي ناب نخواهيم داشت، هر تفسيري كه از خاتميت شده و مي‌شود به يك اندازه مورد اعتبارند، در حالي‌كه ايشان نه تنها در اين بحث، بلكه در بحث‌هاي ديگر نيز به هيچ وجه به اين تئوري خود پاي‌بند نبوده‌است. ايشان معمولاً در بحث‌ها، به يك جانب گرايش نشان مي‌دهند و گرايشات ديگر را تخطئه مي‌كنند.
ثانياً؛ اگر همه اسلام، تاريخي است و همه آنچه كه در تاريخ اسلام رخ داده است فهمي است از اسلام. اسلام، چيزي جز اين تفسيرهاي مختلف و متخالف نيست و ما چيزي به نام "اسلام ناب" نداريم. پس هرگونه اظهار نظر در مورد تفسيرها و فهم‌هايي كه در طول تاريخ از اسلام شده است كاري است ناروا و بيهوده! چنان‌كه هرگونه اظهار نظر در‌مورد شخصيت‌هايي كه در ‌طول تاريخ اسلام آمده‌اند كاري است ناروا و بي‌حاصل! بنابراين تفسيرهاي كعب‌الاحبارها از اسلام همان اندازه محترم است كه تفسيرهاي ابوذرها و سلمان‌ها! تفسيرهاي بني‌اميه و بني‌عباس همان اندازه معتبر است كه تفسيرهاي اهل‌بيت(ع)! تفسيرهاي خلفاي جور و سلاطين ظلم همان اندازه معتبر است كه علماي اسلام! معاويه و يزيد و عمروعاص و منصور دوانقي و هارون و مأمون و متوكّل همان اندازه داراي اعتبار و احترام‌اند كه علي(ع)، فاطمه(س)، حسن(ع)، حسين(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع)! آيا دكتر سروش خود به اين تئوري خويش پاي‌بند است؟ اگر چنين است آيا ايشان در ‌ميان اين همه فرقه‌ها و مذاهب و تفسيرها و شخصيت‌هاي متخالف و ناسازگار بي‌طرف و بي‌نظر است؟ پس چرا روي برخي از شخصيت‌ها مانند اقبال و مولوي و غزالي و ديدگاه‌هاي آنها در مسائل اسلامي احترام و اعتبار ويژه‌اي قائل است؟!
از اين گذشته مگر در مورد يك پديده و يا سخن و يا شخصيت، نمي‌توان برداشت‌ها و تفسيرهاي مغرضانه داشت؟ و آيا اسلام و تشيع از اين اصل مستثنايند؟ اگر نه، تفاوت ميان تفسيرهاي خالصانه و مؤمنانه با تفسيرهاي مغرضانه و معاندانه چيست؟ آيا همه اين تفسيرها به صرف اينكه به زعم گوينده آن، مستند به دين است، فهم و تفسيري همسان از دين به حساب مي‌آيند؟
ثالثاً؛ آيا در مورد زبان فارسي و يا هر زبان ديگر، واقعيت همان است كه ايشان گفته‌اند؟ آيا هر متني از هر نويسنده‌اي به صرف اينكه فارسي و يا انگليسي و ... است، مي‌تواند برخوردار از احترام و اعتبار باشد؟ آيا فرقي ميان همه كساني كه به يك زبان، سخن مي‌گويند و يا چيزي مي‌نويسند نيست؟ آيا نمي‌توان از جهت مطابقت و يا مخالفت آنها با قواعد و لغات و ادبيات آن زبان، به نقد و ارزيابي و داوري نشست؟ اگر واقعيت آن است كه ايشان مي‌گويد، پس آموختن قواعد و دستور زبان و لغات و واژه‌هاي درست يك زبان، چه فايده‌اي دارد؟!
7. دكتر سروش مي‌گويد: "شيعه بودن لازمه مسلمان بودن نيست بالاخره كساني‌كه در زمان پيامبر(ص) زندگي مي‌كردند، اينها نه شيعه بودند و نه سنّي. مي‌شود اين‌جوري مسلمان بود. اينها بده و بستان‌هاي بعدي است كه در دين پديد آمده‌اند. شما هميشه وقتي‌كه به سرچشمه‌ها برويد آن دوشاخه‌گي‌ها محو مي‌شود. شما وقتي‌كه به خورشيد برويد ديگر نه مشرق داريد و نه مغرب. وقتي از خورشيد پايين مي‌آييد شرق و غرب شروع مي‌شود. شما وقتي‌كه برويد به اسلام برسيد نه شيعه داريد و نه سنّي. وقتي به عيسي برسيد نه كاتوليك دارد و نه پروتستان. واقعاً آدم وقتي مي‌خواهد نه شرقي باشد و نه غربي بايد خورشيدي شود."
در نقد اين سخن بايد گفت:
اوّلاً؛ اعتقاد ما شيعيان بر اين است كه اگر به زمان خود پيامبر(ص) و به كتاب و سنت برگرديم، به جايگاه و موقعيت اهل‌بيت(ع) مي‌رسيم. مگر پيامبر اكرم(ص) در حديث ثقلين و حديث سفينه و حديث منزلت و حديث غدير و حديث عشيره و حديث مدينه و حديث حق و امثال آن بر مرجعيت و حاكميت اهل‌بيت(ع) تأكيد نداشتند؟ مگر همه اين احاديث به طور مكرّر در منابع حديثي شيعه و سنّي از پيامبر اكرم(ص) نقل نشده است.14. جهت دسترسي به منابع اهل سنت در مورد اين احاديث به كتاب شيعه در اسلام مرحوم علامه طباطبايي، ص 26 - 28و 180 - 187 مراجعه شود.14
از اين گذشته، به‌عقيده شيعه آياتي مانند "تطهير"، "ولايت"، "مودت"، "اكمال دين و اتمام نعمت"، "من عنده علم‌الكتاب" و "بيوت اذن‌الله ان ترفع" به مسأله مرجعيت و ولايت اهل‌بيت(ع) نظر دارد.
بنابراين به اعتقاد شيعه از همان زمان پيامبر اكرم(ص)، اسلام با ولايت اهل‌بيت(ع) همراه بوده است. در حقيقت مرجعيت و ولايت اهل‌بيت(ع) همزاد اسلام است.
ثانياً؛ اينكه دكتر سروش مي‌گويد: "‌شما وقتي برويد به پيامبر اسلام (ص) برسيد نه شيعه داريد و نه سنّي." و يا مي‌گويد: "شما وقتي به سرچشمه برويد آن دوشاخگي‌ها محو مي‌شود." سخن مغالطه‌آميزي است. زيرا در اين بيان، مفروض گرفته شده است كه بدون راه شيعه و يا راه سنّي مي‌توان به اسلام رسيد، در حالي‌ كه واقعيت خلاف آن است. امروزه اگر كسي بخواهد به اسلام و آموزه‌هاي پيامبر اسلام(ص) برسد چاره‌اي ندارد جز اينكه از يكي از دو طريق شيعه و سنّي به آن برسد. زيرا اسلام و آموزه‌هاي پيامبر(ص)، چيزي جز متون و آثاري كه در اختيار شيعه و يا سني قرار دارد نيست. همين متون و آثار و تفاسير و اجتهاداتي كه از آنها شده است اسلام سنّي و يا اسلام شيعه را مي‌سازد. آيا مي‌توان خارج از اين دايره، به اسلام مورد نظر پيامبر(ص) رسيد؟
شيعه معتقد است كه براي دست‌يابي به حقيقت اسلام و آموزه‌هاي قرآن و پيامبر(ص)، چاره‌اي جز پيروي از راه و رسم و آثار اهل‌بيت(ع) نيست. زيرا اهل‌بيت(ع)، مفسّران واقعي قرآنند آنها به تأويل قرآن و محكمات و متشابهات و ناسخ‌ها و منسوخ‌ها و مجملات و مبيّنات و شأن نزول‌هاي آن آگاهي دارند. از اين گذشته به دليل نبود فرصت كافي، بسياري از علوم و معارف پيامبر اسلام(ص) در اختيار آنها قرار داده شد تا در موعد مناسب به مردم رسانده شود. علاوه بر اين، روايات پيامبر اكرم(ص) به دليل ممنوعيت كتابت آنها در صدر اسلام و نيز جعل‌ها و تحريف‌هايي كه صورت گرفته، جز آن مقداري كه از طريق اهل‌بيت(ع) به ما رسيده غالباً از اعتبار ساقط شده است. بنابراين كساني كه به ولايت و مرجعيت اهل‌بيت(ع) اعتقادي ندارند نمي‌توانند به حقيقت اسلام و آموزه‌هاي واقعي پيامبر(ص) دسترسي پيدا كنند. سوتيترها. 1- اينكه در دين توجه چنداني به حقوق مردم نشده است سخني است ناصواب، زيرا در دين اسلام از حقوق مردم سخن زيادي به ميان آمده است. در اسلام حق‌حيات، حق بهداشت، حق آزادي، حق استقلال، حق عزتمندي در زندگي، حق انتخاب شغل و همسر، حق انتخاب نوع زندگي، حق قصاص، حق شفعه، حق خيار، حق تعليم و تربيت، حقوق والدين، حقوق فرزند، حقوق متقابل معلم و متعلم، حقوق متقابل ملت و دولت، حقوق همسايه، حقوق متقابل دوستان بر هم، حقوق متقابل مؤمنين نسبت به هم، حقوق كفار بر مؤمنين و بلكه حقوق حيوانات و گياهان و طبيعت بر انسان‌ها به رسميت شناخته شده است.. 2- اعتقاد به امامت اهل بيت(ع) باعث اين شده است كه شيعيان از برخي لغزش‌هايي كه ديگران بدان دچار شده‌اند مصون بمانند. به عنوان نمونه حذف امامت اهل بيت(ع) باعث شده است كه هر حاكم سلطاني را به عنوان «اولوالامر» واجب‌الاطاعه بدانند. 3- اشكال اساسي اين توجيه، در اين است كه وحي از نوع هدايت غريزي و مادون عقل دانسته شد در حالي كه اين حرف، اساسي ندارد. غريزه يك خاصيت صد درصد طبيعي و غير اكتسابي و نا‌آگاهانه و نازل‌تر از حسّ و عقل است اما وحي، هدايتي مافوق عقل و حس و به‌علاوه تا حدود زيادي اكتسابي و بسيار آگاهانه است. درجه آگاهانه بودن وحي، بسيار بالاتر از حس و عقل است و فضايي كه به وسيله وحي، اكتشاف مي‌شود، بسي وسيع‌تر و عميق‌تر از آن فضايي است كه عقل استقرايي قادر به اكتشاف آن است. 4- اگر همه اسلام، تاريخي است و همه آنچه كه در تاريخ اسلام رخ داده است فهمي است از اسلام. اسلام، چيزي جز اين تفسيرهاي مختلف و متخالف نيست و ما چيزي به نام «اسلام ناب» نداريم. پس هرگونه اظهار نظر در مورد تفسيرها و فهم‌هايي كه در طول تاريخ از اسلام شده است كاري است ناروا و بيهوده! 5- اعتقاد ما شيعيان بر اين است كه اگر به زمان خود پيامبر(ص) و به كتاب و سنت برگرديم، به جايگاه و موقعيت اهل‌بيت(ع) مي‌رسيم. مگر پيامبر اكرم(ص) در حديث ثقلين و حديث سفينه و حديث منزلت و حديث غدير و حديث عشيره و حديث مدينه و حديث حق و امثال آن بر مرجعيت و حاكميت اهل‌بيت(ع) تأكيد نداشتند؟ مگر همه اين احاديث به طور مكرّر در منابع حديثي شيعه و سنّي از پيامبر اكرم(ص) نقل نشده است.