try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: یکشنبه, 30 تیر, 1398

حكومت ديني

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
آيت‏الله جوادي آملي

حكومت ديني*

اشاره:
با پيروزي انقلاب اسلامي در سال 57 و استقرار نظام ديني در ايران، بحث و تحقيق پيرامون «حكومت ديني» جان تازه‌اي گرفت و سؤال‌هاي خفته، به بيداري و تكاپو رسيدند.
بديع بودن حكومت ديني شيعي در نوع خود و ظهور آن در عصر سلطه سوسياليزم و ليبراليزم بر جهان، سؤالات متنوع و متكثري را موجب شد و عالمان ديني را به پاسخ‌گويي فراخواند.
به بهانه در پيش بودن سالروز پيروزي انقلاب اسلامي ايران، معارف كوشيده است در اين زمينه با گردآوري سؤال‌ها و اشكال‌هاي مطرح در مجامع علمي و دانشگاهي كشور و پاسخ‌‌ آنها به قلم استاد فرزانه حضرت آيت‌الله جوادي آملي، بخشي از وظيفه خود را در پاسخگويي به اين پرسش‌ها به انجام رساند.

آيا «رهبري سياسي»، بخشي از وظايف «نبوّت» است؟ اگر پاسخ مثبت است، چرا برخي از انبياء الهي «حكومت» نداشته‌اند؟
از آنجا كه برهان عقلي بر ضرورت «نبوّت عامّه» اقامه شد و محور آن برهان، گذشته از تهذيب ارواح و تزكيه نفوس و تنظيم روابط فرد با خود و با خدا و با جهانِ خارج از خويش، تأسيس نظام حكومتي جامعه بر پايه قانون الهي است، بنابراين، زمامداري و رهبري سياسي جامعه، در نبوت مأخوذ است؛ چرا كه با تعليم و ارشاد تنها و بدون جهاد و دفاع و اقامه حدود و تنظيم روابط بين‌الملل و ... ، هرگز جامعه نمي‌تواند به حيات ديني خود ادامه دهد. غرض آنكه نبوت، براي تكميل حيات برين انساني است و اگر تنها يك فرد بر روي زمين زندگي كند نيازمند وحي است - هر چند دستور حكومتي در آن وحي نباشد- و اگر بيش از يك فرد در زمين زندگي كنند، حتماً تنظيم روابط اجتماعي آنان محتاج قانون مدوّن و حكومت است.
البته اِعمال زمامداري ممكن است در شرايطي خاص براي پيامبري مقدور نباشد؛ مانند رسول اكرم(ص) كه در چند سال اول رسالت خود، از اِعمال مقام حكومت معذور بودند. همچنين ممكن است در عصر پيامبري بزرگ كه مسئوليت زمامداري جامعه بر عهده اوست، برخي ديگر از انبياء الهي زير مجموعه رسالت او باشند و فقط به سِمَت تبليغ احكام دين منصوب گردند و حق تشكيل حكومت جدا و مستقل را نداشته باشند؛ مانند حضرت لوط(ع) كه نبوت او زير مجموعه نبوت ابراهيم خليل(ع) بود (فامن له لوط)1 و حكومت جدا نداشت و اين، هيچ محذوري را به همراه ندارد؛ زيرا نبوّت چنين اشخاصي، شعاعي از نبوت گسترده همان پيامبر بزرگ است كه فرمانرواي كل منطقه رسالت خود مي‌باشد. بنابراين، هيچ نبوّتي بدون حكومت نيست؛ خواه به نحو استقلال باشد و خواه به نحو وابسته؛ زيرا در مثال مزبور، جناب لوط(ع) با حكومت حضرت ابراهيم(ع) زندگي سياسي و اجتماعي خود و ديگران را در محيط مخصوص خويش اداره مي‌نمود.
از اين رو، حضور انبياء در صحنه سياست و اجتماع و زمامداري آنان، به صورت موجبه جزئيه در قرآن آمده است: (و كاين من نبي قاتل معه ربيون كثير)2 و اگر درباره حضرت نوح(ع) و حضرت عيسي(ع) و برخي ديگر از انبياء الهي به صراحت مطلبي در باب حكومت و سياست در قرآن كريم نيامده باشد، اين عدم تصريح، دليل بر نبودن حكومت نيست، بلكه از قبيل (رسلاً لم نقصصهم عليك)3 است؛ يعني همانگونه كه برخي از انبياء الهي در تاريخ بشر بوده‌اند و به تصريح قرآن نامي از آنان در قرآن نيامده است، همه ويژگي‏هاي هر يك از انبياء نام برده شده در قرآن نيز ذكر نشده است.
تذكر: تلازم عقلي، راهگشاي مناسبي بر اين مطلب مي‌باشد كه يقيناً هر پيامبري، با برنامه حكومت ديني ارسال شده است؛ اگر چه ممكن است گاهي در اثر طغيان مستكبران، توده مردم از فيض حكومت يك پيغمبر مشخص محروم شده باشند.

آيا مقوله سياست و تشكيل حكومت، امري عُقلايي است كه دين آن را امضاء كرده و يا امري تأسيسي و ره‌آورد خود دين است؟
اصل حكومت، امري است عقلي كه ضرورت آن را عقل به خوبي ادراك مي‌كند و عُقلاء نيز به استناد ضرورت عقلي، آن را مي‌پذيرند و چيزي كه برهان معتبر عقلي بر آن اقامه شود، حكم شرعي خواهد بود. از سوي ديگر، دليل نقلي نيز آن را امضاء نموده، شرايط و اوصاف لازم را به صورت تفصيلي بازگو مي‌كند و تعيين حاكم نيز بر اساس شواهد عقلي و نقلي، به عهده خداوند است.

آيا «دين» به عنوان يك هدف مستقل يا در حد ضرورتي كه زمينه سعادت اخروي باشد به «سياست» پرداخته است ؟
هدف مطلق و نهايي دين، نوراني شدن انسان‏ها و رسيدن آنان به شهود و لقاء‌الله و دارالقرار است از اين رو، قيام مردم به قسط و عدل: (ليقوم الناس بالقسط)4 و حتي عبادات، همگي اهداف نسبي و متوسط دين هستند. مسايل عبادي و سياسي، وسايلي براي رسيدن فرد و جامعه به آن هدف نهايي مي‌باشند و همگي صراط و راهند و راه، هيچگاه نمي‌تواند هدف نهايي باشد؛ ولي در عين حال، سياست، امري ضروري است و در همه شئون زندگي انسان و در همه احكام و دستورهاي اسلام ملحوظ شده است؛ به گونه‌اي كه قوانين ديني، جداي از سياست نيست و سياست صحيح نيز خارج از قوانين اسلامي نخواهد بود.

آيا اسلام در حوزه اجتماع و سياست، خطوط كلي را داده يا جزئيات را نيز فرموده است؟ خطوط اصلي اسلام درباره سياست كدامند؟
اسلام، در عبادات و احكام كه صبغه تعبدي آنها زياد است و عقل متعارف از ادراك خصوصيات آنها عاجز است، هم كليات را فرموده و هم جزئيات را؛ ولي در اقتصاد، سياست، كشاورزي، دامداري، امور نظامي و مانند آن، فقط خطوط كلي را بيان فرموده و اجتهاد در جزئيات را به تعقّل واگذار نموده است و البته خود عقل نيز يكي از دو منبع دين است.
در عهدنامه حضرت اميرالمؤمنين(ع) به مالك اشتر بسياري از خطوط كلي سياست اسلامي آمده است5؛ نظير: اوصاف حاكم اسلامي، حقوق اقشار مختلف، وظايف حاكم و حكومت و مردم، تقدم رضايت عموم بر رضايت خواص، روابط سه گانه با مؤمنين به اسلام و موحدين اهل كتاب و انسان‌هاي لائيك و خارج از حوزه توحيد، عزت و استقلال و حفظ ثغور، عدم استيلاء دشمنان و رابطه بطانه نداشتن با آنان، تقسيم مال به شخصي و ملي و حكومتي و ... .

مقام امامت معنوي، هميشه پاك بوده است؛ برخلاف حكومت و رهبري سياسي كه گاهي پاك و گاهي ناپاك بوده است و اين نشانگر انفكاك دين و سياست از يكديگر مي‌باشد و اگر پيامبر اكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) حكومت كرده‌اند، نه به دليل آن بوده كه وظيفه تشكيل حكومت داشته‌اند، بلكه چون مردم آنان را بهترين انسان‏ها براي حكومت مي‌دانستند؛ لذا آنان را براي حكومت خود انتخاب كردند و خداوند نيز از اين انتخاب و بيعت مردم راضي گشت: (لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجره)6. بنابراين، مسئوليت اجراي احكام دين، بر عهده خود مردم و عقل عملي آنان است.
سياست و حكومت انبياء(ع)، هميشه پاك بوده و هرگز به دو قسم پاك و ناپاك تقسيم نشده است؛ چون آن ذوات مقدس، اگرچه بشر بودند: (قل انما انا بشر مثلكم)7، ولي به دليل مؤيد بودن آنان به وحي الهي: (يوحي الي)8، سياست آنان هميشه حق بوده است؛ اما اين سياست، هرگاه غصب شود، ناپاك گرديده است دو گونه بودنِ - پاك و ناپاك - سياست و حكومت را نمي‌توان دليل بر انفكاك دين از سياست دانست؛ زيرا هرچه كه به عالم مُلك آمده، اگر با عصمت همراه نباشد، ممكن است صاف باشد و ممكن است مشوب شود؛ مانند «عبادات» كه در حال معراج، هرگز ريا بردار نيست، ولي نماز و زكات و ... در دنيا ممكن است دو گونه باشد و حكومت نيز چنين است. بنابراين نبايد توقع داشت كه عالم ملك مانند عالم ملكوت منزه از هر عيب و نقص باشد. همچنين ممكن است شخص يا گروهي، جزء كارگزاران يك حكومت ديني به رهبري پيامبر(ص) يا امام(ع) باشند و از تبهكاري پرهيز نكنند و اين، آسيبي به طهارت اصل حكومت مستند به معصوم(ع) نمي‌رساند.
اما اينكه گفته شد حكومت ديني و زمامداري رسول اكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) ناشي از بيعت و انتخاب مردم بوده، ناصوابي آن با سير در آيات قرآن كريم و بررسي سيره آن بزرگان روشن مي‌گردد. رسول اكرم(ص) رسالت خود را با دعوت به توحيد و نبوت و معاد آغاز كرد و از مردم اطاعت خواست و سپس به مدينه رفت و به دستور خداوند، حكومت تشكيل داد و جهادهاي دفاعي و ابتدايي داشت و به يهوديان و مسيحيان و به امپراطوري روم و ايران نامه نوشت كه: «اسلم تسلم»9 و همه را به اطاعت از دين خدا خواند و اكثريت حجاز، پس از فتح مكه اسلام را پذيرفتند نه پيش از آن؛ و لذا اين موارد، ربطي به بيعت و انتخاب مردم ندارد.
در آيه كريمه (اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم)10، اگر مقصود از «اطيعوا الرسول» همان اطاعت از سخن رسالت كه از سوي خدا آمده است باشد، ديگر لازم نبود كه كلمه «اطيعوا» تكرار شود؛ زيرا اطاعت از رسول، همان اطاعت از خداست و نيز نمي‌توان گفت كه منظور از «اطيعوا الرسول» سنت و حديث قدسي است؛ چرا كه اطاعت از خدا، اعمّ از قرآن و سنت و حديث قدسي است و شامل همه آنها مي‌شود. آيه (النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم)11 نيز ولايت تعييني آن حضرت را بر جان مؤمنين بيان مي‌كند كه شامل نواميس و به طريق اولي، شامل مال آنان نيز مي‌شود و فرمايش آن حضرت در غديرخم: (يا ايها الناس من وليكم و اولي بكم من انفسكم؟ ... من كنت مولاه فعلي مولاه)12، خود شاهد «ولايت حكومتي» است كه از سوي دين تعيين شده است.
نكته اساسي درباره اسلام آن است كه قلمرو اسلام، تمام شئون بشري را در برمي‌گيرد و اگر چه بر اساس اصالت روح و عظمت آخرت نسبت به دنيا، سهم مهمي از ره‌آورد وحي الهي به تعليم كتاب و حكمت و تزكيه معنوي براي سلامت انسان در قيامت اختصاص دارد، ليكن حكومت، سياست، معيشت، قضا و داوري و ديگر مسايل انسانِ دنيايي هرگز از سوي خداوند اهمال نشده و آن را از منطقه دين خارج ندانسته و به منابع غيرديني واگذار ننموده است. آيات جهاد، دفاع، قضا، تنظيم اقتصاد، تحكيم سياست داخلي و بين‌المللي، و احكام سياسي راجع به رابطه مسلمين با اهل كتاب و يا كافران غير كتاب و همچنين نصوص روايي متنوع و متعدد، سند گوياي واصب و جامع بودن دين است.
چه فرق بسيار عميقي است ميان تفكر سكولاريزم و جداانگاري دين از سياست و توجيه نارواي سنت اولياي الهي(ع) به كار خردمندانه شخصي آنان و تعمق و نگاه ژرف جامع‌نگر دين اسلام نسبت به همه شئون دنيا و آخرت و استنباط وظيفه ديني از سنت اولياي مجاهد و اصفياي نستوه؛ چنانكه از آيات قرآن كريم مانند (ولقد ارسلنا موسي باياتنا ان اخرج قومك من الظلمات الي النور و ذكرهم بايام الله ان في ذلك لايات لكل صبار شكور) چنين استفاده مي‌شود كه مبارزه مستمر موساي كليم(ع) و همراهان وي با آل‏فرعون طاغي، به استناد وحي خداوند بود نه به صرف تشخيص خردمندانه خود موساي كليم(ع).
غرض آنكه؛ دستور قرآن كريم درباره مقاتله با سردمداران استكبار كه به هيچ پيمان و سوگند و تعهد و قطعنامه و مانند آن اعتنا نداشته و ندارند: (فقاتلوا ائمه الكفر انهم لا ايمان لهم)13و فرمان قرآن كريم به قتال سران ستم و پرچمداران شرك و طغيان: (قاتلوهم حتي لا تكون فتنه و يكون الدين كله لله)14 و نظائر آن، نه خارج از منطقه دين است كه خود مسلمانان فرزانه چنين كرده باشند - بدون آنكه جزء وظيفه ديني آنان باشد - و نه جزء كارهاي امضائي شرع است كه مسبوق به بناء عُقلاء باشد و آنگاه دليل نقلي، آن را امضاء كرده باشد؛ بلكه محورهاي اصلي بذل نفس و نفيس در راه خدا، از تأسيسات وحي و از ابتكارات دين الهي است.

پي‏نوشت‏

--------------------------------------------------------------------------------
* برگرفته از كتاب ولايت فقيه ولايت فقاهت و عدالت، آيت الله جوادي آملي، ص331.
1. عنکبوت/ 26
2. آل عمران/ 146
3. نساء/ 164
4. حديد/ 25
5. نهج‌البلاغه/نامه 53
6. فتح/ 18
7. فصلت/ 6
8. اعراف/ 203
9. بحار؛ ج20، ص386، ج8
10. نساء/ 59
11. احزاب/ 6
12. کافي؛ ج1، ص295، ح3
13. توبه/ 12
14. بقره/ 193