try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: دوشنبه, 5 آبان, 1399

خزان روشنفكري

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
دكتر رضا داوري اردكاني
زیر عنوان: 
دكتر رضا داوري اردكاني

«روشنفكري» از جلوه‌ها و آثار تجدد است و ربطي به فكر روشن و درخشان ندارد. صاحبان انديشه درخشان هميشه بوده‌اند و نام و عنواني غير از روشنفكر داشته‌اند. مفهوم روشن‌رأيي و روشن‌انديشي، در قرن هيجدهم پيدا شد و چنان اهميتي يافت كه نام جريان غالب تفكر قرن هيجدهم را «منورالفكري» نهادند. مهم اينكه اين منورالفكري ريشه تجدد و جان آن بود؛ اما تجدد كه قوام يافت، تعارض‌هاي ذاتي و دروني‌اش به تدريج پيدا و پيداتر شد.
هيچ تاريخي را نمي‌شناسيم كه مثل تاريخ غربي در آغاز جواني گرفتار تعارض و بحران شده باشد. اين تاريخ، تاريخ بحران است اما گفتار منورالفكري در باب بحران، سكوت كرده بود و سكوت چاره بحران نبود. چنانكه مي‌دانيم، بحران خيلي زود ظاهر شد و براي مواجهه با آن بود كه روشنفكري پديد آمد؛ يعني گفتار روشنفكري پديد آمد تا راه برون‌شد از بحران را بيابد و بنمايد. رمانتيسيسم با زبان منورالفكري، بحران را نشان مي‌داد، بي‌آنكه بتواند از فائق آمدن بر آن چيزي بگويد. ماركس آشكارترين جلوه‌هاي تعارض مدرنيته را در متن زندگي و در صنعتي‌ترين شهر و كشور جهان ديد و نشان داد. تا آن زمان هيچ فيلسوفي اين چنين به قلب و مركز جهان مدرن نزديك نشده بود. ماركس مي‌رفت تا راه علاجي براي دردهاي مدرنيته بجويد اما او كه از ظاهر آغاز كرده بود، علاج را هم در رفع تعارض‌هاي ظاهري و طرد ظواهر متعارض و متضاد ديد. او زباني گشود كه گرچه با زبان منورالفكري تفاوت داشت، زبان درام تجدد و دفاع از آن بود. بعضي از نويسندگان آخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم ميلادي اين زبان را از ماركسيسم فرا گرفتند و به آن نام روشنفكري دادند. روشنفكري زبان دفاع از دو اصل اساسي سياست مدرن، يعني آزادي و برابري است.
جان لاك، كانت، آدام اسميت و استوارت ميل و بسياري ديگر از نويسندگان دائرةالمعارف فرانسه كم و بيش حق آزادي را ادا كرده بودند (آيا معني‌دار نيست كه كانت فيلسوف مدرنيته، تحقق عدالت را به جهان ديگر حواله كرد؟). ماركس دريافت كه در دوره كوتاه تاريخ تجدد، عدالت فراموش شده و بورژوازي به نام آزادي، آن را قرباني كرده است. گويي مي‌بايست كاري كرد كه به نام عدالت، آزادي قرباني شود و اين طرح چنانكه مي‌دانيم اجرا شد. روشنفكري در اين ماجرا گناهي نداشت گرچه از طرح ماركس منشعب شده بود، جانب احتياط را كم و بيش نگاه مي‌داشت. اين جلوه جديد تجدد كه از عدالت دل نمي‌كند، گوشه چشمي هم به آزادي داشت. براي صاحب‌نظراني كه جان تجربه‌آموز داشتند، آزمايش كمون پاريس (1870) كافي بود تا به احتمال شكست ماركسيسم توجه كنند؛ ولي اين شكست در همان اوائل روي كار آمدن بلشويك‌ها در روسيه آشكار شد. راسل و رومن رولان و آندره ريد و جان ديوئي كه با انقلاب اكتبر همدردي و همراهي كرده بودند، به زودي از اين راه بازگشتند؛ اما از انديشه حل تعارض‌هاي جامعه جديد منصرف نشدند. جلوه سياسي‌تر يا كاملاً سياسي روشنفكري و پديد آمدن اين نام مشهور به زماني باز مي‌گردد كه در پاريس افسري به نام دريفوس را به جاسوسي متهم كردند و عده‌اي از نويسندگان فرانسه كه اميل زولا در رأس آنها بود، به نام انتلكتوئل اين اتهام را ناروا و ظالمانه خواندند و به دفاع از متهم برخاستند. زولا مقاله‌اي نوشت و اتهام را متوجه متهم‌كنندگان كرد؛ عنوان مقاله اين بود: «من متهم مي‌كنم». زولا و دوستانش در جناح چپ قرار داشتند.
وقتي فهرست روشنفكران نامدار را مرور مي‌كنيم، همه را كم و بيش مايل به سوسياليسم و جناح چپ سياسي اروپا و آمريكا مي‌بينيم. بعضي از آنها نه خود را سوسياليست مي‌دانستند و نه كسي به آنها چنين عنواني داده است مثل راسل و ديوئي. ديوئي كمتر از راسل در عالم روشنفكري شهرت داشته و كمتر در وادي سياست عملي وارد شده است. او كه در علاقه به انقلاب اكتبر با راسل شريك بود، بيشتر به جانب چپ تمايل داشت و مخصوصاً از بستگي‌هاي راسل به سنن منورالفكري انگليسي آزاد بود. ديوئي يك پراگماتيست به تمام معنا بود و با اينكه بيشتر به فيلسوفي شهرت دارد، اثر خود را بر روشنفكري آمريكايي نهاده است؛‌ چنانكه رورتي به صراحت خود را پوينده راه او مي‌دانست و راولز تبيين جايگاه عدالت در ليبراليسم را دانسته يا ندانسته به عنوان كوششي براي تحقق طرح ديوئي به عهده گرفت. در طيف ديگر روشنفكري كساني قرار گرفته‌اند كه خود را نه فقط سوسياليست بلكه ماركسيست مي‌دانستند. اگر انقلاب اكتبر روي نداده بود، مسلّماً لنين و تروتسكي جزو روشنفكران ماركسيست قرار مي‌گرفتند؛ اما قرار گرفتن اين دو در رأس حكومت بلشويك، آنها را از زمره روشنفكران خارج كرد.
من چند سال پيش نوشتم كه چه‌ گورا را آخرين روشنفكر مي‌دانم. نمي‌دانم او تا چه اندازه ماركسيست بود اما در اينكه علائق ماركسيستي داشت، ترديد نبايد كرد. مهم اين بود كه او به عهد و مخصوصاً به اصل روشنفكري شركت نكردن در حكومت وفادار ماند. اگر بگويند چه‌گوارا اهل مبارزه و مجاهده بود و به قيل و قال نپرداخت، مي‌گويم او در زمره آخرين روشنفكران و از نسل آخر روشنفكري بود؛ و به اين جهت او را با نسل‌هاي پيشين روشنفكري نبايد قياس كرد. به هرحال من بعد از چه‌گوارا كسي را نمي‌شناسم كه واجد صفات روشنفكراني مثل اميل زولا، آناتول فرانس، رومن رولان و بالاخره ژان پل سارتر باشد. اينها كه نام بردم، چه كساني بودند و چه صفاتي داشتند؟ اينها همه نويسنده بودند و سارتر علاوه بر هنر نويسندگي، فيلسوف هم بود. اينها عمل حكومت‌ها را با ديد چپ سوسياليست نقد مي‌كردند و هيچ‌كدام در شغل سياست وارد نشدند. اين‌ها همه از حريم آزادي و عدالت و صلح و آسايش مردمان كه ميراث منورالفكري قرن هيجدهم بود، دفاع مي‌كردند. وقتي نوبت به سارتر و چه‌گوارا رسيد، اين دفاع مشكل شده بود. سارتر در سال‌هاي آخر عمر از كار روشنفكري دست كشيد و چه‌گوارا از ميان سياست و روشنفكري و چريك‌بودن، آخرين را برگزيد. البته هنوز نام و رسم روشنفكر و روشنفكري باقي است و انواع و اقسام عجيب آن مثل «روشنفكري ديني» هم ظهور كرده است؛ اما اين نام‌ها و رسوم، ديگر مسمّي و باطن ندارند؛ يعني روگرفت روشنفكري به نحوي تشبّه به آنند.
آن زمان كه امثال اميل زولا از عدالت دفاع مي‌كردند، هنوز اين اعتقاد قوّت داشت كه جهان متجدد به سوي مقصد عدالت و آزادي مي‌رود؛ اما وقتي هيچ‌يك از دو جناح سوسياليست و ليبرال دموكرات، از آزمايش خود چندان رو سفيد بيرون نيامدند و اميدها بي‌پشتوانه شد. صاحبان استعداد روشنفكري چه مي‌توانستند بكنند جز اينكه سخنان تكراري بگويند. من اين نكته را وقتي دريافتم كه رهبر جنبش دانشجويي فرانسه در سال 1968 به زودي به حكومت پيوست و صاحبنظران حوزه فرانكفورت كه آنان را آموزگار جنبش مي‌دانستند، از قبول انتساب جنبش به خود و حوزه فكريشان امتناع كردند.
فيلسوف حق دارد كه خود را مسئول ايدئولوژي بر گرفته از تفكر خود نداند؛ اما سارتر هم كه تا آن زمان مشهورترين روشنفكر بود، در اين ميدان وارد نشد و مدتي بعد هنگام انتخابات رياست جمهوري فرانسه پس از ماه‌ها سكوت، چند ساعت مانده به انتخابات، اعلام كرد كه من به بي‌قانوني رأي مي‌دهم! سارتر با بيان اين جمله به قلب اگزيستانسياليسم خود بازگشته بود. اگزيستانسياليسم گرچه به تاريخ مدرن تعلق داشت، گسست‌ها و گسيختگي‌هاي آن را نيز نشان مي‌داد.
نمي‌دانم چرا نپرسيده‌اند (يا من نديده و نشنيده‌ام كه بپرسند) چرا سارتر كه جوهر فلسفه‌اش آزادي بود، در تمام دوران روشنفكري خود به سوسياليسم و ماركسيسم تعلق خاطر داشت؟! درست است كه او در نمايشنامه «دست‌هاي كثيف» به كمونيست‌ها حمله كرد و روزنامه اومانيته ارگان حزب كمونيست فرانسه، در مقام مقابله، اگزيستانسياليسم را فلسفه رنج و بيهودگي خواند؛ ولي او خيلي زود به جناح چپ بازگشت و حتي گاهي خود را ماترياليست و ماركسيست خواند! در پايان عمر كه از او پرسيدند آيا او را اگزيستانسياليست يا ماترياليست بخوانند، اول پرسيده بود: «آيا بايد يكي از اين دو را برگزينم؟» و چون سكوت كرده بودند، گفته بود: «اگزيستانسياليسم را ترجيح مي‌دهم». سارتر در سال‌هاي آخر عمر از روشنفكري استعفا كرده بود. اين قضيه استعفا از روشنفكري ربطي به اشخاص ندارد؛ بلكه با ظهور پست مدرنيته، عهد روشنفكري پايان يافته و روشنفكران در سنگر دفاع از مدرنيته قرار گرفته‌اند. اكنون آنها چه بخواهند و چه نخواهند، در برابر سياست كشورهاي غربي نمي‌ايستند و در بهترين صورت سكوت مي‌كنند. آنها در اين صورت عهد روشنفكري را شكسته‌اند. شايد فيلسوفان يعني امثال فوكو و دريدا و دلوز و... را نتوان روشنفكر دانست چرا كه آنها بي‌اينكه مخالف اصول مدرنيته باشند، به آن بستگي نداشتند. پوپر و رورتي و... نقاد سياست دولت‌هاي اروپايي و آمريكايي نبودند و اگر گله و شكوه‌اي داشتند، ربطي به اصول و كليت اين سياست‌ها نداشت. بنيانگذاران حوزه فرانكفورت هم چون در نقد مدرنيته راسخ نشدند، براي خلف خود هابرماس اين زمينه را فراهم كردند كه او نقد استادان خود را متوجه خرد ابزاري مدرنيته بداند و در انتظار خرد هم‌زباني بماند.
اكنون در اروپا و آمريكا از هيچ سويي صداي روشنفكري به گوش نمي‌رسد. در اين وضع، امر عجيبي به نام «روشنفكري ديني» ظهور كرده است! روشنفكري ديني يا بايد چيزي مانند «چوب آهني» و «مثلث پنج ضلعي» باشد، يا در زماني كه سوسياليسم و ليبرال دموكراسي مرجعيت خود را از دست داده‌اند، سياست‌ها را نه فقط از موضع اعتقادات ديني و اخلاقي بلكه با نظر داشتن به يك نظام ديني گسسته از عهد تجدد، نقد كند! آيا مصداق روشنفكري ديني تاكنون اين بوده است؟ اينكه يك پزشك يا مهندس و حقوقدان و جامعه‌شناس، متدين و متشرع باشند و در سياست وارد شوند، آنها را نمي‌توان روشنفكر ديني ناميد. اين‌هم شوخي بدي است كه تحصيل‌كردگان جهان رو به توسعه كه كشور و ملّتشان هزار درد و گرفتاري دارد، بكوشند با رجوع به سنن خود درماني براي دردهاي تجدد پيدا كنند.
سخن كوتاه كنم. شرط روشنفكري اعتراض به تجاوزي است كه به عدالت و آزادي موعود تجدد مي‌شود. مبناي اعتراض هم وعده‌‌هاي صلح و آزادي و عدالت قرن هيجدهم است. اگر روشنفكري به صفت ديني متصف شود، ملاك و مبناي حكم روشنفكر هم بايد دين و ديني باشد. چنانكه گفته شد، روشنفكراني هستند كه با ملاك قواعد تجدد به ظلم و اختناق اعتراض مي‌كنند و در عين حال اعتقادات ديني دارند و اعمال ديني به جا مي‌آورند. مي‌توانيم اين روشنفكران را روشنفكران متشرع يا متأدّب به آداب شريعت بدانيم؛ اما اگر اينها خود مسلمان يا مسيحي و... باشند، روشنفكريشان به هيچ ديني منسوب نمي‌شود. در اين باب گفتني‌هاي بسياري است كه اينجا مجال ذكر آنها نيست.
من گمان مي‌كنم وقتي ماركوزه در دهه شصت ميلادي، وظيفه روشنفكران را به دانشجويان و از طريق آنها به مردم طبقات متوسط واگذار كرد، بر خلاف ميل خود شأن نظري ماركسيسم را تقويت نكرد؛ بلكه با پايان دادن به تاريخ روشنفكري، تكليف را از دوش روشنفكران كه نمايندگان شأن بالنسبه نظري جناح چپ تجدد بودند، برداشت. با اين حال در همه جا هنوز كساني به نام روشنفكر وجود دارند اما آنها يا خاموشي و انزوا گزيده‌اند، يا به كارهاي ديگر مشغولند. از زماني كه پايان ايدئولوژي اعلام شد و اين نام و عنوان زيبا خيلي زود به معني مطلق بودن ليبرال دموكراسي موجود تفسير شد، روشنفكران هر قيدي كه داشتند و به هر ملت و كشوري وابسته بودند، جز تائيد ليبرال دموكراسي چه مي‌توانستند بكنند؟ من در اينجا در باب «ليبرال دموكراسي» چيزي نمي‌گويم، اما اگر ليبرال دموكراسي همه حُسن است و آن را ملاك هنر و فلسفه و درك و درايت بايد دانست و نمي‌توان و نبايد به آن هيچ اعتراض كرد، زبان روشنفكر ناگزير در كام مي‌ماند. دموكراسي ايدئولوژي خوبي است اما بدانيم كه با مطلق شدن ليبرال دموكراسي، كار روشنفكري پايان مي‌يابد. منبع: سايت دكتر رضا داوري اردكاني