try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: یکشنبه, 4 فروردین, 1398

بازخواني دو نظريه در فلسفه ختم نبوت

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
حجت‌الاسلام حسين ديبا

نقدي بر مقاله "تأملي در فلسفه ختم نبوت از ديدگاه شهيد مطهري" كه به قلم جناب آقاي مسعود امامي در نشرية شمارة 10 معارف به چاپ رسيد.
مسألة خاتميت در عين اهميت آن، يكي از ضروريات اعتقادات اسلامي است كه به جرأت مي‌توان گفت كمتر مسأله‌اي در ميان معارف اسلامي در بداهت و روشني به پايه آن مي‌رسد و شايد از همين رو بوده است كه انديشمندان اسلامي بيش از آنكه به بيان ادله خاتميت بپردازند به بررسي رمز و راز آن پرداخته‌اند. در دوران معاصر دو رويكرد عمده در تبيين سرّ خاتميت در جهان اسلام ارائه گرديده كه هر يك از اين دو رويكرد بعدها خود منشأ پيدايش نظريات متشابهي شده‌اند. اين دو نظريه به يكي متعلق به متفكر نو انديش اهل سنت محمد اقبال لاهوري و ديگري مربوط به شهيد سعيد، مرتضي مطهري است.
در شماره بهمن ماه مجله معارف مقاله‌اي تحت عنوان "تأملي در فلسفه ختم نبوت از ديدگاه شهيد مطهري(ره)" به چاپ رسيد كه نويسنده محترم تلاش وافري را مبذول نموده است تا نظريه شهيد مطهري در باب سرّ خاتميت را عقيده‌اي برگرفته از نظريات مرحوم اقبال معرفي كند. ايشان در نهايت با ابطال و تضعيف مباني هر- دو رويكرد، خود به نظريه‌پردازي در تبيين راز خاتميت اسلام پرداخته كه به نظر مي‌رسد نه جنبه‌هاي سلبي با اتقان و استواري در حيثيت نقد موفق بوده است و نه نظريه پردازي ايشان در ميدان چالش‌ها و سؤالات مسأله خاتميت پيروز به درآمده است. پيش از بررسي نقدهاي مطرح شده در مقاله مذكور لازم است تا به اختصار به كليات نظريات شهيد مطهري و اقبال لاهوري در موضوع محل بحث اشاره كنيم.
1ـ اقبال در كتاب احياي فكر ديني در اسلام1 به تبيين و تشريح نظرات خويش در اين مسأله پرداخته است. به عقيده اقبال تاريخ زندگي بشر به دو قسمت متمايز از هم قابل تفكيك است، نخست دوره‌اي كه انسان تابع غرائز بوده و امور زندگي خويش را بر اساس فرمان‌هاي غريزي اداره مي‌كرده و به دنبال اين دوره دوره دوم زندگي بشر از هنگامي آغاز گرديد كه انسان از مرحله حكومت غرايز گذر كرد و به مرتبه حاكميت خرد و عقل رسيد در اين دوره انسان با كمك خرد استقرائي2 يعني همان چيزي كه انسان را به طور كامل بر طبيعت و محيط اطرافش چيره مي‌سازد، به دوره غريزه پايان داد، هر چند كه با ظهور دوره خرد استقرائي فعاليت غرايز به طور كلي تعطيل نشد. در اين ميان اقبال بر اين عقيده است كه ماهيت وحي و غريزه يكي است و طبعاً كاربرد وحي نيز به دوره حكومت غرائز برمي‌؛ردد و با ظهور دوره جديد ديگر جايي براي حكمراني غرائز نمي‌ماند. به عقيده اقبال ادعاي ختم نبوت نيز به اين معنا است كه به بشر بگويد دوران وحي و حكومت غريزه به سر آمده و تو مي‌تواني با بهره‌گيري از عقل خود، بدون نياز به وحي راه سعادت خويشتن را بازيابي. به تعبير اقبال، پيامبر اسلام(ص) ميان جهان جديد و جهان قديم ايستاده، از يك سو چون منبع معرفتي او وحي و الهام است متعلق به جهان قديم است و از سوي ديگر چون محتواي تعاليم او تأكيد بر به كارگيري خرد و انديشه است متعلق به جهان جديد است.3 سخن اخير اقبال كه از تمامي محتواي وحي تنها به بهره‌گيري انسان از عقل و خرد بسنده كرده است و اصولاً سيستم معرفت وحياني را مربوط به دوران قديم مي‌داند، شهيد مطهري را بر آن داشته است كه نظريه وي را به نقد كشيده و حاصل نظريات اقبال را به جاي ختم نبوت، ختم ديانت معرفي كند.4
شهيد مطهري عامل اصلي اشتباهات اقبال را نوع تلقي وي از وحي مي‌داند. به عقيده شهيد مطهري، غريزه مرتبه‌اي پائين‌تر از حس و عقل دارد در حالي كه وحي، هدايتي مافوق حس و عقل است.5 همچنين از ديدگاه شهيد مطهري بلوغ عقل به معناي بي‌نيازي از وحي نيست بلكه بر عكس، قدرت يافتن عقل بر كشف حقائق حياني است.6
2ـ در انديشة شهيد مطهري، رمز و راز خاتميت اسلام را بايد در ويژگي عصر بعثت و نيز ويژگي‌هاي اسلام جستجو كرد. به عقيده ايشان، انسان‌هايي كه پيش از ظهور اسلام و در دروان انبياء سابق زندگي مي‌كردند، به واسطه نداشتن رشد عقلي و بلوغ فكري لازم، قادر به حفظ كتاب آسماني خود نبودند و به سبب تحريف كتاب‌هاي آسماني لازم مي‌آمد كه نبوت‌ها تجديد شوند، ولي نزول قرآن و بعثت پيامبر اكرم(ص) در زماني صورت گرفت كه بشر دوره كودكي را طي كرده بود و مي‌توانست كتاب آسماني خود را از گزند تحريف حفظ نمايد. عامل ديگر در انتخاب عصر پيامبر(ص) براي دوره خاتميت كه آن نيز به بلوغ فكري انسان‌هاي آن عصر برمي‌؛ردد اين بود كه؛ بشر در دوره‌هاي سابق به واسطه آنكه توانائي‌هاي فكري لازم را نداشت، نمي‌توانست يك نقشه كلي براي هدايت خويش در همه دوران‌هاي زماني دريافت كند و از اين رو لازم بود برنامه‌هاي انبيا به تدريج و گام به گام با توجه به شرايط و مقتضيات زمان عرضه شود ولي در عصر پيامبر(ص)، بشر توانايي دريافت آن برنامه جامع و كلي را پيدا كرد.7
در اين تحليل بر دو نكته تأكيد شده است:
نخست توانايي انسان‌هاي عصر ظهور در حفظ كتاب و دوم تدريجي بودن تعاليم اسلام به واسطه تدريجي بودن رشد فكري بشر. همچنين شهيد مطهري در جاي ديگري رمز و راز خاتميت اسلام را در عمق تعاليم و آموزه‌هاي قرآن و سنت مي‌داند و به عقيده ايشان قابليت عظيم و پايان‌ناپذير منابع اسلامي براي تعمق و تأمل انسان‌ها سبب گرديده كه تعاليم اسلام به دوره و زماني خاص محدود نگردد.8
اين مقدار، خلاصه و چكيده دو رويكرد عمده در مسأله خاتميت است كه تأكيد اولي بر توانايي‌هاي عقل و خرد انساني به تنهايي است و تأكيل دومي كه عقيده شهيد مطهري در اين باب است بر جامعيت اسلام و قدرت عقل در استفاده از اين برنامه جامع است. ناقد محترم با نفي هر دو رويكرد بر اين عقيده است كه رمز و راز خاتميت را تنها و تنها بايد در عنصر امامت جستجو كرد كه ذيلاً به نظرات ايشان و بررسي مطالب آن مي‌پردازيم:
1ـ در اولين نقد نسبت به انديشه شهيد مطهري در مسأله خاتميت گفته شده است كه تقسيم ادوار حيات انسان به دوره كودكي و بلوغ عقلي، با توجه به سبقت اقبال نظريه‌اي بديع و نوين نيست و علي رغم آنكه شهيد مطهري به نقد نظريه اقبال پرداخته، اصول هر دو نظريه يكي است و از همين رو بايد گفت كه نقد شهيد مطهري نيز بر نظرات اقبال چندان موجه نيست. در بررسي اين نقد بايد گفت: مرحوم مطهري در هيچ يك از كتاب‌هاي خويش چنين ادعايي نكرده بلكه عقيده ايشان در باب خاتميت، فكري نوين و بي‌سابقه است و علي رغم آنكه ناقد محترم اين نظريه را از ابداعات مرحوم اقبال و ديدگاه سني مآبانه دانسته، بايد گفت شبيه همين عقيده را مي‌توان در آثار فيض كاشاني9 و نيز در برخي آثار فلسفي متقدم10 نيز يافت.
همچنين اين عقيده ناقد محترم كه اصول نظريه شهيد مطهري و مرحوم اقبال را يكي دانسته و فرقي اساسي بين آن دو نمي‌بيند، صحيح نيست و احتمالاً منشأ اين تصور آن بوده است كه مرحوم اقبال و شهيد مطهري هر دو در تبيين رمز و راز خاتميت بر نقش عقل پاي فشرده‌اند. با بذل توجه و دقت لازم به اين دو نظريه، مي‌توان دريافت كه كاركرد عقل در انديشه اقبال با آنچه كه شهيد مطهري در تعقيب آن است مغاير مي‌باشد. عقلي را كه اقبال در تبيين خاتميت مطرح مي‌كند، خرد استقرائي است كه ويژگي خاصش آن است كه انسان با ياري آن ديگر به راهنما و رهبر خارجي نياز ندارد. خرد استقرائي به تنهايي و با استقلال، به مطالعه تاريخ و طبيعت مي‌پردازد و از اين رهگذر همة نيازهاي انسان را برآورده مي‌كند.11 در مقابل اين عقيده شهيد مطهري در جهتي كاملاً مخالف، فايده كمال عقل را در عصر خاتميت در مرحله نخست دريافت، تلقي و نگهداري وحي دانسته و در مرحله بعد آن را نيرويي توانمند براي استنباط و استخراج نيازهاي فكري و عملي انسان از منبع قرآن و سنت پيامبر و اهل بيت(ع) مي‌داند. به تعبير ديگر، حوزه فعاليت عقل در دوره خاتميت نزد اقبال، طبيعت و تاريخ است و از همين رو اقبال، عقل و خرد را مقيد به "استقرائي" بودن كرده است، در حالي كه حوزه مأموريت عقل از ديدگاه شهيد مطهري قرآن و سنت است.
از آنچه گفته شد روشن مي‌شود كه اين دو رويكرد هر چند هر دو به شكلي از كاركرد عقل در تبيين فلسفه خاتميت بهره گرفته‌اند اما هر يك در بردارنده جهت‌گيري متفاوت و خاصي در تبيين خاتميت هستند. در نظريه شهيد مطهري به وضوح نياز انسان به وحي و تعاليم ائمه(ع) در همه زمينه‌هاي هدايتي پيدا است ولي آنچه كه مرحوم اقبال در بيان رمز و راز خاتميت بيان كرده لزوماً چنيننتيجه‌اي را در بر ندارد و حتي مي‌توان گفت كه برخي از سخنان او اصولاً نافي چنين نيازي است زيرا او دوران خاتميت را پايان دوره نياز به وحي دانسته است.
با مقايسه اين دو عقيده واقعاً چه نتيجه‌اي مي‌توان گرفت؟ آيا آن گونه كه ناقد محترم به تبع بعضي از متفكران معاصر12 نتيجه گرفته‌اند به راستي مي‌توان ملتزم شد كه بهره‌گيري از عقل براي تفقه و اجتهاد در منابع اسلام كه شامل قرآن و تعاليم اهل بيت(ع) و استفاده از فنون اجتهاد (يعني همان روشي كه ائمه معصومين(ع) خود آموزگاران اين شيوه‌ها بوده‌اند) رويكردي سني مآبانه است و اساس تفكر شيعي را فرو مي‌ريزد؟ در انديشه شهيد مطهري جامعيت اسلام به مقتضاي حديث ثقلين با بهره‌گيري از معارف قرآن و علوم و سيره اهل بيت(ع) تحقق پيدا مي‌كند و اين تفكر فرسنگ‌ها با روش‌هاي قياس و استحسان و منطق "حسبنا كتاب الله" فاصله دارد. از آنچه گفته شد تفاوت نقش عالمان ديني در اسلام با زمينه‌هاي كاري عالمان ديني در اديان گذشته نيز معلوم مي‌؛ردد. در اسلام عالمان ديني با بهره بردن از جامعيت اسلام و روش اجتهاد دين را زنده و پويا حفظ مي‌كنند در حالي كه اين امكان براي عالمان ديني در ساير اديان ميسر نبوده است.
2ـ نقاد محترم بر اين عقيده است كه برخي از انتقادات شهيد مطهري بر اين پايه استوار گرديده كه ايشان وحي را از نگاه اقبال نوعي غريزه مي‌داند در حالي كه اين نسبت صحيح نيست، و اقبال بر خلاف اين ادعا غريزه را نوعي وحي دانسته و اين همان عقيده‌اي است كه علامه طباطبائي(ره) و ديگران در تبيين حقيقت وحي آن را پذيرفته‌اند و براي وحي معنايي عام ذكر كرده‌اند.
در بررسي اين نقد بايد گفت: قطع نظر از ابهاماتي كه ترجمه كتاب اقبال با آن روبرو است؛13 حتي اگر مراد مرحوم اقبال آن نبوده كه غريزه اعم از وحي است، باز هم نقد شهيد مطهري بر اقبال وارد است زيرا در هر حال اقبال با يكي دانستن حقيقت وحي پيامبرانه و غريزه و اعتقاد به تقابل بين آن‌ها با كمال عقل، درصدد اثبات اين نكته است كه با پيدايش كمال عقل دورة وحي سپري شده، او مي‌گويد در موجودات هر چه عقل قوي‌تر شود حاكميت غرايز و وحي كمتر مي‌شود. مشكل اين عقيده با عام بودن معناي وحي آن گونه كه مرحوم علامه در تفسير الميزان بر آن است قابل توجيه نيست، زيرا معناي عام وحي كه همان "الهام رمز گونه" است خود اقسامي دارد كه "غريزه" و "وحي پيامبرانه" هر دو از اقسام وحي به معناي عام هستند و آنچه كه ممكن است با عقل تقابل پيدا كند برخي از اقسام وحي به معناي عام نظير غريزه است نه وحي پيامبرانه در حالي كه اقبال وحي عام و خاص را يك كاسه كرده و كمال عقل را در تقابل با همه آنها قرار داده است و نقد شهيد مطهري نيز دقيقاً متوجه همين نكته است. ايشان علي رغم پذيرش معنايي عام براي وحي، وحي را در معناي خاص (الهامات پيامبرانه) واجد ويژگي‌هايي مي‌داند كه برتر از غريزه است و نه تنها با كمال عقل منافات ندارد بلكه با كمال عقل بارور مي‌گردد.
3ـ ناقد محترم بر اين عقيده است كه شهيد مطهري آنجا كه سخن از جامعيت اسلام و بلوغ فكري انسان براي دريافت آن و حفظ وحي از گزند تحريف به ميان آورده از نظريه امامت غفلت كرده است و از سخنان ناقد محترم به خصوص از مطالب قسمت نهايي مقاله چنين برمي‌ايد كه ايشان عنصر امامت را يگانه ويژگي اسلام در باب خاتميت آن مي‌داند.
به نظر مي‌رسد ايشان به فضاي فكري شهيد مطهري و ابعاد مختلفي كه آن شهيد سعيد در طرح فلسفه خاتميت به دنبال آن بوده‌اند، توجه كافي نداشته‌اند. در مسذله خاتميت مسائل مختلفي قابل طرح است كه در اين ميان ما به دو مسأله براي نشان دادن قوت نظريه شهيد مطهري و سستي رويكرد ناقد محترم اشاره مي‌كنيم.
محور نخست پرداختن به اين سؤال است كه چه ويژگي‌هايي سبب گرديده تا اسلام به عنوان دين خاتم و ابدي مطرح گردد؟ شهيد مطهري در پاسخ اين سؤال به عواملي چون جامعيت اسلام، نيروي اجتهاد، عدم تحريف اشاره كرده است. به دنبال اين پاسخ، سؤال ديگري در ذهن جان مي‌گيرد كه اگر چنين شريعت و برنامه‌اي با اين ويژگي‌ها كامل‌ترين دين است چرا خداوند حكيم آن را جايگزين ساير اديان نكرد و به جاي آن برنامه‌هاي ناقص، از ابتدا همين مجموعه كامل را به بشر ارائه نداد. مگر نه اين است كه خداوند حكيم انسان‌ها را براي كمال آفريده و بنا به قاعده لطف مي‌بايست آن‌ها به راه تعالي رهنمون گردند، پس اگر اسلام آن برنامه نهايي بوده چرا آخر آمده و بسياري از استعدادها را ميرانده است؟
پر واضح است كه رويكرد ناقد محترم كه فلسفه ختم نبوت را منحصر در مسأله امامت مي‌داند و رويكرد شهيد مطهري را به ناحق رويكردي فارغ از روح امامت دانسته، توانايي پاسخ گويي به سؤال دوم را ندارد زيرا ممكن است گفته شود كه اگر تنها ويژگي اسلام را به همراه وجود مقدس پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) به جاي ساير اديان و انبياء به بشريت عرضه نكرد تا جان تشنگان را زودتر سيراب نمايد. در چنين فضايي است كه استحكام نظريه شهيد مطهري و همه جانبه نگري آن رخ مي‌نماياند. در اين ميان بايد توجه داشت كه رويكرد ناقد محترم در پاسخ به سؤال نخست نيز ناتوان است زيرا هيچ متفكر شيعي در تبيين جاودانگي اسلام عنصر امامت را بدون توجه به قابليت‌هاي نفسي و جامعيت اسلام و روش‌هاي بهره‌گيري از اين جامعيت يعني اجتهاد، كافي نمي‌داند. عنصر امامت گرچه به عنوان ركني مهم در كنار قرآن جامعيت اسلام را شكل مي‌دهد و در تداوم و جاودانگي آن نيز نقش اساسي دارد ولي با طرح آن به تنهايي قادر به پاسخگوئي به چالش‌هاي اساسي در بحث خاتميت و فلسفه آن در عصر غيبت نخواهيم بود.
4ـ در مقاله مذكور اين عقيده شهيد مطهري كه ظهور اسلام مقارن با رشد و بلوغ فكري انسان‌ها بوده و همين ويژگي سبب گرديده كه قابليت دين خاتم فراهم آيد نيز مورد نقد قرار گرفته و گفته شده كه يكسان انگاري تحول و دگرگوني حيات علمي و عقلي ملت‌ها و جوامع گوناگون در كره خاكي با توجه به پراكندگي جغرافيايي و عدم وجود ارتباطات فرهنگي دچار اشكال واضح و اساسي است. به عقيده ناقد محترم در دوران معاصر نيز با همه پيشرفت‌هاي موجود هنوز جوامع بدوي و ابتدائي فراوان يافت مي‌شود و از اين رو نمي‌توان در هيچ زماني بلوغ عقلي را براي همه جامعه بشري به تصوير كشيد تا بر آن اساس فلسفه خاتميت را تبيين كرد.
در بررسي اين نقد بايد گفت: به نظر مي‌رسد تكامل تدريجي فكر و صنعت و علم در ميان جوامع بشري امري بديهي و روشن است و در ظاهر ناقد محترم نيز با اين مطالب مخالفتي ندارند همچنين اينكه خداوند متعال در هر دوره‌اي به ميزان فهم و نيازهاي همان دوره تعاليمي را براي انسان‌ها به وسيله پيامبران فرو فرستاده است حقيقتي بديهي و غيرقابل انكار است، مشكلي كه در اين ميان ممكن است طرح شود آن است، كه مخاطبان پيامبران به لحاظ رشد فكري و توانائي‌هاي عقلي سطح يكساني ندارند و بايد بررسي كرد كه خداوند حكيم براي اين مشكل، كه در يك نگاه به عدم يكنواختي افراد مختلف يك جامعه در رشد فكري و در نگاه وسيع‌تر به تفاوت سطوح علمي مختلف جوامع گوناگون برمي‌؛ردد چه تدبيري انديشيده است. با تأمل در نظام تكويني و تشريعي الهي به روشني مي‌توان دريافت كه اساس اين هر دو نظام، بر پايه عنايت به وضع و شرايط غالب و اكثريت قرار گرفته، زيرا به هر حال تكثر و تنوع از لوازم لاينفك جهان مادي است و اين ويژگي به دنبال خود تزاحم‌هايي را در بردارد كه خالق متعال از افقي بالا به همه جهات و جوانب آن احاطه دارد و خلق و امر او نيز بر اساس احاطة قيومي او مي باشد. ذات حق در ارائه برنامه‌هاي هدايت توسط پيامبران، حال اكثريت را لحاظ مي‌كند و ادعاي شهيد مطهري نيز چيزي جز اين نيست. به عقيده ايشان انسان‌هاي عصر بعثت به لحاظ رشد فكري فراتر از انسان‌هاي اعصار سابق بوده‌اند و گرچه انسان‌هاي آن عصر همگي از سطحي واحد در رشد عقلي برخوردار نبوده‌اند و لي در مجموع، غالب و اكثريت آنها نسبت به انسان‌هاي ادوار گذشته از رشد فكري بالاتري برخوردار بوده‌اند و اين واقعيتي است كه امروزه نيز شاهد آن هستيم. امروز يك شهروند آفريقايي در يكي از كشورهاي بسيار عقب مانده آفريقا قطعاً از رشد فكري بالاتري نسبت به انسان‌هاي هزار سال قبل خود برخوردار است و نمي‌توان باور داشت كه او همانند همان كسي فكر مي‌كند كه هزار يا حتي پانصد سال پيش زندگي مي‌كرده است. در عصر بعثت پيامبر اكرم(ص) نيز گرچه تمدن‌هاي مختلف به لحاظ رشد فكري در يك سطح نبوده‌اند اما برآيند سطح فكري ايشان در مجموع نسبت به ادوار سابق بالاتر بوده است زيرا علاوه بر رشد تدريجي فكر و صنعت در شرايط عادي، هيچگاه تبادلات علمي و فرهنگي به صورت كلي منتفي نبوده است. بر اساس نقل‌هاي مسلم و متواتر تاريخي، عربستان و شهر مكه مركز رفت و آمدهاي فراوان تجاري و زيارتي بوده و از اين رهگذر نمي‌توان تأثير و تأثرات و تبادلات علمي و فرهنگي حاصل از اين ارتباطات را ناديده گرفت و طبعاً نمي‌توان گفت ساكنان مكه و مدينه همچون جوامع بدوي مي‌زيسته‌اند بلكه به عكس، با بررسي برخي ويژگي‌ها و مظاهر فرهنگي نظير شعر و ادب مي‌توان آنها را در برخي زمينه‌ها پيشتر از ساير تمدن‌ها دانست. از اين همه، چنين مي‌توان نتيجه گرفت كه: اولاً غالب انسان‌ها در عصر بعثت نسبت به هم نوعان خويش در دوره شرايط سابق از رشد فكري بالاتري برخوردار بوده‌اند و از اين رو حداقل رشد لازم را براي دريافت برنامه جامع احراز كرده بودند. ثانياً، از قرائن و شواهد تاريخي چنين برمي‌آيد كه اعراب علي رغم عقب ماندگي در بعضي مسائل فرهنگي و اجتماعي در برخي ديگر از تحولات فكري و فرهنگي از ساير تمدن‌ها جلوتر بوده‌اند.
ناقد محترم به عنوان نقضي ديگر بر نظريه شهيد مطهري، چنين عنوان كرده است كه بلوغ فكري انسان‌هاي عصر بعثت ملاك خاتميت است. چرا اسلام در محيطي پيدا نشد كه مردم آن از رشدي بالاتر از مردم عرب زبان برخوردار باشند. از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه بالاتر بودن ساير تمدن‌ها به لحاظ رشد فكري در همه جهات نسبت به اعراب امري قابل احراز نيست و حتي اگر پذيرفتني هم باشد كه اعراب به لحاظ همه جوانب در رشد فكري، از ساير تمدن‌ها پائين‌تر بوده‌اند باز هم مي‌توان مرجحاتي نظير ويژگي‌ها و قابليت‌هاي فراوان زبان عربي براي ارائه پيام جاويد الهي، تقدس و برتري آن سرزمين نسبت به ساير مكان‌ها و بسياري از موارد محتمل ديگر را نيز برشمرد كه در جرح و تعديل اين شرائط، باز نمي‌توان رجحان ديگر تمدن‌ها را براي پذيرايي بعثت پيامبر اكرم(ص) احراز كرد.
5ـ مؤلف محترم، عقيده شهيد مطهري در مورد لزوم رجوع به امام معصوم(ع) در حل اختلافاتي كه اهل اهواء و بدع و اهل اغراض به وجود مي‌آورند را ناقض نظريه ايشان در فلسفه ختم نبوت كه مبتني بر بلوغ فكري بشريت در دريافت برنامه جامع و طريقه اجتهاد عقلي است دانسته و مي‌نويسند: اگر عقل كافي است پس رجوع به امام(ع) چه ضرورتي دارد؟
در بررسي اين نقد بايد گفت: نه شهيد مطهري و نه هيچ يك از انديشمندان شيعه بر اين عقيده نبوده‌اند كه عقل و اجتهاد قادر است تمامي مشكلات را به بهترين صورت رفع كند و ايشان همواره در عصر غيبت رنج و اندوه خويش را از فراق آن منجي ابراز كرده و در عرصه‌هاي مختلف علمي و عملي نياز مبرم خويش و جاي خالي او را با تمام وجود احساس كرده‌اند. اما تمام سخن شهيد مطهري در اين مقوله آن است كه خداوند متعال با ارائه برنامه‌اي جامع، اين قابليت را در اسلام قرار داد كه انسان بتواند با نيروي عقل خطوط كلي هدايت و نيازهاي اساسي خويش را در هر مرحله بازشناسد، زيرا اگر چنين نبود و تمامي راه‌ها براي درك حق و حقيقت و سبيل هدايت در دوره غيبت بسته بود، خداوند حجتي بر بندگان نداشت و ديگر باز بودن بساط امتحان توجيهي نداشت. در اين ميان آنچه كه شهيد مطهري در باب لزوم رجوع به امام در حل اختلافات اهل هواي نفس فرموده با توجه به اين نكته است كه گاهي مسأله‌اي روشن به واسطه مغالطات و لفاظي‌ها و بيانات سحرآميز دچار ابهام مي‌گردد و اصولاً روش مغرضان چنين است كه بايد استفاده از چنين روش‌هايي افكار باطل خود را آراسته مي‌سازند و حق و باطل را مخلوط مي‌:نند. ايشان گاهي آن قدر در اين مقصود پيش مي‌رود كه راه را بر عالمان واقعي نيز تنگ مي‌كند و در اين فضاي غبارآلود نه قرآن و سنت با همه جامعيتشان اثر دارد و نه عقل، كاربردي در اين شرايط ضرورت امام و راهنمايي‌هاي او كاملاً محسوس است و جان‌ها نيز تنها با شنيدن سخن او آرام مي‌گيرند ولي باز اين همه، ذره‌اي از ارزش عقل و جامعيت اسلام و ارزش اجتهاد نمي‌كاهد و اين عوامل در شرايط و بستر طبيعي كارآيي خود را خواهند داشت. در مجموع به نظر مي‌رسد شدت محبت و ارادت ناقد محترم به وجود مقدس صاحب عصر(عج) و ائمه معصومين(ع) و دل تنگي ايشان از راهگشايي‌هاي اين ذخائر الهي در دوره هجوم شبهات و غبارهاي فكري در عصر حاضر، سبب گرديده كه ايشان به نظريه شهيد مطهري كه جايگاه عقل و اجتهاد و جامعيت اسلام را به روشني تبيين نموده، بي‌مهر شوند و خود نظريه‌اي ناتمام را در مسأله فلسفه خاتميت اختيار كنند.
چون است حال بستان اي باد نو بهاري كز بلبلان برآمد فرياد بي‌قراري

1 - the reconsturction of religious thought in islam.
2 - inductive reason.
3 - احياي فكر ديني، ص 148ـ144.
4 - وحي و نبوت، مجموعه آثار، ج 2، ص 190.
5 - همان، ص 192.
6 - خاتميت، ص 146ـ143.
7 - وحي و نبوت، مجموعه آثار، ج 3، ص 184.
8 - خاتميت، ص 174.
9 - علم اليقين، ج 1، ص 458.
10 - حكمت الهي عام و خاص، ص 334ـ333.
11 - احياي فكر ديني، ص 146.
12 - جعفر سبحاني، الهيات، ج 2، ص 458.
13 - اخيراً برخي از محققان نيز به اين ابهامات اشاره كرده و خود با ارائه ترجمه قسمت‌هايي از كتاب، سخن شهيد مطهري را در اين باب تقويت كرده‌اند. ر.ك: وحي و افعال گفتاري، عليرضا قائمي‌نيا، ص 253ـ252.