try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: جمعه, 1 بهمن, 1400

امانتي كه بعد از رحلت امام...

Send to friendSend to friend

امانتي كه بعد از رحلت امام...*
حجت‌الاسلام والمسلمين رحيميان از اعضاي دفتر حضرت امام(ره) مي‌گويد: در موارد زيادي اتفاق مي‌افتاد كه حضرت امام به مناسبت و حتي بي‌مناسبت و ابتدا به ساكن، از افرادي سراغ مي‌گرفتند كه با توجه به تراكم كارها و گرفتاري‌ها و مسؤوليت‌‌هاي سنگين آن حضرت به ويژه در اوج بحران‌ها و فشارهاي روحي و ضعف جسماني، حالتي غيره منتظره و غيرعادي به نظر مي‌آمد. به ويژه اگر مورد، فردي فراموش شده و مغفول عنه در سطح جامعه بود.
از باب نمونه، چندي قبل از رحلت جانكاهشان، يك روز سراغ يكي از شخصيت‌هاي علمي حوزه علميه قم را گرفتند ـ كه هر چند در سطح خواص از چهره‌هاي علمي و اخلاقي و معنوي بزرگ به شمار مي‌آيد، ولي در سطح عموم ناشناخته و فراموش شده است ـ سپس دستور فرمودند براي ايشان مبلغي پول فرستاده شود.
قرار شد حقير در قم، خدمت ايشان برسم و وجه را تقديم كنم. ماه رمضان و مشكل سفر براي قصد اقامت، موجب تأخير شد. بيماري امام شدت گرفت و به بيمارستان منتقل شدند و در پي آن به ملكوت اعلي پيوستند و باز هم توفيق رساندن امانت دست نداد. براي صفر كردن حساب‌ها و تحويل وجوه به مديريت حوزه علميه قم ـ بر حسب وصيت امام ـ حواله مزبور را تبديل به چك بانكي كردم و بالاخره بعد از چند ماه ايشان را يافتم. نخست تلفن زدم، گفتم: فلاني‌ام. به لحاظ لطف ديرينه ايشان به حقير و ارادتم از سال 1342 به ايشان خوشحال شد. وقتي گفتم: امانتي از امام براي شما دارم، انگار كه اشتباه شنيده باشد. فهميدم كه ايشان مطلب را متوجه نشده است، دوباره تكرار كردم كه امانتي از امام براي شما دارم و عذرخواهي كردم كه تأخير شده است. با اين كه ايشان زباني طلق و بياني فصيح دارد با تكلف و لكنت گفت: از امام؟ امام... چه امانتي!؟
بغض گلويش را گرفت و گريه مجال سخن نداد. طبق قرار با مقداري تأخير به طرف خانه ايشان حركت كردم. وقتي رسيدم، ديدم در كوچه به انتظار ايستاده نگران است. به خانه محقر ايشان وارد و در اتاقك پذيرايي مستقر شديم.
ساعت حدود 3 بعدازظهر بود. در تابستان گرم قم، پنكه دستي خراب و كوچك ايشان نمي‌توانست از گرماي سوزان هوا و گرمي صميميت آن فضا بكاهد. او هنوز نتوانسته بود باور كند كه من از طرف امام نزدشان رفته‌ام. هنوز باور نكرده بود كه بعد از سه ماه از رحلت امام، بايد امانتي از امام به دستش برسد و هنوز نمي‌دانست امانت چيست.
گريه جاي احوالپرسي را گرفته بود. به هر ترتيبي بود شكسته بسته ماجرا را تعريف كردم. او به شدت مي‌گريست. احساس كردم اين گريه غيرعادي است و بايد نكته خاصي هم در آن باشد. بالاخره ايشان كم كم توانست صحبت كند. معلوم شد كه ايشان بيمار است و تابستان را در مشهد بوده و تازه از گرد راه رسيده است. از اين كه امام بدون اين كه به ظاهر دليلي داشته باشد به فكر ايشان افتاده است، شديداً تحت تاثير قرار گرفته و داغ دلش در فقدان امام تازه شده بود. لطف امام يك طرف قضيه بود و اين كه دستور داده بودند فلان مبلغ براي ايشان ارسال شود و تأخير آن تا بعد از رحلت و نبودن ايشان در قم و بالاخره وصول امانت در آن روز كه اواخر ماه بود و در آن ساعت، طرف ديگر قضيه بود.
به گونه‌اي ظريف معلومم شد كه خانواده آن عالم در آن روز، نان شب نداشتند و گويي دستور امام همراه با زنجيره علل و اسباب بعدي، آن روز و آن لحظه را و تأمين نياز اين مرد الهي را هدف قرار داده بود. گويي هيچ چيز اتفاقي نبوده و اين مشيت الهي بوده كه به وسيلة بندة شايسته‌اش به كرسي عمل نشسته است.

*. گرفته شده از كتاب در سايه آفتاب به قلم محمد حسن رحيميان، ص 244.