try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: شنبه, 5 بهمن, 1398

نقش آموزه هاي ديني درتحقق نهضت حسيني وانقلاب اسلامي ايران

Send to friendSend to friend

اشاره
تلاقي محرم، ماه پيروزي خون بر شمشير با ايام الله دهه فجر انقلاب اسلامي، بهمن ماه سال 84 را رنگ و بوي ويژه‌اي بخشيده است. به راستي وقوع انقلاب شكوهمند اسلامي پس از گذشت 14 قرن از حماسه حسيني، تبلور عيني دوباره آرمان‌هاي اسلام ناب محمدي(ص) در جهان معاصر است. به همين مناسبت در محضر پژوهشگر و نويسنده ارجمند حجت‌الاسلام و المسلمين جناب آقاي جواد محدثي هستيم و درباره اين دو حادثه عظيم به گفتگو مي‌نشينيم. اميد است كه اساتيد گرامي از مباحث مطرح شده در اين مصاحبه بهره‌مند گردند.
معارف

معارف: از اينكه لطف فرموده دعوت ما را پذيرفتيد بسيار متشكر و سپاسگذار هستيم. نخستين پرسش ما از حضرتعالي اين است كه: انقلاب‌هاي مدرني كه در چند قرن اخير در جهان شكل گرفته‌اند نوعاً با پشت پا زدن به گذشته خودشان شكل گرفته‌اند. در اين ميان مستثناترين انقلاب در قرون اخير، انقلاب اسلامي ماست كه توانست با الهام از گذشته تاريخي خودش به ويژه تاريخ كربلاي حسيني شكل بگيرد. امام راحل فرمودند ما هر چه داريم از محرم و صفر داريم. لطفاً بفرماييد ظرفيت و پتانسيل سنت اسلامي ما چقدر است كه مي‌تواند امري كه متعلق به 14 قرن قبل است ديوار و ساخت مدرن را بشكند و در عصر پست مدرن بتواند با همان مقياس‌هاي سنتي– به مفهوم سنت ديني مورد نظر ما- خودش را محقق كند؛ برخلاف سنت‌هاي غربي كه مرز آنها ديوار مدرن است؛ يعني وقتي به ديوار مدرن مي‌رسند عمرشان تمام مي‌شود؟
از اينكه مجال گفتگو در اين نشريه براي بنده فراهم آمده است تشكر مي‌كنم. اگر با يك نگاه كلي به قضيه نگاه كنيم، تفاوت ماهوي انقلاب ايران و به تعبير شما – رفتن در دل تاريخ و سنن كهن گذشته – با انقلاب‌هاي ديگر، به نوع ايدئولوژي و مكتبي كه ما از آن برخورداريم برمي‌گردد و آموزه‌هايي كه دين ما در زمينه‌هاي مختلف به ما مي‌دهد از جمله نحوه بهره‌گيري از تاريخ و حوادث. ما به قرآن ايمان داريم؛ قرآني كه بخش عمده آن به تاريخ ملل گذشته و فراز و فرودي كه در تاريخ آنها وجود داشته است برمي‌گردد. همچنين تأكيد فراواني كه قرآن و متون ديني ما مثل نهج‌البلاغه و سخنان حضرت علي(ع) در غرر الحكم به خصوص در خطبه قاصعه دارند كه ما از تاريخ و پيشينيان بهره ببريم. در خطبه قاصعه روي نقاط مشترك ملت‌ها و طوايف و حوادث تأكيد شده است؛ حضرت امير، در نامه‌اي خطاب به امام حسن مجتبي(ع) بيان مي‌كنند كه من با توجه به تجربه‌اي كه از سرگذشت پيشينيان گرفته‌ام و گويا از اولين تا آخرين آنها با آنها زيسته‌ام و مفيد و مضر تاريخ را شناخته‌ام و اكنون محصول اينها را در اختيار تو قرار مي‌دهم(نهج البلاغه، نامه31). در خطبه قاصعه بين اقوام گذشته بخصوص بني‌اسرائيل در دوراني كه در اوج عزت بودند و دوره‌اي كه به انحطاط و ذلت كشيده شدند مقايسه مي‌كنند كه چه عواملي سبب شد آنها از ذلت و بردگي فرعون‌ها به عزت رسيدند و توصيه به اينكه آنها را در خودتان پياده كنيد و چه عواملي باعث شد آن عزت، از دست آنها برود و دچار ضعف شوند و توصيه به اينكه از آنها دوري كنيد؛ عوامل اين اعتلا و ضعف را برمي‌شمرند. خلاصه اينكه نگاه ما به حوادث تاريخي يك نگاه عبرت بين و يك نگاه آميخته به درس است.
اگر در شعارها، متني آمده كه «هر روز عاشورا و هر زمين كربلاست»، اين نيز الهام گرفته از همان نگاه است؛ يعني آنچه در كربلا اتفاق افتاد چه نقطه‌هاي تيره و تاريك قضيه و چه نقطه‌هاي روشن و درخشان آن هر دو قابل تكرارند.
در تحليل حوادث عاشورا گاهي بحث مي‌كنيم كه عاشورا درس‌ها و عبرت‌هايي دارد و گاهي بحث مي‌كنيم كه پيام‌ها و الهاماتي دارد. در بحث از عبرت‌ها، قسمت‌هاي تيره و تاريك عاشورا موردنظر است؛ اينكه چه شد و به تعبير مقام معظم رهبري چه عقب‌گردي براي جامعه اسلامي پيش آمد كه بعد از 50 سال فرزند پيغمبر در ميان اين جامعه به آن شكل به شهادت مي‌رسد و آب از آب تكان نمي‌خورد و مردم هم در كشتن فرزند پيغمبر خيال مي‌كنند كار خوبي انجام مي‌دهند. در اين مسأله يك عبرتي نهفته است كه بايد از آن پند گرفته شود؛ زيرا ممكن است اين حادثه در اثر جهالت و غفلت تكرار شود و از آن طرف يك حماسه بي‌بديل و الهام‌بخش و پرشور و انگيزه‌آفرين و عزت‌مدار از سوي جبهه امام حسين(ع) رخ داد كه آن هم مي‌تواند براي همه اقوام و ملت‌ها مايه درس باشد. حال اگر بخواهيم اين بحث را به سؤال شما ربط بدهيم اين گونه خواهد شد: چون ما چنين نگاهي به حوادث تاريخي داريم چنين نيست كه ناچار باشيم با پشت پا زدن به گذشته خودمان انقلاب كنيم، بلكه جوهر اصلي انقلاب و خيزش مردم مي‌تواند ريشه در همان فرهنگي داشته باشد كه در صدر اسلام و دوره ائمه(ع) شكل گرفته است.
معارف: نحوه تاريخ‌نگاري غربي‌ها چنين بوده كه حداكثر دو دهه تحولات اجتماعي قبل از انقلاب اسلامي را بر اساس مباني جامعه‌شناسي خودشان شناسايي مي‌كنند و بعد نتيجه مي‌گيرند كه از كنار هم چيدن اين تحولات، انقلاب ايران رخ داده است. اين كار در حقيقت عكس چيزي است كه در مورد تحليل انقلاب‌هاي خودشان انجام مي‌دهند؛ مثلاً درباره انقلاب كبير فرانسه اول نظريه را توليد مي‌كنند، سپس تحولات را به تبع آن نظريه، شكل مي‌دهند. از طرف ديگر در مباحث فلسفه علم يك نظر معرفتي دارند كه باعث مي‌شود آنها نتوانند رابطه انقلاب ما با كربلا را بفهمند. آنها ميان گفتمان‌هاي تاريخي گسست مي‌بينند يعني معتقدند هيچ مقطع تاريخي براي بعد از خودش ميراثي نمي‌گذارد؛ اين در حالي است كه طبق فرمايش حضرتعالي بايد اين ميراثها در ميان گفتمان‌هاي تاريخي وجود داشته باشد. به نظر شما آموزه‌هاي سنت الهي ما چه ظرفيت‌هايي دارند كه بيش از آموزه‌هاي سنن ديني آنها مي‌توانند زمان 1400 سال را طي كنند و كهنه نشوند و باز هم اين توانايي را دارند كه چنين انقلابي را بيافرينند؟ آيا اين توان به نفس آموزه‌هاي ديني ما برمي‌گردد يا اينكه چنانچه غربي‌ها مي‌گويند تحولات اجتماعي هم مؤثر بوده است؟ يعني اگر ما حادثه كربلا و آموزه‌هاي سنت ديني را نداشتيم باز هم با اين تحولات اجتماعي كه رخ داده بود آيا امكان انقلاب اسلامي وجود داشت؟
آنچه نهضت كربلا را پديد آورد يك سري آموزه‌هاي ديني بود كه در متن مكتب ما وجود دارد كه حتي اگر عاشورا هم نبود اين استعداد در مكتب ما وجود داشت كه انقلاب بيافريند. به صورت فهرست‌وار مجموعه‌اي از اين آموزه‌ها را مطرح مي‌كنم؛ كلاً جايگاه امامت و رهبري در جامعه اسلامي يك جايگاه ويژه‌اي است و يكي از عناصر جوهري حادثه كربلا هم اين است كه چه كسي بايد عهده‌‌دار رهبري و هدايت جامعه باشد؟ بحث جهاد، امر به معروف و نهي از منكر، مقابله با تحريف دين، مسأله ضرورت تبيين حقايق ديني و حرام بودن كتمان، هدايت عالمان و آگاهان در زماني كه بدعتي در جامعه پيش مي‌آيد، مسأله زيربار ظلم نرفتن، عزت و كرامت انساني و بسياري از اين مسائل كه به نحوي در انقلاب كربلا بروز پيدا كرده است. اما چون عاشورا، بروز اين مسائل و آموزه‌هاست و مردم طبيعتاً از نمونه‌هاي عيني و عملي بيشتر الهام مي‌گيرند تا مسائل نظري، بنابراين عاشورا بيشترين اثر را در پيدايش انقلاب اسلامي داشته است. سلسله حوادثي كه غربي‌ها در تحليل‌هاي خودشان كنار هم مي‌چينند و نتيجه مي‌گيرند كه باعث انقلاب اسلامي شد، واقعيت اين است كه اگر اينها هم نبود اهداف عاشورايي كه تجسم آموزه‌هاي دين است وجود داشت و اين اهداف مي‌توانستند مورد تمسك مسلمانان قرار بگيرند و انقلاب بيافرينند؛
در رهبري نهضت ايران يك نكته شاخصي را مي‌بينيم كه نگرش عبرت‌نگرانه حضرت امام(ره) را نشان مي‌دهد. بعد از قضيه 17 شهريور، تعبير حضرت امام به اين مضمون بود كه 17 شهريور تكرار عاشوراست. يا 15 خرداد و ساير حوادثي كه در طول سال‌هاي انقلاب رخ داد به نحوي تأكيد داشتند كه تكرار عاشوراست. اينكه هر چه ما داريم از محرم و صفر و امام حسين و كربلاست. نمونه‌هايي كه ايشان ياد مي‌كنند كه اين همه فداكاري كه مردم مي‌كنند و بچه‌هايشان را در مقابل توپ و تانك مي‌فرستند خون اينها رنگين‌تر از خون اهل بيت(ع) نيست. امام سعي مي‌كنند حوادث انقلاب را با آنچه در صدر اسلام و نهضت كربلا رخ داده گره بزنند. خلاصه اينكه هم تأكيد امام روي پيوند انقلاب اسلامي و انقلاب كربلا و هم متن آموزه‌هاي دين كه انقلاب كربلا هم از دل آنها برآمده است نادرستي تحليل‌هاي غربي را به اثبات مي‌رساند.
معارف: در خصوص بحث امامت و رهبري كه مطرح فرموديد آقاي آبراهاميان كه يك ارمني ايراني الاصل است اخيراً كتابي تحت عنوان «ايران بين دو انقلاب» منتشر كرده و در پاسخ به اين سؤال كه چه شد مردم ايران شاه را رها كردند و سراغ امام آمدند؟ تحليلي دارد كه تلقي مردم از امام خميني، تجسم سجاياي اميرالمؤمنين(ع) است و چون مردم ايشان را عليّ زمان مي‌ديدند به حرفش گوش دادند. بعضي از تحليل‌هايي كه اپوزسيون درباره انقلاب مطرح مي‌كنند مي‌گويند اگر امام هم نبود انقلاب رخ مي‌داد يعني تحولات رخ مي‌داد و انقلاب 57 محقق مي‌شد. جنابعالي نقش رهبري را چه ميزان مي‌دانيد؟
من بالاترين سهم را به اين قضيه مي‌دهم. با ريشه‌يابي عناصر ديني قضيه مي‌بينيم كه جامعه ما يك جامعه مسلمان و ديني است و يك مسلمان بايد براي كارهايش حجت شرعي داشته باشد. درست است گروه‌هاي سياسي، مراكز علمي فرهنگي، مطبوعات، انتشاراتي‌ها، سخنران‌ها و احزاب همه فعال بودند و يك سري آگاهي‌ها به جامعه مي‌دادند، اما آگاهي‌هايي كه جامعه را به صحنه مبارزه و فدا شدن و فدا كردن خود و همه هستي خود بكشاند و در عين حال خود را پيروز احساس كنند و احساس خسران هم نداشته باشند وقتي به دست مي‌آيد كه مردم اين كارها را در راستاي عمل به تكليف ببينند. عنصر عمل به تكليف در جايي مطرح است كه فرد باورهاي ديني و مذهبي داشته باشد؛ چه اينكه كجا وارد صحنه شوند، كجا خون بدهند، كجا حياتشان را تقديم كنند نيازمند حجت است كه نزد خدا دليل خداپسند و محكمه‌پسند داشته باشند. اين تنها در مورد رهبران ديني به دست مي‌آيد؛ يعني اگر مردم از حضرت امام پيروي كردند نه به خاطر اين بود كه او رهبر سياسي اين حركت بوده و حالا مثل پيروان برخي احزاب، دنبال رهبران سياسي‌شان به خيابان‌ها بيايند و شعار دهند؛ اين چنين نبود؛ بلكه قداست رهبري ديني و تكيه به حجت شرعي و انجام وظيفه ديني، انگيزه‌آفرين عمده ‌در انقلاب بود.
معارف: اينكه بعضي‌ها بعد شخصيتي حضرت امام را در حد يك رهبر كاريزما مثل هيتلر و گاندي تقليل مي‌دهند آيا صحيح است يا نه؟
اينها به جايي بند نيست. مردم اين احساس را داشتند كه داريم وظيفه ديني‌مان را انجام مي‌دهيم، چون مرجع تقليدمان گفته، اگر خودمان كشته شويم، اگر بچه‌هايمان كشته شوند باكي نيست. جان جزء حساس‌ترين چيزها در مكتب ماست. در جايي كه مسأله جان در ميان است شوخي نيست، بايد پاسخي داشته باشيم. پاسخ اين است كه ما مرجع ديني داريم تكليف ديني ماست. البته امام هم در بيانيه‌ها و سخنراني‌هايشان روي همين مسأله تأكيد مي‌كردند؛ چه در زمان جنگ كه مي‌فرمودند وظيفه ديني است كه جبهه‌ها بايد پر شوند و چه در زمان انقلاب كه مي‌فرمودند اين وظيفه شرعي و تكليف ديني مردم است كه تا پيروزي كامل به تظاهرات و تحصن‌ها و مبارزات و قضايا ادامه دهند. پس اين قوي‌ترين عاملي بود كه توده‌هاي وسيع مردم را به صحنه كشاند و بالاترين نمونه‌هاي ايثار و فداكاري را به منصه ظهور رساند. و مردم به خاطر همين حجت داشتن و عمل به وظيفه، در هر حال خود را پيروز مي‌ديدند و اساساً پيروزي در سايه عمل به تكليف است
گرچه از داغ لاله مي‌سوزيم
مـا همـان سربلنـد ديروزيم
چون به تكليف خود عمل كرديم
روز فتح و شكست، پيروزيم
معارف: فرموديد اگر عاشورا هم رخ نداده بود، اين استعداد در مكتب ما وجود داشت كه انقلاب بيافريند. سؤال بنده درباره مباني ديني انقلاب و تشكيل حكومت در زمان غيبت توسط فقيه جامع الشرايط است. مي‌دانيم كه رفتار ائمه بخشي از سنت اسلامي است كه در اجتهاد و احكام به عنوان منبع مورد استفاده قرار مي‌گيرد. با توجه به اينكه رفتار سيدالشهداء در انقلاب عاشورا و قيام براي امر به معروف و نهي از منكر و تشكيل حكومت اسلامي عليه حاكم جور در دوره امامت و نبوت قبل از خود سابقه نداشته است. آيا فقيه جامع الشرايط مي‌تواند بدون استناد به قيام عاشورا مباني ديني لازم براي انقلاب اسلامي را فراهم كند؟ اگر سيدالشهداء بر اساس آموزه‌هاي ديني تشخيص دهد كه قيام و تشكيل حكومت واجب است؛ آيا فقيه جامع‌الشرايط هم مي‌تواند مشابه همين تشخيص تكليف و اجتهاد را صورت دهد و استناد به رفتار امام حسين(ع) لزومي ندارد؟
اولاً: استناد به «سنت»، هم شامل سنت قولي و گفتاري مي‌شود، هم ست عملي. يعني گرچه پيش از عاشورا حركت مشابهي وجود نداشته تا بگوييم اگر عاشورا نبود، فقها با چه مستندي و با تكيه به كدام سنت، قيام مي‌كردند، ولي سخنان حضرت رسول و آيه‌هاي قرآن كه وجود داشت! اتفاقاً خود امام حسين(ع) حركت خويش را به سخنان پيامبر مستند مي‌سازد، يعني مباني عاشورا هم عمل به «سنت قولي» پيامبر اسلام است، پس مي‌توان گفت: اگر عاشورا هم رخ نداده بود، مجتهدان با تكيه بر سنت قولي پيامبر خدا مجوز و مبنا براي قيام بر ضد ستم و تشكيل حكومت ديني داشتند، بي‌آنكه بخواهيم از اهميت نقش عاشورا بكاهيم. ثانياً: حركت مقدس امام حسين(ع) از لحظه امتناع از بيعت با يزيد، تا مرحله نهايي يعني كشته شدن در اين راه، مبناي فقهي و شرعي دارد. چند سال پيش كه كنگزه امام خميني و فرهنگ عاشورا برگزار شد، چند مقاله هم پيرامون بررسي فقهي قيام عاشورا و تحليل مستندات شرعي آن حركت ارائه شد كه در مجموعه مقالات كنگره هم به چاپ رسيد. از اينها گذشته و افزون بر نمونه‌هاي مبارزه كه در سيره حضرت علي(ع) با رجعت‌طلبان و جاهليت‌گرايان بود كه آنها هم مي‌تواند مستند عمل قرار گيرد، ارتباط اين بحث- كه جايگاه مهمي هم دارد- با بحث حجت شرعي كه ما مطرح كرديم كاملاً محسوس است. براي ما امام حسن و امام حسين(ع) فرقي ندارد. امام حسن حكومت را به معاويه واگذار كرد ولي امام حسين حتي براي يك روز هم حكومت يزيد را نپذيرفت. هر دو امامند «الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا» همين امام حسين كه به عنوان مظهر شجاعت و بي‌باكي و حماسه شناخته مي‌شود ده سال حكومت معاويه را پس از شهادت امام مجتبي تحمل مي‌كند و به محض اينكه معاويه از دنيا مي‌رود و يزيد به خلافت مي‌رسد برنامه تعارض با حكومت وي را پيش مي‌گيرد. اگر چنين بود كه براي امام حسين صرفاً روحيه ظلم ستيزي و زيربار نرفتن مطرح بود بايد به محض اينكه امام حسن از دنيا رفت قيام خود را شروع كند، اما 10 سال با حكومت معاويه- تا سال 60- كنار آمد به دليل اينكه چيزهاي ديگر را ملاحظه مي‌كرد، مثل مصالح اسلام، شناخت موقعيت، موقعيت خود، موقعيت خليفه، موقعيت جامعه و ظرفيت‌هاي اجتماعي و شرايط، همگي در تصميم امام تأثيرگذار بود. ما امام حسين را در هر دو حالت به امامت قبول داريم. اين مبناي كار ماست. در رابطه با بحث، نمونه‌اي از سيره امام رضا(ع) را بيان كنم خلاصه‌اش اين است كه يكي از افراد، اينكه امام ولايتعهدي را پذيرفته و به عنوان يك شخصيت سياسي و حاضر در دربار با احترامات و تشريفات خاص كنار مأمون است را بر نمي‌تابد و نمي‌تواند تحمل كند و در برخورد با يكي از اصحاب امام لحن بي‌ادبانه‌اي دارد: «متي كان آبائه يجلسون علي الكراسي...» پدران امام رضا(ع) كي روي تخت مي‌نشستند كه فرماندهان و قواي لشكري و كشوري بيايند و سلام بدهند و احترام كنند؟ ريان بن صلت كه پاسخ مي‌دهد مضمون حرفش اين است كه تو قاطي كرده‌اي! ما اعتقادمان نسبت به امام علي بن موسي الرضا اين طور است كه اگر ببينيم امام رضا طبلي به گردن انداخته، لباس قرمز رنگي هم پوشيده در پادگان مأمون دارد طبل مي‌زند؛ يعني پست‌ترين كارها از نظر موقعيت اجتماعي، ما اعتقادمان اين است كه اين بهترين حالتي است كه حضرت دارد خدا را عبادت مي‌كند. آن حضرت، هم در آن موقع براي ما امام است و نيز همين موقع كه جايگاه تشريفاتي بسيار با شكوه دارد. يعني امام چون معصوم است، رفتارش كه ريشه در عصمت، علم و امامتش دارد به دليل حجت بودن براي ما سنت است. البته خود امام هم تصميم‌گيري‌هايش بر مبناي آموزه‌هاي دين است منتها با ارزيابي شرايط. به همان دليل كه امام مجتبي(ع) حكومت را واگذار مي‌كند و امام رضا ولايتعهدي را مي‌پذيرد با همان دليل‌ها و موقعيت‌سنجي‌ها، امام حسين يك روز هم حكومت يزيد را تحمل نمي‌كند.
معارف: چرا جريان‌هاي روشنفكري در ايران هيچ وقت نتوانستند مردم را دنبال خودشان بكشند؟ بعضي جواب مي‌دهند چون مردم با الگوهاي جريان روشنفكري بيگانه‌اند لذا دنبال آنها نمي‌روند اما مردم با اهل بيت بيگانه نيستند لذا اگر كسي اين الگو را مطرح كند مردم دور او جمع مي‌شوند. از اين زاويه اين سؤال مطرح مي‌شود كه بعضي نويسنده‌هاي غربي الفاظي در تعبيرات امام ديده‌اند مثل عدل، ظلم، جهاد، مستضعف، مستكبر و نتيجه گرفته‌اند چون فضاي انديشه چپ در آن دوره در ايران زياد بوده امام مردم را با ارزش‌هاي ماركسيستي دور خودش جمع كرده بود. سؤال اين است آيا مي‌شود ايدئولوژي امام را تا اين حد تقليل داد و جايگاه اين مفاهيم در دين ما چقدر است و از طرف ديگر آيا ادبيات بيانيه‌هاي امام به ذهن متبادر مي‌كند كه از ماركسيست گرفته شده يا از متن دين؟
اينجا نسبت به ساحت دين تهمتي وجود دارد كه بايد زدوده شود. تصور مي‌كنند اين مقولاتي كه اشاره كرديد مثل ظلم‌ستيزي، رسيدگي به فقرا و محرومين، مبارزه با غول‌هاي ثروت، تكاثر و امثال اينها چيزهايي ماركسيستي است در حاليكه اينها مفاهيمي است كه در متن دين، قرآن و نهج البلاغه و ... حتي در فقه ما وجود دارد. قصوري كه اينجا صورت گرفته اين است كه اينها به حساب مكتب‌هاي سيوسياليستي و كمونيستي واريز شده در حاليكه در متن دين ما هم وجود دارد.
برخي گروه‌ها برخوردي التقاطي با دين و سيره معصومين و آموزه‌هاي قرآن داشتند، به اين معني كه سراغ سوژه‌ها و مفاهيمي كه با آن ايده‌ها همخواني داشت مي‌رفتند و يك چيزهايي را بي‌تفاوت از كنارش مي‌گذشتند.
مثلاً از نهج البلاغه سراغ خطبه‌هاي مربوط به جهاد يا خطبه‌هاي مربوط به مبارزه با ثروت اندوزي مي‌رفتند. از سخنان امام حسين(ع) صرفاً بر روي آزادگي و زير بار ظلم نرفتن و... تكيه مي‌كردند در حالي كه در كنار اينها در نهج البلاغه، بحث‌هاي توحيدي، اخلاقي، عرفاني و آخرتي هم وجود دارد و در حادثه عاشورا در كنار اينكه مي‌فرمايد هرگز زير بار ذلت نمي‌رويم، به سوي توحيد ناب و خالص و عبوديت و بندگي در پيشگاه خدا و اينكه جز رضاي خدا چيزي بر ايشان مطرح نيست، دعوت شده است. اين جوّ متأسفانه شرائطي را پيش آورده بود كه حتي خيلي از نيروهاي متعهد و انقلابي، اگر از اين شعارها دم مي‌زدند از سوي برخي، متهم مي‌شدند به اينكه اينها افكار ماركسيستي و سوسياليستي دارند صرف اينكه بر زمين يا فقر يا كارگر و دهقان يا حق‌ كارگر و... تأكيد دارند. من خودم در سال 57 شعري گفته بودم كه عنوانش «دهقان» بود و تجليل و تقدير از كار دهقان كه با كار خودش روي زمين، توليد و كشاورزي دارد و در استقلال كشور مؤثر است، از اين زاويه كه دين به كشاورزي و دهقان و اهميت كار او نگاه مي‌كند. به لحاظ اينكه من طلبه و شناخته شده بودم اين اتهام به من وارد نمي‌شد؛ ولي چه بسا اگر كسي بدون اين پشتوانه حوزوي، شعري اين چنين مي‌گفت به توده‌اي و ماركسيست بودن متهم مي‌شد. ما بايد برخي از اين مفاهيم را از انحصار اين گروه‌هاي چپ درآوريم كه تصور نشود اگر كسي دم از محرومين و مبارزه با ظلم و فئوداليسم زد حتماً ريشه در نوعي تفكرات ماركسيستي و امثال آن دارد. اينها در متن آيات و روايات ما هست و امام هم برگرفته از جوهر دين اين حرف‌ها را مي‌زد و ما طلبه‌ها هم كه منبر مي‌رفتيم با نشانه‌ها و كُدهايي كه از دين در اين زمينه‌ها مي‌داديم و از سيره اميرالمؤمنين، رفتارش با ظالمين و مجرمين، با مردم، مسئله بيت المال، مسئله مساوات و برادري و جايگاه و كرامت انسان مي‌گفتيم، همه اينها به همان سيره اولياء دين بر مي‌گشت و مردم هم با اين مقوله‌ها آشنا بودند به اين لحاظ كه اينها در تبليغات ديني ما وجود داشت. به هر حال اين را تهمتي مي‌دانم و بايد زدوده شود تا تصور نشود كه اين مقوله‌ها فقط در مكتب چپ وجود دارد، بلكه در دين ما به شدت و وضوح مطرح است.
معارف: يك نگاه جامعه‌شناختي به آگاهي مردم نسبت به هر يك از دو انقلاب اسلامي و عاشورا و قبل و بعد از آنها مي‌خواهيم داشته باشيم اين انقلاب‌ها چه تأثيري در بيداري فكري مردم داشته است؟
اينكه آيا انقلاب است كه بيداري به وجود مي‌آورد يا بيداري مردم است كه انقلاب را به وجود مي‌آورد يا هر دوي اينها تأثير متقابل بر هم دارند بحث مهمي در انقلاب اسلامي 57 و نهضت امام حسين(ع) است. مي‌توانيم نمونه‌هايي از هر دو سو بياوريم؛ يعني هم آگاهي مردم زمينه‌ساز پيوستن به يك خيزش و نهضت است هم يك نهضت در مردم ايجاد آگاهي مي‌كند. در مورد قيام و نهضت سيدالشهداء اين چنين بود. آنچه سبب شده بود وضع نابساماني در مورد اهل بيت و امام حسين پيش بيايد مقدار زيادي به خاطر غفلت مردم بود. سياست امويان بعد از روي كار آوردن معاويه در طول ساليان سال، جوري افكار عمومي را ساخته بود كه آن جايگاه و منزلت امام معصوم را كه حجت خداست نمي‌شناختند و آنهايي هم كه مي‌شناختند به نحوي مرعوب جوّ سياسي و قدرت حاكم بودند. امام حسين(ع) سعي كرد در آن انقلاب به مردم آگاهي دهد: خودشان را، اهل بيتشان را و تفكر ناب ديني را كه اينها مظهر و مجراي آن هستند به مردم بشناسانند و اين سبب شد كه آن رخوت و بي‌تفاوتي از بين برود و مردم به خاطر آگاه شدنشان نهضت‌هايي را به وجود بياورند كه الان مجال طرح آن نهضت‌ها نيست.
مثلاً خطبه‌هاي امام سجاد و حضرت زينب در كوفه و شام و ... تأثير خودش را گذاشت به اين معنا كه آن حالت بي‌تفاوتي را از بين برد. من در كتاب «فرهنگ عاشورا» در مدخل «منزل» و «آثار و نتايج نهضت عاشورا» اشاره كرده‌ام كه وقتي سپاه يزيد اسراي اهل بيت را از كوفه به طرف شام حركت مي‌داد بازتاب آنچه در كوفه اتفاق افتاد و اعتراض‌هايي كه انجام شد و سخنان امام سجاد، نقل اين خبر به جايي رسيد كه واكنش‌هاي منفي عليه سپاه يزيد به وجود آورد، حتي در مسير بيراهه‌اي كه اينها سعي مي‌كردند كاروان اهل بيت را از بيراهه ببرند تا با مردم كمتر برخورد داشته باشند؛ در تاريخ هست كه در برخي از اين روستاها درگيري‌‌ها و برخوردهايي پيش آمد. اهالي جمع شدند سربازهاي ابن زياد را كه حامل اسراء و رئوس مطهر شهدا بودند به آبادي خود راه ندادند. در چند مورد درگيري پيش آمد تا به شام برسند.
پس بيداري مردم در شكل‌گيري نهضت‌ها تأثير داشته و هم نهضت بيدارگر بود.
پرده‌اي را آل‌سفيان روي حق گسترده بود
نيم روزي اين حسين‌بن‌علي برچيد و رفت
در انقلاب اسلامي ايران هم همين مسئله بود:
نوع فرهنگ ترويج شده از سوي طاغوت خيلي از حقايق را از مردم كتمان كرده بود و حضرت امام و دست‌اندركاران نهضت در برهه‌اي از زمان سعي مي‌كردند به مردم آگاهي دهند و خطراتي كه اسلام و ايران را تهديد مي‌كند بيان كنند.
من از قول بزرگان شنيده‌ام كه حضرت امام قبل از اينكه حركت 15 خرداد را شروع كنند به علماي بلاد و شخصيت‌ها و بزرگان و ائمه جمعه تقريباً هزار نامه نوشتند و قضايا و فتنه‌ها و نقشه‌هايي را كه دشمنان اسلام براي از بين بردن اسلام داشتند در اين نامه مفصل تبيين مي‌شدتا اگر فردا امام حركت را آغاز كردند نگويند قصه چيست و مشكل كجاست؛ يك تبيين فكري انجام شده باشد. فاصله زماني 15 خرداد تا 22 بهمن (14 سال)، مبارزه‌ها اعلاميه‌ها، سخنراني‌ها، تبعيدها، افشاگري‌ها، همه بسيار اثر داشت تا آمادگي ذهني مردم به شكلي شود كه در سال 57 به اين حركت بپيوندند. از سوي ديگر احتياج به نمونه آوردن نيست كه انقلاب موجي را در جهت بيداري جهان اسلام و حتي جهان مسيحيت كه مسلمان نيستند اما الهامي كه از اين انقلاب گرفتند و بيداري كه برايشان پيش آمد ايجاد كرده است. شايد بهترين كتابي كه بازتاب اين انقلاب را بيان كرده باشد كتاب «عصر امام خميني» باشد. از ابعاد مختلف تأثيراتي كه حتي در آمريكا و اروپا بر دانشمندان مسيحي و انديشمندان و كشورهاي مختلف داشته و سبب شده اين عصر و قرن را قرن خميني بدانيم به خاطر بازتاب گسترده و اثراتي است كه اين انقلاب داشته است.
معارف: مردمي كه آمدند انقلاب كردند يا تحت تبليغات دستگاه طاغوت بودند يا در مدارس پهلوي درس مي‌خواندند. چه شد كه امام با اينكه در تبعيد است و در جمع مردم نيست و پاي جان مردم هم وسط است چگونه اينها حاضر شدند با دست خالي بيايند مقابل توپ و تانك بايستند و چنين انقلابي را بيافرينند؟
اگر چه حضرت امام در جامعه ما نبودند اما كساني بودند در جاهاي مختلف كه مردم شعله كم رنگ‌تري از امام را در وجود آنها مي‌ديدند و آنان علماء بلاد بودند. در شهرستان‌ها و استان‌هاي مختلف، سردمدار اين حركت‌ها علما بودند و مردم هم پشت سر علمايشان بودند. مثلاً نقشي كه آيت الله شهيد صدوقي در يزد داشت، شهيد آيت الله اشرفي اصفهاني در كرمانشاه داشت و در تبريز شهيد قاضي طباطبايي، جزو كساني بودند كه همسو و هم خط با امام بودند؛ مضافاً بر آنچه در اول عرائضم عرض كردم: موقعيت ديني اين علما و روحانيت كه مردم حرف آنها را حرف دين مي‌دانستند و دنبال آنها رفتن را عمل به وظيفه شرعي و ديني مي‌دانستند و براي خودشان نزد خدا حجت داشتند و به اين قشر اعتماد داشتند. و نقشي كه روحانيت در اين انقلاب و نهضت ايفا كرد نقش بارز و استثنايي بود. چه بسا اگر اين قشر عظيم از روحانيون كه طلايه‌دار انقلاب بودند پيشاپيش صفوف تظاهرات و راهپيمايي‌ها نبودند اين سيل جمعيت هم نمي‌آمدند؛ زيرا مي‌دانستند اگر دين است اين ديندارها جلو هستند، اگر خطر جاني هست اينها هستند. اگر فدا كردن فرزند است فرزندان اينها هم هستند، اگر زندان و شكنجه و گرفتار شدن است اين علما پرونده درخشاني دارند در اينكه چقدر شهيد و زنداني داشتند. اعتمادي كه مردم به جايگاه ديني علما داشتند و اينها در واقع سخنگوياني از سوي حضرت امام به حساب مي‌آمدند سبب شد تا مردم با طيب خاطر و اطمينان به انقلاب بپيوندند تا به پيروزي برسد.
معارف: مجدداً از اينكه قبول زحمت نموديد ممنونيم و توفيق روزافزون شمار ار از خداوند سبحان مسئلت داريم.
من هم متشكرم و شما و اساتيد معارف را به خداوند متعال مي‌سپارم. موفق باشيد.