try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: دوشنبه, 5 آبان, 1399

علـم دينـي

Send to friendSend to friend

محور بحث، اسلامي كردن علوم دانشگاهي است. گرچه عظمتِ دينداري اساتيد از يك سو و دانشجويان از سوي ديگر به هيچ وجه قابل انكار نيست، بلكه اساس بر اين است كه ما اساتيدي مؤمن و دانشجوياني با ايمان داشته باشيم ـ كه به لطف الهي فراوان داريم ـ و اگر علمي به ايمان منتهي نشود، همان بيان نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) خواهد بود كه: «رُبَّ عالمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُهُ و علمُهُ مَعَهُ لا ينفَعُهُ»(نهج‌البلاغه، حكمت 107) حضرت در اين بيانِ نوراني، جهلِ در مقابل عقل را كشندۀ علم قرار داده و در حديث نوراني ديگري فرموده است: «لا تَجعَلوا عِلمَكم جَهلا و يقينَكم شَكّا إِذا عَلِمتم فَاعمَلوا» (نهج‌البلاغه، حكمت 274)؛ اما اگر مي‌بينيم كه اساتيد و دانشمندانِ باايمان و دانشجويانِ مؤمنِ و معتكف داريم، اينها محصول مسجد هستند، نه دانشگاه! ما مي‌خواهيم به سمتي حركت كنيم كه اگر كسي توفيقِ دسترسي به مسجد نداشت، دانشگاه براي او مسجد و معبد شود؛ يعني دانشِ او، او را معتكف كند؛ چنين چيزي داريم يا نداريم؟
بسياري از غربي‌ها و شرقي‌ها، فكرشان اين است كه دانش سكولار است؛ يعني مي‌گويند علم شيمي، اسلامي و غيراسلامي ندارد؛ فيزيك، اسلامي و غيراسلامي ندارد؛ درياشناسي و صحراشناسي و كيهان‏شناسي، اسلامي و غيراسلامي ندارد! ما اول بايد: 1.اسلام را معنا كنيم 2.علم را معنا كنيم 3.علم اسلامي را معنا كنيم 4. ثابت كنيم كه اينها جزء مبادي تصوّري بحث است. بعد ببينيم آيا ما علم اسلامي داريم يا نداريم؟ اگر به اين نتيجه رسيديم كه وجود دارد، آنگاه راهكار و ساز و كارش را بايد جداگانه بررسي كرد كه اين متون درسي را چگونه تدوين كنيم.
اگر گفته شود: اَلإسلامُ ما هُوَ؟ خواهيم گفت: اسلام عبارت است از عقايد و اخلاق و احكام فقهي و حقوقي.
علم چيست؟ يك سلسله مسائلي است كه مبادي دارد؛ محمولاتي را براي موضوعات، طبق برهان خاصّي ثابت مي‌كند. اگر آن علم، تجربي بود كه با عقل تجربي ثابت مي‌كنند ـ مانند فيزيك و ساير علوم طبيعي ـ و اگر رياضي بود، با مبادي رياضي و اگر بالاتر از رياضي بود كه با عقل تجريدي محض ثابت مي‌كنند.
اما اينكه علم اسلامي داريم يا نه؟ اين محل بحث است. اين مسئله را مي‌شود از دو منظر ثابت كرد: 1.از منظرِ تفسيري كه صبغۀ كلامي دارد 2. از منظر فلسفي؛ كه يك مقدار فني‌تر و پيچيده‌تر است.
ما پذيرفتيم كه قرآن، كتاب و كلام خداست و ذاتِ أقدسِ إله هم دربارۀ آن مي‌فرمايد: «قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ»(مائده/155) يعني آن خدايي كه بالذات و الأصاله، نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ است، براي شما يك چراغ و نور فرستاده است. اين نور مقطعي، موضعي، شرقي يا غربي نيست؛ بلكه: «وَمَا هُوَ إِلا ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ»(قلم/52)؛ «نَذِيرًا لِلْبَشَرِ»(مدثر/36)؛ «رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ»(انبياء/ 107)؛ يك نور جهاني است. پس كل جهان را اين نور روشن كرده است.
وقتي خدمت قرآن مي‌رويم مي‌بينيم قرآن اين دو اصل را خوب براي ما تبيين مي‌كند: يكي به «كانَ تامّه» برمي‏گردد و ديگري به «كانَ ناقصه». آن كه به «كانَ تامّه» برمي‏گردد، اين است كه «اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ»؛ خدا آفريدگار همۀ اشياء است(زمر/62)؛ يعني: «كلُّ ما صَدَقَ عَليهِ أنَّه شيءٌ، هو مخلوقُ اللهِ سبحانه و تعالي».
خداوند با اصل جامع ديگر از «كانَ ناقصة» او خبر مي‌دهد. «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ»(سجده/7)؛ هر كه را او خلق كرد، زيبا، خلق كرد؛ چنانكه زيباتر، دقيق‌تر و منظم‌تر از او ممكن نيست؛ زيرا اگر دقيق‌تر از اين نظام ممكن بود و خدا نيافريده بود اين، مقدمه‌ جهل، يا عجز يا بخل اوست. نمي‌شود گفت ممكن بود ولي مصلحت نبود چون مصلحت هم در همين مجموعه است. بنابراين عالمي از اين زيباتر، مستحيل است. طبق اين دو اصل كه «اللهُ خالقُ كلِّ شيء» و «ألّذي أَحسَنَ كلُّ شَيءٍ خَلَقَهُ»، ما مي‌فهميم در فضاي «خلقت» بحث مي‌كنيم؛ نه «طبيعت». چيزي به نام «طبيعت» نخواهيم داشت و قهراً همۀ علوم تجربي، به جاي طبيعت شناسي، مي‌شوند خلقت شناسي.
اينكه بارها عرض كرديم: «آنچه در دانشگاه تدريس مي‌شود، لاشۀ علم است و لاشه، خود مرده است و قدرت پرواز ندارد، پس چگونه به ديگران پر مي‌دهد؟!» براي اين است كه همۀ علوم تجربي و متون درسي دانشگاه‌ها، سيرِ افقي اشياء را تشريح مي‌كنند. همۀ اين علوم مي‌گويند فلان پديده، در دو ميليون يا دو ميليارد سال قبل چنين بوده است و روي تطوّرات، فعلاً چنين است و پيش بيني مي‌شود در آينده چنان بشود؛ اين لاشه است. اينكه چه كرد؟ براي چه كرد؟ در آن مطرح نيست؛ اين مي‌شود طبيعت!
اما اگر قرآن فضا را روشن كرد و گفت ما طبيعت نداريم، بلكه خلقت داريم؛ اين بالِ «هو الأول» را يك طرف و بال «هو الآخر» را آن طرف مي‌گذاريم. اين دو بال، طبيعت را خلقت مي‌كنند و به پرواز در مي‌آورند؛ اوست كه اين كارها را كرده است «لتعبدوا»؛ «لتعلموا»؛ «لتعرفوا»؛ «لتتّقوا»؛ «لتفلحوا»... اولين قدم تبديلِ طبيعت به خلقت است.
ما چيزي به عنوان علوم طبيعي نداريم؛ بلكه خلقت شناسي داريم. اين، چند تا كار مي‌كند: يكي اينكه فضاي دانشگاه را فضاي علمي مي‌كند. شما مستحضريد كه ما فضاي علمي نداريم؛ يعني طبّ و طبيعيات ما، هيچ كدام علم نيست! چرا؟ براي اينكه اينها به تجربه وابسته‌اند؛ اگر يك بيماري پيدا شد، از كجا مي‌دانيد كه درمان دارد؟ شايد خيلي از امراض درمان نداشته باشند. حالا وقتي وارد كرۀ مريخ شديد، از كجا با نظم مي‌خواهيد آنجا را كشف كنيد؟ چون طبيعت بي‌شعور و بي‌عقل را كه شما نيازموده‌ايد! در سالبه كليه، هيچ پشتوانۀ علمي براي علم نيست؛ پس شما به چه دليل مي‌گوييد اين بيماري با سبب پيش آمد؟! شايد بي‌سبب پيش آمده باشد. شما كه قانون عليت را ثابت نكرده‌ايد! مبدأِ حكيم را ثابت نكرده‌ايد! مي‌گوييد ما تا به حال تجربه كرده‌ايم! آيا هرجا كه تجربه كرده‌ايد، شيء را با سبب ديده‌ايد؟! آنهايي كه منطق خوانده‌اند مي‌دانند كه تجربيات، براي خودِ تجربه كننده حجت است، نه براي ديگري؛ حدسيات براي صاحب حدس حجت است، نه براي ديگري؛ متواترات براي شنونده آن حجت است نه براي ديگري. در منطق، مرزبندي كرده و گفته‌اند: قياسي كه از مبادي تجربيات، حدسيات و متواترات تشكيل شد، مصرف داخلي دارد. اگر شما بخواهيد جهاني بيانديشيد، در گفتمان شركت كنيد، گفت و گو كنيد، مناظره نماييد، مصاحبه كنيد، بايد يك مبادي مشترك داشته باشيد. آن مبادي مشترك، علوم متعارفه است؛ نه علوم تجربي! اما وقتي ما خلقت شناسي كرديم، چون كه وارد مريخ ‌شويم، يقيناً مي‌دانيم كه اينجا مطابق اصول رياضي ساخته شده است؛ چون يك مبدأ حكيم آن را ساخته است. هر كره يا هر بيماري يا هر ماهي و آبزي كه در دريا كشف بشود يا نشود، ما صددرصد يقين داريم كه برابر با اصول رياضي ساخته شده است؛ چون يك مبدأ حكيم آن را ساخته است. طبق بيان نوراني حضرت امير (ع) و بيان نوراني امام رضا(ع)، اين نظام علّي تبيين شده است: «كلُّ قائمٍ في سِواهُ مَعلولٌ»(نهج‌البلاغه، خطبه 186 توحيد صدوق، ص 34، ح 2، باب التوحيد) اگر چيزي، هستي او عينِ ذاتش بود ـ به نام خدا ـ كه معلول نيست؛ ولي اگر چيزي، هستي او، عينِ ذاتِ او نبود، يقيناً علت دارد. ممكن نيست چيزي بي علت پديد‌ آيد و ممكن نيست چيزي بي علت از بين برود. پس اگر ما صحنۀ هستي را از راه خلقت شناختيم، يقيناً به هر چيزي دست ‌زنيم، مي‌دانيم برهاني است؛ اما اگر از راه طبيعت بشناسيم، ديگر به چه دليل مي‌توان گفت فلان بيماري سبب دارد؟! شايد اتفاقي حاصل شده و اتفاقي هم از بين برود! اگر وارد يك كره‌ ديگر شويم با چه نظمي مي‌توانيم در آنجا تشكيلات و تأسيسات راه اندازي كنيم؟ اما وقتي كه بر اساس خلقت باشد، به دليل اين مي‌توانيم كه مبدأ حكيم فرمود: «إنّا كلُّ شَيءٍ خَلَقناهُ بِقَدَر»(قمر/49)، ما هيچ چيزي را بي اندازه خلق نكرديم. بايد دانست كه لغت «هَندسه»، عربي نيست؛ بلكه معرّب «اندزه»، مخفف «اندازه» است. در بعضي روايات شرح اصول كافي ذات اقدس إله به عنوان «مهندس» معرفي شده است؛ براي اينكه كار او به اندازه است و فرمود: «إنّا كلُّ شَيءٍ خَلَقناهُ بِقَدَر»؛ لذا بزرگان مي‌گويند عالم، نظير ساختمانِ معماري شده نيست چراكه شما اگر يك آجر را از ديوار شرقي برداري و در ديوار غربي بگذاري و بالعكس، اين بنا بر سر جاي خود محفوظ خواهد ماند؛ چون آجر است! اما خلقت، صحنۀ حلقاتِ سلسلۀ عدد رياضي است. شما اگر عدد 8 را از بين 7 و 9 برداريد، روي دستتان مي‌ماند، آن را كجا بگذاريد؟ يعني هيچ جا براي اين 8 نيست، مگر بين 7 و 9؛ «إنّا كلُّ شَيءٍ خَلَقناهُ بِقَدَر». يك چنين نظم رياضي، كار حكيم است. حال اگر حكيم و مبدأ ثابت نشود و نظام، نظام خلقت نباشد؛ اينها روي حدس زندگي خواهند كرد و چنين كسي يقين پيدا نمي‌كند. پس از منظر فلسفي كه بحث بعدي است، هيچ پايگاه علمي براي اين علوم نيست.
اما اگر صحنه هستي را از راه خلقت بشناسيم، خداي سبحان مي‌شود «هو الأول» و هدفي كه تعيين فرمود، «هو الآخر» است و اين نظمِ داخلي، مي‌شود خلقت شناسي كه چند فايده دارد:
1. عالِم ـ چه در زمين شناسي و چه در آسمان شناسي ـ با يك مبناي استواري حركت مي‌كند.
2. عقل، حوزۀ خود را خواهد شناخت. كار چراغ، روشن كردن است، نه حرف زدن. عقل نه در نظام تكوين و خلقت مي‌تواند چيزي را بيافريند و نه در نظام قانون‌گذاري و شريعت مي‌تواند قانوني را وضع كند؛ چون خود عقل مي‌گويد من چراغ هستم و تنها مي‌فهمم؛ آن كسي كه آفريد، بايد بپروراند. اينكه مي‌گويند مستقلاّت عقلي يا غير عقلي، معنايش اين نيست كه عقل قانون گذار است. بلكه عقل قانون شناس خوبي است پس اولين اثر اين است كه در تمام رشته‌ها، ما يك مبنا و پايگاه علمي داريم.
3. عقل، استقلال خود را از دست مي‌دهد و ديگر داعيۀ «أنا كذا و كذا» ندارد. چون خود عقل كه چراغ است، خالقِ خود را مي‌شناسد و مي‌گويد: من كه رابطِ بين عالِم و معلوم هستم، مي‌گويم كه هم عالم و معلوم، مخلوق خداست و هم اين عقلِ تجربي يا تجريدي كه به وسيلۀ آن اين حقايق كشف مي‌شود. اين مخلوق، راهنما مي‌خواهد؛ پيامبر مي‌خواهد؛ وحي و نبوت مي‌خواهد؛ پس من استقلال نخواهم داشت. يعني از آن حجيت بالجمله، به حجيت في الجمله منتقل مي‌شود. ديگر نمي‌گويد هر چه من فهميدم درست است بلكه مي‌گويد هزاران راه است كه بايد راهنمايان دين بنمايانند.
4. آنچه تا كنون به عنوان «تعارض» و خصومت علم و دين مطرح بود، مي‌شود به «تعاضدِ» علم و دين تعبير ‌شود؛ براي اينكه عقل مي‌گويد من يك چراغ هستم و نقل چراغ ديگري است. اگر عقل و نقل را كنار هم قرار دهيم، گاهي مي‌بينيم يك تعارض ابتدايي با يكديگر دارند و راه حل دارد. اين تعارضِ دو دليل نقلي، تعارض بَدعي است؛ نه تعارض خصمانه؛ به تعبير سيدناالاستاد مرحوم علامه طباطبايي(رضوان الله عليه) نظير تعارض دو كفۀ ترازوست. اين دو كفۀ ترازو چون در برابر يك شاهينِ قسط و عدل هستند، هميشه با هم اختلاف دارند؛ ولي اختلافي مقدس! نه مذموم. اين تعارض به صورت تعاضد برمي گردد؛ يعني چه؟ يعني عقل مي‌گويد من اين مقدار را روشن مي‌كنم؛ اگر نقل روشن نكرد، من قرينۀ او شده و مخصّص لبّي يا مقيد لبّي او مي‌شوم (كه در اصول مطرح است) و اگر نقل هم مثل عقل اين فضا را روشن كرد، مي‌شود مؤيدِ نقل.
پس مطلب اول اين است كه كل صحنه، صحنۀ خلقت است و خلقت شناسي نمي‌شود اسلامي نباشد؛ يعني هر لحظه، يك عالمِ درياشناس يا زمين‌شناس مي‌گويد خدا چنين كرد، خدا چنان كرد و غيره. به چه دليل علم تفسير، علم اسلامي است؟ به اين دليل كه مفسّر لحظه به لحظه مي‌گويد خدا چنين گفت، خدا چنان گفت؛ به همان دليل آنجا هم درياشناس مي‌گويد خدا چنين كرد، خدا چنان كرد. پس مشخص است كه بحث از «فعل خدا»، مثل بحث از «قول خدا»، اسلامي است. اين اشتباه است كه برخي مي‌گويند «خدا چنين كرد» اسلامي نيست ولي «خدا چنين گفت» اسلامي است!! چرا؟! چون ما از اول عادت كرديم كه دين را در نقل خلاصه كنيم و نقل را كاشفِ دين بدانيم، نه عقل را در حالي كه بحث دربارۀ توحيد خدا، اسماء حسناي خدا، صفات علياي خدا، افعال خدا، اقوال خدا و... همه اسلامي است. حوزه مي‌گويد خدا چنين گفت؛ دانشگاه مي‌گويد خدا چنين كرد. بنابراين از منظر تفسير و كلام، چون كل هستي صحنۀ خلقت است، همۀ علوم رايج دانشگاهي به خلقت شناسي برمي گردد و تبيينِ فعل خداست. و چون تبيين فعل خداست، پس اسلامي مي‌باشند.
البته نبايد نگران بود كه اين علوم تطوّرات و تحوّلاتي دارند؛ چون اولاً اسلام مرز عالِم شدن را مشخص كرده كه اصلاً علم چيست؟ طبق بيان نوراني امام صادق (ع) كه فرمود: ذات اقدس إله مؤمن را با دو سيم خاردار بست؛ نه دهانش را باز گذاشت و نه قلمش را؛ «إنَّ اللهَ سبحانَهُ و تعالي خَصَّ ـ أو حصّن أو حض طبق قرائت سه نسخه ـ عباده بآيتين من كتابه أن لايقولوا حتي يعلموا و لايردوا ما لم يعلموا» (الكافي، ج 1، ص 43، ح8، باب النهي عن القول بغير علم) خدا، بندگانش را با دو آيه بست. اگر بخواهد در مرز نفي برود، بايد محققانه باشد و اگر هم بخواهد چيزي را بپذيرد و اثبات كند، باز هم بايد محققانه باشد. خداوند مي‌فرمايد: «لا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»(اسراء/ 36)؛ اگر چيزي را مي‌خواهي باور كني، بايد محققانه باشد؛ اگر هم چيزي را بخواهي تكذيب و نفي كني، باز هم بايد محققانه باشد. پس خيال و قياس و گمان و وهم و فرضيه، علم نيست؛ علم، آنجاست كه به نقطه صددرصد برسيد.
پس راهِ علم، خلقت شناسي است و يك محقّق به هر چيزي كه دست بزند، يقين دارد بر اساس آن حلقاتِ رياضي منظّم است؛ جزم دارد كه با نظمِ رياضي خلق شده است. اين عصارۀ بحث تفسيري است كه صبغۀ كلامي دارد.
اما از منظر فلسفي، بايد دانست كه علوم ـ به استثناي فلسفه ـ يا الهي هستند يا الحادي. ما علمِ سكولار نداريم؛ هيچ علمي سكولار نيست بلكه يا الهي است؛ يا الحادي. فيزيك، يا الهي است يا الحادي؛ زمين شناسي، يا الهي است يا الحادي. عالم و استاد ممكن است سكولار باشد، اما بدنۀ علم سكولار نيست؛ ولي فلسفه، حدوثاً سكولار است و بقائاً يا الهي است يا الحادي. اين كه «ما علم سكولار نداريم» صورت مسئله است. فلسفه در ابتداي پيدايش، سكولار است، اما در ادامۀ راه يا الهي است يا الحادي. پس همۀ اين علوم جزئي، زير مجموعۀ يك جهان بيني هستند. علم كه نمي‌تواند جهان بيني ارائه كند. زمين شناس، حوزۀ رسالتش مشخص است؛ جانور شناس، قلمرو ديدش معلوم است؛ اما اينكه جهان خدا دارد يا ندارد، مخصوص هيچ علمي از علوم نيست. هيچ علمي بحث نمي‌كند كه جهان آغازي دارد يا نه، انجامي دارد يا نه؟ مثل اين است كه شما بخواهيد وزن سلسله جبال البرز را با باسكول‌ بسنجيد! باسكول براي كاميون‌ است. ممكن است يك استاد زمين‌شناس، سابقۀ فلسفي هم داشته باشد و فيلسوفانه فكر كند، ولي اين براي علم او نيست؛ اين استاد يك سلسله مطالب از جاي ديگري ياد گرفته است. پس اين كه آيا جهان اول دارد يا نه؟ حادث است يا قديم؟ در هيچ علمي نمي‌گنجد؛ بلكه فقط مخصوص فلسفه است. بنابراين همۀ اين علوم، مبادي و ساختار و عناصر اصلي زيربنايي خود را از فلسفه مي‌گيرند؛ مانند قانون عليت قانون عليت در كدام علم است؟ در علوم طبيعي است، يا در علوم رياضي است و يا در فلسفه است؟ اينكه منشأِ نيازِ معلول به علت، حدوث است ـ كه متكلم مي‌گويد ـ يا امكان است ـ كه حكيم مي‌گويد ـ اين قانون عليت را فلسفه و كلام تنظيم مي‌كند نه علوم ديگر اين علوم، الحادي يا اسلامي بودنشان مرهونِ فلسفه و كلام است. اگر فلسفه ـ معاذ الله ـ به اينجا رسيد كه در نظام عليت تسلسل عيبي ندارد و ما مبدأ آغازين نداريم؛ منكرِ مبدأ فاعلي و منكرِ مبدأ غايي مي‌شود و ـ معاذ الله ـ منكر إله مي‌شود و اين فلسفه، فلسفۀ علوم را الحادي تحويل مي‌دهد و فلسفۀ علوم، علوم را الحادي تحويل مي‌دهد و همۀ اين علوم الحادي مي‌شوند. وقتي كه يك عالم طبيعي مي‌گويد شيء بدون علت پديد نمي‌آيد، يعني علت مادي و صوري دارد. از آنجا كه او علّت فاعلي را نمي‌پذيرد و علّت فاعلي به نام خداي حكيم را اسطوره و افسانه مي‌پندارد و مي‌گويد «إِنْ هِيَ إِلا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا» (مؤمنون/ 37) يا «مَا يُهْلِكُنَا إِلا الدَّهْرُ»(جاثيه/24) پس از ديدگاه او مبدأ فاعلي، حكيم نيست. وقتي مبدأ فاعلي حكيم نبود، اين فلسفه، فلسفۀ الحادي مي‌شود. فلسفۀ الحادي نيز فلسفۀ علوم را الحادي مي‌كند و فلسفۀ علوم، علوم را هم الحادي مي‌كند. آن فيزيكداني كه به دين پوزخند مي‌زند، به اين دليل است كه عليت را از جاي ديگر نگرفته بلكه از فلسفه شنيده است كه هيچ مبدأيي در عالم نيست؛ پس اين فيزيك مي‌شود الحادي، چون پشتوانۀ آن، قانونِ عليتي است كه در آن قانون، خدا وجود ندارد. ولي اگر فلسفه الهي بود، قانون عليت را طوري تنظيم مي‌كرد كه تسلسل را مستحيل و نيازِ حادث به قديم را ضروري دانسته، نياز ممكن به واجب را ضروري دانسته و براي جهان مبدأي ثابت مي‌كرد. ما علم سكولار نداريم. عالِم ممكن است بي دين و يا با دين باشد، فرق نمي‌كند؛ اما ممكن نيست علمي پشتوانۀ علمي نداشته باشد. آيا مي‌شود مطلبي بگوييم و از قانون عليت استفاده نكنيم؟! اين عليت را چه كسي تعيين مي‌كند؟ اين عليت مسئلۀ فقهي است، يا اصولي يا فيزيكي يا رياضي؟ پس الحادي و الهي بودنِ علوم، به فلسفۀ علوم است. الهي و الحادي بودنِ فلسفۀ علوم، به فلسفه و كلام است. فلسفه در بدو پيدايشش سكولار است، چون هنوز كسي براي او تعيين تكليف نكرده است و خودش بايد وضع خود را روشن كند كه آيا عالم مبدأي دارد يا ندارد؟ اگر مبدأي نداشت، هم خود الحادي مي‌شود، هم فلسفۀ علوم و هم علوم؛ اگر خدا داشت، هم خود الهي مي‌شود، هم فلسفۀ علوم و هم علوم. بنابراين چون فلسفۀ ما فلسفۀ الهي است و قرآن ما قرآن الهي است، صحنه، صحنۀ خلقت است.