try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: چهارشنبه, 30 آبان, 1397

مديريت زمان (قسمت اول)

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
دكتر حسين خنيفر

جملۀ معروفي است كه به عنوان مقدمه خدمتتان مي‌گويم: «هر كار بزرگ همسايۀ رنج بزرگ است.» اگر انسانِ بزرگ مي‏بينيم، اگر كارِ بزرگ مي‏بينيم، اگر محصولِ بزرگ مي‏بينيم، يقين داشته باشيم كه همۀ اينها در سايۀ رنج بزرگ بوده‏اند. ملت‏هاي انديشه‏ورز و فكور، بازيگر و نقش‏مدار هستند و ملت‏هاي غفلت‏زده، تماشاگرند. از مؤلفه‏هاي مهم مديريت شخصي، مديريت اجتماعي، مديريت فرهنگي، مديريت كلاسداري، مديريت سياسي و بين‏المللي كلمۀ P است. شما در همه تقسيم‏بندي‏هاي وظايف مديران، شيوه‏هاي ادارة كلاس، طرح درس، ادارة زندگي، ادارة جامعه و... اول يك P مي‏بينيد كه همان Planing يعني برنامه‏ريزي است. براي همين مي‏گويند انسانِ با برنامه، انسان با كارنامه است و انسانِ بي‌برنامه، فاقد كارنامه است. و انسان‌ فاقد كارنامه برج مراقبت زندگي ندارد و كسي كه فاقد برج مراقبت زندگي است، ساكن سرزمينِ سوختۀ آرزوهاست. اگر مي‏شد، كاش مي‏شد،‌اي كاش، اگر مي‏گذاشتند، اگر، اگر...
چون اين آرزوهاي ناكامروا زياد مي‏شوند، بعد مي‏شود كاش، آن وقت ديگر دنبال دشمن فرضي مي‏گرديم. كليت اين بحث در مورد برنامه‏ريزي است اسم كارگاه هم «مديريت زمان» است.
يك كارشناسِ مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده‏اي از دانشجويان رشتة بازرگاني بود، براي تفهيم موضوع مثالي به كار برد. دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش نكردند و نخواهند كرد. همان طور كه روبروي آن گروه از دانشجويانِ ممتاز نشسته بود، گفت: ديگر وقت امتحان است و از زيرِ ميزش يك كوزه سنگي بالا آورد و آن را روي ميز گذاشت، بعد چند قلوه سنگ را ـ كه هر كدام به اندازة يك مشت بود ـ چيد، وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا نمي‌گرفت، از دانشجويان پرسيد آيا كوزه پر است؟ همه گفتند بله! او گفت واقعاً؟. حالا شما چه مي‏فرماييد؟ چرا؟ اگر تكان بدهيم... قديمي‌ها وقتي مي‏خواستند يك گوني را پر كنند، مي‏كشيدند بالا و زمين مي‏زدند.
سپس يك ظرف ماسه از زير ميز بيرون آورد و مقداري از آن را روي سنگ‏هاي داخل كوزه ريخت، بعد كوزه را تكان داد تا دانه‏هاي ماسه خود را در فضاي داخل كوزه جاي دهند. بارِ ديگر پرسيد آيا كوزه پر است؟ اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از دانشجويان پاسخ داد: احتمالاً نه. او گفت چرا؟ گفت: چون بعد از ماسه مي‏توانيم شن هم بريزيم. چون ماسه درشت‏تر، است دانه‏هاي شن هم مي‏توانيم بريزيم. سپس يك سطل شن از زير ميز بيرون آورد و شن‏ها را داخل كوزه ريخت. شن‏ها درفضاي خالي بين سنگ‏ها و دانه‏هاي ماسه جاي گرفت. و يك ظرف آب از زيرِ ميز بيرون آورد و داخل كوزه ريخت تا وقتي كوزه كاملاً پر شد. سپس رو به دانشجويان كرد و گفت: چه كسي مي‏تواند بگويد نكتۀ اين مثال در چه بود؟
... علماي روانشناسي مثل رازي، خواجه نصيرالدين طوسي و زهراوي ـ كه از پزشكان عاليقدر دنياي اسلام بود و براي عمل جراحي چشم حدود هيجده ابزار ساخته بود و اولين كسي بود كه آب سياه را از چشم خارج كرد ـ به ما چه مي‏گويند؟ اين آدم‌هاي بزرگ را مي‏خواهم مثال بزنم. روبروي دانشگاه پزشكي پاريس، چهار مجسمه است؛ يكي مجسمه بقراط حكيم كه پزشك يوناني است، يكي مجسمه لويي پاستور كه پزشك خودشان است و دوتا ديگر مجسمه ابن سينا و رازي است. اين آدم‌ها (مي‏دانيد، تا قرن هفده و هجده كتاب‏هاي قانون و شفاي ابن سينا از كتاب‏هاي ترجمه شده و تدريس شدۀ دانشگاه‏هاي غرب بود و الآن هم به آن استناد مي‏كنند و به عنوان ذخيرۀ علمي و تكست قديمي پزشكي از آن نام مي‏برند) يا در خود غربي‏ها، مثل ويليام جيمز، لئوناردو داوينچي، انيشتين، مكس پلان (فيزيكدان‌هاي آنها) از توانايي حافظه، يادگيري، هوش و استعدادشان چيزي در حدود 93 تا 96 درصدش را استفاده نكردند. سه، چهار درصد، نهايتاً شش، هفت درصدش را استفاده كردند. بقيه‏اش را زير خاك بردند! حالا واي به حال آدم‌هاي معمولي كه ممكن است به نيم درصد يا سه و نيم ده‏هزارم درصد هم نرسد. اين است كه ظرفيت‌هاي ما انسان‌ها بسيار وسيع و فراوان است.
آزموني است به نام Inteligent Quantity يا هوش بر. براساس ميزان فعاليت، زمان فعاليت و دانشِ زمانِ فرد ـ البته الان براي كسي كه زنده است هيچ مشكلي نيست، اما فرض كنيد اگر يك فرد با اين توانايي جراحي و تأليفي كه Text توليد مي‌كند، دويست سال عمر كند، مي‌گويد اگر دويست سال ديگر زنده بماند، چه تحولاتي در دنياي پزشكي ايجاد خواهد كرد ـ يكي از عواملش عمر كوتاه است. عمر چون كوتاه است، خيلي از آن ظرفيت‌‌ها و استعداد‌ها به بار نمي‌نشيند. بعضي از اين افراد مثلاً خودِ لئوناردو داوينچي، ما او را به عنوان يك نقاش مي‌شناسيم؛ در حالي كه طراح صنعتي بود. اولين كسي بود كه در نقاشي‏هايش طرح هليكوپتر و هواپيما را كشيد. منتها فرصت نداشت؛ چون فرصت‌ها كم است؛ زمان كم است. اين است كه عمرِ كوتاهِ ما براي ميزان ظرفيت‌ها و استعدادهايي كه خدا به ما داده است، كفايت نمي‌كند. شايد حكمت الهي بر عنصرِ اختيار، همين باشد كه ما اختيارِ انتخاب داريم؛ وگرنه اگر شما خودتان بخواهيد به همۀ استعدادهايتان برسيد، شايد سيصد، چهارصد سال عمر بخواهيد. اين است كه اين‌ها بر اساس بقايا و آثارِ افراد سنجش كردند و مي‏گويند اگر مي‌خواست يكي از اين رشته‌‌ها را ـ با اين هوش و بهره‌اي كه دارد ـ تا آخر ادامه بدهد، در دنياي علم غوغا مي‌كرد.
خُب، يكي از دانشجويانِ مشتاق دستش را بلند كرد و گفت اين مثال مي‌خواهد به ما بگويد كه: برنامۀ زماني ما هر قدر هم فشرده باشد، اگر سخت تلاش كنيم، مي‏توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم. استاد پاسخ داد نه! نكته اين نيست؛ حقيقتي كه اين مثال به ما مي‌آموزد، اين است كه: اگر سنگ‏هاي بزرگ را اول نگذاريم، هيچ وقت فرصتِ پرداختن به آنها را نخواهيم يافت. يعني ظرفِ زمانِ من براي يك روز، يك هفته، يك ماه يا يك سال محدود است. اول كارهاي مهم و فوري را بچينيم. چرا؟ چون در مديريتِ زمان، بيشترِ وقت ما را كارهاي دمِ دستي، كارهاي قابل واگذاري و كارهايي كه به ديگران مربوط است پر مي‌كند و دزدان زمان مي‌آيند، اين وقت را از ما مي‌گيرند.
يادمان باشد از نظر روانشناسي زمان و مديريتِ زمان، در هر بيست و چهار ساعت، بين چهار تا پنج ساعت حضور ذهنِ كامل داريم. همين الآن كه من در خدمت شمايم خيلي از شما رفتيد و برگشتيد؛ بيرون سر زديد، ياد انجام كاري افتاديد و... اين اتفاقات در كلاس درس هم مي‌افتد. گاهي دانشجو در كلاس درسِ يك ساعت و نيمي كه به درس گوش مي‌دهد، شايد نيم ساعت حضور ذهن كامل دارد. چون انسان به صورت خيلي مرموز و طبيعي، آن چهار، پنج ساعت را در طول بيست و چهار ساعت ـ غير از ساعت خواب ـ تقسيم مي‌كند و از آن بهره برداري مي‌كند. اين است كه مي‌گويد برنامه زماني ما هر قدر هم فشرده باشد، اگر سخت تلاش كنيم كارهاي بيشتري انجام مي‌دهيم، استاد گفت نه! اگر سنگ‏هاي بزرگ را اول نگذاريم...
اينجا اهميت برنامه و زمان معلوم مي‌شود. كارهاي اصلي من كدام است؟ آنها را بايد اول انجام بدهم.
سنگ‌هاي بزرگِ زندگي شما كدام است؟
كدام كارهاي مهم در زندگي ما وجود دارد كه بايد تمام كنيم؟ بعضي از كارهاي ما شش ماه ديگر بايد تمام شود، بعضي‌ها يك سال. بعضي‌ها تعهد كردند دو سال ديگر سه كتاب آماده كنند. اگر زمانبندي و برنامه‏ريزي نكنند، پنج سال ديگر هم تمام نمي‏شود. اما اگر از امروز برنامه‏ريزي كنم، روي كاغذ بياورم، براي هر كتاب يك پوشه قرار بدهم، هر چه يادداشت و آدرس دارم، در آن پوشه‌ بريزم، بعد از دو ماه مي‌بينم كه خود به خود كتاب‏ها دارد شكل مي‌گيرد. يعني در برنامة كاري من، اينها دارند فيش برداري مي‏شوند و همراهِ من مي‌آيند.
فرزند، محبوب، تحصيل، رؤيا، انگيزه‌هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آنها علاقه داريم، زماني براي خودمان، سلامتي؛ همۀ اينها سنگ‏هاي بزرگِ زندگي ما هستند.
به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ‏هاي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت.
آن تعاريفي هم كه فرموديد، درست است؛ يعني اينكه لابه‌لاي كارهاي بزرگ، كارهاي كوچك هم وقت دارند كه ما به آنها هم اشاره مي‏كنيم. وقتي مي‌خواهيد به جايي برويد، سوار ماشين مي‌شويد به فرض، يك ربع طول مي‌كشد. مي‌خواهيد آن يك ربع از بين نرود. كاغذي درست مي‌كنيد و چند لغت قرآني، چند واژۀ قرآني، معرفتي، آيه، حديث، واژۀ عربي، انگليسي يا ... روي آن مي‌نويسيد و در همين وقت‌هايي كه احساس مي‌كنيد دارد تلف مي‌شود، شروع به يادگيري مجدد مي‌كنيد. آن‌وقت تا به مقصد برسيد بيست، سي لغت را به خوبي ياد گرفته ايد. اين همان شن و ماسه‌هايي است كه لابه لاي زمان ما هست. اما اگر با كارهاي كوچك خود را خسته كنيد، زندگي خود را به كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند، پر مي‌كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ نخواهيد داشت.
به قول فخر رازي ـ مفسر كبير ـ ما پر از نيمه‌هاي ناتمام هستيم. چه قدر كارهاي زخمي داريم؟ چه قدر كارها را زخمي كرديم؟ گاهي وقت‌ها پنج دقيقه تأمل بكنيم، يك حالت‌هايي به ما دست مي‌دهد، يك ناراحتي‌هايي پيش مي‌آيد. حضرت علي (عليه السلام) خيلي زيركانه و دقيق به اين مسأله اشاره مي‌فرمايد. البته تعبير ما اين است كه گاهي وقت‌ها نشستيم و در فكر فرو رفتيم، يك غمي در دل ما مي‌آيد و غم، وقتي در دل مي‌آيد، سريع در چهره پيدا مي‏شود. حضرت امير(ع) به تعبير روايت «اضاعة الفرصة غصه» مي‌فرمايد: «گاهي غم‌هاي مبهم، نتيجة از دست دادن فرصت‌هاي گذشته است.» يعني هر وقت فرصت‌هاي خوب را از دست بدهيم، خود به خود ناراحت و گرفته مي‌شويم. «من استوي يوماه فهو مغبون» مي‌شويم. انگار امروز هم مثل ديروز گذشت. امروز هم خبري نيست. نه كتابي، نه تأليفي، نه حرف تازه اي، نه سخن جديدي، نه مطالعة كارآمد و بهينه اي؛ آدم ناراحت مي‏شود. هنگامي كه به اين داستان كوتاه (داستان كوزه) فكر مي‌كنيد، اين سؤال را از خودتان بپرسيد: سنگ‏هاي بزرگ زندگي من كدامند؟ آنگاه آن‌ها را اول در كوزه برنامۀ زماني خود بگذاريد.
ويژگي‌هاي زمان
ويژگي‌هاي زمان هم خيلي جالب است. اين زمان كه در اختيار ما است، مي‏گويند اگر خداوند هفتاد سال عمر به ما بدهد كه بيماري حاد در آن نباشد فقط يازده و نيم تا دوازده سال آن مفيد مي‌باشد. اولاً مي‏دانيد كه عمر واقعي انسان از لحاظ فيزيولوژيكي بالاي دويست سال است، اگر درست زندگي كند. بعضي وقت‌ها مي‌شنويد فردي صد و بيست، سي سال عمر كرده، تعجب نكنيد؛ چون واقعاً ما با تغذيۀ غلط، با عادت‌ها و اطلاعات بد، به خودمان ضربه مي‌زنيم. چون بيشتر بيماري‌هاي ما، الآن بيماري‌هاي روحي ‏ـ‏ رواني شده است. درست است، خانه‌هاي ما بزرگ شده، اما دل‌هاي ما كوچكتر شده. تحصيلاتمان بالاتر رفته، اما ظرفيت‌مان كم شده؛ تحمل نداريم، حوصله نداريم، زود داد مي‌زنيم. يك نكته‌اي است در مشاوره كه مي‏گويند هيچ وقت حرف آخر را اول نزنيد. خانه‌‌ها كوچك شده دل‌ها هم كوچك شده.‌اي كاش فقط خانه‌‌ها كوچك شده بود! زماني‌ كه خانه‌‌ها گِلي بود، ايمان‌ها سيماني بود؛ اما حالا خانه‌‌ها سيماني است و ايمان‌ها گِلي! اين است كه يك مقدار زمان تغييركرده. البته هميشه اين تغيير بوده است. مي‏گويند دو چيز است كه تغيير ناپذير است: يكي خداوند و ديگري خودِ تغيير. تغيير، تغيير نمي‌كند و هميشه هست. يكي ذاتِ خداوند است كه هيچ وقت گَرد تغيير بر آن نمي‌نشيند. مي‏گويند از آن عمر هفتاد ساله، بيست و پنج سالش را مي‌خوابيم. محاسبه دقيق است؛ لوتار جي سيوِرت اين محاسبه را انجام داده است. بيست و پنج سالش را طبيعتاً مي‌خوابيم؛ هشت سالش پاي سفره مي‌رود؛ نه سالش براي ديد و بازديد و تمهيدات كار؛ حدود شش و نيم سالش براي كارهاي اجتماعي مي‌گذرد؛ چيزي كه انتهايش باقي مي‌ماند، حدود يازده و نيم، دوازده سال است كه حدود صد و بيست هزار ساعت مي‏شود. كلّ عمر مفيد از هفتاد سال، بدون بيماري و درد و مرض، صد و بيست هزار ساعت است. اگر امروز من يك ساعت كلاس داشته باشم، فرض كنيد زير بغل من و شما صد و بيست هزار كارت يك ساعتي است كه يك دانه‌اش را از ما گرفتند. البته تا زماني كه ساعتِ مرگ ما فرا نرسيده باشد! چون ما هر روز در معرض مرگ هستيم.
من يك مقايسه‌اي كردم كه خيلي برايم شگفت انگيز بود. در مجلة ريدر دايجِست كه مجله‌اي بين‌المللي است و در آن مسائل علمي منتشر مي‌شود، نوشته است هر انسان، هر روز، در معرضِ هفت سكته و سرطان است؛ اما سيستم دفاعي يا ايمونولوژي بدن آن‌ها را رد مي‌كند. خيلي جالب است، در شب معراج كه پيامبر اكرم (ص) عروج فرمود، در يكي از آسمان‌ها، حضرت عزرائيل را زيارت مي‏كند. از او مي‌پرسد: آيا ظهور شما در برابر انسان همان يك بار است؟ كه وقتي مي‏آيي، روح را مي‌ستاني؟ كه به حضرت موسي اجازه ندادي از آفتاب به سايه برود. حضرت عزرائيل مي‌فرمايد: روزي نيست كه من هفت بار از كنار چهرۀ هر انسان رد نشوم و نگاه نكنم، ببينم وقتش رسيده يا نه؟ اين است كه ما بايد اين گونه به زمان نگاه كنيم، چون بحث زمان و معنويت هم هست، به زمان نگاه كنيم
من اين روايت را اين طوري تعبير كردم كه حضرت امام صادق (ع) مي‌فرمايد: «اعمل لدنياك كأنك تعيش ابدا و اعمل لآخرتك كأنك تموت غدا»؛ براي دنيايت آنگونه بِزي كه انگار جاودانه اي و براي آخرتت آنگونه باش كه انگار روانه اي. يعني اين نگاهِ پارادوكسيكال و متضاد را بايد داشته باشيم. من در بحث زمان و ائمه، خصوصاً كار آفريني‌شان را مي‏خواهم خيلي برجسته كنم، ببينيم كه اين الگويي كه ما به جامعه مي‌دهيم، همين الگوي واقعي است؟ خيلي ناگفته‌ها در مورد زندگي پيشوايان، زمان شناسي، اقتصاد شناسي، اقتصاد داني و... است كه متأسفانه به آن‌ها پرداخته نشده است. يك وقت، يك روايتِ حضرت امير(ع) هست كه يك جوان را از اين رو به آن رو مي‌كند. چون بعضي از جوان‌‌ها ي ما فكر مي‏كنند كه خوب، حالا دنيا ارزشي ندارد، كار ارزشي ندارد، بايد نشست و دست روي دست گذاشت تا بالاخره بميريم وقتي مرديم ورثه هم مي‌برند و از اين حرف‌‌ها ! در حالي كه حضرت امير(ع) مي‌فرمايد «ليس الزهد أن لا تملك شيئا بل الزهد أن لا يملكك شيئا» چقدر عميق است! مي‌فرمايد زهد آن نيست كه چيزي نداشته باشي؛ زهد آن است كه چيزي تو را در بر نگيرد! يعني بتواني بسپاري و بروي، بتواني رها كني.
همه به طور يكسان از ويژگي‌هاي زمان بهره‌مندند؛ زيرا زمان مختص شخص خاصي نيست؛ قابل خريدن هم نيست؛ اگر تلف شود، قابل جايگزين كردن هم نيست؛ «الفرصة تمر مرّ السحاب فانتهزوا فرص الخير» فرصت‌ها مثل ابر مي‌گذرد. يادمان باشد گاهي، هفته‌اي يا ماهي يك بار، يك نسيم رحماني مي‌وزد. در آن نسيم‌هاي رحماني، يك حالتي به انسان دست مي‌دهد كه دوست دارد قلم دست بگيرد، دوست دارد حرف بزند، كار بزرگي بكند... مي‌گويد آن فرصت‌‌ها را از دست ندهيد، اينها «فرصت‌هاي شدن» است. حضرت رسول(ص) هم مي‌فرمايد: فرصت‌هاي من هفت شب است «إن استطعت أن تحافظ علي ليلتي و هي سبع»؛ اگر دوست داشتي از شب‌هاي من محافظت كني، هفت شب است. و آن هفت شب را مي‌شمارد. پس زمان‌ها خيلي مهم هستند، قابل خريدن نيستند. چرا ما مي‌گوييم شب‌هاي بزرگ، شب‌هاي عبادت است؟ اگر به دانشجويان و به خانواده مان ياد مي‌دهيم كه شب‌هاي بزرگ مثل شب قدر را نخوابند؛ چون واقعاً اكسيري در آن هست. چرا بعضي از روايت‌ها مي‏گويند بعد از نماز صبح اگر توانستيد نخوابيد؟ «البُكور» در روايت حضرت اميرالمؤمنين(ع) هست. بُكور يعني سحر خيزي. الآن دنياي علم به ما مي‌گويد در فاصلۀ بعد از نماز صبح كه كم كم شفق پيدا مي‏شود و افق نوراني مي‏شود، اگر شما نيم دقيقه در معرض هواي آزاد قرار بگيريد حالا بعضي‌ها پنج دقيقه هم نرمش‌هايي انجام مي‌دهند كه خيلي مؤثر است و آن نيم دقيقه كه قبل از طلوع آفتاب، در معرض هواي آزاد قرار بگيريم، اشعه‌اي مي‌تابد، به نام رادون، كه آن اشعة رادون خاصيت تنظيمي دارد. يعني فيزيولوژي بدن مارا تنظيم مي‌كند. فيزيولوژي جسم و حتي ميزان ترشحات هورموني ما را تنظيم مي‌كند. مي‏گويند آن حالت، يك جاي ديگر هم هست و آن اطراف كعبه است؛ آن هفت دوري كه دور كعبه زده مي‌شود من اين مطلب را در يك مقالۀ علمي خارجي ديدم، نه اينكه منابع اسلامي گفته باشند البته در جايي هم ديدم كه نوشته بود علت تقدس كعبه اين بوده كه چون در آسمان‌ها، دقيقاً همان جايي بوده كه جريان «عَلَّمَ آدَمَ الأسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ» آن جريان، اينجا بوده و اين نورانيتِ تاريخي و معنويش ناشي از اين است ـ البته بايد به تفاسير برگشت كه چه قدر مي‏تواند صحت داشته باشد.
بنابراين تهيۀ آن نياز به سرمايه گذاري ندارد؛ هر زماني شما اراده كنيد، مي‌توانيد يك ثانيه هم كه شده، بهره بگيريد.
يك طراحي در رابطه با مديريت زمان هست و آن، اين است كه نگاهِ ما از نگاه ساعت، نگاه روز، نگاه ماه و نگاه سال، تبديل شود به نگاهِ ثانيه، نگاه لحظه.
هر هفته هفت روز است، هر روز بيست و چهار ساعت است، بيست و چهار ضرب در هفت كنيم، صد و شصت و هشت ساعت مي‏شود؛ يعني صد و شصت و هشت قابِ زمان. اما نگاه ما چگونه است؟ قربانگاه فرصت‌ها، در بي برنامگي‌‌ها خوابيده است.
چقدر فرصت‌‌ها را از بين مي‌بريم؟ اگر چهار ساعت در روز را از اين صد و شصت و هشت ساعت خارج كنيم و در هفت ضرب كنيم، مي‏شود بيست و هشت؛ و صد و شصت و هشت را منهاي بيست و هشت كنيم، صد و چهل باقي مي‌ماند. كه اين صد و چهل ساعت مال شماست؛ خوابيدن، استراحت كردن، غذا خوردن، تفريح كردن، مسافرت رفتن، صلۀ ارحام به جا آوردن، كارهاي معنوي، دعا، نماز، كار مردم راه انداختن، تدريس، در اين بيست ساعت مي‏شود انجام داد. اگر يك هيأت علمي بخواهد انقلاب آموزشي اجرا كند، اگر بخواهد يك حركت علمي انجام دهد، در هر سال يك كتاب و چهار مقاله ـ ترويجي، علمي، پژوهشي ـ منتشر كند، اگر يك هيأت علمي بخواهد با سايت و زبان آشنا شود، زبان انگليسي‌اش قوي شود و بعد هر سال چند مقاله ارائه دهد. ما توانستيم در يونان و ايتاليا هفت مقاله علمي‏ ـ پژوهشي در موضوع روانشناسي ارائه دهيم. همانجا ما را عضو انجمن روانشناسان جهان كردند و اخيراً عضو روانشناسانِ جوان جهان شده‌ايم. فقط يك حركت كرديم، آمديم تصميم گرفتيم كه در روز بين دو سه ساعت براي اين كارِ وقت بگذاريم. نتيجه‌اش را هم گرفتيم! باور بفرماييد، بنده با همين فضايي كه براي ذهن خودم ايجاد كردم، توانستم اين كارها را انجام دهم. واقعاً مي‏شود در صد و چهل ساعت يك انقلاب اجتماعي ايجاد كرد. حالا اين‌ها را چگونه ياد بدهيم؟