try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: شنبه, 5 بهمن, 1398

علم گرايي

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
سيد محمود نبويان

معناى واژه علم
علم، در لغت و اصطلاح، داراى معانى مختلف بوده و به اصطلاح، مشترك لفظى است. از اين رو، براى پرهيز از خلط ميان معانى مختلف، بايد معناى مقصود در اين بحث، تعيين گردد. مقصود از لفظ علم در اين بحث، علم تجربى مى‏باشد؛ يعنى محور قرار دادن علومى كه صرفاً با روش تجربى، مورد بحث و بررسى واقع مى‏شود و معتبر ندانستن معارف ديگرى كه از غير روش تجربى به دست مى‏آيند.
علم تجربى
مقصود از علم تجربى، معنايى است كه از واژه science" اراده مى‏گردد، در توضيح لغت science" آورده‏اند: فعاليت نظرى و عملى مشتمل بر تحقيق سيستماتيك پيرامون ساختمان و رفتار جهان مادى و طبيعى از طريق مشاهده و آزمايش است.1. The new oxford Dictionary of English, Oxford university Press,1999.1
معرفتى كه از تحقيق سيستماتيك و رفتار جهان فيزيكى به دست مى‏آيد، چنين معرفتى مشتمل بر آزمايش و اندازه‏گيرى و توسعه تئوري‌ها براى تبيين نتايج رفتارهاى جهان طبيعى است.2. Camberidge International Dictionary of English, comberidge university press.2
علم تجربى عبارت است از تحقيق در مورد ماهيت اشيا (و موجودات) طبيعى و رفتارهاى آنها و معرفت ‏به دست آمده در مورد آنها.3. BBC English Dictionary, Harperedlins Publisher, 1993.3 در تبيين واژه science" در تعريف‏هاى ياد شده - كه تقريباً همين بيان با مراجعه به فرهنگ لغت‌هاى ديگر نيز قابل دست‏يابى است- بر دو امر تأكيد شده است: 1. مطالعه و تحقيق پيرامون جهان مادى و طبيعى و موجودات. 2. تأكيد بر روش مشاهده4. Observation.4 و آزمايش.5. Experiment.5 بنابراين، در صورتى كه اولاً متعلق معرفت، امورى غيرمادى و طبيعى باشد و ثانياً روش كسب معرفت، غير از مشاهده و آزمايش باشد، چنين علمى، علم تجربى نمى‏باشد. از اين رو، معرفت‌هاى به دست آمده از راه عقل (به معناى مورد نظر نزد فلاسفه مسلمان و تابعين آنها)، كشف و شهود عرفانى و وحى، علم تجربى خوانده نمى‏شوند.
ساينتيسم6. Scientism.6
علم تجربى بويژه در عصر جديد توانسته است تكنولوژى و صنايع مهمى را براى بشر به ارمغان آورد و از اين رهگذر، زندگى و دنياى مادى بشر را تا حدى و از بعضى حيثيات، راحت نمايد. اما آنچه كه شايسته تأمل است، اين است كه اين تحولات موجب گشته است كه انسان نوين، خود را از حيث جهان‏بينى و نيز بعد هستى شناختى‏اش، در اين عالم ماده محدود نموده و هدفي جز زندگى دنيوى و بهره‏ورى هر چه بيشتر از آن را دنبال نكند و با رد هرگونه ابزار معرفتى ديگر و نيز معارف به دست آمده از آن ابزارها و با عدم توجه به محدوديت‌هاى بسيار متنوع و مختلف روش تجربى،7. در مورد ماهيت علوم تجربي جديد و مقومات آن و نيز ضعف و قوت‌هاي گوناگون آن در مقاله ديگر بحث خواهيم نمود.(مؤلف)7 علم تجربى و روش آن ‏را يگانه معيار بررسى معارف ديگر و صحت و سقم آنها دانسته است. همين امر است كه مسأله بسيار مهم "علم تجربى‌گرايى‏" را پديد آورده است.
علوم تجربى جديد، به مؤلفه‌هايى كه آن را كاملاً از علوم تجربى قبل از خودش ممتاز مى‏سازد نزديك است. علوم تجربى در زمان قرون وسطى، تنها در صدد معرفت‏ به جهان و شناخت اسرارى بود كه خداى متعال در خلقت جهان به كار برده بود تا از اين طريق بر شناخته‏شدنش بيافزايد. اما در دنياى جديد، علوم تجربى در پى كشف اسرار الهى نيست. بلكه هدف عمده آن، شناخت جهان به قصد مهار و تسلط بر آن براى بهره‏ورى هر چه بيشتر از عالم طبيعت مى‏باشد.
علوم تجربى كه با هدف شناخت جهان و مهار طبيعت و پيشگويى نسبت ‏به آينده پديد آمد، در اندك زمانى، موفقيت‌هاى چشمگيرى به دست آورد و كارآمدى خود را در برابر رقيبانش در تفكر مسيحيت و دنياى مغرب زمين؛ يعنى آموزه‏هاى دينى مسيحيت‏ به نمايش گذاشت. اين امر سبب شد كه اولاً مردم در اعتقادات و باورهاى سنتى خود و كار آمدى آنها تشكيك نمايند و ثانياً با موفقيت ممتاز و چشمگير علوم تجربى در صحنه حيات طبيعى و حل مشكلات مادى، گرايش مردم و متفكرين به آن، چنان شديد گشت كه معيار درستى و بطلان معارف ديگر با او سنجيده مى‏شد و هر چه با او در تعارض قرار مى‏گرفت، خرافه پنداشته مى‏شد. از سوى ديگر، به علت موفقيت‌هاى مختلف علوم تجربى، روش آن نيز يگانه روش دستيابى به حقيقت تلقى شده، و همه علوم ديگر با آن سنجيده مى‏شد. گاليله (1642-1564)- يكى از پديدآورندگان بزرگ علوم تجربى- با رد روش انديشمندان قرون وسطايى كه به دنبال فهم ماهيت و جوهر نهانى اشيا بودند، مى‏گويد: "هدف تحقيق علمى، كشف ماهيت درست و جوهر نهانى اشيا نيست ‏بلكه فقط معرفت صفات آنهاست." و سپس با تأكيد بر روش تجربى مى‏گويد: "محال است كه تجربه محسوس، مخالف حقيقت ‏باشد."8. ر.ك: هرمن رندال، سير تكامل عقل نوين، ترجمه ابوالقاسم پاينده، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم، ج 1، صص 245-244.8
در ميان عالمان علوم تجربى، مى‏توان "فرانسيس بيكن‏" (1626-1561) را بنيانگذار علم جديد ناميد، او با كار و تلاش خود سبب شد تا هدف و ديدگاه علم جديد، به طور كلى از هدف علم سنتى فاصله گيرد. هدف علم جديد، تسلط بر طبيعت و ديدگاه آن به طبيعت و جهان، ديدگاهى مكانيكى بود. "بيكن‏" جهان را با چشمانى ديگر- متفاوت از ديدگاه يونانيان قديم- مى‏نگريست، او نمى‏خواست فقط به تماشاى طبيعت ‏بنشيند، بلكه مى‏خواست روشى براى كنترل آن بيابد. علم در نظر يونانيان، فقط عبارت از مطرح كردن چراهاى متافيزيكى چيزها بوده است. ولى او معتقد بود كه علم بايد درباره چگونگى چيزها تحقيق نمايد و هدف صحيح علم نيز جز به دست آوردن كشفيات و قدرت‌هاى جديد نيست.9. ر.ك: جرمي ريفكين تد هوارد، جهان در سراشيبي سقوط، ترجمه محمود بهزاد، انتشارات سروش، 1374، صص 37-36.9 پس از فرانسيس بيكن و با استفاده از نظريات او درباره علم جديد، چهار شخصيت مهم در تكون علم جديد سهم بسزايى را ايفا نمودند كه عبارتند از: كوپرنيك، كپلر، گاليله و نيوتن. "كوپرنيك‏" (1543 - 1473) در مطالعات خود به اين نتيجه رسيده است كه نظريه زمين مركزى قرون وسطى كه توسط عالمان دينى ترويج مى‏شد، باطل است و در واقع خورشيد مركز عالم است. در آغاز كار، چنين به نظر مى‏رسيد كه انقلاب كوپرنيك فقط صلاحيت نظريه بطلميوس - منجم اسكندرانى قرن دوم ميلادى- را نقض مى‏كند. ولى در واقع اين انقلاب، انسان را از مقامى كه با غرور به آن چنگ زده بود و خود را مركز و هدف جهان مى‏شمرد، بيرون انداخت و مقام او را به گوشه‏اى ناچيز بر سياره درجه سومى گردان به دور خورشيد درجه دهمى آورد كه همگى در محيط كيهانى بى‏انتها شناورند.100. هرمن رندال، پيشين، ص 252-251.10 از سوى ديگر "كپلر" (1630 - 1571) ره‏آورد بزرگى را در صحنه علم به ارمغان آورد. كشف بزرگ او اين بود كه سيارات در مدارهاى بيضوى حركت مى‏كنند نه مدارهاى مستدير. اهميت كار او با يكى از ويژگي‌هاى برجسته‏اى كه بر اساس آن علم نوين از علم قرون وسطايى متمايز مى‏گردد، مشخص مى‏شود. انديشمندان قرون وسطى مايل بودند كه با تكيه بر اصول مفروض اوليه و پيشينى، استدلال كنند كه حقيقت‏ بايد چنين و چنان باشد. ولى علم نوين بر اين اعتقاد اصرار مى‏ورزدكه راه كشف حقيقت، تنها مشاهده و نظر كردن به امور است. در واقع استدلال قرون وسطايى كه سيارات بايد در مدارهاى مستدير حركت كنند، چون دايره يك شكل كامل است، از همان خصوصيت استدلال پيشينى برخوردار بوده است كه علم نوين و ويژگى كار كپلر آن را از بين برد. كپلر معتقد بود كه بايد به امور واقع؛ يعنى حركت‏ سيارات نظر كنيم و پس از مشاهده است كه در مى‏يابيم مدار حركت ‏سيارات بيضوى است.111. والتر ترنس استيس، دين و نگرش نوين، ترجمه احمدرضا جليلي، انتشارات حكمت، چاپ اول، 1377، صص 104-102.11
در اين ميان، نقش گاليله از دو متفكر پيشين در پايه‌گذارى علم جديد بيشتر است.
كشف بزرگ گاليله قانون اول حركت ‏بود كه اگر چه اين قانون به صورت روشن و واضحى در آثار نيوتن مطرح شد، ولى گاليله اولين شخصى بود كه آن را درك نمود، اگر مثلاً خودروى شما با سرعت پنجاه مايل در حركت ‏باشد و شما موتور آن را خاموش كنيد، سرعت آن كم شده و به تدريج متوقف مى‏شود؛ بنابراين، براى اينكه اين خودرو به همان سرعت‏ خود باقى باشد، لازم است كه به طور مداوم نيرويى به آن خودرو وارد شود. اين امر مورد تأييد همه مشاهدات متعارف مربوط به اجسام بوده است. ارسطو نيز تصور مى‏كرد كه اين امر يك قانون طبيعى است و به عنوان قانون طبيعى سرتاسر قرون وسطى تا عصر گاليله پذيرفته شد. همين قانون را در مورد سيارات و ستارگان به كار مى‏بستند. آنها دائماً در آسمان در حال حركتند. بنابراين، نوعى نيرو بايد آنها را به جلو براند يا به طرف خود بكشاند. اعتقاد همگان اين بود كه ارواح يا فرشتگان آنها را به دنبال خود مى‏كشند. حتى عالمان بر همين فرض بودند كه نيروى محركى لازم است. از اين رو، دكارت پيشنهاد مى‏كرد كه فضا مملو از گرداب‌هاى تأثيرى است كه سيارات را به دوران مى‏اندازد. آنچنان كه در گرداب نيروى آب، اجسام شناور را به همراه خود به چرخش در مى‏آورد.
اما گاليله برعكس آن فكر مى‏كرد. قانون اول حركت‏ به ما مى‏گويد كه هيچ نيرويى لازم نيست تا شيئى را با سرعت‏ يكنواخت‏ به حال حركت نگاه داريم. اين قانون بيان مى‏كند كه يك جسم حالت‏ سكون يا حركت‏ يكنواخت در خط مستقيم را هميشه ادامه مى‏دهد مگر هنگامى كه نيرويى بر آن وارد شود. تا آنجا كه به وضع يك جسم در حالت‏ سكون مربوط مى‏شود، اين قانون با فهم متعارف سازگار است. اگر جسمى در حالت ‏سكون باشد، هميشه در حالت ‏سكون باقى مى‏ماند مگر اينكه نيرويى آن را از مكانش به سوى جلو براند يا به سوى خود بكشاند. اما آنچه اين قانون در باره جسم در حال حركت ‏بيان مى‏كند، انقلابى است ‏بزرگ.
اين قانون مى‏گويد اگر خودرويى با سرعت پنجاه مايل در ساعت‏ حركت كند، با موتور خاموش با همان سرعت به حركت مستقيم در مسير مستقيم خود براى هميشه ادامه خواهد داد مگر اينكه نيرويى بر آن وارد شود تا آن را از حركت‏ باز دارد و اين نيرو همان اصطكاك است و اگر نيروى اصطكاك نباشد، خودرو هرگز از حركت‏ باز نمى‏ايستد.122. همان، صص 108-104.12
اين نظريه تغيير مهمى در نگرش به پديده‏ها و حوادث عالم طبيعت ايجاد نمود. بر اساس اين نظريه، فرض وجود خداوند فقط براى لحظه اول پيدايش جهان و حركت اجسام و سيارات ضرورت داشت ولى بقاى اين جهان بدون وجود خدا و دخالت او نيز به راحتى قابل تبيين بود.
موجوداتى كه در اين لحظه در جهان پديد مى‏آيند و نيز تغيير و تحولاتي كه در جهان رخ مى‏دهد، بدون فرض وجود خداوند و صرفاً با اعتماد به پديده‏هاى مادى و طبيعى قابل تبيين است. بر اين اساس، يك چرخش كامل پديد آمد. قبل از گاليله و در علوم جديد سعى مى‏شد تا جهان با تئوري‌هاى دينى تبيين شود. ولى از آن زمان، با فرض عدم نياز به خداوند در بقاى موجودات و به گوشه راندن خداوند به لحظه پيدايش جهان، تبيين‌هاى دينى حوادث نيز رخت‏ بربست.
پس از گاليله، دانشمندي بزرگ در علوم تجربى؛ به نام "نيوتن‏" (1727 - 1642) ظهور نمود. او نابغه بزرگى بود كه كار بنيان‏گذارى علم نوين را تكميل كرد.
نيوتن مسأله جاذبه را مطرح نمود. او بر اين عقيده بود كه نيروى گرانش ميان دو جسم به طور مستقيم ‏ با حاصل‏ضرب جرم‌هاى آنها متناسب است و به صورت معكوس ‏با مجذور فاصله آنها متناسب است.
وى بر اساس اين قانون، رابطه و اوضاع سيارات را مورد بررسى قرار مى‏داد. اما نكته‏اى كه در كار او شايسته توجه است اين است كه او در حركات سيارات، بى‏نظمي‌هايى را مشاهده نمود كه بر حسب قانون او، قابل تبيين نبود؛ يعنى حركات واقعى سيارات با آنچه بر اساس قانون وى محاسبه مى‏شد، اختلاف جزئى پيدا مى‏كردند. علاوه بر اين، اگر اين بى نظمي‌ها جمع‌شونده بودند، با گذشت زمان، چنان انحرافات عظيمى پديد مى‏آمد كه تعادل كلى منظومه شمسى را بر هم مى‏زدند؛ يعنى سيارات يا به درون خورشيد فرو مى‏افتادند، يا از كنترل خورشيد خارج مى‏گشتند و به فضاى اطراف پرتاب مى‏شدند. ولى به چه دليل اين واقعه روى نمى‏دهد! نيوتن با توسل به خدا به اين سؤال پاسخ داد. او معتقد بود كه خداوند گهگاه مداخله مى‏كند و سيارات منحرف را به مسير اصلي‌شان باز مى‏گرداند به همين سبب عالم به حال خودش باقى است. بعد از نيوتن، "لاپلاس‏" (1827 - 1749) نشان داد كه بى‌نظمي‌هاى حركت‏ سيارات، كه نيوتن نمى‏توانست‏ با قانون گرانش خود تبيين كند، جمع‌شونده نيستند، بلكه خود تصحيح كننده‏اند؛ يعنى در يك دوره نسبتاً طولانى، يكديگر را تعديل مى‏كنند. بنابراين، لازم نيست‏ خدا را وارد اين جهان نمود تا آن بى‌نظمي‌ها را تصحيح كند. به علاوه لاپلاس معتقد بود همانگونه كه وجود خدا براى تصحيح اين اختلال‌ها لازم نيست، براى آفرينش منظومه شمسى نيز لازم نمى‏باشد. چون منشأ آن اكنون با فرضيه سحابى تبيين مى‏شود.
بنابراين فرض وجود خداوند كه در نظريه گاليله و نيوتن براى حدوث و خلقت جهان لازم شمرده مى‏شد، به وسيله لاپلاس غير لازم تلقى گشت و ديگر نيازى به فرض وجود خداوند (نه در خلقت جهان و نه در اداره آن موجود) نبوده است در نتيجه بر اساس چنين نظريه‏اى، علوم تجربى در تبيين عالم مستقل گشت و دين و آموزه‏هاى آن نمى‏توانستند هيچ‏گونه دخالتى در تبيين عالم داشته باشند. توفيق اعجاب‏انگيز علم، چشم همه را خيره كرده بود. به طورى كه به تدريج اين اعتقاد پديد آمد كه وقتى با علم تجربى مى‏توان همه مسائل بشر را حل نمود، نيازى به امور ديگر از جمله دين باقى نمى‏ماند. به علاوه همه معرفت‌ها را نيز بايد بر اساس تجربه به دست آورد؛ زيرا تجربه تنها معيار كشف حقيقت و واقعيت است. از اين رو، همه علوم از جمله علوم انسانى براى توفيق خود بايد از اين روش بهره‏مند شوند.
"هولباخ‏" (1789 - 1723) فيلسوف فرانسوى قرن هيجدهم مى‏گويد: "اين فيزيك و تجربه است كه انسان بايد در همه تحقيقاتش به آن متوسل شود. او بايد به آنها در موضوع‌هاى دين، اخلاق، حكومت‏سياسى، علوم و هنر و حتى در خوشي‌ها و مصائبش متوسل شود."133. ر.ك: مهدي گلشني، از علم سكولار تا علم ديني، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چاپ اول، 1377، ص 21.13
ورود تجربه‏گرايى به قلمرو فلسفه، از چند جهت اهميت داشته است. از يك نظر تجربه‌گرايى بر روش‌هاى فلسفى گروهى از فيلسوفان تأثير گذاشت و فلاسفه تجربه‌گرا، منشأ معرفت را تجربه مى‏دانستند.
اما واقعيتى كه به مراتب مهمتر است، اين است كه چون تجربه‏گرايى در ميان فيلسوفان پايگاهى به دست آورد، نگرش كلى وابسته به آن نيز به ناچار به زمينه‏هاى ديگر راه يافت. فلسفه با انديشه‏هاي مختلف پيوند دارد. به ويژه انديشه سياسى متأثر از فلسفه است. بر اساس تجربه‌گرايى نبايد هيچ اصل ثابتي كه صدق آن به صورت پيشينى معلوم شده باشد را باور داشت و اصول سياست را بر اساس آن تنظيم نمود. در حقيقت هيچ اصل ابدى وجود ندارد و اصولى كه مى‏توان به آن معتقد بود، اصولى هستند كه از تجربه موارد در سطح جامعه به دست مى‏آيند؛144. لويس ويليام هلزي هال، تاريخ و فلسفه علم، ترجمه عبدالحسين آذرنگ، انتشارات سروش، چاپ دوم، 1369، صص 243-242.14 اما آنچه كه در اينجا در صدد تفصيل بيشتر آن هستيم، تأثير غلبه انديشه تجربى "ساينتيسم‏" در حوزه دين و باورهاى آن است. برخى از نتايج و پيامدهايى كه به لحاظ منطقى و يا روان‏شناختى، از علوم تجربى جديد به دست آمده‏اند، عبارتند از:
1. تبيين علمى جهان
دين در نهاد خود جهان را هدفمند دانسته و پديده‏هاى جهان را بر اساس اهداف و اغراض تبيين مى‏نمايد. ولى ويژگى علوم تجربى جديد اين است كه كاملاً اين تبيين را كنار گذاشته و به دنبال تبيين پديده‏ها از طريق علل فاعلى مادى و طبيعى آنهاست. "ايان باربور" در اين مورد مى‏گويد:
"جستجوى غايات تا حدى نتيجه اين تصور بود كه هر چيز براى خود جايى در سلسله مراتب هستى دارد؛ چرا كه آفريده خداوندى هست كه قصد و غايت دارد. فرض كنيد كسى بپرسد: چرا آب در فلان درجه به جوش مى‏آيد؟ دانشمند امروزه احتمالاً درجه معين و معلوم را به ساير بوده‏ها و قوانين و نظريه‏هاى مربوط به ساختمان مولكولى ربط مى‏دهد، ولى سرانجام به نقطه‏اى مى‏رسد كه مى‏گويد: اين ديگر يك واقعيت مبرم و توجيه‏ناپذير است و پرسش از اينكه چرا چنين است، بى‌معنا است."155. ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، مركز نشر دانشگاهي، 1362، ص 20.15
به دست دادن تبيين غايى يك واقعه، ارائه يك هدف و علت غايى آن پديده است. ولى به دست دادن تبيين ماشين انگارانه و مكانيكى،166. Mecanical expelanation.16 (كه همان تبيين علمى است) ارائه علت فاعلى آن واقعه است- تبيين ماشين انگارانه را مى‏توان تبيين از طريق قوانين طبيعى نيز تعريف نمود. ويژگى مهم نگرش نوين كه از علم به دست آمده، اين است كه جهان‌نگرى آن تقريباً ماشين انگارانه است و نگرش غايى به جهان را بكلى طرد نموده است.177. ر.ك: و.ت. استيس، پيشين، صص 43-34.17
اين انقلاب در تغيير نگرش به جهان از شاهكارهاى گاليله است. گاليله اين تفكر را بنيان نهاد كه به جاى تبيين رويدادها بر اساس علل غايى،188. Final causes.18 آنها را بر اساس علل فاعلى199. Efficient causes.19 توضيح دهيم؛ يعنى روشن نماييم كه آنها به نحوى در پى رويدادهاى پيشين مى‏آيند. پس رويدادها در پى هدفى نيستند، بلكه فشار وارده از پشت آنها را ماشين‌وار جلو مى‏برد.200. ر.ك: دان كيوپيت، پيشين، صص 59-58.20
اين تفكر كه توسط گاليله پى‌ريزى شد، در نيوتن به اوج شكوفايى خود رسيد و پس از انقلاب علمى قرن هفدهم، اين تلقى كه پديده‏هاى طبيعى عالم همانند يك ماشين هستند و نبايد براى آنها به دنبال هدف بود، به يك تلقى رايج تبديل گرديد. اما نكته بالاتر اينكه اين انديشه كه عالم يك ماشين است، سريعاً همه اروپا را فرا گرفت و بسيارى از متفكرين غربى معتقد شدند كه نه تنها جهان يك ماشين است، بلكه هر چيزى در دنيا يك ماشين است. "هابز" (1588-1679) بدن انسان را با يك ماشين مقايسه كرد. "هيوم‏" (1776 - 1711) در قرن هجدهم نوشت: "به دور تا دور دنيا نظرى بيافكنيد. چيزى به جز يك ماشين عظيم نخواهيد ديد كه به تعداد بى‏شمارى از ماشين‌هاى كوچكتر تقسيم شده است."211. ر.ك: و.ت.استيس، پيشين، ص 157.21 بر اين اساس، تنها تبيين قابل قبول، تبيين علمى و ماشينى است و تبيين غايى، تبيينى "غيرعلمى‏" است. "برتراند راسل‏" پس از ارائه شرحى در باب علم، در قطعه مشهورى نوشت:
"به طور خلاصه، جهانى كه علم براى اعتقاد ما عرضه مى‏كند، تا بدين حد و حتى بيش از اين بى‌هدف و تهى از معناست."222. همان، ص 166.22
2. زوال تبيين‌هاى ماوراءالطبيعى و حذف خداوند
نتيجه منطقى تبيين ماشينى جهان كه روح علوم تجربى جديد است، زوال تبيين‌هاى ماورايى است.
وقتى از يك طرف پديده‏ها را نبايد با اهداف آنها در نظر گرفت و صرفاً بايد از طريق علت فاعلى تبيين شوند و از طرف ديگر علت فاعلى نيز منحصر و محدود به فاعل طبيعى است و خداوند نيز بر اساس تفسير گاليله و نيوتن، صرفاًَ در حدوث عالم دخالت داشته و نه در بقاى آن. در نتيجه، هر پديده‏اى از طريق خود پديده‏هاى ديگر طبيعت تبيين مى‏شود و نيازى به ارتباط آن با خداوند يا موجودات ماورايى ديگر نيست. به عبارت ديگر، بر اساس تفسيرى كه از حركت، از ناحيه گاليله و نيوتن ارائه گرديد، مولد حركت فقط براى پيدايش و حدوث حركت لازم است. ولى براى اينكه به بقاى خود ادامه دهد، هيچ نيازى به آن نيروى مولد ندارد.
ثمره كلامى و فلسفى اين تفكر آن است كه خداوند صرفاً در حدوث و پيدايش اين عالم دخالت داشته ولى در بقاى اين جهان هيچ دخالتى ندارد. در حقيقت،‏ خداوند اين عالم را با تمام احتياجات و لوازم آن آفريده است و پس از آفرينش، آن موجودات طبيعى، مستقلاً و بدون دخالت‏ خداوند تأثير نموده و عمل مى‏نمايند. به همين جهت مى‏بينيم كه در زمان گاليله، مسأله خداى ساعت‏ساز مطرح مى‏شود و خداوند همانند ساعت‏سازى تصور مى‏شود كه ساعت را ساخته و خود به كنارى نشسته و بديهى است كه براى كار ساعت، نيازى به دخالت لحظه به لحظه ساعت‏ساز نيست و تنها موتور و فنرهاى به كار رفته در آن كافيست.
البته چنانچه بيان گرديد، لاپلاس، حتى پا را فراتر نهاده و قائل شده بود كه نيازى به فرضيه‏هاى خداوند براى تبيين حدوث عالم نيست.
به اين ترتيب، خداوند از دخالت در پديده‏هاى عالم به طور كامل هم در حدوث و هم در بقاى آنها منعزل گشت و در نتيجه هر پديده‏اى در زنجيره بسته مادى و طبيعى ديگر تبيين مى‏گردد.
در واقع، اين انديشه علمى به معناى اصالت طبيعت و سكولاريسم تمام عيار است؛ زيرا معتقد است كه يگانه توضيح قانع‌كننده هر پديده در طبيعت، پيوند آن به شيوه منظم با پديده‏هاى ديگر و نشان دادن اين واقعيت است كه آن پديده مصداق و نمونه‏اى از يك الگوى تكرارشونده است. از اين رو، هر گونه تبيين ماورايى، رو به افول گذاشت.233. ر.ك: دان كيوپيت، پيشين، ص 22.23
از زمان نيوتن تا امروز، اين اعتقاد جزمى كه هيچ پديده‏اى، هر قدر هم كه عجيب به نظر برسد، اصلاً نبايد با علت‌هاى فوق‌طبيعى تبيين شود، به شكل اعتقادى مطلق در آمده است. از اين‏رو، روش كار قطعى علمى اين است كه در هيچ موردى براى قوانين طبيعى استثنايى وجود ندارد و اگر در موردى پديده‏اى موجود است اكنون قادر نيستيم با علت‏هاى طبيعى آن‏ را تبيين كنيم، ولى در عين حال، چنين علت‌هايى بايد وجود داشته باشند و بايد در جستجوى آنها بود.244. ر.ك: و.ت.استيس، پيشين، ص 157.24
انديشه سكولاريستى فوق، آرام آرام از انديشمندان تجربى غرب به ميان مردم عادى نيز سرايت نمود و مردم عادى هم معتقد شدند كه خداوند هيچ نقشى در جهان ندارد و علت زلزله، خشكسالى، طوفان و... ، گناهان مردم، ظلم، امور ماورايى و خلاصه امورى كه نتوان از آن تبيين علمى و دنيايى ارائه داد، نيست. بلكه حادثه و پديده دنيايى، علتى دنيايى و تبيين اين جهانى دارد. از اين رو، امورى از قبيل دعا و نماز و عبادت در زندگى انسان نقشى ندارند و به جاى توجه به خداوند و خودشناسى و خودسازى، بايد به طبيعت و شناخت آن، جهت كنترل و مهار و تسلط بر آن توجه نمود.
3. نسبى‌شدن ارزش‌هاى اخلاقى
از نتايج عمده انقلاب علمى، انتقال منشأ و مرجع ارزش‌هاى اخلاقى و اجتماعى از خداوند و دين، به انسان است؛ زيرا وقتى خداوند در تحولات اين عالم دخالتى ندارد طبيعى است كه انسان نيز به عنوان پديده‏اي از پديده‏هاى عالم از اين قاعده مستثنى نيست.
انسان همانند پديده‏هاى ديگر، مثل يك ماشين عمل مى‏كند و نبايد براى رفتارهاى او تبيين فرجام‌شناسانه ارائه نمود، بلكه رفتارهاى او نيز براساس قواعد ماشينى و علل فاعلى طبيعى تبيين مى‏شود و اگر هنجار و ارزشى در نظر گرفته مى‏شود، بايد بر اساس همين فرايند مورد لحاظ واقع شود.
از طرف ديگر، طبيعت نيز كه صرفاً يك ماشين و زنجيره‏اى از علت‌هاست نمى‏تواند براى انسان ارزش و هنجار آفرين باشد و در حقيقت، توقع پاسخ مسائل ارزشى و اخلاقى از طبيعت و واقعيت، ناشى از عدم دقت و خلط ميان واقعيت و ارزش است.
بنابراين، انسان بايد بدون نياز و توجه به آموزه‏هاى دينى و پديده‏هاى طبيعى، ارزش‌هاى خود را از درون تجربه زندگى فردى و اجتماعى خود به دست آورد و چون اين تجربيات در حال تحول و تغيير هستند، ارزش‌ها نيز تغييرپذير بوده و نسبى مى‏باشند.
"هابز" با پذيرش تمام عيار نسبيت ارزش‌هاى اخلاقى مى‏نويسد:
"هر انسانى به سهم خود، آنچه را كه خودش دارد و براى او لذت‌بخش است، خوب و آنچه را ناخوشايند اوست، بد مى‏نامد. به همان اندازه كه هر انسانى با ديگرى از حيث نهاد فرق دارد، راجع به تمايز عام بين خوب و بد نيز، با يكديگر فرق دارند. چيزى مانند خير مطلق بدون لحاظ نسبت وجود ندارد."255. همان،ص 59.25
بدين ترتيب، هابز به صورت كامل اخلاقيات انسانى را تابع اميال بشر مى‏داند و در نظر او، "خوب‏" و "بد" اسامى ساده‏اى هستند كه ما به موضوعات مورد علاقه يا نفرت فردى خاص خود داده‏ايم. هيچ قانون خوب و بدى كه ريشه در ماهيت‏ خود موضوع داشته باشد، وجود ندارد. بلكه اين مفاهيم متعلق به كسى است كه آنها را به كار مى‏برد؛ يعنى هر چه موضوع هر يك از اين اميال و خواهش‌هاى آدمى باشد، "خوب‏" به شمار مى‏رود و هر چه موضوع نفرت و بيزارى او باشد، "بد" خوانده مى‏شود و نيز هر چه موضوع بى‌ميلى وى قرار گيرد، "بى‏ارزش‏" محسوب مى‏گردد.266. توماس هابز، لوياتان، ويرايش و مقدمه از سي.بي.مكفرسون، ترجمه حسين بشيريه، نشر ني، تهران، چاپ اول، 1380، صص 106-105.26
البته ميان دو معنا از نسبى‌گرايى بايد فرق نهاد:
1. اينكه اقوام مختلف، اخلاقيات مختلف دارند.
2. اينكه اخلاقيات هر قومى براى همان قوم صحيح نيز مى‏باشد.
و ميان اين دو معنا فرق است. عيناً همان فرق ميان اينكه بگوييم آدميان در يك عصرى گمان مى‏بردند كه زمين مسطح است و در ديگرى بگوييم در آن عصر زمين مسطح بود، وجود خواهد داشت. اين معناى دوم از نسبى‌گرايى است كه خصيصيه نگرش نوين است.277. ر.ك: و.ت.استيس، پيشين، صص 191-189.27
نقد و بررسى اجمالى
گر چه علوم تجربى رفاه انسان‌ها را از بعضى جهات در دنياى نوين به ارمغان آورده است، ولى محور قرار دادن روش تجربى و دستاوردهاى علوم تجربى در مورد ساير ابعاد انسانى و معارف موردنياز بشر و اخذ نتايج مختلف از آن، به صورت روانى يا منطقى، امرى غير معقول و محل تأمل است.
با عنايت ‏به اينكه، روش بحث در معارف مختلف بشر متنوع و گوناگون است و برخى به صورت عقلى قابل حل است و برخى با روش نقلى و تاريخى قابل بررسى بوده و برخى از مقوله‏هاى معارف، عرفانى است كه از راه كشف و شهود و علوم حضورى قابل دستيابى است، چگونه مى‏توان با عنايت ‏به موفقيت‌هاى متعدد در علوم تجربى، مغرورانه و با عدم دقت، روش تجربى را براى بحث و بررسى هر نوع معرفتى معيار و محور قرار داد؟
تلقى ماشينى از انسان و تنزل انسان به مرحله موجودات ساده طبيعى، به منزله يك ماشين، ساده‏سازى امور و در گمان يك سويه خود سير كردن و چشم بستن از تفاوت‌هاى دقيق موجودات و بويژه امتيازهاى انسان به عنوان يك موجود بسيار پيچيده و ناشناخته در مرحله خواسته‏ها، اميال، امور فطرى و... نسبت‏ به ساير موجودات عالم ماده است.
علاوه بر اشكالات مختلف بر رويكرد ساينتيسم، دو اشكال مهم را مى‏توان ذكر نمود:
1. گزاره‏هاى علوم تجربى از صدق يقينى و قطعى برخوردار نبوده و تقسيم گزاره‏هاى علوم تجربى به تئورى و قانون، صحيح نمى‏باشد و بر اساس انديشه‏هاى فيلسوفان جديد علم، هيچ گزاره اثبات شده؛ يعنى قانون در هيچ علم تجربى نداريم.
از اين رو، محور قرار دادن علوم تجربى، از ارزش منطقى و عقلانى كافى برخوردار نيست.
2. توجه به نتايج‏ بيان شده در زمينه آموزه‏هاى دينى، اين امر را بخوبى روشن مى‏سازد كه انديشه‏هاى متفكرين غربى بويژه متفكرين ياد شده از نارسايى فلسفى رنج مى‏برد.
به چه دليلى، كشف اين امر كه مثلاً باران به سبب تابش آفتاب و تبخير آب و رفتن بخار به فضاى جوى سرد و تقطير آن و برگشتن دوباره آن به صورت آب پديد مى‏آيد، موجب مى‏شود كه استناد باران به خداوند و موجودات ماوراء الطبيعى باطل باشد؟
اين سخن، ناشى از اين مبناى فلسفى است كه علت‌ها فقط يك دسته بوده آن ‏هم علل عرضى مى‏باشند. بديهى است در علل عرضيه، هر معلولى فقط يك علت دارد و در محل بحث، وقتى فهميديم كه پديده باران، معلول علت طبيعى است، ديگر نمى‏توان آن را به علت ماوراء الطبيعى نسبت داد.
ولى سخن فوق از اساس باطل است. در حقيقت علت‌ها بر دو قسم است: 1. علل طولى 2. علل عرضى. روشن است كه در علل طولى، يك معلول مى‏تواند مستند به علت‌هاى مختلف در طول هم باشد. به عنوان مثال، حركت قلم در دست، كه اين كلمات را پديد مى‏آورد، معلول: 1. حركت دست من 2. اراده من 3. من مى‏باشد. (در اين علت‌ها، علت پايين‏تر، معلول علت قبل از خودش نيز مى‏باشد؛ يعنى حركت دست، معلول اراده و اراده، معلول من است و تا من نباشم، اراده‏اى نيست و تا اراده نباشد، حركت دستى نيست در نتيجه معلول مورد نظر؛ يعنى حركت قلم پديد نمى‏آيد.
به چنين علت‌هايى كه غير مستقل از هم بوده و هر يك معلول قبل از خودش و مجموع آنها معلول يك علت مستقل هستند، علل طولى گويند بنابراين، اگر علت‌ها در عرض هم باشند، هر معلولى فقط يك علت دارد. به عنوان مثال، سخن واحدى كه شنيده مى‏شود، يا معلول حسن است يا معلول حسين و يا... و چون حسن و حسين دو علت مستقل از هم براى ايجاد اين سخن هستند، معلول؛ يعنى آن سخن واحد فقط به يك علت مى‏تواند مستند باشد. به چنين علت‌هايى كه براى تأثير و عليت‏ خود محتاج و وامدار امر ديگر نيستند، علت‌هاى در عرض هم اطلاق مى‏شود.