try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: دوشنبه, 30 اردیبهشت, 1398

روانگويي قرآن

Send to friendSend to friend

بنده توصيه‌اي ندارم، فقط به عنوان معلم قرآن چند آيه مي‌خوانم تا جلسة شما را قرآني كنم:
1. «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ»(حمد/6) تنها دعايي است كه واجب است بگوييم و كسي كه كار فرهنگي مي‌كند، بايد دو برابر ديگر مردم «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» بگويد. همۀ ما بايد روزي ده بار «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» بگوييم؛ اما چون بر پيغمبر ما نماز شب واجب بود، دو برابرِِِِِِِِِِِِِِِِِ ما مي‌گفت. پيام اين آيه اين است: كسي كه كار فرهنگي مي‌كند خطرش بيشتر است. با اينكه آياتي در قرآن داريم كه پيغمبر سوار بر راه مستقيم است: «يس* وَ القُرآنِ الحَكيم* إنّك لَمِنَ المُرسَلين* عَلي صراطٍ مُستَقيم»(يس/ 1-4)؛ «عَلي» يعني سوار است؛ با اينكه چند جاي ديگر هم در قرآن داريم: «علي صراط؛ تو سوار بر راه مستقيم هستي» اما دو برابر بقيۀ آدمها بايد «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» بگويي. اين نشان دهندۀ اين است كه كسي كه كار فرهنگي، اعتقادي و اخلاقي مي‌كند، نيازش، نياز طبيعي و عادي نيست.
2. قرآن به آدم‌هايي كه در اقتصاد كج مي‌روند يك بار مي‌گويد «وَيلٌ لِلمُطَففين»(مطففين /1)؛ به آنهايي كه در مسائل اجتماعي انحراف دارند هم يك بار مي‌گويد «ويلٌ لِكلِ هُمَزهٍ لُمَزه»(همزه/ 1)؛ اما به كسي كه قلم به دست است سه بار «ويلٌ» مي‌گويد. در يك آيه سه بار مي‌فرمايد: «فَويلٌ لِلَّذينَ يكتُبُون الكتابَ بِأيديهِم ثُمَّ يقولونَ هذا مِن عِندِ اللهِ لِيشتَروا بِهِ ثَمناً قَليلاً»؛ در همان آيه باز مي‌گويد: «فَوَيلٌ لَهُم مِمّا كتَبَت أيديهِم»؛ در همان آيه مي‌گويد: «وَ وَيلٌ لَهُم مِمّا يكسِبونَ»(بقره/ 79) پيام اين آيه چيست؟ يعني خطرات و مخاطرات مسايل فرهنگي به مراتب بيشتر از مسايل اجتماعي و اقتصادي است.
3. مسألۀ ديگر، اهميت علم روز و آگاهي يافتن به آن است. قرآن مي‌فرمايد: «وَ ما يسطُرون»(قلم/ 1)؛ و نمي‌گويد: «وَ ما سَطَر»؛ يعني به سطرهاي آينده قسم مي‌خورد كه پيداست هر چه علم جلو مي‌رود، اهميتش بيشتر مي‌شود. چيزهايي كه ما مي‌نويسيم و مي‌گوييم بايد چهار شرط داشته باشد و الّا در قيامت با مشكل روبرو مي‌شويم؛ يا بايد دانستنش واجب باشد، يا مستحب باشد، يا مشكل فردي را حل كند، يا مشكل اجتماعي را حل نمايد. خيلي از چيزها نه واجب است و نه مستحب، نه نياز فرد را برطرف مي‌كند و نه نياز جامعه را؛ مثل خيلي از چيزهايي كه در رساله‌ها هست! ما هنوز در رساله‌هاي عمليه، شك بين دو و پنج را مي‌بينيم كه هيچ جنّي در تاريخ نماز چنين شكي نكرده است!
يك حرف غلطي در دنياي علم هست كه قرآن ضد آن را مي‌گويد؛ ما در دنياي علم مي‌گوييم: «آدم هر چيزي را بداند بهتر از آن است كه نداند» قرآن مي‌گويد غلط است: «يتَعلَّمونَ ما يضُرُّهُم و لا ينفَعَهُم»(بقره/102)؛ اين طور نيست كه آدم هر چه را بداند بهتر باشد. مثلاً يكي بگويد: نماز در قطب شمال كه شش ماه روز است و شش ماه شب چه حكمي دارد؟! آخه نه مادرم رفته و نه پدرم و نه خودم بليط پرواز دارم! براي چه وقتت را صرف آن مي‌كني؟! ما اول ماستي كه آب دارد آبش را مي‌گيريم ـ كارهاي انحرافي در دنياي قلم اين طور است ـ بعد مي‌بينيم ماست مثل پنير شد و ديگر نمي‌شود از آن خورد، لذا آب با آن قاطي مي‌كنيم! در حالي كه اين از اول آب داشت. در دنياي قلم، خيلي از اين نوع كارها مي‌شود. مثلاً يك كتاب «كفايه» مي‌نويسيم كه آدم نفهمد! بعد 350 شرح بر آن مي‌نويسيم! خب از اول روان بگوييد. اصلاً روان نويسي چه اشكالي دارد كه مي‌گوييم نه چون مطلب علمي است قلم بايد فرق كند! يكي از اساتيد كفايه فحش هم كه مي‌داد مثل كفايه فحش مي‌داد! مثلاً مي‌خواست بگويد «لجن به ريشت» مي‌گفت: «لجن توي دست چپت، ماه رجب بعد از نماز»! بعد مي‌گفت: فَتَأمَّل! هي مي‌گفتيم لجن توي دست چپم در ماه رجب بعد از نماز يعني چه؟! مي‌گفت اگر فهميدي ملايي وگر نه ملا نيستي! اينقدر به مغزمان فشار آورديم تا متوجه شديم كه ماه رجب دعايي دارد كه بايد دست را به ريش ‌گرفت و آن را خواند؛ اگر آدم در دست چپش لجن باشد ريشش لجني مي‌شود! خب از همان اول بگو لجن به ريشت! اصلاً ما از قلمبه گويي و اينكه مردم نفهمند لذت مي‌بريم! و اين ضدّ قرآن است؛ چون قرآن مي‌گويد: روان گفتم تا بفهمي «وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ»(قمر/ 17)؛ و كفايه مي‌گويد: چنان مي‌نويسم كه نفهمي! اينقدر در اين سي سال به من گفته‌اند آقاي قرائتي در برنامه‌هايت كه از صدا و سيما پخش مي‌شود نگو «همين طور كه پيش مي‌رويم»، چرا كه مي‌گويند قرائتي بي‌سواد است، بلكه بگو «در روند تكاملي تاريخ»! تا دانشجويان آن را ‌بپسندند! هر كدامتان كه در دانشگاه‌هاي كشور بوده‌ايد، مي‌دانيد كه هيچ كس به اندازۀ من كلاسهايش شلوغ نمي‌شود. در كشور كسي را سراغ داريد كه بيشتر از من مخاطب دانشجو داشته باشد؟ اين طور نيست كه ما فكر كنيم اگر بگوييم «در روند تكاملي تاريخ»، دانشجو مي‌فهمد؛ اما اگر بگوييم«همين طور كه پيش مي‌رويم»، بگويند اين عوام است؛ اينطور نيست كه اگر بگوييم «أبقاكم الله» بگويند ايشان سلسلۀ جليله است ولي اگر بگوييم «خدا عمرت بدهد» بگويند لاتي حرف مي‌زند! يك خرده روان بگوييم: «وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ».
مي‌گويند كتاب نبايد بيشتر از دويست صفحه باشد! من نمي‌دانم اين از كجا پيدا شد؟! كتاب اگر خوشمزه باشد، چهارصد صفحه باشد و اگر سنگين باشد، صد صفحه‌اش هم زياد است. بايد حق التأليف به مؤلف بدهيم و حلال ترين پول‌ها، همين حق‌التأليف است؛ اما من كسي را سراغ دارم كه به او گفتند مي‌خواهيم كتابت را تدريس كنيم؛ گفت اگر حق التأليف ندهيد، شرعاً راضي نيستم! پيش من آمدند و گفتند كه مي‌خواهم تفسير سورۀ لقمان و سورۀ حجرات شما را در دانشگاه، واحد درسي بگذاريم؛ ولي حق التأليف نمي‌دهيم. گفتم ندهيد. حالا از همين كتاب دو ميليون نسخه چاپ شده است. آن آقا اگر فوقش پنج ميليون تومان حق‌التأليف مي‌گرفت كه پول يك پيكان است، يعني دو ميليون دانش‌پژوه را با يك پيكان عوض كرد! قيد حق التأليف را بزن؛ البته اگر دادند كه چه بهتر. اگر دادند چرا نگيري؟ معني اخلاص اين نيست كه پول نگيري. قرآن براي اخلاص دو آيه دارد يكي مي‌گويد: «لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً»(انسان/ 9)؛ يعني نيتِ پول ندارند و يكي هم مي‌گويد: «لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا»(انعام/ 90)؛ يعني نمي‌گويند پول بده.
مسألۀ ديگر اين است كه استدلال‌هاي ما خشك است! ما بايد «خداي محبوب» را به نسل نو معرفي كنيم نه خداي موجود را.
مسألۀ ديگر اين است كه ما بايد در كارهايمان قرآن محور باشيم. بايد از اين قرآن نسخه بپيچيم. مشكل ما اين است كه تفسيرهاي ما «بيانٌ لِلناس» نيست؛ همه‌اش «بيانٌ لِلخواص» است.
چند نفر از مجتهدين كه عده‌اي از آنها از دنيا رفته‌اند در مدرسۀ خان، مباحثۀ تفسير داشتند. من هم بچه طلبه بودم و در همان مدرسه حجره داشتم. به يكي از آن بزرگواران گفتم: شما چهل سال است كه مباحثه تفسير مي‌كنيد، چه مي‌كنيد؟! گفت: راستش ما محكمات را متشابه مي‌كنيم! گفتم: يعني چه؟ گفت صبح كه قرآن مي‌خوانيم مي‌فهميم خدا چه گفته، دور هم كه جمع مي‌شويم چون همه ملاّ هستند يكي مي‌گويد «يمكن»، يكي مي‌گويد «لعلّ»، يكي مي‌گويد «يحتمل»؛ گيج مي‌شويم و مي‌رويم! چهل سال محكمات را متشابه كرديم!.
چيزي كه مهم است اين است كه ما مزۀ قرآن را بچشانيم؛ مثلاً در قرآن مي‌خوانيم: «لإيلافِ قُرَيْشٍ * إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ»(قريش/ 1-2)؛ قوم قريش تابستان و زمستان كوچ مي‌كردند. خب حالا به ما چه ربطي دارد كه كوچ مي‌كردند؟! اين بود معجزۀ ابدي كه اينقدر مانور داديد؟ چه پيامي براي بلژيك دارد؟! مگر نمي‌گوييد «هذا بيانٌ للناس»؟!(آل عمران/ 138): «لإيلافِ قُرَيْشٍ * إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ»؛ يعني حوزه و دانشگاه نبايد چهار ماه تعطيل باشد! اگر مثلاً قم هوا گرم است، تفرش و آشتيان نزديك قم است؛ صبح بروند، شب برگردند! اگر «رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ» عمل مي‌شد، پنجاه سال از عمر امثال بنده تلف نمي‌شد. من پانزده ساله بودم كه طلبه شدم الآن شصت و پنج ساله‌ام. پنجاه سال تابستانم آتش گرفت، به خاطر اينكه «رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ» عمل نشد! خب از بندر عباس برو تويسركان، از خوزستان برو ملاير! اين «رِحْلَةَ الشِّتَاءِ» مي‌شود. روي ميخ نشستيم، مي‌گوييم آخ آخ! خب بلند شو، آن طرف بنشين! دواي درد ما اين است.
من هر دفعه قرآن را به يك نيتي مي‌خوانم. ماه رمضان گذشته به قصد «دوقلوها» خواندم؛ حدود پانصد دوقلو پيدا كردم. «مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ»(زلزال/ 7) و «مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(زلزال/ 8)؛ «مُؤْمِنًا كَمَنْ كَانَ فَاسِقًا»(سجده/ 18)؛ «يَسْتَوِي الأعْمَى وَالْبَصِيرُ»(انعام/ 50)؛ هذا ام فلان ... اين دوقلوهاست. يكي از تحولات و راه‌هايي كه مي‌توانيم براي قلم ايجاد كنيم و به آن وسيله جوان‌ها را عاشق اسلام كنيم اين است كه دوقلوها را بگوييم؛ اين يا آن؟ ماه رمضان سال گذشته در آمريكا سخنراني مي‌كردم، مسيحي‌ها وارد شدند. كشيش‌ها با عده‌اي مسلمان نشستند. من گفتم الآن چه بگويم؟ يك مرتبه خدا به ذهنم انداخت كه اذان بگو و بين اذان و ناقوس كليسا مقايسه كن. شما مقايسه كن صداي ناقوس چه پيامي دارد و اذان چيست از اول الله و آخرش هم الله؛ آنوقت بين دو الله هم چه چيزهايي مي‌گويد! راجع به حقوق بشر هم گفتم: اسلام مي‌گويد اگر مي‌خواهي در نماز جمعه شركت كني، از شب جمعه پياز نخور؛ براي اينكه ممكن است بوي پياز تا فردا ظهر بماند و كسي كه كنار تو نماز مي‌خواند اذيت شود.
ما وقتي براي زينب كبري(س) گريه مي‌كنيم، به اين عنوان گريه مي‌كنيم كه مظلوم است! در حاليكه امروز در دانشكده‌هاي مديريت، يك عنوان دارند به نام «مديريت بحران». زينب كبري را بايد با آن نگاه ديد. يك لنگه كفش به بوش پرت كردند، همۀ دنيا ولوله شد. كلماتي كه زينب كبري به يزيد گفت، لنگه كفش نبود؛ بلكه موشك بود؛ «إني لِأستَصغَرُ قدرَك»(بحارالانوار، ج 45، ص 134) منتها ما چون زينب داريم، خيلي اينها برايمان مهم نيست.
ما در حقوق بشر چه مي‌گوييم؟ يك جايي سخنراني مي‌كردم، چند نفر از مسؤلين كشوري و لشكري وارد شدند، رئيس آن مجلس آمد بچه‌ها را بلند كرد و مسؤلين را نشاند! من گفتم آقايان! از اينكه تشريف آورديد، متشكرم. اما جايتان دزدي است، الآن اين جايي كه نشستيد، غصبي است و اگر اينجا نماز هم بخوانيد، باطل است. لطفاً بلند شويد و هر كجا جا هست، بنشينيد. مسئولين بلند شدند و پراكنده شدند به بچه‌ها گفتم برگرديد سرجاي خودتان. تا بچه‌ها آمدند سرجايشان، ديدم بوس مي‌فرستند! البته برپا در قرآن داريم. يك آيه‌اي مي‌فرمايد: «أُنشُزوا»؛ برپا! «وَإِذَا قِيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجات»(مجادله/ 11) عالم و مؤمن كه آمد، «أُنشزوا»؛ اما اگر كسي را بلند كردي و جايش نشستي، نمازت باطل است.
امام رضا (عليه السلام) فرمود: «فإنّ النّاس لو علموا مَحاسِن كلامِنا لاتبعونا»(بحارالانوار، ج 2، ص 30، ح 13) اگر مردم شيريني كلام ما را بدانند، سراغ كلام ديگر نمي‌روند. ما بايد مزۀ دين را به ديگران بچشانيم.
شبهاتي كه در ذهن دانشجوها هست، بايد طراحي شود و جوابش داده شود؛ همان هم بشود كتاب معارف. مثل خود قرآن كه هم معجزه است هم اخلاق و هم احكام. حوزه علميه هم قرآن را كنار گذاشته است. در حوزۀ قم چهارصد درس مكاسب، پايه و خارج فقه و اصول است در حاليكه تفسير، پانزده تا هم نمي‌شود. قرآن را كنار گذاشتيم، بعد مي‌گوييم معاونت تهذيب؛ درسِ اخلاق! مگر قرآن درس اخلاق نيست؟! قرآن هم معجزه است، هم احكام است و هم اخلاق. ما بياييم كتاب معارفمان همان پاسخ به سؤالات باشد.
بايد براي مسألة «تلخيص» هم‌فكري كرد. ما بعضي وقت‌ها چيزي را بي‌جهت توضيح مي‌دهيم! من بعضي از اين كتاب‌ها را خواندم. واقعاً جوابي را كه در يك صفحه مي‌شود گفت، در يك فصل مي‌آورند. حضرت عباسي «ليفتيسم» هستيم! منبر مي‌رويم؛ مثلاً چيزي را كه مي‌خواهيم روان بگوييم، لفتش مي‌دهيم. تلخيص مهم است؛ من به يكي از بزرگان گفتم كتابتان چند جلد مي‌شود؟ گفت هشتاد جلد. گفتم اين سينه را چه كسي مي‌خواهد بمكد؟! بعد گفتم جنابعالي تا حالا يازده جلد الغدير را مطالعه كرده‌اي؟ گفت نه! گفتم شما كه يازده جلد الغدير را نخوانده‌اي، چه طور مي‌خواهي طلبه‌ها هشتاد جلد كتاب شما را بخوانند؛ قرآن مي‌فرمايد وقتي مردم طاقت نمي‌آورند كوتاه بيا «الآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفًا»(انفال/ 66) حالا كه حال نداري كوتاه بيا.
از تمثيل خيلي استفاده كنيم. نگوييم، اينجا دانشگاه است و نمي‌شود. دانشگاه باشد؛ خدا از همۀ ما با سواد تر است و علمِ بي نهايت دارد؛ در عين حال مَثَل زده. با مثال خيلي از حرف‌ها را مي‌توان گفت. همين چند نفر مجتهدي كه گفتم تفسير مباحثه مي‌كردند فهم آية «مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ»(نساء/ 79) برايشان مشكل شده بود، لذا سراغ توحيد افعالي و بحث‌هاي فني و سنگين رفتند. يكي از آنها گفته بود به قرائتي بگوييم، ببينيم چه مي‌گويد. به من گفت: آقاي قرائتي اين آيه يعني چه؟ گفتم كرۀ زمين دور خودش و خورشيد مي‌چرخد هميشه يك سمت آن روشن است و يك سمت آن تاريك، هر جا روشن است از خورشيد است و هر جا تاريك است از خودش است! او هم استدلال مرا پذيرفت و تأييد كرد.
شهيد مطهري، در محفلي بحث خلود را مطرح كرده بود كه چطور كسي كه سي سال گناه كرده، «خالدين فيها»(نساء/ 169) است؟ مي‌گفت جزاء عيني است نه قرار دادي و ... حرف‌هايش كه تمام شد ـ من هم آنجا بودم ـ ديدم يك عده مي‌فهمند، يك عده نمي‌فهمند. به آنها گفتم متفرق نشويد. آمدم بالا، خدمت آقاي مطهري نشستم، گفتم بحث استاد را هر كس فهميد، «فنحن نقول الحمد لله رب العالمين»! و هر كسي كه نفهميد، بحث اين است كه چرا سي سال گناه كرديم، بايد تا ابد بسوزيم؟ پاسخ اين است كه يك ثانيه با چاقو توي چشمت مي‌زني، تا ابد كور هستي! استاد مطهري فرمود: درست مي‌گويد، همين است. بعد ايشان هر چي صحبت مي‌كرد، مي‌گفت حالا قرائتي مي‌آيد آسانش مي‌كند. او شده بود چاي پررنگ؛ ما شده بوديم آب جوش!
هر جا بحث سنگين بود، خجالت نكشيد و مَثَل بزنيد، نگوييد با اين كار حرفها بي‌مايه مي‌شود. ما گرفتار اصالت القيافه؛ اصالت العنوان؛ اصالت العلميه شده‌ايم! اين اصالت‌ها نمي‌گذارد روان حرف بزنيم!
نكتة ديگر، توجه به خروجي‌ها است. مثلاً خروجي اين كتاب چيست؟ من اخيراً دارم مقداري روي پژوهش‌ها شك مي‌كنم! چون وقتي رفتم نجف ديدم كثيف‌ترين كوچه‌ها، كوچه‌هاي نجف بود در حاليكه بيشترين پژوهش‌هاي راجع به طهارت، در نجف انجام شده است! يعني بيشترين كتاب طهارت در نجف نوشته شده؛ اما كثيف ترين كوچه‌ها را دارد! از شما مي‌پرسم مگر بيشترين اسلام‏شناسان در قم نيستند، آيا شما مي‌توانيد بگوييد بچه‌هاي قم‌، بهترين بچه‌ها هستند؟ يك مقداري «يَمْشِي فِي الأسْوَاقِ»(فرقان/ 7) را تقويت كنيم. ما بچه‌ها را رها كرده‌ايم و ايدئولوژي مي‌نويسيم! روحاني خوب سه شرط دارد: 1. از مردم باشد؛ «رسولاً منهم»(جمعه / 2)؛ 2. در مردم باشد؛ « فيهِم رَسُولاً»(بقره/ 129) 3. با مردم باشد؛ «والذين معهُ»(فتح/ 29) منهم، فيهم، معه؛ يعني بايد با جوانان بود.
بايد آيه را انتخاب كنيد. بعضي آيات مثل اكسيژن است؛ همه هر روز به آن نياز دارند و بعضي آيات مثل آيۀ طلاق است؛ ممكن است در عمرت هم نياز به آن نداشته باشي! بيان روان باشد، آيه انتخاب شده باشد و پنج دقيقه صحبت كنيد! چرا بيشتر كلمات اميرمؤمنان علي(ع) كلمات قصار است؟ اصلاً چه دليلي دارد كتابِ نو بنويسيد؟! وقتي كتاب نو نداريم، همان كتاب الحياة را تدريس كنيد، همان كتاب شهيد مطهري را تدريس كنيد. سال‌ها پيش دكتر بهشتي و شهيد باهنر كتاب تعليمات ديني نوشتند؛ كساني آمدند و گفتند نه، بايد پژوهشِ تازه كرد! و به اسم پژوهشِ تازه، بيست و پنج سال است كه بهشتي و باهنر را دور انداختند و جايش چند كتاب ديگر نوشتند كه منفورترين كتابها، كتاب تعليمات ديني است! شما امتحان كنيد! مگر اينكه خودِ استاد به بحث پر و بال بدهد. اين ديگر هنر خودتان است؛ وگرنه كتاب‌هاي معارفِ چند سال پيش را مي‌توانيد بگوييد، يك بي دين آنها را خواند و متدين شد؟! بايد كمي با دانشجوها نشست و برخاست كنيم، رفيق شويم، روان بگوييم، مَثََل بگوييم، سنگين نوشتن را بشكنيم. آن چيزي كه دانشجو مي‌خواند، مشكلش حل شود. دانشجو‌ها را آماده كنيم. مردم را بايد به گونه‌اي آماده كرد كه اگر در آينده هم شبهه‌اي شد، او از قبل جوابش را داشته باشد. نه اينكه وقتي تهاجم شود، بعد بنشينيم ببينيم چه بايد كرد؟! «سَيقولُ السُفهاء»(بقره/ 142)؛ يعني قبل از اشكال، جواب را داشته باشيد.
جايي مرا دعوت كردند و گفتند چهارصد استاد دانشگاه هستند، برايشان صحبت كن. آن آقايي كه همراه من بود گفت چون اينها همه استاد دانشگاه هستند، علمي حرف بزن! گفتم علمي مي‌خواهي، آيت الله جوادي آملي را ببريد. شما مي‌آيي نانوايي تافتوني، مي‌گويي سنگك بپز؟! قرائتي، قرائتي است! گفت نه، شما هم مي‌تواني علمي حرف بزني. گفتم مي‌تواني بگويي حرف غيرعلمي چيست؟ گفت مثلاً بيان آداب ادرار در سخنراني! گفتم من اتفاقاً همين را خواهم گفت! آن آقا گفت تو را به خدا، اين بحث را نكن. گفتم چه بخواهي چه نخواهي من همين را خواهم گفت. آمديم، ديديم همه نشسته اند. گفتم شما همه استاد دانشگاه هستيد. استاد خوب دانشگاه چه كسي است؟ آن كسي است كه وقتي براي معالجة چشم نسخه مي‌نويسد، دارويش به كليه ضرر نرساند؛ اگر براي كليه نسخه مي‌دهد، به قلب ضرر نرساند؛ براي قلب نسخه مي‌دهد به كبد ضرر نرسد. اگر همۀ اندام‌ را در نظر گرفت و نسخه داد اين را مي‌گويند دكتر خوب. بهترين دكتر، خودِ اسلام است. براي هر چيزي مي‌خواهد نسخه بدهد، همه چيز را در نظر مي‌گيرد؛ حتي براي مسائل پَست. ما پست تر از ادرار نداريم. اسلام احكام ادرار را هم بيان كرده است؛ مي‌گويد رو به خورشيد نباشد؛ رو به ماه نباشد؛ رو به باد نباشد؛ روي زمين سفت نباشد؛ در لانۀ مورچه نباشد؛ پاي درخت ميوه نباشد؛ در كوچۀ بن بست نباشد؛ ايستاده نباشد؛ رو به قبله نباشد؛ اين نسخۀ خوبي است. در راه برگشت به آن آقا گفتم ديدي آداب ادرار را گفتم؟ گفت يك جوري بيان كردي كه شنوندگان متوجه بد بودن موضوع بحث نشدند.
حرف ما اين است! اگر در دانشگاه مي‌خواهي مسأله بگويي؛ نگو: بسم الله الرحمن الرحيم؛ بحث ما راجع به كفن است. دانشجو مي‌گويد اَه! بلند مي‌شود و مي‌رود! خب چرا مي‌گويي كفن؟! بگو بحث دربارة لباس است؛ لباس عروس، لباس احرام، لباس غصبي، لباس كفار، تشبه به كفار، اسراف در لباس، وصله كردن لباس، لباس دادن به برهنه و... صد و شصت و پنج عنوان لباس در فقه و روايت‌ها داريم. بعد هم بگو آخرين لباس، كفن است. اگر آخرش بگويي، همه گوش مي‌دهند! تا اينكه از اول بگويي موضوع بحث كفن!
دانشكدۀ پزشكي يك ديني مي‌خواهد، دانشكدۀ حقوق يك ديني مي‌خواهد، يعني ما يك صابون دست گرفتيم مي‌خواهيم به همه همين را بزنيم و مي‌فرمايد: از امام(ع) ياد بگيريد: «أيديينا عن السرقه، ألسنتنا علي الغيبه، أعينِنا عن الخيانه، بطوننا عن الحرام»(مفاتيح الجنان)؛ براي هر عضوي يك دعايي مي‌كند. بعد جامعه را مثل باقلوا برش مي‌زند! «علي النساء بالحياء و العفة، علي العلماء ... و علي القضاة ...».
چند ماه پيش كنگره بين‌المللي پزشكان بود، مرا هم دعوت كردند و گفتند اينها متخصصين بين‌المللي هستند. گفتم، من چند مَثَل از طب اسلام بيان مي‌كنم. چهار حديث خواندم، همه گفتند: عجب؛ بهترين سخنراني ما در آن كنگره اين بود! ما آمديم همين حديث‌هاي به ظاهر پيش پا افتاده را گفتيم؛ گفتم: چرا اسلام مي‌گويد دوتا غذا را حتماً با پياز بخور. مي‌گويد سعي كنيد تخم مرغ و برنج را با پياز بخوريد، اين دوتا چه كمبودي دارد؟ چرا پنير و گردو هر كدام به تنهايي مرض است و با هم دواست؟ چرا قرآن مي‌گويد رنگ لباس زرد، «تَسُرُ الناظرين»(بقره/ 69) است؟ رنگ لباس بايد شاد باشد. گفتم الآن همۀ دكتر‌ها مرغ بيرون را مي‌خورند، اما پيغمبر ما مرغ بيرون را نمي‌خورد، مي‌فرمود مي‌ترسم آشغال خورده باشد؛ پس جوجه مي‌گرفت، توي خانه بزرگ مي‌كرد، بعد مي‌خورد. گفتم تمام دندانپزشك‌هاي ما مسواكشان در دستشويي است؛ اما پيغمبر ما مسواكش در جيبش و گاهي هم پشت گوشش بود. گفتم الآن هيچ پزشكي سراغ نداريم كه لباس‌هايش را در ديگ بجوشاند، حديث داريم پيغمبر ما در تابستان لباس‌هايش را در ديگ مي‌جوشاند. اينقدر لطيفه‌هاي اسلامي در آيات و روايات هست، من چند سال مسئول تبليغات حج بودم. با زباندان‌هايي كه اردو و عربي مي‌دانستند بودم، فكر كردم چون از دانشگاه هستند پس بايد با چهار اصل ديالكتيك براي آنها صحبت كنم! شب گفتم نكند، نماز اينها غلط باشد! به آنها گفتم چون مي‌خواهيم محرم بشويم، بايد نمازمان درست باشد؛‌ ديدم، نماز اينها غلط است! يعني از بالا شروع كرديم، پايين از دستمان رفت! غربي‌ها از خاكشناسي، حشره شناسي، سوسك شناسي، اتم شناسي، سلول شناسي از اين پايين‌ها شروع كردند تا با آپولو بالا رفتند. ما گفتيم اينها كه مسأله نيست، اينها مستحقرات است! بايد از عالم لاهوت، ناسوت، ملكوت، جبروت گفت!‌ بالا را نفهميديم؛ پايين هم از دستمان رفت. اگر روان بگوييم و همان حرفي كه براي پيرزن مي‌زنيم، براي استاد دانشگاه هم بزنيم؛ يك جور مي‌فهمند. وقتي دكتر بهشتي از آلمان آمده بود، به ايشان گفتم براي آلمان‌ها چه مي‌گفتي؟ من هم مي‌خواهم براي بچه‌هاي كاشان بگويم؛ همه خنديدند. دكتر گفت: «چرا مي‌خنديد؟ نيازهاي طبيعي بچه‌هاي آلمان و بچه‌هاي كاشان يكي است.»
وحشت نكنيد! فقط قرآن باشد، روايات معتبر باشد، روان باشد، خودماني باشد، دانشجوها بفهمند شما براي پول درس نمي‌دهي؛ موفق خواهي شد. پول بگير؛ اما مردم نبايد معتقد شوند ما تنها براي پول درس مي‌دهيم. الآن من بيست و هفت سال است كه معاون وزير هستم ولي هيچ كس در ايران نمي‌داند كه من معاون وزير هستم چون من محسن قرائتي هستم يعني وقتي بفهمند كه شما با بقيۀ استادها فرق مي‌كنيد حساب دين و شما را جدا مي‌كنند.